۱۳۸۷/۳/۱۱

نگاهی به کتاب «سفرنامه حاج سیاح به فرنگ» به کوشش علی دهباشی(3)

امنيت غربی در 160 سال پیش
سیاح از صفحه 100 کتاب تا 136 فقط به تعریف و تمجید از دیده های خود از ایتالیا و دیگر کشورها می پردازد. در پایین به بخشی اشاره می کنم:
«... از جاهای سیاحتگاه سرای مشهور پرنس می باشد که اطراف آن باز و مردم می گردند... هر روز زنها بسان طاووس خرامان با لباسهای تابستانی، زن دست شوهر را و طفل دست مادر را و برادر دست دست خواهر یا برادر را گرفته با یکدیگر می گردند. ... شب تا صبح شهر منور است به چراغ گاز. هر گاه پولی از دست کسی بیفتد می تواند بجوید. »ص 127

وصف ديژن
«... راه آهن و تلگراف بره جانب کشیده ... شهر به گاز منور، کوچه ها وسیع، معلم خانه خوب منظمی، ... اهالی علوم فراوان، بی سواد احدی را ندیدم، مدارس مجاینه روحانیه فراوان، مردمان با محبت، به هر مدرسه که شخص بخواهد سیاحت کند با ادب و انسانیت تمام به همه جای آن مدرسه راهبری می نمایند، ... جمله مردم به شغل و صنعتی مشغولند. همینکه عصر می رسد غالبا در کالسکه ها نشسته به هواخوری می روند و هر کجا که بخواهند بر حسب امکان پیاده یا سوار می شوند.»
ص 153
وصف تولون ـ فرانسه
«... کنار دریا چادر زده اند و در زیر آن کرسی نهاده برای نوشیدن قهوه . ... خانه ها از سه طبقه است الی شش طبقه. .. در اغلب کوچه ها قواره آب جاری . جهت روشنی چراغ گاز. همه روزه وقت عصر مردم به گردش آنجا می آیند. و زراعت خوب. ... اهل پولیس درهمه جا به نوبت مشغولند به خدمت در نهایت نظم و کمال ادب ... »ص 137
نرمی و ملاطفت در جواب دادن
«... بعد از اذن دخول مردم بسیار مهربانی هستند. هر سوال که شخص بنماید با کمال نرمی و ملاطفت جواب می گویند. ص 136»
پاریس یا بهشت کدام بهتر است؟
« به رفیق خود گفتم برادر فایده نظم این است که ملک بدین درجه ترقی و ابادی حاصل می کند. گفت فی الحقیقت در کتابهای ما که وصف بهشت را نوشته اند از این بهتر نخواهد بود . گفتم بنا نبود حرف دین بزنی زیرا وقتی می توان تشخیص داد که هر دو را شخص ببیند، حال ما این را دیده ایم چگونه می توان گفت از آن ندیده بهتر است. »ص 159

تعجب ازاینکه این مردمان چگونه می میمیرند!
« [بعد از شرح حال سیاحت در پاریس] با خود گفتم سبحان الله اینها چگونه می میرند! معروف است که غصه از عمر می کاهد، اینان که ابدا غصه ندارند باید هرگز نمیرند. متحیرانه، وحشیانه رو به منزل روانه شدیم. شب را صبح کردیم، ولی از صدای عراده کالسکه خواب ممکن نبود. » ص 162

برخورد با یک زارع در کالسکه و بحث راه آهن در ایران
«... به کالسکه هوتل سوار شدیم ... جهت دیدن وین و رفتن به پاریس شدیم. اتفاقا در آن کالسکه یکی از زارعین بود، چنان سخن می گفت که من حیران بودم که یک نفر شخص زارع صاحب اینهمه اطلاع از کجا شده! پرسید راه آهن ما بهتر است یا از شما؟ گفتم در خاک ما هنوز راه آهن نساخته اند. پرسید چرا؟ جوابی جز نمی دانم نداشتم، ناچار سخنی دیگر به میان آوردم ولی خجل شدم، محجوبانه رفتیم تا رسیدم به وین. »ص 147
در بعضی از صفحات سفرنامه سیاح به گونه ای به سیاستمداران هم «خط » می دهد. مثلا او دلیل شرور نبودن مردم اروپا را مشغولیت آنها می داند.
«... در کوچه ها اطفال و مردمالن فقیر اغلب کفشهای مردم را رنگ می کنند و اجرت می گیرند و بر کلاه آنها نشان مشخصی است و لباس مخصوصی دارند... مردم آنجا غالبا با غذا شراب می خورند. انسان از هر جهت آزاد است. روزهای یکشنبه و غیره هر کس بخواهد به کلیسا می رود، ابدا کسی را به کسی کاری نیست، مردم به کار و صنعت خود مشغولند که فرصت شرارت و فساد ندارند. همچنین مهمانخانه ای دارد و آنجا روزنامه ها فراوان است که هر کس بیکار است خود را مشغول خواندن آنها می نماید .... » ص 152

همانطور که گفتم سیاح مجبور است مواظب آنچه که می گوید باشد. به این علت است که منظورش را از قول این و آن می گوید و بعضا جمله ای را نیز چاشنی می کند تا مقامات را راضی کند که مثلا باور ندارد. بعنوان نمونه:

متحیر شدن از آزادی در گفتار سیاسی
« چند نفر از کارگران فرانسه را دیدم که دشنام به ناپولیون [در اینجا منظور ناپلیون سوم است که در سال 1848 رئیس جمهور شد و چون سودای امپراتوری داشت، با یک کودتا قوه مقننه را منحل و با قدرت و استبداد سلطنت کرد. پس در 1860 از استبداد خود کاست و آزادیهای مدنی بیشتری داد ـ توضیح از دهباشی] می دادند و می گفتند با این ریشخند مردم را از خود راضی کردی، آفرین. امید آنکه مانند لوی سیسر ـ لویی شانزدهم ـ طوق گیوتین را بر گردنت ببینم. متحیر شدم که اینها چه مردمانی هستند. گفتم برادر، من اهل فرانسه نیستم و این ولایت آزادی است، هر که هر چه بخواهد می گوید؟ گفت بلی. گفتم شما فرمودید من هم شنیدم. »ص 164 و
طریقه برخورد با سوقصد کننده به امپراتور روس
[به دعوت ناپلئون بسیاری از رهبران کشورهای مختلف در پاریس جمع شده بودند. از جمله امپراطوری عثمانی، امپراتور روسیه... که امپراتوری روسیه توسط یک نفر از بالای درختی مورد سو قصد قرار گرفت] ... ناپولیون و امپراطور روس سوار کالسکه ی سربازی شده می رفتند چون نزد درخت رسیدند او ـ سو قصد کننده ـ فرصت کرده طپانچه را خالی نمود، اما له الحمد که به هیچیک آسیبی وارد نیامدو آن شخص را گرفته اند. پرسیدم چه کردند؟ گفت بعد به عدالت رسیدگی خواهد شد، هر گاه مستحق قتل است خواهند کشت ولی نه بدون اثبات تقصیر اولا به دفترخانه ها اسم او را ثبت می نمایند و بعد در روزنامه ها خبر خواهند داد که چه روز خواهند کشت. [ امپراتور روس هم او را بخشید] ... این فقره هم مزید تحیر این بنده شد که چه قدر تفاوت است مابین این مرد که طپانچه در سینه اش خالی می کنند و راضی به قتل آن شریر نمی شود با آن مردمی که بیگناه بیست نفر سی نفر را محض هوای نفس می کشد و هیچ تشویش از مکافات و اندیشه از عالم جزا ندارند سبحان الله ثم سبحان الله .
ص 166

آزادی حیوانها در باغ وحش پاریس بیشتر از آزادی انسانها در ایران !
مقایسه ی یک باغ وحش با زندگی مردمان عادی در ایران یکی از همان مقایسه هایی که الان نیز کاملا صادق است. غربی ها همانقدر که در حقوق انسان ها پیشرفت داشته اند در حقوق حیوانها هم چنین بوده است. سیاح که از دیدار باغ وحشی در پاریس بر می گشت شخصی از او سوال می کند:
« گفتند چه دیدی و از این تماشا چه فهمیدی؟ گفتم همین قدر فهمیدم که این مردمان این بیچارگان آزاد را [منظور حیوانات است] در قفس نگاه داشته اند. گفتند در عالم انصاف آیا این درندگان در این بلد آزادترند یا در ولایت شما جنس شما که انسانید؟ نهایت این است که اینها به قول شما محبوسند و حال آنکه دیدید در نهایت راحت و آزادی هستند و احدی را با آنها کاری نیست، ولی شما چه میفرمایید که در مملکت شما با نهایت آزادی هیچ اختیاری از مال و جان و عیال اعتبار ندارید، چون شما سیاح هستید بی ادبی کردم. قدری تامل نموده دیدم از حالات ما کماکان مطلع است، تصدیق کرده سکوت نمودم.
ص 178


۱۳۸۷/۳/۹

نگاهی به کتاب «سفرنامه حاج سیاح به فرنگ» به کوشش علی دهباشی (2)

تاریخ خوانی ما و تاریخ دانی ما!
واقعیتش این است که ما ایرانی ها بعد از زلزله ای به نام «جمهوری اسلامی» که در عصر آنفورماتیک بر ما نازل شد، به اين فکر افتادیم که کمی در خود کنکاش کنیم. «که بودن» و «چکاره بودن» ها خیلی ها را واداشت تا به خواندن و نوشتن کتاب های تاریخی همت بگمارند. به هر حال همه می دانیم «ملتی که تاریخش را نداند آنرا تکرار می کند.» و ما هم که استاد این تکرارها هستیم. گرچه بعید می دانم که اگرما تاریخ را هم فوت آب باشیم آنرا تکرار نکنیم. چون مسئله در تاریخ دانی یا ندانی ما نیست.
ما در هر چیز افراط و تفریط داریم. در همین مقوله هم صادق است. بعضا ما چنان شیفته و غرق تاریخ خود می شویم که حاصر نیستیم به قرن حاضر برگردیم. چنان عاشق این هستیم که خود را در اوج و اقتدار «پرسیا» در اعصار گذشته ببینیم که بکلی فراموشمان می شود که احمدی نژاد رئیس جمهور ماست. هم از این رو می شود که در کنار حساسیت که لازم است آدم داشته باشد نوعی تعصب هم عین علف هرز خود را در لابلای افکار ما جا باز می کند. همان می شود که شاهنامه ی فردوسی تبدیل به یک کتاب مقدس شده، مانیفیست مبارزه ی ما می گردد. همین می شود که «فیلم 300»، و «خلیج عربی» چنین قشقرغی برپا می کند. بطوری که کسی را جرئت نقد و بررسی نمی ماند. اگر خاطر دوستان باشد چندین سال پیش موقعی که احمد شاملو به نقد شاهنامه پرداخت با همین لعن و نفرین ها مواجه شد. ببینید آش چقدر شور بود که حتی «جمهوری اسلامی چی ها» که شاهنامه را به خاطر کلمه ی «شاه» از کتابهای درسی حذف کرده بودند خود را با این موج همراه کرده و به شاملو تاختند.

بله این تعصب. این تعصب آنقدر اصل است که در یک آن، با یک موضع گیری خانم رایس، یا حرکت قایق های تندرو سپاه پاسداران و چه می دانم چه، آقای داریوش همایون را وا می دارد تا خود را در کنار رژیم جمهوری اسلامی قرار داده و سرباز ایران شود و بعد از دوهفته که این موج می خوابد ایشان دوباره خواهان آزادی ایران می گردد. سوال این است که آیا ایشان هم تاریخ ایران را بلد نیست که هی خود را تکرار می کند؟
*
بگذریم . دوست عزیزی با من تماس گرفت و گفت فلانی متوجه شده ای که آمار بازدید کنندگان وبلاگت توی این یکی دو روز چقدر بالا رفته است. و من متوجه شدم که بله علتش همین مطلب کوتاه من در باره «محمد علی محلاتی» معروف به سیاح است. از این رو تصمیم گرفتم که دقت بیشتری بخرج داده و از منابع دیگری هم استفاده کنم.


همانطور که گفته شد سیاح تصمیم جهانگردی نداشته بلکه به قول دهباشی نوعی «فرار از وطن» باعث شد تا او به چنین توفیقی نائل آید. اما این از زیبایی و تازگی ی آنچه که او نوشته نمی کاهد. سید جواد طباطبایی می نویسد: « ... در دوره ی گذار، در برزخ میان دو امتناع تجدید نظر در مبانی نظری اندیشه ی سنتی و رویکردی جدی به مبانی نظری اندیشه جدید، سفرنامه نویسان به اندیشمندان سیاسی قوم تبدیل شدند، هم چنانکه در سده های میانه ی تاریخ ایران زمین، صوفیان به متفکران قوم تبدیل شده بودند.» ( کتاب دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران ـ صفحه 275) . او همچنین اضافه می کند:«سفر نامه نویسان نتوانستند، در بهترین حالت، از توصیف ظاهر دگرگونی های تمدنی فراتر رفته و مبانی نظری اندیشه ای را که شالوده ی آن دگرگونی ها بود، مورد توجه قرار دهند.» (همانجا)
تعریف امنیت و آزادی
وصف سیاح از شهرهایی که آنها را زیر پا می گذارد نیز از همین نوع است. اما به هر حال در خود پیامی دارد که آنرا انتقال می دهد. مثلا هنگامی که او جاده های خلوت در ایتالیا را پیاده می پیمايد، احساس خود را چنین بیان می کند:
« ...ولی تعریف کلی آزادی آنجاست که ابدا کسی را با کسی کاری نیست. شب و روز و بیابان و آبادی همه یکسان بودند. فی الواقع لذتی داشت قدم زدن و تنها روی. بشخصی رسیدم، قدری میوه خریدم و آنرا شام خود قرار داده ، در نهایت امنیت در همان بیابان بدون بالا پوش راحت خوابیدم... » (صفحه 103کتاب)
در جای دیگری نیز همگام دیدار از وین این امنیت را چنین به رخ می کشد:
«فی الحقیقه تعریفی که بعضی نقالهای ایرانی می گویند موجود بود: «جمعی رفیق موافق، هوای سالم، مال رونده اللهم ارزقنا.» در نهایت آسودگی و امنیت و اقسام نعمت ها، نه بیم از دزد بیابان و نه ترس از غول شهری خوشحال خرم شاکرانه رفتمیم تا وارد شدیم به شهر معروف به لیون. »
ص 148

وصف زندگی یک کشاورز معمولی
چنان که از روایت پیداست سیاح پولی در بساط نداشته است. بخاطر همین مجبور بوده بارها راه های طولانی را پیاده طی کند. در همان راه [ایتالیا] سیاح با کشاورزی آشنا می شود که او را به خانه خود دعوت می کند. سیاح در باره آنچه از زندگی این کشاورز دیده چنین شرح می دهد:

«وضع ایشان از این قرار مشهود شد: در حجره ی همان طفل [منظور فرزند همان کشاورز است] ساعتی به دیوار نصب، دو میز یکی برای نوشتن و یکی برای صورت شستن، کتابخانه اش در گاه مانندی[...]. چند دانه میخ به دیوار کوفته جهت آویختن لباس و کلاه ها، لامپ بوضع به دیوار کوب و دستی،لاله ای جهت شمع روی میز خود آن طفل .
چون از مکتب آمده بود بمحص ورود به اطاق تغییر لباس داده، مشغول به حفظ کردن درس شد.[...] صبح همه در یک اتاق اجتماع دارند که صرف قهوه و شیر و نان و قند می نمایند. [... ]هر روز صبح ساعت هفت زنگی می زند، مشغول به کار می شوند و ساعت دوازده که ظهر است می آیند. دو ساعت جهت صرف نهار هستند و باز می روند مشغول به کار خود می شوند[....] شبها مشغولند به خواندن کتاب تاریخ و نصایح و صنایع و درس فلاحت، که هرگاه شاخی از درخت فاسد شود از کجا باید برید که هوای خارج داخل درخت نشود.
» (صفحه 101)
و در آخر چنین ما را ملامت می کند:
«باری شب را روز کرده در نهایت خوشوقتی ولی آن قدر متاثر و دلتنگ بودم که به تقریر نمی آید که چرا ولایت ما چنین تربیت گاه نباشد و مردم اینقدر بی علم و بی تربیت باشند. » ( همانجا ص 102)

این نکته مسلم است که چنین شرح و احوالی برای مردمان آنروز بیشتر باید به یک افسانه شبیه باشد تا واقعیت. بخاطر همین او آن را شبیه به «تعریف نقالهای ایرانی» می خواند. در جایی خواندم که « نگارنده ـ یعنی سیاح ـ در همان ابتدای ورود به ایران به حضور ناصرالدین شاه احضار و با او هم‌صحبت شده، اطلاعات ِ دست ِ اولی از اخلاق و رفتار وی ارائه می‌کند. ناصرالدین شاه از حاج سیاح درباره‌ی ممالک و شاهان ِ دیگر می‌پرسد. او هم با خیال راحت شروع به تعریف ِ دیده‌ها می‌کند. این تعریف‌ها شاه را خوش نمی‌آید. بعداً اطرافیان ِ شاه شروع به سرزنش حاجی می‌کنند که: مگر تو نمی‌دانی که در ایران نباید گرد ِ حقیقت گشت؟ مگر نمی‌دانی که شاه خود را بزرگ‌ترین شاه عالم می‌داند؟ و حاج سیاح حیران مانده که چگونه ممکن است تعریف از ممالک دیگر، موجب ِ مغضوب شدن در بارگاه پادشاه باشد.» (از وبلاگ کپو کوره)
بعد از دیدن تلاش سیاح برای تحصیل
اما این مغضوبیت شاه فقط بخاطر تعریف و تمجید ها نبوده است. در لابلای این سفرنامه بعضا پیام های سیاسی ای نیز به مشام می رسد. که البته سیاح آن را از زبان دیگران نقل می کند. مثلا موقعی که مشغول یادگیری زبان فرانسه است، مسیو بری (استاد) از تلاش شبانه روزی سیاح برای فراگیری در حیران می ماندو به گریه می افتد:
«موقعی که دیدم به گریه افتاد (مسیو بری) و گفت: خدا جزا بدهد آن مردمی را که شماها را بی تربیت می نمایند زیرا که هیچ فرنگی ای طافت این نوع تحصیل را ندارد.» (ص 78)
ادامه دارد

۱۳۸۷/۳/۸

28 مه «روز ملی آذربایجان» یا «روز جمهوری آذربایجان» گرامی باد

بعد از الحاق آذربایجان به روسیه تزاری بر اساس معاهده ی گلستان و ترکمانچای در سالهای 1813 و 1828، این منطقه زیر سلطه و استعمار این کشور قرار داشت. در آغاز قرن بیستم باکو یکی از مراکز کارگری و انقلابی منطقه به حساب می آمد. نفوذ افکار غربی و ایده های رهایی و آزادیخواهی از هواخواهان بسیاری برخوردار بود. خیلی زود در کنار این افکار انقلابی و ایده هایی که تحت تاثیر ایده های روشنفکری و مترقی غرب بود افکار ملی نیز شروع به خودنمایی کرد. تلاش برای احیای هویت ملی مرکز اهداف و مبارزات جوانان دمکرات در این منطقه قرار گرفت.
بنابر این عصر بیستم را نباید فقط عصر علم و تکنولوژی، بلکه می توان از آن به عنوان عصر بیداری هویت ملی و پدید آمدن دولت های ملی نیز نام برد.
سقوط روسیه تزاری و تلاش برای احیای حکومت ملی
در سال 1917 طی انقلاب کمونیستی، امپریالیسم تزاری سقوط کرد. این خود فعل و انفعالاتی را در مناطق تحت نفوذ روسیه باعث شد. روشنفکران آذربایجانی به رهبری محمد امین رسول زاده از ضعفی که در نتیجه جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه این کشور را فرا گرفته بود استفاده کرده و خود مستقیما وارد عمل شده و در 28 مه 1918 جمهوری دمکراتیک آذربایجان را به طور رسمی اعلام می کنند. در واقع باید این جمهوری پارلمانی را نه تنها در آذربایجان بلکه بعنوان اولین جمهوری در تاریخ جهان شرق نام برد.
اولین اقدام این جمهوری اعلام زبان آذربایجانی به عنوان زبان رسمی این کشور به جای زبان روسی بود. انتخاب و تعیین پرچم و سرود ملی کشور نیز از اقدامات دیگر بود. بدین ترتیب با هویت بخشیدن به مردمی که خواهان آینده ای بهتر بودند توانست این جمهوری آنها را زیر پرچم و کشوری معین متحد سازد.
اما بعد از 23 ماه ادامه حکومت نوپای جمهوری آذربایجان، با حمله ی ارتش بلشویک ها به این کشور سقوط کرد.
در سال 1990 بعد از استقلال مجدد آذربایجان، آنها این روز را روز ملی و روز جمهوری اعلام کردند.
هر ساله در این روز جشن های مفصلی در آذربایجان برپا می شود. من به سهم خود این روز را به همزبانان خود در کشور آذربایجان تبریک گفته و گرچه معتقدم که این مردم نیز راه درازی برای رسیدن به دمکراسی و برابری دارند ولی از اینکه آذربایجانی ها در چند چیز از جمله «روز ملی» ، «پرچم ملی» و «سرود ملی» خود اتفاق نظر دارند و به آن احترام می گذارند خوشحالم.
این رقص زیبا و نمایشی هم تقدیم هموطنان آذری خودم:

مقاله های مرا در این زمینه مطالعه کنید:

۱۳۸۷/۳/۷

نگاهی به کتاب «سفرنامه حاج سیاح به فرنگ» به کوشش علی دهباشی (1)


فرق ایران با اروپا در 160 سال پیش
کتاب «سفرنامه ی حاج سیاح به فرنگ» به کوشش «علی دهباشی» کتابی است خواندنی. از آن کتابهایی است که ما ایرانیها حتما باید آنرا خوانده و از آنجایی که در حساب و کتاب زرنگیم، دو دو تا چارتا کرده و ببینیم که از زمان وقوع این سفر یعنی حدود 160 سال پیش تا کنون درچه چیز و تا چه حد پیشرفت و پسرفت داشته ایم!
این کتاب از آنرو خواندنی است که نانوشته های بسیاری را می توان از لابلای نوشته هایش بدر آورد. ما در این نوع «نانوشته خواندن ها» استاد هستیم. از طرفی نسل امروز ما شرایطی که «سیاح» داشته را درک می کند. برای من که انگار این آقای محمد علی سیاح نشسته و از روزگار امروز ما نوشته است و بس!
چیزی که جالب است اینکه ایشان اصلا قرار نبوده است سیاح باشد. یعنی مثل مارکوپلو و یا جهانگردان اعصار گذشته قصد جهانگردی نداشته است. بلکه قضای روزگار او را آواره ی جهانی ساخت که او تا آن روز حتی وصفش را نیز نشنیده بود.
با همه این هم غنیمت است. و یاید چنین شخصی را به دیده ی احترام نگریست. چرا که به هر حال ایشان در آن روزگار سیاه جهل و نادانی یکی از روشنفکران زمانه ی خود به حساب می آمده. همان قل و زنجیر عکس حکایت از این دارد که ایشان یک شخص عادی نبوده است.
ناگفته نماند که اینجانب هر چه گشتم تا از این «افتخار ملی» تصویری بیابم برازنده، متاسفانه نشد. جز همان تصویری را که در بالا ملاحظه می کنید. این تصویر هم از خود کتاب گرفته شده است که از کتابخانه ای در یکی از شهرهای نزدیک اسلو آنرا قرض کردم.
نگاه کنید که زندانبان ناصرالدین شاهی چگونه و با چه ابهتی بر سر زندانیان بخت برگشته ایستاده و چه سان قفل و زنجیر بر دست و پای و گردن آنها دارد. چنین ظلمی را بعد از 160 سال باید انصافا فقط نزد «مرتضوی قاضی دادگاه اسلامی» سراغ گرفت. وگرنه هیچ دولتی با روشنفکران خود چنین نمی کند که دولت مردان ما کرده اند.
از طرفی هم شاید باید ممنون دستگاه ناصرالدین شاهی بود که به هر حال با زندانی و به زنجیر کردن چنین مردان بزرگی باعث شد تاعکسی از آنها در صفحه ی روزگار باقی بماند.

*
«محمد علی سیاح (تولد 1215 و مرگ 1304 هجری شمسی) نزدیک صد سال زندگی کرده و بیست سال از عمر خود را خارج از ایران بوده است. ظاهرا دست و پایش معیوب بوده و از کار نزد پدر معاف می گردد. در نتیجه برای تحصیل علوم طلبگی تعیین می شود. سپس مقرر می گردد که با دختر عموی خود عروسی کند. او به حرف پدر گوش می کند ولی از نظر عمو او هنوز پخته نیست. لذا عمو او را به قول امروزی ها سر می چرخاند.
سیاح 23 ساله از این موضوع دلگیر می شود و در نتیجه به طور ناگهانی عزم به آغاز سفری می کند که خود از ابتدا و انتهای آن خبر ندارد. چرا که سیاح هنگام سفر فقط یک قران پول داشته است که بزودی تمام می شود. این خود نشان از این دارد که او قصد جهانگرد شدن نداشته است. انگیزه ی سفر او را در مقدمه ای از این کتاب چنین می خوانیم:
«انگیزه سیاح از سفر فرار است، فرار از مهاجران همدان. فرار از سلطان آباد اراک. فرار از محلات. فرار از ایران. فرار از طلبگی. فرار از پدر و عمو و برادر و ... فرار از فرهنگ بومی. ولی نه فرار از خود.» (ص 14 کتاب)
خب همان اندیشه ای که اکنون در مغز بسیاری از جوانان ما ریشه دوانده است.

بی تربیتی ایرانیان
با خواندن کتاب می توان فهمید که آقای سیاح از خود، مردم خود و از فرهنگ خود رنجور است. او دائم خود را ملامت می کند. او زبان ندانی ایرانیان را بی تربیتی می داند. می نویسد:
وقتی که یک گرجی زبان انجیل را به فارسی ترجمه کرد .....
...گفتم از اینکه چیزی نفهمیدم.
گفت: علتش ندانستن زبان است و تنها تو چنین نیستی. اغلب مردم ایران مبتلا به این عیوب هستند. مثلا شما عراقی هستید و ترکی نمی دانید و اهل ولایت ما هر یک چندین زبان می دانند و می نویسند. چنانچه من الان با شما فارسی حرف می زنم و شما نمی توانید با من ترکی یا ارمنی یا روسی بگویید. بسیار بر من اثر کرد.
گفتم: شما از کجا آموختید؟
گفت: از مدارس دولت.[...] نیت را جزم کردم که بروم به آن دول. » (صفحه 41)

در دنبال همین مطلب می نویسد:
«... دوباره به سرای گرجیان رفته و جویای منزل شدم. دیدم همگی زبان مرا می دانند و من به هیچوجه از لسان ایشان و سایر السنه چیزی نمی فهمم. زیاد بر من اثر کرد که ما مردم ایران چرا اینقدر بی تربیت واقع شده ایم.» (صفحه 42)

این امر اگر به «خطر بعضی ها برنخورد» هنوز هم به قوت خود باقی است. بسیاری از «فارس زبان ها» هنوز که هنوز است فقط فارسی را صحبت می کنند و از زبان دیگر ملیت های هموطن خود حتی کلمه ای را نمی فهمند. در حالیکه ملیت های غیر فارس حداقل دو زبان را بطور اتوماتیک در ایران یاد می گیرند. در بعضی از مناطق حداقل چهار و یا سه زبان حرف می زنند. مثلا اکثر ترکهای اهل طالش حداقل چهار زبان (تالشی، ترکی، گیلکی و فارسی ) و ترکهای بندر انزلی در ایران حداقل سه زبان ـ ترکی، گیلکی و فارسی ـ را صحبت می کنند.

ممانعت مردم از باز شدن مدارس در اصفهان به بهانه های مختلف
[ سیاح بعد از معرفی نامه ای که با خود از روسیه به اسلامبول آورده بود، به نزد «مسیو اُژن بّری» که فارسی را شیرین حرف می زد برده می شود تا ایشان برای یاد گیری زبان فرانسه از او ثبت نام کند]

گفت(منظور مسیو اژن بری که مدیر مدرسه فرانسوی زبان است ): اهالی مدارس ما مثل مدرسه های شما نیستند. ماها خود را مقروض می دانیم که جان خود را در راه بنی نوع صرف کنیم. من خود اصفهان رفته ام، آنجا مدرسه باز کردم. اهالی ملت ممانعت نمودند و حال آنکه خدا می داند غرضی جز خدمت به عموم مردم نداشتم. گذشته از مسلمانان، ارامنه می گفتند: می خواهد اطفال ما را کاتولیک نماید و مسلمانان می گفتند: می خواهد اطفال ما را عیسوی نماید و آشوب کردند. اگر چه دولت حمایت کرد ولی من خود دیدم محبت به زور نمی شود. چاره ای جز بستن مدرسه نیافتم و آن مدت همان مردم می آمدند با من مباحثه مذهبی می نمودند. می گفتم: من چکار به دین و آئین شما دارم، من می گویم بیائید تحصیل کنید، مخارج و ملبوس و منزل مجانا به شما می دهم، آخر نتوانستم بفهمانم مقصود من چیست. پاره ای هم که می فهمیدند قدرت اظهار نداشتند و اگر کسی هم می خواست تحصیل کند علمای ملت او را طلبیده طعن و لعن می نمودند، چنانچه میان مردم ننگین می شد. ...
ص 74
آقای موسیو اژن بری اگر زنده بود می فهمید که هنوز هم بعد از 180 سال پاشنه بر همان در میچرخد. منتها فرقی که کرده این است که همان علمایی که در خفا علم آموزان را طعن و لعن می نمودند، امروزمردم آنها را بر سر کار آورده اند و آنها هم لباس استادی دانشگاه بر تن کرده، با روشی مدرن به جنگ علم و دانش می روند. برای اینکه بدون مدرک حرف نزده باشیم بهتر است به این مباحثه استاد محترم دانشگاه اشاره ای داشته باشیم تا بفهمیم که پیشرفت از چه نوع بوده است:

ادامه دارد

۱۳۸۷/۳/۲

من اورتاق دردم، باغیر منی!


گؤز یاشی بیر سیر دیر
گولومسه‏مه بیر سیردیر
سئوگی ده هابئله
او گئجه نین یاشی، سئوگی مین گولوش ایدی

حئکایه دئییلم کی سؤیله یه سن
نغمه دئیلیم کی اوخویاسان
سس دئییلم کی ائشیده سن
یا اؤیله کی گؤره سن
یا بؤیله کی بیله سن
من اورتاق دردم
باغیر منی!

آغاج اورمانلا دانیشیر
اوت صحرا ایله
اولدوز سما ایله
و من سنین له
آدینی منه سؤیله
اه لینی منه وئر
سؤزونو منه دیندیر
قلبینی منه تاپشیر
من کؤکونده ن سنی دویموشام
دوداغلار ایله دوداغلارا سؤز قوشموشام
و اه‏للرین تانیش دیر اه‏للریم له

ایشیغین خلوتینده سنین له آغلامیشام
دیری لرده ن اؤتور
قارانلیق مزاردا سنین له
اه ن گؤزه ل ماهنی لاری اوخوموشام
نییه کی بو ایل اؤلولر
دیری لرین اه ن سئودالی سی ایدی لر

اه لینی منه وئر
کی اه للرین تانیش دیر اه للریمله
سنین له دانیشیرام، آی بئه‏واختدا تاپیلمیش
بولود تک کیم فیرتینا ایله
اوت تک کیم صحرا ایله
یاغیش تک کیم دنیز ایله
آغاج تک کیم اورمان ایله دانیشیر

چونکو کؤکونده ن سنی دویموشام
نییه کی سسیم سنین له تانیش دیر
احمد شاملو
Gözyaşı bir sırdir
Gülümsəmə bir sırdir
Sevgi də habelə
O gecənin yaşı, sevgimin gülüş idi

Hekayə deyiləm ki söyləyəsən
Nəğmə deyiləm ki oxuyasan
Səs deyiləm ki eşidəsən
Ya öylə ki görəsən
Ya böylə ki biləsən
Mən ortaq dərdəm
Bağır məni!

Ağac ormanla danışır
Ot səhra ilə
Ulduz səma ilə
Və mən səninlə
Adını mənə söylə əlini mənə söylə
Qəlbini mənə tapşır
Mən kökündən səni duymuşam
Dodağlar ilə dodağlara söz qoşmuşam
Və əllərin tanışdır əllərimlə
İşığın xəlvətində səninlə ağlamışam
Dirilərdən ötür
Qaranlıq məzarda səninlə
Ən gözəl mahnıları oxumuşam
Niyə ki bu il ölülər
Dirilərin ən sevdalısı idilər

Əlini mənə ver
Ki əllərin tanışdır əllərimlə
Səninlə danışıram, ay bevaxtda tapılmış
Bulud tək kim fırtına ilə
Ot tək kim səhra ilə
Yağış tək kim dəniz ilə
Ağac tək kim orman ilə danışır

Çünki kökündən səni duymuşam
Niyə ki səsim səninlə tanışdır
Əhməd Şamlu
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ترجمه از فارسی به ترکی: مختار برازش

۱۳۸۷/۲/۲۷

برگ هایی از تاریخ نروژ (قسمت آخر)Norges historie

برگهایی از تاریخ نروژ قسمت اول
برگهایی از تاریخ نروژ قسمت دوم

تشکیل مجلس قانون اساسی

در حالیکه هنوز سوئد از آثار مخرب جنگ خلاص نیافته بود و تحرکی برای اداره ی نروژ نداشت، 112 نفر از نخبگان و نمایندگان مردم در تاریخ 10 آوریل 1814 در «اِیدزوولEidsvoll » دور هم گرد آمدند تا قوانینی را وضع کنند که استقلال کشورشان را رسمیت ببخشد.

از این عده 59 نفر را روشنفکران و تحصیلکرده ها بودند. 16 نفر از تجاران و سرمایه داران و 37 نفر را کشاورزان نمایندگی می کردند. نمایندگان بعد از صرف حدود 5 هفته ی مداوام برای این کار، بالاخره در تاریخ 17 مه همان سال قانونی را پایه گذاری کردند که به قانون اساسی نروژ یا Grunnlov معروف شد. بر اساس این قانون پادشاهی مستقل نروژ با یاری مجلس می بایست امور کشور را بدست بگیرد. و بدین ترتیب از آنجایی که خانواده ی سلطنتی در نروژ مدتها بود که در خانواده ی سلطنتی دانمارک ادغام شده بود، نروژی ها از شاهزاده دانمارکی «کریستیان فردریک» خواستند تا عنوان پادشاهی نروژ را بپذیرد و به نروژ نقل مکان کند.

ولی پادشاه سوئد «کارل یوهانKarl Johan» این انتخاب را برسمیت نشناخت. بدنبال مذاکراتی که در اکتبر همان سال بین طرفین انجام گرفت، بعد از دو هفته، چهارچوب و موازین اتحاد نروژ ـ سوئد معین شد. در چهارم نوامبر 1814 بشرط پذیرش پادشاهی ی کارل یوهان توسط نروژی ها، او هم با ایجاد تغییراتی چند در قانون مصوبه نمایندگان نروژ، آن را برسمیت شناخت.
اما اتحادیه نروژـ سوئد تا سال 1905 بیشتر به طول نکشید. سوئد مجبور شد بالاخره استقلال نروز را به رسمیت بشناسد.

کوچ و مهاجرت

همانطور که گفته شد نروژی ها بعد از سالهای 800 خاکشان را ترک گفته و در کشورهای مجاور سکونت گزیدند. همچنین گفته شد که افزایش جمعیت، نامناسب بودن شرایط اقلیمی برای فراهم نمودن یک زندگی معمولی و تامین معاش انگیزه ی بسیاری شد تا ترک جلای وطن کنند. مشابه چنین وقایعی در طی سالهای 1800 میلادی نیز در نروژ تکرار شد. طی 100 سال جمعیت نروژ به دو برابر رسید. و بحران بیکاری و فقر و فلاکت چنان دامن مردم را گرفت که دوباره اندیشه و وسوسه مهاجرت به خارج از کشور را در آنها بر انگیخت.
اولین کشتی مهاجرین نروژ ی که به سوی شمال امریکا حرکت کرد در سال 1825 بود. در آغاطز تعداد مهاجرین آنقدر نبود، اما خبر موفقیت آنها در مدینه فاضله ی امریکا و امکان وجود کار و خرید زمین و همه آنچه که زندگی خود و. خانواده شان را تامین کند باعث وسوسه ی بسیاری دیگر شد تا به آنها بپیوندند.
از سالهای 1850 تا 1930 حدود 800 هزار نروژی به شمال امریکا مهاجرت کردند. انگیزه اصلی این مهاجرت ها رهای از شرایط بد اقتصادی، فقط و عدم رضایت از داشته های خود در نروژ بود. رویای داشتن یک زندگی بهتر و در آمد بیشتر برای خود و خانوداده شان در صورت مهاجرت به یک آرزوی قابل دسترس بدیل شده بود. اما اینکه چگونه بر لاین مهاجرین گذشت و آیا به یک زندگی ایدآل نائل آمدند و یا اینکهخ در سرزمین جدید احساس رضایت کردند یا خیر، مسائلی است که نمی توان به جواب یکسانی رسید. بسیاری از مهاجرین قادر بودند که از پس زندگی برآمده و آینده ی خود را بدست گیرند. ولی بودند بسیاری دیگر که در نامه هایی به بازماندگان خود در وطن فغان و فریاد سر می دادند. آنها در این نامه ها از دلتنگی هایشان می گفتند. چرا که یکی از مشکلات عدیده آنها عدم فراگیری زبان بود. آنها قادر به یادگیری زبان انگلیسی نبودند و به همین دلیل در کاریابی با مشکل مواجه می شدند. این عده قادر نبودند خود را در جامعه ی جدید حل کنند، در نتیجه منزوی شدند. این عده غذاهای نروژی می پختند و با هم از رؤیاهای ثروتمند شدن و بازگشت دوباره به وطن حرف می زدند. و بالا خره یک چهارم مهاجرین بدین ترتیب به وطن بازگشتند.

۱۳۸۷/۲/۲۶

برگ هایی از تاریخ نروژ (2)Norges historie

برگ هایی از تاریخ نروژ قسمت اول
سالهای 1050 تا 1350 استقرار و قدرت گرفتن کلیساها

وایکینگ ها بعد از پذیرش دین مسیحیت، همه ی آن طلا ها و جواهراتی را که از ازوپا با خود به کشــــــورشان آورده بودند به کلیساها و معبدهای خودی باز گرداندند تا به همان شکل مورد استفاده قرار گیرد. بدین ترتیب بتدریج کلیساها به یکی از مراکز ثروت و قدرت تبدیل شدند.
این مراکز ثروت جدید رفته رفته با تصرف زمینها و املاک و اجاره دادن آن به کشاورزان موقعیت خود را بیشتر تحکیم بخشیدند. کشاورزان در ازای اجاره زمینها باید که مبالغ هنگفتی را به ملاکین جدید بازپس می دادند. علاوه بر این 10 در صد از تمام آنچه که کشاورزان بدست می آوردند از آن شاه بود.
ازسال 1000 تا سال 1300 جمعیت نروژ از 150 هزار نفر به 400 هزار نفر رسید. و برای اولین بار در کشور یک دولت مرکزی تشکیل شد و اصلاحاتی در زمینه کشورداری و سیاست و اقتصاد انجام گرفت. در این زمان کلیساها 40 درصد از زمینهای کشور را در اختیار خــــــــود داشتند، در حالیکه شاه فقط 7 درصد از زمینهای کشور را مالک بود. دیگر ملاکین و اشراف نیز 15 در صد از آنها را صاحب بودند. بدین ترتیب بقیه آن در اختیار کشاورزان داشت.

نازل شدن بلای طاعون یا طاعون سیاه Svartedauden

در سال 1349 میلادی واقعه ی اسفباری در تاریخ نروژ رخ داد که سرنوشت کشور را به گونه ای دیگر رقم زد. ورود بیماری مسری و مرگ آور طاعون توسط یک کشتی تجاری از انگلستان باعث شد تا در مدت زمان بسیار کوتاه تقریبا نیمی از جمعیت نروژ ـ بعضی از منابع آن را یک سوم ذکر کرده اند ـ بر اثر ابتلا به آن از بین بروند. در این میان بیشترین تلفات را کشاورزان تهی دست متحمل شدند. آنها دیگر قادر به پرداخت مالیاهای سنگین شاه و کلیسا نبودند.
متعاقب آن شاه نیز از عهده ی پرداخت هزینه های مورد نیاز کشور و دولت بر نیامد. همزمان کلیساها نیز در پرداخت حقوق و مزایان کشیشان ناتوان ماندند و در نتیجه اوضاع سیاسی و اقتصادی کشور را بحران فرا گرفت.


اتحاد با دانمارک

در آن زمان کشورهای دانمارک و سوئد از لحاظ جمعیت از کمیت بالایی برخوردار بودند. و دولت آنها درآمد بیشتری از طریق مالیات بدست می آورد. به همین سبب موقعیت سیاسی و اقتصادی با ثبات تری نسبت به نروژ داشتند. شاید به سبب این ویژگی، پادشاه نروژ بعد از آنکه با شاهزاده ی دانمارکی ازدواج کرد تصمیم گرفت تا کشورش را به اتحاد با دانمارک در آورد. اتحادی که بر اساس آن هر دو کشور را در خموقعیت یکسانی قرار می داد.

اما رفته رفته به دلیل برتری موقعیت اقتصادی کشور دانمارک در کل اروپا، نقش نروژ در امور کشور کوتاه و کوتاهر تر شد. به گونه ای که در سال 1536 پادشاه دانمارک ـ نروژ بر آن شد تا نروژ را به بخشی از خاک دانمارک الحاق کند. متعاقب این تصمیم، بتدریج نروژی ها از امکان شرکت در اداره ی امور کشور خود محروم شده و این پادشاه دانمارک بود که سرنوشت نروژ را رقم می زد.


تضعیف شدن دانمارک و جان گرفتن ایده ی استقلال خواهی نروژی ها

اما وجود اختلاف در ابرقدرتهای اروپا یعنی فرانسه و بریتانیای کبیر سرنوشت بسیاری از کشورهای اروپایی را نیز به گونه ای دیگر رقم زد. در آغاز قرن هجدهم جنگ های بسیاری در اروپا جریان گرفت که جنگهای ناپلئون از جمله ی آنها بود. گرچه طرفین متخاصم فرانسه و بریتانیا بودند، لیکن دامنه ی تاثیرات جنگ به دانمارک و سوئد نیز که بعنوان متحدین هر یک از این کشورها عمل می کردند رسید. از آنجایی که کشور دانمارک در این جنگ ها طرف فرانسه و سوئد طرف بریتانیا را گرفته بود، در نتیجه پس از پایان جنگ و بدنبال شکست ناپلئون، دانمارک نیز مجبور شد تن به شکست هایی بدهد. یکی از اینها عقد قرار داد صلح تحمیلی به دانمارک در ژانویه 1814 بود. براساس این قرارداد نروژ از دانمارک جدا شده و به سوئد الحاق شد.
رهایی از چنگال دانمارک نروژ ی ها را به این باور رساند که بیشتر به استقلال میهن خود اندیشه و تلاش کنند.
برگهایی از تاریخ نروژ قمست سوم

۱۳۸۷/۲/۲۵

برگ هایی از تاریخ نروژ (1)Norges historie

رشد جمعیت و ایجاد بحران
حوالی قرن هشتم میلادی رشد جمعیت نروژ چنان افزایش می یابد که ادامه حیات برای بسیاری از مردمانی که به زمینهایشان وابستگی داشتند را مشکل می کند. به گونه ای که تامین معیشت به شيوه ی سابق برای آنها نا ممکن می شود. در نتیجه بسیاری از مردمانی که در کنار دریاها ساکن بودند و زندگی شان از راه صید می گذشت، به این فکر می افتند تا دریاها را در نوردند و مناطق بهتری را برای ادامه زندگی جستجو کنند.


وایکینگ ها Vikinger
این مردمان از مهارتی که در کشتی سازی داشتند بهره برده و توانستند بدین وسیله به سرزمینهای دورو دراز سفر کنند. آنها به اسکاتلند، ایرلند، ایسلند و به شبه جزیره های اطراف پناه بردند و با تامین زندگی ساده برای خود و خانواده هایشان اولین اجتماع نخستین خود را بــــــــنا نهادند. این مردمان را وایکینگ می خواندند.
وایکینگ ها در ابتدا به منظور تجارت و فروش محصولات دریایی سفر می کردند. آنها به ازای فروش محصولات خود، آهن و فلزات تهیه می کردند. ولی بعدها دریافتند که می توان از راههای دیگری نیز کسب ثروت کرد.
. وایکینگ ها متوجه ثروت کلان و طلا و جواهراتی شدند که در کلیساها و صومعه های کوچک و بزرگ نهان بود. لذا ترجیح دادند به جای داد و ستد و تجارت، سرقت و غارتگری پیشه کنند. از این رو این مردان دریایی ماجراجو رو به جنگ و غارتگری رو آوردند و تا آنجایی پیش رفتند که دیگر از ارتکاب جرم و جنایت نیز ابایی نداشتند. همین سرآغاز شهره ی مردمانی شد که اسم شان لرزه بر اندام بسیاری می انداخت.

نفوذ افکار و فرهنگ بر وایکینگ ها

اما وایکینگ به جز غارت وسرقت وسایل و اموال مورد نیاز خود، افکار جدیدی را نیز با خود به کشورهایشان آوردند. در پایان سالهای 1000 میلادی پادشاه معروف نروژ «اولاو هارالد Olav Harald» بر این شد تا دین مسیحیت را یگانه دین رسمی کشور اعلام کند. لذا قوانین سختی را در این باره به اجرا در آورد. بر طبق این قوانین مخالفین و کسانی که حاضر به پذیرش مسیحیت نبودند مشمول مجازات های سنگین و جریمه های وحشتناکی می شدند. بسیاری حتی کشته نیز شدند. پادشاه اولاو هارالد خود نیز در سال 1030 میلادی در یکی از این جنگها علیه مخالفین جان خود را از دست داد. (ادامه دارد)
قسمت دوم ناریخ نروژ
قسمت سوم تاریخ نروژ

۱۳۸۷/۲/۲۳

نروژ از کجا تا به کجا!


ماه مه ماه نروژ است. نروژی ها نه اينکه ناسيوناليست باشند، ولی روز 17 مه را بسيار ارج می نهند. آنها اين روز را روز تولد نروژ می دانند. اين روز بعنوان روز استقلال نروژ و روز قانون اساسی اين کشور جشن گرفته می شود. از آن رو لازم ديدم ضمن مقدمه ای، برگ هایی از تاریخ این کشور را در «جای خالی ما» انتشار دهم. باشد که تاریخ دیگران درسی باشد برای ما ملت پرمدعا تا ببینیم چطور کشوری که هنوز بطور رسمی 200 سال از عمر قانون اساسی اش نرفته یکی از بهترین کشورهای دنیاست و ما با هزاران سال تقویم هنوز اندر خم یک کوچه ایم!
I det siste årene var Norge etter fem vedvarende år, det beste landet i verden å bo. Jeg lurer på om vi flytninger har overveiet å se på hvordan det lille landet har oppnådd slik fullkommenhet fra vikingtidene? Har vi spurt oss hvordan den lille befolkningen på fire millioner har fått slik respekt i verden på en kort periode? Hvis vi kikker, finner vi mye smertefult i historien til det landet. Noen kapitler føler man ikke er stolthet i den historien. Det som vi østeligere pleier å tryde oss over den!
Det er viktig at vi forstår hvordan nordmenn snakker om sin fortid og historie både på en gøy eller trist måte, skammelig eller med stolthet, uten å nekte eller gjemme den. Det som er viktig er at nordmenn er ikke stolt av de gamle antikvitetene. Det viktigste er at man blir med den raske tiden som er deres framover.

17. mai spiller en veldig viktig rolle i deres tanke og hjerte. Nordmenn kaller den nasjonaldag og feirer den. Hvert år samler tusener mennesker seg på gata og feirer sin grunlov på en fin måte. I det landet inviterer ingen TV eller andre medier folk for å reklamere med horn og trompet for å si død over det og dette. Nordmenn liker denne dagen i hjertet sitt fordi de tror dypdye på livet men ikke på døden. Fordi denne dagen er en kjempe gave til dem og deres barn. En gave som forteller om trygghet, fred, frihet og velferd. Men de gavene er ikke bare for nordmenn. De er til ære for alle mennesker. Og selvfølgelig for oss som aldri har fått slike gaver fra foreldrene våre og aldri har delt ut til barna våre. I dag er den beste tida for oss i vårt part å feiere den dagen og gjøre til partner med de folkene som gleder seg.
Jo...17. meg er for deg og meg.

امسال نروژ بعد از 5 سال متوالی بعنوان بهترین کشور برای زندگی در دنیا، همچنان در صدر جدول بعد از فنلاند قرار دارد. آیا تاکنون تأملی داشته ایم که ببینیم چگونه این کشور کوچک از موقعی که فقط عده ای «وایکینگ» آن را اداره می کردند، به چنین حد کمال رسیده است؟ آیا از خود پرسیده ایم که چطور این ملت کوچک چهار میلیونی در ظرف مدت نه چندان طولانی از چنین احترام و اعتبار در دنیا برخوردار گشته است؟ در حالیکه با نگاهی گذرا به تاریخ این کشور، وقایع پردرد و عبرت آموز بسیاری خواهیم یافت. وقایعی که در آن نه افتخارات تاریخی سوسو می زند و نه نشانه ای از همه ی آن بالندگی هایی ست که ما شرقی ها عادت داریم با آن خود را دلخوش کرده و به رخ دیگران بکشیم. این درسها از آن روی اهمیت دارد که دریابیم این ملت چطور از گذشته ی خود بدون رودربایستی سخن می گوید و واقعیت های تاریخی خود را چه تلخ و چه شیرین، چه افتخار آمیز و چه خجالت آور بدون لاپوشانی و یا انکار کردن بر زبان می راند. آنچه که امروز برای ملت نروژ مهم انگاشته می شود مسلما" نه زندگی با عتیقه های تاریخی، بلکه همراه شدن با زمان پرشتابی ست که پیش روی آنهاست.
بدین سبب ماه مه و بالاخص«17 مه» جایگاه ویژه ای در اذهان و قلبهای آنها دارد. ملت نروژ این روز را روز ملی خود دانسته و آن را گرامی می دارد. ده ها هزار نفر هر سال در این روز به خیابانها آمده و روز استقلال کشور خود را ساده و بی ریا جشن می گیرند. در این کشور نه تلویزیون و نه هیج رسانه تبلیغی حق ندارد با بوق و کرنا مردم را برای شرکت در «راهپیمایی باشکوه» دعوت کند، یا برای شعار دادن و مرگ بر این و آن گفتن در روز راهپیمایی دور هم جمع کند. این روز را مردم نروژ از جان و دل عزیز می شمارند چرا که نه به مرگ، بلکه به زندگی عقیده ای شگرف دارند. چرا که حاصل این روز هدیه ای ست گرانبها برای خود و فرزندانشان. هدیه ای به ارزش امنیت، صلح، آزادی و رفاه. اما این هدیه فقط از آن نروژ ی ها نیست، این را می توان به افتخار بشریت گذاشت. بالطبع برای همه ما انسانهایی که هرگز نتوانستیم چنین هدیه ای را نه از پدران خود گرفته و نه به فرزندان خود ببخشیم امروز غنیمت است که به سهم خود این روز را گرامی داریم و خود را با شادی این مردمان شریک گردانیم.

۱۳۸۷/۲/۱۵

دقایقی خنده با کمدین های تبریزی

وارلی نین باغی قالدی
مین کیلو یاغی قالدی
دونیا مالیندان بیزه
بیر تومانباغی قالدی

این بایاتی را در حالیکه بابک این کمدین با استعداد تبریزی با ساز عاشقی اش می نوازد می خواند... نگاه کنید به «جینگر و جینگر» که سرشار از خنده است:

اول اینجا را کلیک کنید

این هم مصیبت ژیان ... کمی بخندید:

Nabovarsel تجربه ای از کولتور نروژی!




چندی پیش در صندوق پستی منزل خود نامه ای بدون پاکت دریافت کردیم از یکی از همسایه های پایینی ما، که برای مان جالب بود. یک Nabovarsel! نمی دانم باید آنرا چطور ترجمه کنم. چرا که معادل فارسی برای این کلمه ی ترکیبی نداریم. (Nabo= همسایه و Varsel= تذکر) و اگر بخواهیم آنرا تحت الفظی معنا کنیم می شود: «تذکرات همسایه ای» یا «پیشنهاد همسایه ای» یا چه می دانم یک چنین چیزی! چرا که اصلا در فرهنگ و تاریخ ما «چنین نامه هایی» وجود ندارد.
در این نامه همسایه به ما اطلاع می دهد که حدود سه ماه دیگر قرار است جشنی در خانه ی او برپا شود بنابر این بهتر است ما خودمان را آماده کنیم. اما نه برای شرکت در جشن بلکه برای عدم شرکت! من از این نامه نوعی احترام به حقوق همسایگی نیز تعبیر میکنم و آنرا نمودی از یک فرهنگ مدرن غربی می دانم. موقعی که هیچ «آشنایی شفایی» به عبارتی هیچ ارتباطی بین همسایه ها در کار نیست نامه و ایمیل تبادلات را انجام می دهد. بنابر این شما را به متن این نامه جلب می کنم که بیشتر مطلب دستگیرتان شود:

«دختر جوانی در خیابان [...] بهار امسال سی سالگی خود را پر می کند، از این رو تصمیم دارم که روز شنبه 24 مه عده ای از جوانها را دور خود جمع کنم.

همه چیز در هوای آزاد خواهد بود. بنابر این امکان ایجاد سر و صدا در هنگام شب و یا نصف شب وجود دارد.

به همین خاطر پیشنهاد من به آنهایی که بچه های کوچک دارند، یا اینکه از موسیقی و جشن زیاد خوششان نمی آید این است که به کلبه های استراحت خود سفر یا که در نزد دوستان خویشان دور از خانه سپری کنند. چرا که مطمئنا صدای بلند موزیک، خنده و شوخی های ما آنها را آزرده خاطر خواهد کرد.

با احترام فراوان ـ
از طرف کسی که هنوز سی سالش را تمام نکرده است.

(لازم به یاد آوری است که در نروژ جشن گرفتن تولدهایی که سال آنها رقم صفر دارد مثل 20، 30، 40 یا 50 سالگی و غیره، خیلی پر طمطراق است)

۱۳۸۷/۲/۱۴

آموزش الفبای آذربایجانی در یوتوب

بالاخره اینترنت راهی شده است تا با آن به جبران و تامین بخشی از نیازها و ضرورت های مختلف پرداخت. یکی از این نیازها برای ما ترک های ایران، یادگیری نوشتاری زبان آذربایجانی است. متاسفانه بسیاری از هموطنان آذری ما قادر به خواندن رسم والخط آذری ـ عربی ـ یا لاتین نیستند. ساده تر بگویم بسیاری از ما نمی توانیم زبانی را که حرف می زنیم نوشته یا بخوانیم. این خود می تواند خسارت های غیر قابل جبرانی برای نسل جدیدی که قادر نیست زبان خود را بنویسد و متاسفانه پدر و مادر او هم در این زمینه بیسواد است، داشته باشد.
ویدئوی «آموزش الفبای آذربایجانی» به هر دو رسم الخط عربی و لاتین است، که این خود به ارزش کار می افزاید. بنابر این می تواند مورد استفاده بسیاری قرار گیرد.
گرچه بعضی از ضعف های تکنیکی (از قبیل انتخاب غیر دقیق موزیک پشت صحنه و بلند بودن صدای آن) و مضمونی در ویدئو دیده می شود ولی این از زیبایی کار نمی کاهد. به بخش اول این ویدئو از یوتوب توجه کنید:

موقعی که یک سیاستمدار با نفوذ از سیاست کناره گیری می کند

وینیستون چرچيل در جایی گفته بود که «عيب جامعه ما اين است كه همه دلشان مي خواهد آدم مهمي باشند و هيچ كس نمي خواهد فرد مفيدي باشد.»

چند سال پیش من در یکی از مقاله هایم، گلایه کرده بودم که چرا سیاستمداران ما به این فکر نیافتاده اند که بازنشست شوند؟! نوشته بودم که «یکی از گرفتاریهای کشتی به گل نشسته سیاست ایران طی اعصار مختلف در این بوده که هیچ عمر مفید و غیرمفیدی برای سیاستمدارانش قائل نبوده است». نوشته بودم «امروزه در حالیکه در قانون کار عقب مانده‌ترین کشورهای دنیا سن معینی برای حرفه های مختلف حتی باربری در نظر گرفته شده است، ولی نمی دانم چرا هیچ سازمان و یا ارگانی چه از بالا و چه از پایین سن بازنشستگی سیاستمداران را تعیین نکرده است.» [1]
شاید یکی از علتش هایش این است که اغلب سیاستمداران ما ـ چه مخالف و چه حکومتیان ـ هنوز به سیاست به مثابه حرفه نگاه نمی کنند. آنها سیاست را آرمان، عقیده وایدئولوژی می پندارند. و بسیاری هم آنرا ارث پدری! هم از این روست که مملکت ما به این روز گرفتار آمده است.

کارل ای هاگن Carl I Hagen
امروز یکی از مطرح ترین شخصیت های سیاسی نروژ، «کارل ای. هاگن Carl i. Hagen» بعد از 35 سال کار جدی حزبی، بطور رسمی در تلویزیون و رسانه ها اعلام کرد که در انتخابات بعدی مجلس ـ یعنی سال 2009 ـ از سیاست کنارگیری می کند! این خبر باعث تعجب و در مواردی حیرت همکاران او شد. کارل هاگن که یکی از دست راست ترین احزاب نروژ یعنی «حزب پیشگام Fremskrittsparti» که به Frp معروف است را در سال 1973 پایه گذاری کرده و خود رهبری آنرا بعد از دو سال در دست گرفت، توانست در ظرف سی سال آنرا از یک فرقه ی کوچک به دومین حزب بزرگ نروژ تبدیل کند.
گر چه Frp به خاطر تمرکز بر محور سیاست «خارجی ستیزی» یا به گفته ی بعضی ها «راسیستی» اش قادر نشده است اتحاد دیگر احزاب برای تشکیل یک دولت مؤتلفه را بدست آورد، ولی بدون شک این حزب زیر رهبری کارل ای . هاگن توانست به یکی از احزاب بانفوذ نروژ تبدیل شود.در انتخابات قبلی مجلس از لحاظ مرتبه بعد از «حزب کارگر Arbeiderparti» قرار گرفت و دوم شد.

کارل ای. هاگن را باید یکی از افراد شجاع در موضع گیری سریع علیه بنیادگرایان افراطی اسلامی دانست. هاگن در رابطه با رابطه دولت نروژ با ایران نیز همیشه موضعی انتقادی داشته است. حزب او رژیم ایران را تروریست می شناخته و بعضی از اعضای ایرانی او از جمله «مازیار کشوری» همیشه موضعی آشتی ناپذیر نسبت به آنچه در ایران می گذشته داشته است.
آنچه که برای ما غیر قابل تصور است اینکه دو سال پیش کارل هاگن بعد از انتخابات مجلس در حالیکه رای بالایی را نیز آورده بود، بطور غیر منتظره ای از رهبری حزب کنارگیری کرده وگفت « دیگر بهتر است جوانان حزب را اداره کنند.» و سکان حزب را به دختر جوان 37 ساله ای به نام «سیو یئنسن Siv Jensen» سپرد.
روز چهارشنبه گذشته بعد از آنکه خبر کناره گیری کارل هاگن از سیاست در انتخابات بعدی نروژ 2009، را از اخبار تلویزیون مشاهده کردم واقعا من هم متعجب شدم. با خود اندیشیدم که چطور شخصیتی که چنین نفوذی را دارد راحت می پذیرد که خود را بازنشسته کند. او خود به خبرنگار تلویزیون گفت:
«سالهای سال است که در این میدان هستم. دیگر بهتر است کمی هم به خود و خانواده برسم.» او که اکنون 64 است تصمیم دارد اوقات خود را در ویلای خود که در اسپانیا دارد بگذراند، و در کنار بچه ها و نوه بگذراند و یا کتاب بنویسد.»
با خود اندیشیدم کی چنین معجزه ای در کشور ما اتفاق خواهد افتاد؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقاله ی دم خروس جبهه ملی

کاریکاتور و گفته ی چرچیل از سایت کانون اندیشه ی جوان
بقیه ی عکس ها از رسانه های اینترنتی نروژ

۱۳۸۷/۲/۱۳

پرتاپ بچه های نوزاد از ارتفاع 15 متری!

درشهر سولاپور درهندوستان طی مراسمی مردان بچه های نوزاد خود را از ارتفاع 15 متری از پشت بام به پایین پرت می کنند. از نظر برگزار کنندگان این مراسم این کار سلامتی آینده بچه ها را تضمین می کند.
به فیلمی از این مراسم نگاه کنید

۱۳۸۷/۲/۱۲

اول ماه مه هنوز بوی اعتراض می دهد


روز اول ماه مه تقریبا برای من تبدیل به سنتی شده است تا هر سال آن را به ترتیبی برگزار کنم. این سنت از اوان جوانی بر جای مانده است. موقعی که اول ماه مه واقعا حال و هوای دیگری داشت. اگر غلو نکنم این روز هنوز هم برای من حال و هوایی دیگر دارد. هنوز این روز برایم برگزارکردنی است. هنوز از این روز بوی مبارزه به مشام می رسد. بوی شعار نویسی! هنوز این روز برایم یاد آور خاطره های آن روزهای اعتراض است. روزهای کتک خوردن ها، دستگیر شدنها ... اما در اینجا ... چه راحت و آسوده این روز برگزار می شود. چه ابهت و منزلتی دارد این روز!
امروز اسلو مملو از جمعیت بود. جمعیتی که برای گرامیداشت اول ماه مه جمع شده بودند. هوا بارانی بود و سرد. ولی با این همه شرکت مردم چشمگیر بود. رنگ قرمز بیشتر از هر زمان دیگر به چشم می خورد. گروه ها با پرجم ها و رهبران احزاب همه با کراوات های قرمز در میدان Youngstorget به چشم می خوردند. LO تشکیلات بزرگ کارگران و شاغلان، مسئول برگزار کننده ی برنامه ی امروز بود.
بهتر است این را بگویم که «گرامیداشت اول ماه مه» در نروژ و یا کشورهای غربی با کشورهایی مثل کشور ما فرق زیادی دارد. هنوز ما فاصله ی زیادی با آنچه که اینها قرار دارند، داریم. در اینجا به روز اول ماه مه می گویندFestdag یعی روز جشن. به عبارتی اینها روز اول ماه مه را جشن می گیرند نه گرامیداشت! روز اول ماه مه تعطیل رسمی است و برای خود شناسنامه دارد. در حالیکه برای ما ـ در ایران ـ هنوز اول ماه مه یک روز آرمانی است. روزی است که برگزاری آن هنوز متحقق نشده است. هنوز این روز، روز دستگیری است. هنوز روز ترس است. ترس از عواقب شرکت در روزی که بوی غیر جمهوری اسلامی، بوی غیر خودی می دهد.
با همه من شما را دعوت به دیدن عکس هایی می کنم که امروز از شرکت کننده ها گرفتم:

میدان Youngstorget محل تجمع مراسم اول ماه مه در اسلو (در عکس مجسمه بزرگ کارگری را مشاهده می کنید)

Roar Flåthen رهبر تشکیلات LO (تشکل کارگران و شاغلان) در هنگام سخنرانی.

پلیس برای اسکورت راهپیمایی در خیابانهای اسلو

Roar Flåthen پیشاپیش راهپیمایی امروز
«همه با هم برابرند» مضمون پلاکاتی که دختران حمل می کنند و همه تیپ انسانهای با همه ایدآل های خود در این مراسم حضور دارند. و «آزادی برای اسانلو» نوشته ها و عکس هایی از منصور اسانلو در دست بعضی از هموطنان ما.
سومالییایی ها هم در این مراسم شعار آزادی و دمکراسی برای سومالییا می دادند.
«زنده باد اول ماه مه» شعار روی پرده.

و پسران و دختران جوانی که شعارهای ضد راسیستی می دادند.
و حیوانها هم البته حضور دارند با قلاده ی قرمز!
اقشار مختلف مردم
دختران زیبا با رقص های منظم
حزب کمونیست اسلو
و در اینجا پرده ای را می بینید که در آن جنگ امریکا در خاور میانه را محکوم و به جنگ با ایران نیز نه می گوید

و در آخر برنامه سرود خوانی فولکوریک با یک گروه کر ...
برای دیدن عکس های بیشترکلیک کنید

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...