۱۳۹۱/۳/۱۱

تشنه



درست در گذر از پس کوچه های  تاریک زندگی،  
دستم را رها کرد ...
چشمان شب کور عاشق من
جایی را نمی دید ...
آنقدر سرم به دیوار ها خورد
تا فهمیدم که این کوچه را باید انتهایی باشد...

آهای! کسی هست یک جرعه روشنایی در دستم گذارد؟
خیلی تشنه ام...


31 مه 2012

۱۳۹۱/۳/۷

دیگه تکرار نمی شه دخترم

روزگار غریبی است... دیگه نمی شه حاشا کرد. نمی شه هم مخفی کرد. اصلا می دونین حالا این ماییم که باید مواظب خودمون در برابر اونا باشیم. «ما» منظورم ما پدر و مادرا ییم.  و «اونا» منظورم بچه هان. بله بچه های خودمون...
 دیروز بعد از مدتها هوای خوب و تابستونی با دوستان زدیم بیرون کنار ساحل... با اجازه همچی بخوای نخوای سری هم به خمره زدیم. ... بگو، بخند، بزن و بکوب و خلاصه ... دیشب که برگشتم ... اصلا اجازه بده از امروز صبح شروع کنم.
ساعت 10 صبح بود وقتی بیدار شدم و سری به فیس بوک زدم، عکسی و پیامی از دخترم رسیده بود. گویا ایشون دیشب بعد از من وارد خونه شده و این منظره ها رو عکس برداری کرده بود:  
اولین عکس: «کلید بر روی در ورودی خونه!» نمی دونم این کلید ها چطو یادشون نمونده بود که بعد از باز شدن در، خودشون برن تو جاکلیدی....!
دومین عکس: صندلی های تاشو، زیر انداز، دبه آب، و آکاردئون که همون اول در ولو بودند. نمی دونم این وسایل کی می خوان یاد بگیرن که خودشون برن سر جاشون...
و عکس سوم: قوطی ی آبجوست که نمی دونم تو دستشویی چیکار می کرد؟ .... در حالیکه که من دیشب کلی وقت برای پیدا کردنش گذاشتم...
....

خلاصه با خنده به استقبال دخترم که داشت صبحونه حاضر می کرد رفتم و گفتم:
ـ دیگه تکرار نمی شه دخترم!  

۱۳۹۱/۳/۶

«بودن» «کسی» رو «دونستن»

پدرم که از دنیا رفت، مادر خیلی تنها شد. گر چه ما بچه ها کم و بیش دور و برش رو گرفتیم، ولی  هیچکدوم از ما جای پدر رو پر نکردیم.  نزدیک ترین به او من بودم. هر روز بهش سر می زدم. سرم رو مثل دوران بچه گی رو پاش می ذاشتم. براش شکلک در می آوردم. می خندوندمش ...  ولی مادر تنها بود. تحویلش می گرفتیم. اونرو گردش می بردیم.  و بالاخره لبخندهای مادر رو تسخیر می کردیم، ولی  مادر باز تنها بود.
روزگاری پدر همه چیز ما بود. همه کس اون ... اما این آخرها پاهای پدر دیگه ازش شنوایی نداشت. پاهاش رو بزور روی زمین می کشید، و وقتی خسته می شد، به زمین و زمان فحش می داد. ما متوجه بودیم که او می تونه برای مادر زحمت زیادی باشه . ولی مادر کارهای پدر رو با جون و دل انجام می داد.
وقتی نشستم کنارش، مادر اشک هایش رو پاک کرد. گفت: «می دونستم که خلاصه کسی تو این خونه هست»!
این حرف رو شاید من جدی می گرفتم، ولی جدی نمی فهمیدم. اما مادر با این یه جمله ی ساده ش سه مفهوم رو برام باز کرده بود: مفهوم «دونستن»، مفهوم «بودن» و مفهوم «کسی»!  
این روزها که سرم از تنهایی شلوغ بود، شروع کردم با این جمله ی مادر بازی کردن.
یه روز  او بهم زنگ زد.
گفت: می دونم که تنهایی.
گفت: می خوام یه سر بیام پیشت.
گفتم.....  نه چیزی نگفتم . اون خودش گفت:
ـ می دونم که تنهایی ت رو پر نمی کنم. ولی حداقل می دونی که تو خونه ت کسی هست.

از پشت تلفن بغلش کردم. و تا می تونستم بوسیدمش ...


۱۳۹۱/۳/۵

آذربایجان با دو چهره!





به خاطر می آورم همین پارسال که آذربایجان اول این مسابقات شد، با خود گفتم مگر آذربایجان قادر به فراهم کردن چنین امکاناتی برای این مسابقه ی مهم است؟ چرا که دو سال پیش هم 2010 که نروژ میزبان این مسابقه بود، از همان روز اول بجث در مجلس و بین مردم در گرفت. اینکه چطور و کجا باید چنین سالنی را فراهم آورند؟ 

در ویکی پدیا خواندم که: «در تاریخ دوم آگوست اعلام شد که گروه "Alpine Bau Deutchland AG" که یک گروه معروف آلمانیست, قرار شد استادیومی سر بسته به نام "باکو کریستال هال" یا "استادیوم کریستال باکو" را بسازد. این استادیوم با ظرفیت ۲۳.۰۰۰ نفر برای میزبانی هر سه شب ساخته شد. باکو کریستال هال با نظارت خانم اول آذربایجان در ۳ ماه به اتمام رسید و کارهای باقی مانده مانند ساخت صحنه نیز باید تا شروع اولین روز تمرین یعنی ۱۳ می مصادف با ۲۳ اردیبهشت به اتمام رسد.
دیشب که شاهد این مسابقات بودم، دیدم آذربایجان خیلی خوب توانسته از عهده ی این کار بیاید. واقعا آبرو داری کرده بود. جای غرور داشت. مسلما این شرکت آلمانی پول هنگفتی از آذربایجانی ها گرفته است تا چنین تکنولوژی را در عرض این مدت کوتاه در اختیار آنها بگذارد. دیدم که واقعا پول نفت چقدر سریع جواب داده است. نور، دکور، صدا، و صحنه آرایی ها واقعا بی نظیر بود.
همچنین اعلام شده که برای ساخت استیج از تکنولوژی سه بعدی و نورپردازی های استفاده .میشود که تا کنون در تاریخ یوروویژن استفاده نشده.»
 اما .... با همه ی تلاش های دولت آذربایجان، با همه ی زیبایی ها نور و رنگ ها، نشد که  سیاهی سرکوب پنهان بماند. دیشب اخبار اول نروژ به جای آنکه متوجه مسابقات و فینال باشد، متوجه دستگیری فعالان حقوق بشر بود که در محل مسابقات حاضر شده بودند تا صدای اعتراض آذربایجانی ها را به گوش جهانیان برسانند. در همان لحظات کوتاه متاسفانه تمام دنیا چهره ی واقعی ماموران امنیتی را دیدند که چطور حامیان حقوق بشر را بسرعت سرکوب و وارد اتوبوس هایی که به این منظور آماده شده بود، می کردند. گویا از قبل تعلیمات لازم را دیده بودند.



کاش به جای این همه هزینه برای سرکوب کمی هم دولت آذربایجان برای بهبود وضع مردم و وضع حقوق  بشر چاره ای می اندیشید.
ـــــــــــــــــــ

در همین رابطه بخوانید:

آذربایجان اول شد

این روزها آذربایجان میزبان «مسابقه ی آواز  یوروویژن 2012» است. میزبانی ای که با برندگی سال 2011 در آلمان آنرا بدست آورد. از نروژ هم «توجی» جوان نروژی ـ ایرانی در مسابقه حضور داشته و اتفاقا به فینال هم راه پیدا کرده است.

۱۳۹۱/۲/۳۱

آی آی آن توت ها


و این عکس مرا به کودکانه هایم حول داد. به بهار کودکانه ای که برایمان بشارت «رسیدن میوه ها» بود. و وقتی از کوچه های زادگاه می گذشتی آلوچه ها، انبه ها، به ها، سیب ها و توت های آبدار و رسیده چنان بود که دهان آدم را آب می انداخت.

 «عمه» در همسایگی ی ما درخت توت بزرگی داشت: با توت های آبدار و خوشمزه. و آنقدر توت هایش زیاد بود که گاهی ما را هم در چیدن آن دخالت می داد. ولی ما همیشه منتظر فراخوانی ی عمه نمی ماندیم. در اولین فرصت که او پای به بیرون از خانه می گذاشت، از سوراخ سنبه های «پرچین یا چپر» رد و عین صمد به سوی درخت حمله ور می شدیم. 
آن موقع «چادر» مادر هم معنای دیگری به غیر از امروز داشت. ما بچه ها از دور تا دور چادر چسبیده زیر درخت می ایستادیم. و «مهدی» پسر زبل همسایه ی دیگر در بالای درخت مشغول تکان دادن شاخه های پر توت می شد. وقتی توت ها از درخت داخل چادر می ریخت چنان بود که انگار بارانی از نعمت و زیبایی به روی مان می ریخت. گاهی در حالیکه چشم به بالا دوخته بودیم دهانمان را باز می گذاشتیم تا شاید یکی از توت ها را شکار می کردیم. و وقتی گوشه ی یکی از توت ها بر زبانمان  برخورد می کرد، مزه ی شیرینش چنان بود که طاقت صبر کردن را از ما سلب می کرد. بعضی از ما گوشه های چادر را رها کرده،  چنگی به یکی از درشت ترین توت ها می زدیم. و اگر همزمان دو تن از ما بچه ها این کار می کردیم، چادر ولو می شد و توت ها از چادر به روی زمین می ریخت و حرام می شد....  
آی آی آن توت ها ... آن مزه و آن روز ها...  
... 


۱۳۹۱/۲/۲۸

تولدت مبارک نروژ


امروز روز ملی نروژ است: 17 مه. روز استقلال، روز دمکراسی، روز قانون اساسی نروژ است. به حدی که حتی برای ما مهاجرین نروژ هم این روز معنای ویژه ای پیدا کرده است. مثل نوروز یا سیزده بدر. ما هم پابه پای نروژی ها در بعضی از عادت ها و عنعنه های مخصوص این روز شرکت می کنیم. بیرون رفتن و با دوستان یا خانواده بودن و گذراندن، کباب سوسیس خوردن و ...  بخشی از عنعنه هایی است که ما مهاجرین هم در آن شریکیم. و ما هم مثل نروژی ها مهربان و صمیمی می شویم.  و وقتی به هم می رسیم میگوییم: «تولدت مبارک»!
 
این روز برای من هم معنای خاصی داشت. ما که طفل مدرسه ای داشتیم، تمام روز در اختیار او بودیم.  باید در محل راهپیمایی محل حاضر شده، و پابه پای او در راهپیمایی 17 مه شرکت می کردیم. و پرچم نروژ را در حالیکه در هوا می چرخاندیم، می گفتیم: هیپ هیپ هورا! و دیدن او که به همراه دیگر همکلاسی هایش شادی هایش را پخش می کرد و مطمئن و آزاد نگاه ما را پشت سرش داشت، قشنگ ترین صحنه ای بود که می توان این روز را برایمان گرامی کند... بعدازظهر این روز معمولا مهمان دو تن از دوستان بودیم. یک خانواده نروژی و پرویی که دو کودک ناز و بامزه ای هم داشتند.... و خلاصه آن روز را با شادی و خوشی به پایان می بردیم.
اما حالا...
آن دختر کوچولوی ما بزرگ شده است. دیگر مدرسه نمی رود. امروز از سر کارش برایم پیام تبریک فرستاد. و برای بار چندم یادآوری کرد که در خانه تنها نمانم.
و ... آن دوستان، آن خانواده که دیگر خبری ازشان نداریم. سه سال پیش جدا شدند. و رسم و عنعنه ی بعدازظهر های این روز ما بهم خورد.
و ما ... که حالا من شده ام.... و گذشت روزگار نامروت را پشتم احساس می کنم.  
با همه،  تولدت مبارک نروژ!
ـــــــــــــــــــــــــــــ
در همین رابطه بخوانید:
برگهایی از تاریخ  نروژ

۱۳۹۱/۲/۲۶

چرا باید از زندگی ترسید؟


 این آهنگ ترکی از «جاندان ارچتین» بسیار قشنگ و زیبا بود. حیفم اومد که ترجمه ش نکنم. برای اینکه موزیک وبلاگ مزاحمتون نباشه، یا اون رو خاموش کنید، یا هم که مستقیم به یوتوب برین و اونجا گوش بدین: 





اگر آفتاب بعد از غروب کردن، هر روز طلوع خواهد کرد، 
و اگر گلها در حالیکه پژمرده می شوند، دوباره غنچه خواهند زد، 
و اگر عمیق ترین زخم ها روزگاری ترمیم خواهند شد، 
و بزرگترین دردها روزی فراموش خواهند گردید، 
به من بگویید چرا باید از زندگی بترسم؟


به من بگویید: چرا باید جدا زندگی کنم؟ 

البته ... هر از گاهی غنچه خواهم کرد و هر از گاهی پژمرده خواهم شد،
البته .... گاها" از شاخه ای بر شاخه ای فرود آمده، بعدا پرواز خواهم کرد. 
البته ... بعضا سرعت خواهم گرفت، و بعضا از سرعت خواهم افتاد، 
البته ... بعضا سخن خواهم گفت و بعضا سکوت خواهم کرد.... 
... باور نکردم هرگز و باور هم نخواهم کرد که هر چیز پایانی دارد... 


البته... اگر امروز بگریم، فردا خواهم خندید
البته ... و اگر چنانچه بروم، بعدا باز خواهم گشت.... 

۱۳۹۱/۲/۲۳

کیو باید ببینیم؟


نه بخدا، این یکی دیگه تقصیر من نیست. من فقط می خوام که خودم باشم. با دلم ... اما این دل! راستش خیلی وقته که کلاف سردر گم امورات رو «دل» به دستش گرفته. و به قول آقا موش یه «شهر قصه»:
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه!
گاهی می بینی ابرهای تیره ی لعنتی تو آسمون همین دلت چنان مشغول جولان دادن می شن که دیگه هیچی رو نمی بینی. انگار عصب های بینایی ت  از کار می افتن. شعاع های امید کم رنگ و کم رنگ تر می شن. و تو می مونی و حوض ت!  

گاهی خیلی می خوام تصور کنم که زندگی ...  اون زواله ی ظهر تابستونی یه که آروم روی یه صندلی چوبی، زیر سایه ی درخت انجیر بزرگ حیاط  «رستوران اردیبهشت نو» مون تو زادگاه چرت می زدم. و فقط وزوز مگس های مزاحم، مانع چرتم می شدن. این چرتها اونقد شیرین بود که دلم نمی اومد پاره شون کنم و از مگس کش پلاستیکی م که اصلا برای همین منظور دستم گرفته بودم، استفاده کنم ...
اما زندگی این نیست....


***
چایی رو ور می دارم و به اتاق خوابم می رم. جایی که انگار امن تر به نظر می رسه. کنار تختم می شینم. می دونم که تب «تنهایی» هر از گاهی یقه مو می گیره. و حالا ... یاد گرفتم که به استقبالش برم. یا حتی ازش پذیرایی کنم. این آقا یا خانم «تنهایی» عادت نداره با آدم حرف بزنه. تو فقط احساسش می کنی که کنارت هست. ولی خیلی می خواد که جلب توجه کنه  ... از کنار تخت کتابهایی رو که بارها خونده ام رو باز می کنم و  برای هزارمین بار صفحاتی رو که خیلی وقته بسته شده رو براش می خونم.  این صفحات رو تقریبا حفظ م. فکر کنم اونم حفظه. خودم هم می دونم چیزی نیست که بتونم  از لای این صفحات بیرون بکشم.  تازه فقط این نیست. این آقا یا خانم «تنهایی» دوست داره که همه چیزتو ازت بیرون بکشه: خاطره ها، آهنگ ها، شعرها. 

گفتم: یادت هست، اون موقع ها رنگ و بوی بهتری داشتی. 
گفت: خب هر دومون دیگه داریم پیر می شیم.
گفتم: اون موقع تو خواستنی تر بودی.
گفت: اون موقع تو هم قابل تحمل تر بودی. 

گفتم.... نه چیزی نگفتم. یه قطعه از شعرهامو که 22 سال پیش گفته بودمو براش خوندم: 
 «آسمان باز و دل آزاد و ستایشگر یک پروازم»   
گفت: این که نیمه تمومه ... 
راست می گفت. 
گفت: خب الان بخوای ادامه بدی چی می گی؟ 
گفتم: «غم و اندوه درون بال وپرم بسته ولی می سازم، می سازم.»
خندید. خنده ای که توش طعنه بود.
گفتم: چرا می خندی؟
گفت: هیچی، از «پرواز» اونقد پایین اومدی که می خوای بسازی؟
حرفی ندارم که بزنم. 


*** 

خودم رو رهاتر می کنم. برای فرار کردن از اون... فیس بوک یادم می افته.
تو سر خط یکی از پیام ها، چِشَم به این بیت از یه شاعر گمنام می افته: 

نه بلبل خواهد از بستان جدائی
نه گل دارد خیال بی وفائی
ولیکن گردش چرخ ستمگر
زند برهم رسوم آشنائی

بهم می خنده ... تنهایی رو می گم. می دونه که فعلا جایی نیست که از دست اون به اونجا پناه ببرم.
گفت: با اینا می خوای به جنگ من بیای؟
گفت: بااحساسات دیجیتالی ـ الکترونیکی ... یا نصیحت های دنیای مجازی؟ 

: «دیروز و فردا دست به یکی کردند. دیروز با خاطراتش و فردا با وعده هایش مرا خواب کردند. وقتی چشم گشودم، امروزم گذشته بود.» از آلبر کامو....  
اما این نصیحت ها فقط چند ثانیه ای اثر گذارن. می رم که چیزی بنویسم. از ترس نمی نویسم. از ترس این تنهایی. از ترس این کلمه های حرومزاده! که گوش به فرمان تنهایی ان. می دونن احساسات من کجا قائم شده ان. گاهی که با دلم سوک سوک می کنم، کلمه ها گولم می زنن. همین که دلم چشم می ذاره و شروع به شمارش می کنه: 10، 20، 30، 40، ....  این کلمه های حرومزاده کنار هم می شینن و شعر می شن. و منو لو می دن. این آدم فروش ها!

لپ تاپ رو خاموش می کنم. نه فیس بوک نه وبلاگ، لعنت به هردو تا شون! پایین می یام که موسیقی بزنم. کیبرد رو روشن می کنم. ولی این آقا یا خانم «تنهایی» از قبل رو ترانه ها جا خوش کردن.....
یکی بگه برای اینکه این آقا یا خانم «تنهایی» رو نبینیم، کیو باید ببینیم؟ 



۱۳۹۱/۲/۲۱

یافتم ... یافتم ... !


«یافتم ... یافتم!»
 یگانه فریادی بود که بعد از برگرداندن کوکو در تاوه و عدم مشاهده ی اینکه وا رفته است، از من بر آمد. برای اولین بار بود که خورده های کوکو در تاوه دیده نمی شد.
باید ... این خبر مهم را مخابره می کردم. دوربین دیجیتال را برداشته بی اختیار از آن عکس گرفتم. از زاویه های مختلف ... و سپس فیس بوک! 



ظرف چند دقیقه در فیس بوک صمیمانه ترین پیام ها و تبریک و تعجب ها را دریافتم. (راستش تا حالا اشعار و نوشته ها و موزیک های من چنین مورد لطف و استقبال قرار نگرفته بود) 
ـ آفرین...در همه چیز استادی...نوش
ـ آخی ... امی دهنه آب تودای ...

ـ آفرین چه آشپزی!
ـ خوشمزه به نظر می یاد 
aaaaaaaaaaaaaffffffffaaaaaaariiiiiiiiinnnnnnnn

 ـ  به به، دیگه وقت شوهر کردنته ... 
ـ آدرست رو بده تا بیایم خواستگاری...
ـ پسر روی ما آقایون رو روسفید کردی. و بگو چطوری کوکو رو برگردوندی که وا نرفت؟

 ـ  دستور غذا را برای من بفرستید. 
و .... 

راستش استقبال بی نظیر دوستان از «کوکو» ی من باعث شد واقعا باور کنم که عجب هنری کرده ام. این اولین بار بود که مجبور نشدم به دخترم که هر بار هنگام کوکو درست کردن، با نگاه تعجب و  پرسش بار به کوکوی وا رفته نگاه می کرد، بگویم: «ما به این می گیم کوکو واویشگا»! 
  اما از طرفی معلوم شد  که این مشکل «خورد و خمیر» شدن کوکو هنگام برگرداندن فقط مشکل من نمی باشد.  به هر حال طی ماهها  تنهایی و تحقیقات، بالاخره امروز جواب داد. من نام این کوکو را می گذارم: «سبزی مینی کوکو» که هم سبزی باشد و هم سیب زمینی. و باید با کمال تاسف بگویم که به دلیل بکار بردن فرمول های متفاوت در ساختن آن، از هر گونه یادآوری این معجون، ناتوانم.
با همه بفرمایید! 

۱۳۹۱/۲/۲۰

به همین سادگی



وقتی عمو «چرخ فلکی» یه می اومد سر از پا نمی شناختیم. پیر بود و بد اخلاق. اما مهم نبود. مهم این بود که بود و ما چرخ فلک داشتیم. چون همون هم گاهی می رفت و ماهها نمی اومد. 5 زار می گرفت که چند دقیقه ای ما رو بچرخونه. تو همین چند چرخش انگار این تمام دنیا بود که داشت به فرمون ما می چرخید... و همه چیز انگار مال ما بود. به همین سادگی! 
وقتی عمو چرخ فلکی یه می رفت، منتظر می موندیم. تنها آرزومون این بود که کاش محل مون یه چرخ فلک داشت.... یه چرخ فلک. به همین سادگی. 
 و
 
ـ ــــــ
عکس از اینترنت

۱۳۹۱/۲/۱۹

خدایا مُردیم از خوشبختی و صفا!




از کتیبه ها و سنگ نوشته های پیشینیان، فقط بوی افتخار به مشام نمی رسد. گاهی چیزهایی بر روی کاغذ ـ منظورم سنگ ـ آمده است که بوی قورمه سبزی فسیل شده هم می دهد. مثلا دعایی منسوب به «کوروش کبیر» است که می گوید:
 «پاک یزدانا! مردم ما را از دروغ و نیرنگ محفوظ بدار!»
  آگاهان بر اساس شواهد معتقدند که از بس مردم ایران زمین آن زمان دروغگو بوده اند، کوروش کبیر دست به یقه ی این دعا شده است. و به نظرم آگاهان همچین پرت و پلا هم نمی گویند. مطمئنا «کوروش کبیر» برای چیزی که داشته دعا نکرده است. پادشاهی با این عظمت، حتما دعای خیرش برای نداشته هایش بوده است. همه ی ما هم چنین هستیم. مثل بنده هر شب قبل از خواب و بعد از مسواک، دست به آسمان لپ تاپ دراز کرده دعای «لواشک» که نمی خوانم. بلکه می گویم:

«اگر دستم رسد بر چرخ فیس بوک
بدو گویم که این چین است آن چروک ـ برای حفظ قافیه! ـ

 «یکی را می دهی صد لایک خوشگل ـ
 یکی بی یار چون من، only مشکل»

بگذریم.  بنا به مصلحت اگر به گفته ی آگاهان با دیده ی تردید نگاه می کنید، برگردیم به شواهد عصر حاضر! بی شک همه ی ما شاهد این صحنه بوده ایم که «محمد رضا شاه پهلوی» در جشن 2500 ساله ی سلطنت خود بر سر مزار همین کوروش کبیر رفت و چنین چیزی بر زبان آورد: «کوروش! آسوده بخواب که ما بیداریم.»
 گرچه آگاهان معتقدند که این نوعی «لالایی» بوده است، اما اکنون بعد از گذشت نزدیک 40 سال، می بینیم که آقای محمدرضا شاه هم دست به دعا کرده بوده است. و آگاهان باز معتقد ترند که چون ایشان می دانسته که ما از بیخ و بن خواب تشریف داشتیم.
***
اما چرا این موضوع را به وسط کشیدم؟ اینروزها این حقیر هر موقع فیس بوک را باز می کنم، دلم از یک طرف باز می شود، و از طرف دیگر بسته، یعنی منظورم این است که می گیرد. باز می شود چرا که می بینم همه ی ایرانی ها در «نت دعا» هایشان، از «مثبت بودن» و «مثبت فکر کردن»، از «عشق»، «پاکی»، «صداقت»، «وفاداری» و صمیمیت صحبت به میان می آورند. و گاهی با خود چنان خوشحال می شوم که به حسادت تبدیل می شود. با خود می گویم: «من اینجا با گربه ام در تنهایی محشور هستم، و مردم ماشالله از سر و کول خوشحالی و خوشبختی بالا می روند.» بعضا از حسادت خودم هم به این «نت نوشته ها» می پیوندم. مثلا چندی پیش این «نت نقل قول»  آلبر کامو را که انتشار دادم، بسیار لایک گرفتم: «دیروز و فردا دست به یکی کردند. دیروز مرا با گذشته هایش و فردا مرا با وعده هایش خواب کردند. وقتی چشم گشودم، امروز هم گذشته بود.»
صددر صد آگاهانی هستند که الان با خود فکر می کنند: خوش به حالش! چه آدم دقیق و وقت استفاده کنی! و «هزااااااااااااااااااااااااااااااار لایک!!»  

اما از طرف دیگر آمار و ارقام چیزهایی که دور و برم می بینم، خلاف همه ی این «نت نوشته ها» را نشان می دهد. از همین روی دلم می گیرد. شما نگاه کنید به آمار طلاق ایرانی ها! ایرانی ها یکی از تنهاترین های جماعت ها توی مهاجرین هستند. ولی وقتی تو صفحه هایشان می روی ماشالله همه اهل زندگی، اهل شاعری و یک انسان اقلا 99 درصد کامل محسوب می شوند.

با خود می گویم اگر بعد از 2500 سال «آگاهان باحالی» مثل امروز وجود داشته باشد که این «نت نوشته ها» یا همان «نت دعا» های ما را بخوانند چه قضاوتی در مورد ما پیشینیان خواهند کرد؟ امیدوارم قضاوتی که ما الان در مورد پیشینیان می کنیم، نکنند. البته باکی هم نیست. اجازه دهید آگاهان 2500 سال دیگر را کمی سر کار بگذاریم. پس همه با هم دعا کنیم: 

«خدایا مُردیم از خوشبختی، از صفا، از صمیمیت... لطفا کمی اون در بدبختی رو باز کن خفه شدیم، ببینیم دنیا چه خبره؟» 
آمین! 

۱۳۹۱/۲/۱۷

حقیقت تلخ


هنوز هر روز به گلهای امیدم
در دو سوی جاده ی انتظار آب می دهم.
هنوز آنها را تر و تازه نگه داشته ام.
...
غافل از آنکه او مدتهاست که از این جاده عبور کرده است...
غافل از آنکه من از همان روز اول این حقیقت ساده را می دانستم.
خوب نگاه کن گلها را!
باور کن تلخی ی انتظار ِ بیهوده، شیرین تر از تلخی ی حقیقت مسلم است. 




خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...