۱۳۸۷/۲/۸

عشق فنا


باز در خلوت تنهایی خویش
بار اندیشه ی او بر سر من.
باز سر در گمی عشق فنا
دامن من بگرفت و بر من.

باز کنجی که بگریم با او
ناروا وصف وفا می گوید.
باز دوری و جدایی از او
دائم اورا به روا می جوید.

باز خشمی که از او بر دل بود
در خیال غم هجرش بگسست.
باز مهری که از او محمل بود
بهر خوش باوریم پر بر بست.

باز شهری که تماشا گه ماست
طعنه ها بر سر من می راند.
باز بیگانگی و غربت و قهر
در همین شهر مرا می خواند.

باز اشکی که ببارد هر شب
نابجا می رودش هرز و هدر.
باز قلبی که بنالد از تب
زجفا می کشد آن بار کدر.

باز با عشق و علایق زیستن
همه جا مایه ی آزار بُوَد.
باز بی قیمتی شعر و هنر
همه جا رایج بازار بُوَد.

باز دنبال حقیقت بودن
در حقیقت ز حقیقت عاری ست.
باز بیهودگی و پوچی و وهم
عاقبت، عاقبت بیداری ست.

باز یک تازگی و فکر نوین
اندک اندک به خفا می سازد.
باز یک کهنگی و فکر کهن
خسته در دور به خود می نازد.

باز تا مرز عدم فاصله ایست
و حیاتی که بطبع می باید.
باز بیچارگی ممتد و کور
بین ایندو دگری می زاید.

باز یک فلسفه ی گنگ و سوال
که مدام از پی ما هست روان.
باز خاموشی «اندیشه ی کال»
که جوابی نه به این است و نه آن!

باز در خلوت تنهایی خویش
بهر تنهایی خود می مانم.
باز این نغمه ی بی فردا را
بهر خوش باوریم می خوانم.

زادگاه ـ آبان 1367

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...