۱۳۸۳/۷/۷

اگر من روشنفکر امريکايی بودم (!)

در حاشیه ی نامه ی روشنفکران ایرانی به روشنفکران امریکایی

بسیاری از دانشجویان و یا دوستان روشنفکر همپای شما که در خارج و داخل به مبارزه علیه رژیم ایران ادامه می دهند دولت بوش را متهم به ملاحظه کاری سیاسی کرده اند که چرا ایران را فقط محور شرارت نامیده و نه معدن آن ! آنها معتقدند که جمهوری اسلامی نه بعد از 11 سپتامبر بلکه از همان بدو تاسیس محور شرارت بوده است و منتقدند که چرا جهان دیر به این مهم پی برده است!




چندی پیش جمعی از دانشگاهيان و فعالان سياسی و مطبوعاتی ايرانی به مناسبت سومين سالگرد فاجعه يازده سپتامبر در نامه ای به روشنفكران آمريكا *مطالبی را مرقوم فرمودند که از بعضی نکات قابل توجه است. در این نامه که به امضای بیش از 200 تن از روشنفکران، سیاسیون و عمدتا «اصلاح طلبان سابق» رسیده است ضمن اشاره ای کوتاه به انگیزه بنیانگذاران «ایالات متحده امریکا» و عدم توفیق شان در ساختن جامعه ی مورد دلخواه ما (!)، به انتقاد از دولت آقای جرج بوش و سیاست کنونی آن پرداخته و از روشنفکران امریکا خواستند که ضمن همدردی با اصلاح طلبان ایران چاره ای نیز بیاندیشند تا مسئله ایران با راههایی بغیر از راهی که افغانستان و عراق طی کرد حل شود.
از آنجایی که ممکن است دوستان روشنفکر امریکایی ما نیز همچون همتایان ایرانی خود آنقدرسرگرم کار انتخابات ریاست جمهوری آینده کشورشان باشند که وقت جواب به این دوستان را نیابند و از آنجایی که این عزیزان در نقش نمایندگان روشنفکران ایران ظاهر شده و این مطالب را با همتایان امریکایی خود در میان گذاشته اند، با اجازه، این حقیر نیز خود را در نقش یک روشنفکر امریکایی ظاهر کرده(!) و با توجه به تاثیری که از خواندن نامه در من حاصل شد مطالبی را از قول روشنفکران امریکایی بیان داشته ام که شاید برای بعضی از خوانندگان جالب باشد. پس اگر من یک روشنفکر امریکایی بودم یقینا" در جواب دوستان روشنفکر ما در ایران چنین می نوشتم:

«از اینکه می بینیم تعدادی از نویسندگان و فعالان کشورمهمی چون ایران توانسته اند دور هم جمع شده و دست به یک کار گروهی هدفدار بزنند به کار آنها ارج نهاده و با درک اینکه دست به چه ریسک بزرگی زده و در یک اقدام غیر متعارف با انگیزه برقراری ارتباطی زنده و پویا با روشنفکران کشوری که رهبر راحلشان آنرا «شیطان بزرگ» نامیده بود، قبل از هر چیز به آنها درود فرستاده و دست آنها را می فشاریم. مخصوصا که در لیست امضای نامه نام کسانی هم به چشم می خورد که همواره بعنوان چهره هایی ملی برای ما محترم می باشند.
اما اجازه دهید از آنجاکه شما با ما روشنفکران امریکایی صریح و واضح سخن گفته اید ما هم عینا چنین کرده و گلایه ای را که از همان اول با رویت نامه تان در ما ایجاد کرد ازشما پنهان نگردانیم.
متاسفانه لحن نامه آنطور نیست که افکارعمومی امریکا و یا جهان را تحت تاثیر قرار دهد و کمک شایانی به ما برای آنکه چاره ای بیاندیشیم بکند. ما امیدوار بودیم که شما حساسیت بیشتری را نسبت به انشا و لحن نامه نشان می دادید. همانطور که مرقوم کرده اید و ما هم بخوبی واقفیم « هنگامی که جنایت 11 سپتامبر 2001 میلادی به وقوع پیوست، ایرانیان با وجود انکه خاطره تلخ کودتای امریکایی 28 مرداد 1332( 1953) را در ذهن داشتند در سوگ بیگناهان قتل عام شده در این فاجعه نشستند... » و براستی جوانان ایرانی تقریبا تنها کسانی بودند که در آن خطه مسلمان نشین بر خلاف دیگران و یا حتی میل باطنی حکومتمردانشان که از این واقعه اسفناک خوشحال شده و شادی و پایکوبی براه انداخته بودند، با امریکایی ها همدردی کرده برای جان باختگان شمع برافروختند. ولی آیا در سالروز چنین روزی و در شرایط فعلی دوباره دفتر خاطرات 50 سال پیش را ورق زدن و در یک نامه دوستانه به رخ ما کشیدن به نظر شما می تواند مناسبت داشته باشد؟ آنهم با وجود مطلع بودن از «پوزش خواهی» دولت امریکا از ملت ایران به خاطر آن «خاطره تلخ»! حداقل انتظار ما و جامعه امریکایی از جامعه روشنفکران مسلمان یک کشور اسلامی ای چون شما این بود که همانطور که بقول شما «خبرنگاران جسور ما» با افشای ماهیت جنگ، دنیا را از عواقب آن آگاه می سازند شما هم در سالگرد چنین روزی به جای فیگور همیشگی و ملودی یکنواخت ضد امپریالیستی با یک صراحت لحنی به سراغ تروریسم رفته و با خط و نشان کشیدن و جدا کردن صف خود، بطور جدی لکه اتهامی را که دامن جهان شما را بدان آلوده ساخته است پاک یا کمرنگ می کردید. گردن زدن مردان و زنان بی گناهی که برای زنده ماندن مردان نقاب داری را التماس می کنند که به زبان قرآن یعنی کتاب آسمانی شما تکلم دارند و نشان دادن آنها از طریق تلویزیون به ملت های دنیا صحنه هایی نیست که رئوفت دین شما را به نمایش ما جهانیان بگذارد. و متاسفانه هنوز که هنوز است هیچ حرکت اعتراضی جدی ای از طرف هم قطاران شما علیه این اقدام های کریه انجام نگرفته و این تماشاگری و سکوت مسلمانان همانطور که خودتان قید کرده اید «دامنه مانور ما صلح طلبان را نیز در اینجا و در مقابل سیاست اقتدارگراهای امریکا مشکل تر کرده است.»
شما صحبت از «خاطرات تلخ» می کنید در حالیکه از یاد تان می رود که گروگانگیری در سفارتخانه ما (توسط کسانی که گذشت زمان بسیاری از آنها را به همتایان خود ما در ایران بدل کرده است!)، و یا آتش زدن پرچم کشور ما در کشورتان در هر فرصت و هر مناسبت در حالیکه این نه نشانه دولت بلکه سمبل ملت ماست آنچیزی نیست که چون خاطرات شیرینی در اذهان ملت ما ثبت شده باشد. ما گر چه از مبحث اینکه سرنوشت دیگر حکومت های ملی یی چون عراق، لیبی، سوریه و... که در منطقه بدون کودتای امریکایی در همان سالها سرنوشت خود را خود رقم زدند به کجا انجامید می گذریم و فقط به این پرسش ابتدایی اکتفا می کنیم که اگر واقعا خاطرات تلخ کودتا اینچنین در حافظه شما مانده چرا نام هیچیک از خیابان ها یا حتی کوچه ها را به نام رهبر جنبشی که در این خاطره تلخ ساقط شد ثبت نکرده اید در حالیکه نام معروف ترین تروریست های جهان و یا تروریست هایی وطنی تان را که به شکار روشنفکران و همقطاران شما و ما به جرم بی دین بودنشان پرداختند، بر سر درب اکثر کوچه و خیابان هامذین کرده اید؟!!!
گر چه حتی اینرا هم بعید می دانیم که حکومت اسلامی در طول عمر خود با ایجاد خاطره های بس وحشتناکتر از 28 مردادها، جایی هم در حافظه ملت شما برای دیگر خاطره ها گذاشته باشد! بدین خاطر برای ما عجیب می نماید که شما با «عینک حافظه تاریخی» که به چشم زده اید با نگاه به قضایای زندان ابوغریب به یاد «سازمان اطلاعات و امنیت رژیم شاه» (در 25 ـ 30 سال پیش) می افتید در حالیکه یادتان می رود نمونه های زنده تر و جدیدتری را در چشم انداز همین عینک دوربین! هم دارید.بطوریکه طبق اقرار صریح آیت الله منتظری همان کسی که اکثر شما آنرا قبول دارید «اینها روی سازمان امنیت شاه را سفید کرده اند.» اصلا یکی از دوستان شما و اتفاقا امضا کنندگان همین نامه چندی پیش پس از آزادی از زندان اعتراف کرد که «یک روز زندان جمهوری اسلامی به اندازه سالها زندان زمان شاه ست»!
البته که ما وضعیت شما را درک می کنیم و می دانیم که در ایران مردم از حداکثر آزادی بیان و عقیده برخوردارند تا هر آنچه که می خواهند علیه جرج بوش بگویند (!)، ولی گلایه ما این است که در مواردی هم که مطالبی را از قول دولت بوش بیان داشته اید کمی تحریف حقایق بوده است! شما گلایه می کنید که «... آنچه به فاصله کوتاهی پس از آن ـ یعنی همدردی شما با ملت ما ـ نصیب مان شد، جایی در «محور شرارت » و در مجاورت عراق تحت سلطه صدام بود.» و از این امر بسیار دلخورید به طوری که از ما می خواهید تا بخاطر این موضوع «پوزش خواهی» دیگری را به آقای جرج بوش تحمیل کنیم!
البته که این کار شدنی ست و حکم سیاستمداران ما نه چون فتوای رهبر سابق شما علیه سلمان رشدی ست که نتوان آنرا نقض یا رد کرد. اما ما روشنفکران امریکا امیدوار بودیم که در نامه تان اشتباه چاپی رخ داده باشد که شما ـ یعنی روشنفکران ایران ـ خود را «هم نصیب» از هم محوری بودن دانسته اید. در حالیکه که چنین نیست و این اتهام از طرف دولت ما متوجه حکومت شماست و بس. آنچه که دولت بوش در این مورد بارها و بارها متذکر شده این است که حساب جوانان و مبارزان ایران که برای دمکراسی تلاش می کنند را از حساب حکومتشان جدا می داند. عجیب است که دیوار دمکراسی در مملکت شما چنان بوده است که این واقعیت را آنچنان که بوده برایتان منعکس نکرده است! علاوه بر این غرب با اعطای جایزه صلح نوبل به یک ایرانی تبار ـ که اتفاقا امضایشان نیز در پای همین نامه موجود است ـ نشان داده است که منظورش از محور شرارت کدامیک، ملت است یا حکومت؟ مگر آنکه واقعا از طرف شما برای یکی انگاشته شدن ملت با حکومت فعلی قصدی در کار بوده باشد که در اینصورت جامعه روشنفکری ما سوالهای جدی ای دارد که امیدوار است به آن پاسخ گویید. بنابر این باید اعلام کنیم که ما روشنفکران امریکایی از اینکه «عذرخواهی بنیادی تری را به جرج بوش تحمیل کنیم» معذوریم چرا که خود نیز بر این باوریم که حکومت ایران واقعا محور شرازت است. چرا که بنا به روایت اسناد و مدارک به روند ترور در منطقه کمک می کند، از تروریست ها تحت عنوان های مجاهد و انتهاری حمایت می کند، روند خشونت و جنگ در عراق و در شهرهای شیعه نشین را هدایت می کند، اکثر تروریست های القاعده را در خود جا داده است و اکنون هم خود را به سلاحهای هسته ای مجهز می کند... اینها نباید چیزی باشد که از چشم شما روشنفکران و روزنامه نگاران و سیاستمداران عزیز ـ همتای ما ـ پنهان بماند!
اتفاقا روی این موضوع بحثی نیست. جوامع بین المللی و سازمانهای طرفدار حقوق بشر همه بر این عقیده اشتراک نظر دارند. تازه بسیاری از دانشجویان و یا دوستان روشنفکر همپای شما که در خارج و داخل به مبارزه علیه رژیم ایران ادامه می دهند دولت بوش را متهم به ملاحظه کاری سیاسی کرده اند که چرا ایران را فقط محور شرارت نامیده و نه معدن آن! آنها معتقدند که جمهوری اسلامی نه بعد از 11 سپتامبر بلکه از همان بدو تاسیس محور شرارت بوده است و منتقدند که چرا جهان دیر به این مهم پی برده است؟ آنها ترورهای نویسندگان و هنرمندان داخل و خارج از کشور شما ایران را به خیلی سالهای پیشتر مربوط دانسته، «دادگاه میکونوس» را مشت نمونه ی خرواری می دانند که موضوع شرارت رهبران جمهوری اسلامی در آن اثبات شد. تازه نگرانی آنها از این است که مبادا بر اثر مراودات پشت پرده این مهم نیز فراموش شود!
بنابر این گلایه شما متوجه این دوستان نیز هست. مگر آنکه اختلافات جدی ای در تفسیر واژه شرارت بین ما و دیگران با شما بوده باشد. مثل همان اختلافی که پیشتر در برداشت از «دمکراسی» بوجود آمده بود و یا «گفتگوی تمدن ها» که مدام در طول نامه به نقل از رئیس جمهور خود عنوان می کنید. همان گفتگویی که از ادامه در داخل خود و با نیروهای خودی باز ماند چه برسد با تمدنی دیگر!
امروز اگر چه سقوط دولت های تروریست و ضد بشری چون صدام و طالبان در ظرف کمتر از یک ماه ممکن شده است، و گر چه این می تواند برای دولت های بزرگ دنیا و یا حتی ملت های مظلومی چون ملت ایران که جانشان از استبداد دینی حکومت شان به لب رسیده و جرج بوش را «ناجی موعود» می نامند به یک بدعت خطرناکی تبدیل شود، لیکن نشان از وظایف بسیار سنگین تری ست که علاوه بر ما بر دوش شما هم گذارده شده است.
در آخر ما هم «بر این باوریم که در این جهان جهانی شده که توسط تروریسم، جنگ و مداخله خشونت بار تهدید می شود... آزادیخواهان و صلح طلبان همه کشورها باید برای مقابله با این وضعیت چاره ای بیاندیشند.» ما معتقدیم که مادام که ملت ها و دولت ها به تعریف واحد از دمکراسی و آزادی و نقطه مقابل آن اعدام، شکنجه و خشونت نرسند صحبت از صلح واقعی ناممکن خواهد بود. ما امیدواریم که شما روشنفکران مسلمان ایرانی بتوانید خود و دولتها هایتان را متقاعد سازید که حقوق انسانها یکسان بوده و نباید آنها را بر اساس رنگ و نژاد و مذهب و زبان یا خودی و غیر خودی تقسیم بندی نمود. بنابر این نیاز ملت ها به دمکراسی و آزادی نباید که بر اساس نوعی برداشت شخصی و گروهی و یا بومی از آن باشد، مخصوصا که خود شما مثال زنده از تجربه ناموفق این نوع «دمکراسی بومی» در کشور خود بوده اید.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* می توانید اصل نامه را در آدرس زیر بخوانید:
http://www.iran-chabar.de/1383/06/30/002.htm

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...