۱۳۸۸/۸/۹

کوچه های بن بست ما



انگار خانه های رنگارنگ ما در یکی از این کوچه های بن بست قرار داشت
و ما بی خبر بودیم:
«کوچه ی نسیم»،
«کوچه ی دلسرا، فرزاد سرا».
همه ی اینها بن بست های دل ما بود و بس.

انگار زندگی ما در پیچ و خم های همین کوچه ها گذشت و
ما انگاشتیم که این زندگی است که پیچ و خم دارد.

با همه بایست که هر از گاهی
آب و جاروبی به سرو کله ی این بن بست ها می کشیدیم.
نگاه کن همسایه را!
انگار «کاروان شتر» از کوچه اش گذشته!
و آن یکی ... بدتر از این
و ما،
هنوز وقت نکرده ایم که به خود برسیم.

و من گویا در پیچ یکی از این بن بست ها بود که گم شدم.
آنوفت بود که فکر کردم برای پرسه زدن وقت بسیار است و
برای رسیدن اندک.

فکر کردم برای جفا کردن وقت بسیار است
وبرای محبت اندک.
***
نه درست است،
آن خانه ی ویلایی ته کوچه مال ما نبود.

برای همین یادم آمد که برای از یاد بردن، فرصت ها چه بسیار است و
برای به یاد آوردن اندک.
یادم آمد که برای بی مهری و بی وفایی موقعیت بسیار است و
برای عشق اندک ...

اکتبر 2009

۱ نظر:

  1. vaghan damet garm, ajab shere ziba va ba mosamaist. 4 satre akharesh ra neveshtam va be divar zadam ta hamishe be khater dashte basham
    axesham ke mahshare. motmaenan az axaie ke khodet gerefti //Farre

    پاسخحذف

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...