۱۳۹۱/۸/۲۹

کنفرانس برگن


ساعت هفت صبح رسیدیم برگنBergen . از همان ایستگاه قطار، محل هتل رو پرسیدیم. و فهمیدیم که ده ـ پانزده دقیقه ای تا هتل پیاده راه داریم. اومدیم.  بارون می بارید. بعد تگرک شد. به قول خلیل دوست افغان ما «ژاله».

تو این سه ماه این چهارمین کنفرانس منه. سه تا از این ها در رابطه با «مبحث زبان مادری» و Tema morsmål بود. و این بار در برگن. ترجیح دادم قطار شب رو بگیرم. وقتی رسیدم خسته بودم. هتل شیک و مناسب بود. یه دو ساعتی تا شروع کنفرانس داشتیم. گفتم دوشی بگیرم. بعد وان رو دیدم. و وسوسه شدم که خودم رو رها کنم.
برگن... Bergen، یکی از بزرگترین و زیباترین شهرهای نروژه. اینجا یکی از قدیمی ترین بنادر تجاری نروژ محسوب می شه. عمده ی تجارت این شهر با آلمانها بوده، از این رو لهجه ی Bergen کمی فرق می کنه. و گویند که بیماری مسری و مرگ آور طاعون توسط یک کشتی تجاری انگلیسی برای اولین بار در سال 1349 به این شهر وارد شد و بعد از اون باعث شد تا حدود نیمی از جمعیت نروژ آنروز در اثر ابتلا به این بیماری تلف شن.  
و این سومین باره کهبرگن رو می بینم واون دو بار ...  انگار خاطراتم فلاش بک می خورد... . ده سال پیش ما توی کمپ پناهندگی بودیم که با اتوبوس کمپ برای گردش آوردندمون اینجا. و ما برای اولین بار به یه مسافرت برنامه ریزی شده پا گذاشتیم. آن موقع وضع روحی ی خوبی نداشتم. نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته بود... و حالا بعد از ده سال... قرار است که یکی از سخنرانان کنفرانس فردا من باشم. البته برای فارسی زبانها. و قراره که در رابطه با لزوم وجود «زبان مادری» و پلان های ما برای این سایت حرف بزنم. 

جالبه ... خیلی چیزها برای گفتن دارم. و کارهای نیمه تموم که امیدوارم بتونم با کمک کانالهایی اونا رو عملی کنم... 
از خواب بیدار می شم... توی وان دراز کشیدم. باید ده دقیقه ی دیگه پایین تو سالن باشم....  

۱۳۹۱/۸/۲۷

می تونست بدتر هم بشه....


... خلاصه به هر جون کندنی بود، بوکسور کردن، حول دادن ...  تونستم با کمک دوستم اکبر، ماشینم رو از سربالایی کوچه رد کنم و خودم رو به اولین تعمیرگاهی که در اون نزدیکی داشتیم برسونم. 
... اوستا اول گفت که تا دو ساعت اول وقتش پره و نمی تونه لاستیک های اتومبیل منو قبل از ساعت 8 شب عوض کنه. 
ساعت 6 بود. دو ساعت؟ کجا می تونستم تو این هوا آواره بشم؟

 از  لهجه ی اوستا پی بردم که باید از طرفهای خودمون باشه. آروم نزدیک شدم و با لحن مظلومانه گفتم: 
ـ اوستا من جایی رو این اطراف ندارم. خونه م دوراز اینجاست. ببین اگه با 100 کرون کارم زودتر راه می افته، یه لطفی بکن؟  

یه نگاهی به من انداخت و با لهجه ی شیرین دری در حالیکه با سر تایید می کرد، گفت: ولی کمتر از نیم ساعت نمی شه... 

قبول کردم و راه افتادم تا نیم ساعتی خودم رو علاف کنم. کلاه بارونی م رو سرم کشیده، از خیابون خلوت رؤیکن Røyken  عبور کردم. نمی دونم کجا، فقط راه رفتم. از مرکز خرید رد شدم. کمی جلوتر بعد از ایستگاه راه آهن، زدم تو سربالایی ی یکی از فرعی ها. هوا سرد بود و نم نمک برف می بارید.  از روشنایی های تیر برق ها  من این بارش رو حس می کردم.... حالا وقت داشتم به تمام روز فکر کرده و اونرو مرور کنم....

... گاهی آدم خیلی خودش رو مورد سرزنش قرار می ده. بدون اینکه این سرزنش ها کوچکترین تاثیری در اونچه از سرش گذشته داشته باشه. گاهی یه حادثه، یه چیز خیلی عادی یا کوچیک، بر اساس مسامحه کاری های تو بزرگ می شه. برات گرون تموم میشه. چیکار می شه کرد؟ سرزنش؟ طعنه؟ نصیحت کردن خود؟ من این کار رو کرده م، بارها و بارها. فایده ای نداشت. چرا که اتفاق بدون اینکه پیشگیری بشه، رخ داده بود...
می دونستم که باید این کار رو دو روز پیش یعنی شنبه می کردم. همه توی اخبار شنیده بودند که یکشنبه قراره برف بیاد. منم که می دونستم که اینجا نروژه، و لاستیک های تابستونی م تعریف ندارن. حتما باید عوضشون می کردم، مخصوصا که سربالایی تند سر کوچه مون همیشه تو زمستونا دردسر ساز می شد. با علم بر این، این دست اون دست کردم. و عصر شنبه موقعی برای تعویض لاستیکام رفتم که یه تعمیر گاه باز هم پیدا نشد. 
ـ یه کاریش می کنم دیگه...، با خودم گفتم. اما لعنت بر این جمله ... 



دوشنبه صبح وقتی بیدار شدم، برف همه جا رو سفید کرده بود. اولین روز برفی. و من یادم اومد که عاشق اولین روز برفی بودم. زمان بچگی هام برای دیدن برف صبح، لحظه شماری می کردم و طی شب شاید بارها به کنار پنجره می اومدم تا شاهد سفید شدن زمین باشم .. آی .. چه لحظه هایی ... اما الان این احساس به من دست نداد. کارم دیر شده بود. لاستیک ها لای برف تو سربالایی کوچه بن بست مون بوکس باد می کردند و من عین پاندول ساعت می رفتم و برمی گشتم.  بیش از 20 بار امتحان کردم، و حالا دیگه تمام وجودم استرس بود و سوال.

نمی دونم چرا حول کرده بودم. برای بار چندم امتحان کردم. فایده ای نداشت. لحظه ای با خودم آروم شدم و گفتم: «مرگ که نیست. آروم باش... اصلا جهنم که نمی ره. دنیا که به آخر نمی یاد. آخرش یه تاکسی می گیری و خودت رو خلاص می کنی.»
اما اول باید به سر کار زنگ می زدم که دیر می یام. به خشکی شانس. متوجه شدم شارژ تلفنم خالی است. با همون چکمه و پالتو وارد خونه شدم. تموم اتاق ها رو گشتم. سیم شارژ پیدا نبود. یادم اومد که آخرین بار تلفن رو تو مدرسه شارژ کرده بودم. پس اونجا بود. لعنت به این شانس! حالا چیکار می تونستم بکنم. همسایه اتومبیلش رو روشن کرد که بره. دیده بود که من در تلاشم که از این سربالایی لعنتی بالا برم. اصلا نگاهی به من نیانداخت که شاید ازش کمک بخوام. پررویی کردم و گفتم: ـ می تونی منو تا همین سر خیابون برسونی تا از اونجا یه تاکسی بگیرم. 

گفت: بیا. اما قبل از این کار حتما باید به کارم زنگ می زدم. ازش یه چند دقیقه ای رخصت خواستم و با عجله خودم رو به تلفن خونه رسوندم. شماره ی مدرسه؟ لعنتی ... از حفظ نبودم. باید از اینترنت پیدا می کردم. کامپیوتر رو روشن کردم. و انگار تا ویندوز بالا بیاد، جون آدم بالا می اومد. وقت برد. تمام تنم عرق بود. نه ... پایین دویدم و به همسایه گفتم، شما برو معطل من نشو. گفتم که باید به مدرسه اطلاع بدم که ماشینم گیر کرده.... چیزی نگفت که اشکال نداره یا می تونم یه دقیقه دیگه منتظر بمونم . مثل بچه ی آدم راهش و کشید و رفت.


حالا باید برای رفتن تاکسی می گرفتم. راه دیگه ای نبود. به تاکسی زنگ زدم. ولی ... به این سادگی ها هم نبود. بیشتر از 10 دقیقه معطل شدم. آخرین جواب هم موقعی بود که گفت: در حال حاضر تاکسی ندارن و اگه بیاد نیم ساعت طول می کشه.

حالا سرزنش های درونی شروع شده بود: «اگه یه ساعت زودتر رفته بودم شهر، حتما تعمیرگاه باز بود»؛ «اصلا چرا یه هفته پیش لاستیک ها رو عوض نکردم؟»؛ «حتما باید یه اتفاقی بیافته تا آدم درس بگیره...»  

.....


فرعی ی خلوت خلوت بود. گویا اصلا هیچ آدمیزادی این حول و حوالی نبود. انگار من اولین نفر بودم که روی برف ها پا می ذاشتم. بعد عین بچه گی هام بر می گشتم و جای چکمه مو رو برفها نگاه می کردم. شیارهای کف چکمه روی برف ها اونقد قشنگ نقش می ساخت که من دوست داشتم... این موقع بود که ناگهان نور دیوار کلیسا نظرم رو گرفت. کاملا نورانی ... آروم جلو رفتم و داخل محوطه ی کلیسا شدم. قبرستان شهر در این قسمت بود. و انگار تاریکی، سکوت و زیبایی در این قبرستان پراکنده بود.  داخل قبرستان شدم. روی بعضی از قبرها شمع هایی هنوز در حال سوختن بود. و از دور شبیه فانوس های خودمون بودند.... جلوتر رفتم....
....
نه جلوتر نمی رفت. عین پاندول ساعت. می رفتم و بر می گشتم. دیگه تسلیم شدم. با خود گفتم که باید پیاده خودم رو به مرکز شهر برسونم. 20 دقیقه ای راه بود. وسایلم رو از اتومبیلم برداشتم و راه افتادم. اما همون اول راه خانم همسایه ی دیگه ام سر رسید. ها؟ 

موضوع رو گفتم. گفت که می تونه تا مرکز شهر منو برسونه. جونش رو دعا کردم. و اونم منو رسوند. تازه تو راه کلی هم اخبار در اختیارم گذاشت. 

اونجا به آژانس تاکسی رفتم. تاکسی نبود. ولی زنگ زد و گفت که ظرف ده دقیقه تاکسی می یاد.  منتظر موندم...  و اومد. البته همزمان با اتوبوس... یعنی اگه یه خورده منتظر واستاده بودم، احتیاجی به تاکسی نبود. دوباره سرزنش....  
وسط راه جاده اونقد که لغزنده بود، تاکسی لیز خورد. و نزدیک بود از جاده خارج بشه. رنگ و روی راننده که پاکستانی التبار بود، پرید. پرسیدم: لاستیک زمستونی بستی؟ 

گفت: آره ... ولی این قسمت جاده همیشه اینجوری ی...

تو دلم گفتم. پس خوب شد که اتومبیل من سربالایی رو نکشید. چون هیچ معلوم نبود اگه تو این جاده می اومدم چه بلایی سرم می اومد.... 
و راننده تاکسی اونقد یواش روند که بالاخره اتوبوس از ما جلو زد.
..... 

فندک نداشتم. خم شدم و با شمع روشن یکی از قبرها که عین فانوس داخل یه محوظه ی شیشه ای بود، سیگارم رو روشن کردم. حالا دیگه سرزنش نمی کردم خودم رو. حتی دلم نمی سوخت که چند برابر بیشتر هم خسارت دیده بودم. با خود گفتم:  

«می تونست جور دیگه ای هم بشه. مثلا اگه ماشینم سر بالایی ی خونه رو می اومد و تو اون جاده ی لغزنده می افتادم یا تصادف می کردم، می تونست بدتر هم بشه.... »

با خود گفتم نه به خیری گذشت.  و عین سرگردان ها تو قبرستون قدم می زدم که چشمم به قبری افتاد. نزدیک شدم. روش با خط فارسی نوشته شده بود. عجیب بود... این تنها قبر یه ایرانی ی مقیم این اطراف بود. و یادم اومد که من اون رو می شناسم. یادم اومد که این همون دوستی بود که سالها پیش مثل ما زنده بود و سر حال... و باهم سر کلاس درس نروژی می نشستیم. ... از آن روزها 10 سال گذشته بود. و حالا ... یه حادثه ی تلخ ... او رو از ما جدا کرده بود. کنار قبرش نشستم. برف می بارید. و نسیم آرومی توی قبرستون می پیچید. پوک عمیقی از سیگار زدم. و اون روز رو دوباره مرور کردم. 

«می تونست بدتر هم بشه.... » همیشه می تونه بدتر بشه....
اتومبیلم رو گرفتم و راه افتادم. دیر وقت بود. حوصله ی درست کردن غذا هم نداشتم. به یه رستوران رفتم....  وقتی حساب کردم و برگشتم تو اتومبیل ... حساب کردم که 200 کرون دیروز، یه چیزی حدود 800 چوب برام آب خورده بود. ولی سالم بودم. و حالا اعصابم راحت بود. 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بد نیست در همین رابطه نیز بخونید:
خوشبختی ی یه لحظه .... 

۱۳۹۱/۸/۱۲

در انتظار


صبح وقتی سر کار می روم، چراغها را خاموش می کنم، و وقتی بر می گردم، چراغها را روشن. خودم موقعی می آیم که تاریکی همه جا را فرا گرفته است. فقط برای اینکه به خود بقبولانم که باید در خانه باشم. و من می دانم که کسی در خانه منتظرم نیست. و اینجا همه چیز ساکت است. تلویزیون، رادیو، ضبط ... و من تنها به خودم گوش می دهم. شکلات هایی که برای شب هالووین خریده بودم، روی دستم باد کرده است. از اجاق آشپزخانه بوی غذا بلند نمی شود. و امشب قرار نیست جایی مهمان بروم...
تمام دیشب باران بارید. و برفها را کاملا شست. به همین سادگی...  انگار نه انگار که تمام هفته را برف باریده بود.  حالا آبجویی را باز کرده ام. با پسته ای که مادر تابستان برایم سوغات آورده بود می نوشم.... شاید گرم شوم. ولی گرمای آن آنقدر نیست که یخ های درونم را آب کند.... 
در انتظار آفتابی هستم که این یخ های پدر سوخته  را آب کند....  آنروز خواهد آمد. مطمئنم. 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...