۱۳۸۸/۱۱/۱۵

می توان افسوس خورد، می توان هورا کشید



اندر این قهری که نامش زندگی ست،
اندر این دشوارها، دیوارها،
اندر این پس لحظه های خستگی،
می توان افسوس خورد.
می توان هورا کشید!

اندر این غوغا که نامش زندگی ست،
می توان در آسمان بود و از آن بالا به دریا خیره شد.
وز همان بالا شکست نور در آب زلال و صاف دید.
دید ماهی را که در دریایی از ماهی، هنوزم یکه و تنهاست.
لیک با دریاست، دریا.
می توان افسوس خورد.
می توان هورا کشید!

آری، آری!
می توان تنها تر از تنها شد و تنهایی خود را به تنهایی سپرد.
می توان دنیا شد و تنها به تنهایی تنهایان گریست.
می توان چون باد بود و بی تفاوت از تفاوت ها گذشت.
می توان هم خط بطلان بر تفاوت ها کشید.
می توان شب را به امید سحر در خواب بود.
می توان بیدار بود.

می توان چون یک حقیقت بود پنهان.
یا دروغی بود با رنگ حقیقت آشکار.

می توان با غصه ها لبریز شد.
می توان خوشبخت بود.
می توان تقسیم کرد.
می توان ترسیم کرد.
می توان انشاء نوشت،
ـ با تو ای ترسیم تقسیم محبت های محو ـ.

می توان کوشید اما بی زمان،
می توان خندید اما در سکوت.
می توان رنجید لیکن با تو بود.
می توان یک گل به تو داد و دلی از تو گرفت.
می توان تسخیر کرد.
می توان تسخیر شد.
می توان با عشق تو هم نیست کرد،
می توان هم هست کرد.
می توان از عشق تو هم مست شد،
می توان هم مست کرد.

می توان خالی ترین قاب تو را از عکس پر کرد،
می توان از نقطه ای پرگار زد،
در شعاعی کور دنبال وترهای موازی رفت و گشت.
می توان یا هم به جنگ عشق رفت،
یا که در آن سرزمین خالی از محبوب ها،
چون حبابی بود از وارستگی،
یا امیری بود از افسردگی.

می توان در فصل ناموزون عشق،
هر زمان در انتظار هر چه که هرگز نخواهد بود، بود.
می توان از عشق گندیده به رسوایی رسید.
با تو آن دفترچه ی خالی دیروز را ورق زد،
بعد با اشکی کناری این عبارت را نوشت:
« باری امروز هم گذشت».

می توان با اشک تو
نت های فردا را سرود.
یا که با لبخند تو
از آمدن گفت و نماند.
می توان با هر حقیقت درد ساخت.
می توان هم درد را با هر دروغی پاک کرد.
ـ می توان افسوس گفت ـ

آری، آری،
اندر این شهری که نامش زندگی است،
می توان افسوس خورد.
می توان هورا کشید.


۱ نظر:

  1. ترنم:
    اندر این شهری که نامش زندگی است،
    می توان افسوس خورد.
    می توان هورا کشید.

    پاسخحذف

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...