۱۳۸۶/۱۰/۲۵

نشان تو




... چقدر دلباب تر بود که دلباب ترین «دل آرایی» ها را به جای «دلگیری ها» می نگاشتم. و دلباب تر اینکه در تعرض این همه شکایت، تنها لبخندی می گشودم و عقده ها را پس می فرستادم. تلنگری به خاطره ی قطره می زدم و به ابر می گفتم که ببارد که از آسمان دوش پرواز بگیرم.
آنوفت تفاوت اشک و لبخند از پس سراب هایی که در انتهای جاده ی آرزو نهفته بود، هویدا می شد. و من در فراسوی هر یک از قطب جدایی که استاد می کردم با رؤیت یک وداع، خلاصه ی عشق را لمس می کردم. سپس با خیالی آسوده وقتی روی شنهای آفتاب خورده دراز می کشیدم، می گفتم: « آه چه خوب! امروز عاشق نیستم!» زیرا باد می وزید و من هر وقت که اراده می کردم قادر بودم شنهای ساحلی را در مشتم گره کرده، بشکنم و دوباره رو به باد بگشایم. بادی که از جانب توست، از جانب «تو» ها ...

و چقدر دلباب تر بود که می گفتم. و می گفتم برای یکی. که یکی با پیدا شدنش می ماند، و با ماندنش «همیشه» را تداوم می بخشید. و «یکی» ضمیری نبود جز ضمیر «تو». «تو» یی که اکنون «او» شده ای و مشکل که «او» یت را به تو بازگردانم. یا که «من» را به «او»! زیرا که حالا من هم برای تو «او» شده ام. در حالیکه زمانی در «من» مهیا بودی و «ما» وسعت داشت. حالا می گریزم از «تو» در من، و پناه می برم از «من» بر «او». اما هیچکدام هیچوقت هیچ نشانی از هیچ «تو» نشانم نمی دهند. و انگار شب و روز می گذرد و ما در پی «هیچی» هستیم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...