۱۳۸۸/۱۱/۲۱

درس پرواز

چه می دانستم امروزش نخواهد بود چون دیروز؟
چه ظن می کردم هر روزش چنین هستش که هست امروز؟
چه فردایی در او جستم که خود را خوش کنم باری؟
چه دیروزی در او دیدم بجز درد و نشان سوز؟

من امشب محرم رازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب شوخ طنازی دگر خواهم، دگر خواهم

چه راهی را بسر کردم که آخر دیدمم مسدود؟
چه مکتب پیشه کردم من نگشتم آخرش مسعود؟
چه دامنگیر من گشتا که من مبهوت و بی فردا
در این سودای عمر خود ندیدم جز ضرر ها سود؟

من امشب شرح آغازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب خواهشی، آزی دگر خواهم، دگر خواهم

گمانم حرف مفتی بود «امید» ی که می گفتند
«عجب روز قشنگی، آه خورشید!» ی که می گفتند
جهانی را که می گفتند، نشانی را که می دادند
«چه روح خوب و خوشختی، هان دیدی؟» که می گفتند

من امشب وصف آوازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب شور یکتازی دگر خواهم، دگر خواهم

مرا دادی پناهی نیست امدادا رفیقانم
من اینجا خسته و خاموش در این کنج زندانم
زبی عاری دگر بیزار و بیداری که بدتر زان
علاجی چاره ای گردم که سرتا پا در افغانم

من امشب روح دمسازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب مطرب و سازی دگر خواهم، دگر خواهم

دگر شرو و ثوابی نیست باقی در وجود من
دگر حتی خدایی نیست حاکم بر سجود من
دگر روحی، نیازی، قبله ای، شاهی، گدایی
دگر فرقی میانش نیست در اوج و فرود من

من امشب درس پروازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب مرگ پر رازی دگر خواهم، دگر خواهم


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...