۱۳۹۰/۸/۹

گفت و گفتم ها (1)


گفت: بازم که چسبیدی به فکر و خیال؟
گفتم: من نچسبیدم، این فکر و خیال لعنتی ی که ولم نمی کنه.
گفت: خب اقلا به جای این چرندیات به یه زندگی ی بهتری فکر کن؟
گفتم: من بهش فکر می کنم، اما اون به من فکر نمی کنه.

و یادم اومد که جوون جوونی یام، موقعی که بادِ لطیف عاطفه، بلوغیتم رو نوازش می کرد، دنبال جای خلوتی می گشتم که بشینم و فکر کنم. مثلا تو قعر جنگل، لابلای درختای کنار رودخونه چنان آدم رو می گرفت که ناگهان صدای چه چه بلبل، و جیرجیرِ جیرجیرک و وغ وغ قورباغه ها ... تو هم قاطی می شد و بیا و ببین چه خبره؟ تو رو از هر چی طبیعت و آرامش بیزار می کرد... اما کنار دریا، به به! بغل پلاژهای متروکه، موقعی که می تونستی «شکل قلب» رو روی تپه های کوچیک شنی رو به باد بکشی، صدای گوش خراش تیکه حلبی های وارفته ی آویزون از سقف پلاژها، که انگار تو مخت می کوبید، چنان زوزه های ملایم باد رو خفه می کرد که تو رو از هرچی کنار دریا فراری می داد.... بگذریم. به هر حال، حسرت اینو داشتم که فارغ از دوست و آشنا، و آدمهایی که همیشه دور و برم می پلکیدن و نمی ذاشتن تنها باشم، کمی برم و خودم باشم.
اما الان.... دنبال جایی می گردم که اینقد «خودم» نباشم. کلافه م کرد. آقا جان اصلا می دونی؟ می خوام به جای قورباغه و کلاغ و درخت و چه چه بلبل، صدای کر کننده ی بوقتاکسی و عربده ی چهار تا آدم مست رو بشنوم. این تنهایی لعنتی باعث شده تا شبح «فراموش شده ام» ها رؤیاهای شبانه ام رو تسخیر کنه. و فکر و خیال بی سرو ته هم خودش رو با چیزهایی مشغول کنه که بنظر اصلا با نُرم های امروزی همخونی ندارن. مثلا فکر می کنم که همه ی انسانها باید وجدان داشته باشن. یا به چیزی در زندگی به نام عشق فکر کرده باشن. یا فکر می کنم که وفاداری نوعی ارزشه که باید تو زندگی باشه. چه می دونم از این حرفا!


گفت: آقای رمانتیک، دوران حافظ و مولوی بسر اومده ...
گفت: خب همینجوری به زندگی، آدما نگا می کنی که همه ازت پراکنده می شن.
گفتم: یعنی می گی چشامو ببندم و به دور و برم نگا کنم؟
گفت: همه جا نه! جایی که باید چشات باز باشه، باز نگه دار! و یه چشمک حواله م کرد.
گفتم: آخه ...
گفت: آخه نداره. مگه نمی گی تنهای؟ خب نگا کن، مگه مرض داری که می خوای آدما رو مطالعه کنی.

راست می گفت. این نگاه ناب و رمانتیک به قضایای اطراف، به آدما، به زندگی، برای همه پسندیده نیست. اونها رو از کنارم پراکنده می سازه. و منو تنهاتر ...
اما بالاخره من نفهمیدم که با این وضع «چطور باید من خودم باشم و خودم رو آنگونه که هستم، دوست بدارم.»
گفت: مگه آزار داری؟ مگه خود آزاری؟
گفتم: نه والله ...
گفت: مردیکه: حالی خوش باش و عمر بر باد مکن!

۱۳۹۰/۸/۸

جلو کشیدن ساعت


دیشب ساعت ها رو یه ساعت کشیدیم عقب. هر سال این موقع به خاطر صرفه جویی در انرژی برق چنین کاری می شه. به همین سادگی. آب از آب هم تکون نمی خوره. با خود فکر کردم که کاشکی می شد این امکان هم بدست می اومد که ساعت ها رو می کشیدیم جلو. برای صرفه جویی تو حوصله هامون. برای رد کردن همه ی اوقات ناخوشی که لحظه های ما رو می بلعه ...

آره دلم می خواست ساعت رو می کشیدم جلو. ولی نه یه ساعت یا دو ساعت... درست تا دمیدن نور صبح امید... تا اون موقع...

۱۳۹۰/۸/۷

حکایت عوض کردن عینک ما



مدتی بود که سرم درد می کرد. نمی دانستم چرا، تا اینکه فهمیدم از عینکم است. عینک مطالعه ام. دیروز پیش چشم پزشک بودم. بعد از معاینه گفت: درسته...
گفت: باید عینکت رو عوض کنی.
پرسیدم: یعنی پیر شده ام؟
گفت: ناراحت نباش! دور رو عین عقاب می بینی، ولی نزدیک ها را نه. گفت: طبیعی یه.
قبلا هم یکی با طعنه اینرا به من گفته بود. ولی منظور او از دور «دیگران»، و نزدیک «نزدیکان» بود. اما او معتقد نبود که این طبیعی ست. و طبیعی نبود.

بالاخره عینکم را عوض کردم. به همین سادگی. این همان عینکی بود که برایم عزیز بود. عینکی که با آن سطرهای کتاب و روزنامه ها را قشنگ تر می دیدم. و از خواندن خسته نمی شدم. همان عینکی که هر وقت جا می گذاشتمش، انگار جزئی از خود را فراموش کرده بودم. انگار ناقص بودم. اما حالا... باعث سردردم بود. و با سه شماره عوض شد. با خود فکر کردم که انگار رابطه ی ما با زندگی نیز حکم همانچشم و عینک را پیدا کرده اند. روزگار مدیدی را در کنار یکدیگر سپری و زندگی می کنیم، لذت می بریم، بال می گشاییم ... لیکن بعد از کمی نه «سردرد» بلکه «دردسر» عوض شان می کنیم. عوض مان می کنند.
به سادگی ی همان عینک عوض کردن ها!
منتها بدون معاینه ی پزشک....

۱۳۹۰/۸/۵

بالاخره چراغ سبز امریکایی ها

بالاخره انتظار ایرانی ها بسر آمد. بالاخره امریکا بر سر میز مذاکره نه با دولت فخیمه ی ایران، بلکه با ملت ایران ـ که بی بی سی و پارازیت علی الحساب نمایندگان مستقیم آنها هستند ـ نشسته و چراغ سبز داد که آی ملت ایران «از شما حرکت از ما برکت»!

خانم هیلاری کیلنتون که در دو مصاحبه ی جداگانه با خنده و ملایمت حرف می زد، در جواب یک ایرانی با غیرتِ چهره اش ناپیدا، در بی بی سی که پرسید:«چرا ما را تحریم کردید؟ این به ضرر ملت ایران است»، گفت: «پس چکار کنیم؟ دنبک می زدیم دولت ایران برقصد؟»

این خانم که در هر دو مصاحبه، یک لباس بر تن داشت حکومت ایران را «کوته فکر» نامیده و گفت که ایرانی ها لیاقتشان بهتر از این رژیم است. ایشان اما در طعنه ای به ملت شریف ایران گفت: «لیبی یایی ها از ما کمک خواستند، ما هم کردیم. و حکومت شان هم ساقط شد.» این طعنه در واقع پیامی بود به ما که یا باید تقاضای کمک کنیم یا می کردیم. این در حالی است که ملت شریف ایران این کار را کرده بودند. آنها در خیابانها با شعار «اوباما ـ اوباما ـ یا با اونا یا با ما» از امریکای جهانخوار سابق و عزیز فعلی در خواست کمک کرده بودند. خانم کلینتون در جواب این شعار ما گفت که «ما با رهبران جنبش سبز تماس گرفتیم، ولی آنها کمک ما را نخواستند.» از این سخن چنین پیداست که آخر و عاقبت حرف گوش نکردن همین می شود. نزدیک یکسال است این رهبران آب خنک می خورند، و آب از آب هم تکان نمی خورد.

بنظر من این یک واقعه ی مهمی است. و روشنفکران و سیاسیون ما، باید خارج از انگاره های پنجاه ساله ی ضد امپریالیستی روی این موضوع کار کنند. پنجاه سال پیش همه ی دیکتاتور های منطقه با دخالت و اجازه ی نیروهای خارجی به قدرت رسیدند. گویا تقدیر چنین است که اکنون با اجازه و دخالت همان نیروها باید از میدان خارج شوند.
به ثمر رسیدن اعتراضات لیبی یایی ها، مصری ها، و بقیه ی جهان عرب که با حمایت قدرت های جهانی امکان پذیر شد از یک طرف، و به جایی نرسیدن جنبش سبز ایران که عمق و جهت ریشه دارتری داشت از طرف دیگر، همین نتیجه گیری را القا می کند.

گفتم: بالاخره یک عمر مبارزه کردیم، هیچ ثمری نگرفتیم. شاید با دخالت خارجی نتیجه ای بگیریم.

گفت: خب اگر قرار بود خارجی ها دخالت کنند، چرا اینقدر کشش دادیم.

گفتم: اشکال ندارد، ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه ست.

به مصاحبه خانم هیلاری کلینتون از بی بی سی هم توجه کنید:

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2009/01/000000_ptv_your_turn.shtml

۱۳۹۰/۸/۲

روز سازمان ملل در مدرسه


« ... امروز 24 اکتبر به عنوان روز سازمان ملل تعیین شده است. درست بعد از پایان جنگ جهانی دوم، قدرت های بزرگ دنیا برای پیشگیری از جنگ های خونین تر، «جامعه ملل» را به «سازمان ملل متحد» تبدیل کردند. در ابتدا 51 کشور عضو داشت ولی اکنون اعضای آن به 193 کشور رسیده است. ما به عنوان کمیته ی روز سازمان ملل این روز را گرامی می داریم ....»

و بدین ترتیب برنامه ی خود را در مدرسه با مراسم و برنامه های ویژه ای شروع کردیم. تشکیل صندوق کمک برای ارسال به بچه های فقیر دنیا از طریق شرکت در یک «مسابقه ی دو و میدانی» یکی از آنها بود. شاگردان مدرسه هر کدام با خود 20 کرون آورده بودند تا با شرکت در این مسابقه به این آکشون بپیوندند. من به عنوان یکی از معلمان عضو «کمیته ی روز سازمان ملل» یک برنامه خطابه یا کنفرانس را آماده کرده بودم. وقت زیادی را برای ساختن این برنامه که در فرمت
Power Point بود، صرف کرده بودم. تنظیم فیلم ها و عکس ها و موسیقی مناسب برای هر کدام از فِرم ها کلی وقت مرا گرفته بود. ولی در نهایت توانسته بود مخاطبان مرا راضی نگه دارد. مخاطبان من بچه های کلاس های پنجم، ششم و هفتم بودند. بنابر این باید در حدی این برنامه تهیه می شد که قابل فهم برای هر یک از این گروه سنی باشد. من در آغاز اشاره ای داشتم به فرق میان «مسافرت» و «مهاجرت» و « پناهندگی». و بالاخره قادر شدم آنها را با خود همراه کنم تا بخشی از واقعیت های تلخی که پشت این محرومیت ها نهفته است را درک کنند.



برای آنها شرح دادم که:

«وقتی می خواهید مسافرت بروید، پشت کامپیوتر می نشینید، بلیط پرواز می خرید، هتل تان را در یکی از بهترین مکان ها انتخاب می کنید، بعد دو هفته در آرامترین نقطه به استراحت می پردازید... ولی پناهندگی چنین نیست. شما وقت اینرا هم ندارید که لباسهایتان را جمع کنید. مجبور به ترک خانه ی خود هستید. و بدتر از همه نمی دانید چه آینده ای در انتظار شماست.»
در این قسمت عکس ها و فیلم هایی از پناهندگان که مجبور بودند به خاطر شرایط جنگی خانه و کاشانه ی خود را ترک کرده، کمک زیادی کرد تا شاگردان بفهمند که چرا در دنیا پناهنده داریم. یکی از معلمان به من گفت که یکی از شاگردان تازه فهمیده که چرا این همه خارجی برای پناهندگی به نروژ می آیند. این قسمت برنامه توجه ی خیلی از شاگردان را جلب کرد. من اشک را در چشمان بعضی از آنها دیدم.

همچنین اشاره به وظایف سازمان ملل و سازمانهای مربوطه و ارائه آمار و ارقام پناهندگان جهان که بیش از نیمی شان کودک هستند، نیز بخشی از برنامه بود. همچنین اشاره داشتم که علت پناهندگی همیشه به جنگ و بی خانمانی بر نمی گردد. گفتم در بعضی از کشورها ابراز عقیده و سخن آزاد نیست. و به خاطر نبود آزادی هستند خبرنگاران، نویسندگان و فعالین سیاسی که تحت تعقیب و فشار دولت های خودشان قرار می گیرند و مجبورند آنجا را ترک کنند. به اینها، پناهندگان سیاسی گفته می شود.

بچه های نروژی آهنگ «آی منیم جوجه لریم» را می خوانند

در قسمت دوم برنامه ی من، که برای رده های کلاس چهارم و سوم تهیه کرده بودم، باز اشاره ای داشتم به روز سازمان ملل. و قرار بر این شد که چه ها یک «ترانه ی غیر نروژی» یاد بگیرند. در این قسمت آهنگ «آی منیم جوجه لریم» که یکی از ترانه های کودکان آذربایجانی ست انتخاب کردم. به آنها گفتم. فرض کنید سوار یک سفینه فضایی شده ایم و دور دنیا را می گردیم. ناگهان سوخت مان تمام می شود، و مجبوریم که در یک سرزمینی فرود آییم. طبیعتا ما زبان آنها را نمی دانیم. ولی اگر یک ترانه از آنها را یاد گرفته و بخوانیم، شاید بتوانیم دوستان زیادی پیدا کنیم. بدین ترتیب شروع کردیم به یاد گرفتن آهنگی جدید....
حالا بچه ها می فهمیدند که یاد گرفتن یک زبان جدید چقدر چالش برانگیز است. و شاید سمپاتی بیشتری با کودکانی که جدیدا وارد نروژ و مدرسه شده اند، می کردند.


یکی از موسیقی هایی که استفاده کردم.

۱۳۹۰/۷/۲۷

نوک شکسته ی مداد رنگی ی خیالم


... خیلی کار می کنم. نه اینکه دوست دارم. به خاطر اینکه سر کار باشم. خستگی ی کار زیاد، قابل تحمل تر از خستگی ی تنهایی ست. دارم زور می زنم که خود را فراموش کنم. و همه ی آن چیزهایی که به این «خود» تعلق دارد. دارم به یک «خود» فردا می اندیشم. خودی که باید باشد. خودی که نمی خواهم باشد! شکوفه های اندوه درونم را با یادها آبیاری می کنم. در انتظارم که شاید روزی گل های آرامش آنرا بچینم و روی موهای پریشان کسی بنشانم. مدادرنگی خیالم دارد زندگی را با رنگ روشن تری نقاشی می کند. ولی پاک کن های لحظه ها، قادر نیستند لکه های خاکستری جا مانده در دفتر خاطره هایم را به این سادگی پاک کنند. هر چقدر که آبی می زنم، باز لکه ها پیداست. و من که دیگر حاضر نیستم این نقاشی ها را نشان کسی دهم. انگار هر روز که می گذرد بیشتر با این «کس»ها رودربایستی پیدا می کنم. بیشتر با آنها غریبه می شوم. همانهایی که با یک ترانه پیدایشان می شود، و هنوز ترانه تمام نشده گم می شوند. همانهایی که هنوز مرکب علامت سوال پشت شمایلشان خشک نشده، انتظار جمله ای قشنگ بعد از « : » را دارند. انگار مثل سایه هستند. فقط موقعی که آفتاب پشتم است آنها را می بینم. آفتاب که نیست می شود، آنها هم... حق هم دارند. دیگر کسی با شعر از نردبان رؤیاها بالا نمی رود. دیگر کسی حوصله ی گلایه های عشق سوخته را ندارد. و من دارم خاکستر آنرا با دست خود خاک می کنم. نه به خاطر اینکه دل «کسی» را به دست آورم یا بشکنم. به نظرم آنهایی که استعداد عشق را دارند، توانایی معشوق بودن را از دست داده اند. همه طلبکارند. حتی همانهایی که بی وفایی کرده اند. آنها هم قصه ی عشق نافرجامشان را بنا بر ملاحظاتشان باز گو می کنند. به خاطر اینکه خریداران جدید را سرکار بگذارند. و واهمه ی اینکه من نیز در چرخه ی این بازار گرفتار آیم، مرددم می سازد.

می خواهم رنگ روشن تری را برای پاییز انتخاب کنم. اما مغز مدادرنگی ی خیالم شکسته ..... دارم دنبال مدادتراشی می گردم که نقاشی هایم را دوباره از سر گیرم....

۱۳۹۰/۷/۲۵

به یادشان باشیم


امشب دلم گرفته است. به خاطر زندانیان در بندمان. آنهایی که در شرایط کاملا غیر انسانی، در سیاهچالهای جمهوری اسلامی گرفتارند. بدترین احساس موقعی به سراغ انسان می آید که احساس کند دیگران فراموشش کرده اند. و من فکر می کنم این کوچکترین کاری ست که می توانیم بکنیم: «به یادشان باشیم.»
من در این روزهای تار و بی خبری، با افروختن شمعی، یاد زندانیان در بندمان را گرامی می دارم، و با خانواده هایشان ابراز همدردی می کنم. امیدوارم روزی برسد که دیگر کسی به خاطر ابراز عقایدش در زندان نباشد.
شاید وقتش باشد که همه ی ما اگر برای چند لحظه هم
شده به یاد این عزیزان شمعی بیافروزیم.

۱۳۹۰/۷/۲۴

«عشق سرخ پوش» نمرده است!


چندی پیش ـ در تیرماه ـ جوانان تهرانی و مخصوصا دختران ابتکار جالبی بکار بستند تا پروژه ی «عشق گمشده ی تهران» یا «یاقوت زن سرخ پوش عاشق میدان فردوسی» را باز اجرا کنند. همان زن سرخ پوشی که عشق او سبب شده بود تا نام او بر سر زبان ها افتد.

اگر اشتباه نکنم من این زن را یکبار دیده بودم. و برای من نوجوان هم این سوال پیش آمده بود که او کیست و چرا؟ و داستان او را از این و آن شنیده بودم. همیشه از خود سوال می کردم که چطور چنین چیزی ممکن است؟ چطور عشق دارای چنین قدرتی ست؟
مسعود بهنود هم قبل از انقلاب برنامه ای رادیویی از او ساخته بود. این برنامه الان در یوتوب موجود است. در مورد او هم چنین توضیحی آمده است:

«آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند. زنی بزک‌کرده، لاغراندام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچه‌ی همیشه‌دردستش و این اواخر روسری و عصایش. .

تهرانی‌ها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سال‌ها ــ می‌گویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود.[...] چنان به اطراف میدان نگاه می‌کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد. [...] به پایین میدان نگاه می‌کرد. همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود. آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید. گاهی که خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست. مغازه‌دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا می‌دادند. بعضی گفته‌اند رهگذران به او پول هم می‌دادند و من خود این را ندیدم، ولی می‌دیدم که گاهی لات‌ها و کودکان ول‌گرد و گدا سربه‌سرش می‌گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می‌رفت

اما آنچه که برایم جالب تر آمد اینکه بالاخره بعد از سالها کسی یا کسانی پیدا شده و به این فکر افتادند که این زن سرخ پوش میدان فردوسی را به عنوان «نماد عشق گمشده ی تهران» یاد کنند.

با خود فکر کردم که پس هنوز عشق نمرده است. هنوز دنیای دیجیتال و «عشق دیجیتالی» نتوانسته همه ی عشاق را دیجیتالی کند. و هنوز کسانی هستند که به خاطر عشق واقعی نفس میکشند. این عکس ها برایم خیلی جالب آمد. گفتم با شما به اشتراک بگذارم:




عکس ها از فیس بوک صفحه «بانوی سرخ پوش میدان فردوسی» برداشته شده است. که این ابتکار و پیشنهاد را مطرح کرده.
لینک زیز هم یک برنامه ی رادیویی زمان قبل از انقلاب از این بانو است. مصاحبه با خود او هم در بخشی از این برنامه موجود است.

http://www.youtube.com/watch?v=fGcSY1_yvqc

۱۳۹۰/۷/۲۳

علیک سلام دوست من!


امروز صبح، شنبه، وقتی از خواب برخاستم، دنبال بهانه بودم تا به کسی یا چیزی سلام بگم. از پنجره ی اتاق خوابم که به بیرون نگا کردم، اونقد منظره ی قشنگی جلوی چشمام نقش بسته بود که زبونم از گفتن ایستاد. دریاچه ی روبرو رو مه پوشانده بود و سحر گاه پاییزی رو با قدرت تموم به رخ طبیعت می کشید. من چیزی نگفتم. این اون بود که به من سلام می گفت. به تنهایی م، به آرامش، ... و به زندگی ...

و من چاره ای نداشتم جز اینکه بگم: علیک سلام دوست من!


۱۳۹۰/۷/۲۲

شعر و داستانخوانی من

این هفته، اوقات کاری و غیر کاری ی پر جنب و جوشی داشتم. به نظر می آید که دارم بخشی از نیروی به تحلیل رفته ی خود را باز می یابم. و این را موقعی بیشتر حس می کنم که وقتی هم برای دیگران گذاشته باشم. مخصوصا در محیط غیر کاری.

سه شنبه ی این هفته به یک «شب شعر» دعوت بودم. الان حدود سه سالی می شود که برگزار کنندگان این شب، نسبت به من لطف داشته و مرا به شب شان دعوت می کنند. نشستی است از شاعران بومی و علاقه مندان شعر که اوقاتی را در کنار هم به خواندن شعر و قطعات ادبی می گذرانند.

جلسه را با موسیقی ی کلاسیک افتتاح می کنند.

و سپس برگزار کنندگان ضمن خوش آمد گویی، از حاضرین دعوت کردند که شعرهای خود را بخوانند. این هفته من هم یه قطعه ی ادبی از خود را خواندم. و یک شعر از مجموعه ی کتاب حافظ که اخیرا به «نروژی» چاپ شده است. هر دو مورد توجه حاضرین قرار گرفت.
به هر حال چنین شب هایی روزنه ای است به سوی شناخت فرهنگ نروژ. اما چیزی که مرا از دیگر مهمانان متمایز می کرد، مضمون شعر من بود که حاضرین را از حال و هوای نروژ خارج کرد. وقتی به شعرهای این آدمها در این قسمت از کره ی زمین گوش می دادم، خود را دور افتاده می دیدم. یکی از شاعران بومی در مورد آدمهایی که در «اسپانیا» کنار دریا در طی تعطیلات دیده بود، شعر گفته بود. یکی از خانم ها شعر شاعری را خواند که دغدغه ی او در زمان جوانی این بود که در رقص «بال» (رقص سنتی دختران و پسران نوجوان مدرسه ای) با کدام یک از دوست پسر هایش برقصد. دیگری از سایه ی درختی گفت. و روح کوه و درخت را ستایید. نمی خواهم قضاوت کنم. به هر حال مملکتی که سالها در آرامش و سکوت بوده، نباید راجع به چیزهایی که ما راجع به آن می گوییم بگوید.
در این میان یکی از شاعران نیز شعری را راجع به مردم فلسطین خواند.


داستان خوانی برای ایرانی ها

تجربه ی دیگر من داستانخوانی برای ایرانیها بود. «کافه سرا» یی در اسلو تازگی ها محلی شده است برای تجمع ایرانی ها، که با دعوت از هنرمندان، نویسندگان، سیاستمداران ـ البته با سیاسیون اشتباه نشودـ ، و فعالین ایرانی ی مقیم نروژ، جایگاهی شده است برای معرفی آنها به بقیه ی ایرانی ها. باید بگویم که من در چندین مرحله برای نروژی ها داستانخوانی داشته ام، ولی این اولین بار بود که برای جمع ایرانی ها داستان می خواندم. و اعتراف می کنم که تجربه ی جالبی بود. مستعمین خوبی نصیبم شده بود. تمام یک ساعت ساکت و آرام پای صحبت ها و کتاب خوانی من نشستند، بدون آنکه کوچکترین صدایی از آنها بشنوم.

من در مورد دو کتاب منتشر شده ام، و کتاب جدیدم که در دست انتشار دارم، صحبت کردم. سپس در مورد ایده ها و پروژه هایی که در زمینه ی «آموزش زبان مادری به بچه های دو زبانه» در سر داشته، و بعضی ها را به اجرا در آوده ام سخن به میان آوردم. و بخشی از «وسوسه ی موهوم خوشبختی» را به زبان فارسی برای حاضرین خواندم.

۱۳۹۰/۷/۱۸

رقص پاییزی


دارم با پاییز می رقصم،
با زمزمه هایش
وقتی که در میان درختان می پیچد...
و به یاد می آورم که
این برگهای زرد و نارنجی،
که چنین بی طاقت بر روی زمین می ریزند،
روزگاری سبز بودند،
و روزگاری سبز خواهند شد...



2011-10-09

۱۳۹۰/۷/۱۱

نغمه چالان حیات دیر


گئنه بیزه نغمه چالان حیات دیر.
گله جه یه کؤنول آلان حیات دیر.

زومزمه لر یاتیرسادا،
گونش گونی باتیرسادا،
بو ظولمتده پاریلدایان حیات دیر.

عؤمور دوزدور گئدیر، گئدیر.
هئچ بیلمه دیک بر سیر نه دیر؟
سؤنوک عؤمور اوجاغینا،
ایشیق یایان حیات دیر.

دئییم اومیدی کسمیشیک دونیادان؟
دئییم بو یولدا هئچ یوخوم بیر گومان؟
دئییم، دئمیم نه لر یئتر سؤزومده ن؟
دئمه ک ده حاصیلی یوخدور اینان.

ازه لده ن دئمیشلر آیریلیق پیسدیر.
آیریلیغا دوشن چاره سی یوخدور.
بیزیم گوناهیمیز نه دیر آیری ییق؟
آیریلیغا ائله بیلیم باغلی ییق.
هر زامان ایسته دیک گولک حیاتا،
ایذین وئریرسه ده گؤردوک داغلی ییق.

آنا محبتن اونوتمامیشیق،
انسانلیغا حؤرمه تی آتمامیشیق،
آنجاق دئدیک دؤزه نمه ریک بو درده
اویناماریق اویونجاق تک هر اه لده
بوندان اؤتور دئدیک، و آیری دوشدوک
چاره سیزلیکله یووامیزدان اوچدوق.
سئرچه بالاسی تک گزدیک هر یانی.
گیردیک ده نیزلره، چیخدیق اورمانا،
بلکه تاپاق باشقا یئرده دونیانی...

*
دئمه م کی اوز دؤنده رمیشیک حیاتدان
یوخسا اه لی بوشلو یولا دوشه ردیک؟
بوروخلارا، ساغا ـ سولا دوشه ردیک؟
بو سورغونون جاوابی واردی هیهات!
بیلین حیات دیر جاوابیندا حیات.

دوردو کی بختیمیز چوخدان یاتیبدی.
دوزدو کی ایستی سی یوخدو گونه شین.
آمما گئنه منه گلیر کی بیر گون،
بو بختیمی آیاقلاییب آتارام.
گونشی هر یئرده اولا تاپارام.
بولودلارین دالیندا گیزله تسه ده،
اونو یئره گتیره جه یم گره ک.
بونا گؤره ایندی زامانا داردی،
یاییم قیشدی، یای یاغیشیم دا قاردی.
منی قیشا اؤتوره جه یم گره ک.

سبب بودور کی ایندی یه دؤنمه دیم،
یوکسکلی آرزولاریمدان یئنمه دیم.
آخیر منی چالیشدیران حیات دیر،
گله جه یی آلیشدیران حیات دیر.


۱۳۹۰/۷/۹

گزارش تصویری از یک اردوی دانش آموزی


آموزه ها و تجربیات من بعنوان یک معلم از مدارس نروژ و چگونگی تعلیم و تربیت در کشوری که یکی از بهترین سیستم های تربیتی دنیا را داراست، این فرصت را می دهد تا دیگران نیز ز با این تجارب آشنا شوند. امیدوارم که این آموخته ها بتواند روزی ـ روزگاری در اختیار و مورد استفاده ی کسانی قان دارند.


در مدارس نروژ هر ساله هفته ی آخر قبل از «تعطیلات پاییزی» دانش آموزان کلاس هفتم را به «اردوی ویژه» می برند. این اردوها در مراکزی که در نروژ به آن «مدارس اجاره ای» گفته می شود به مدت یک هفته کاری یا 5 روز به طول می انجامد. و دانش آموزانی که به این اردو عازم می شوند، چیزهای جدیدی را هم به صورت تئوری و هم بصورت کاربردی فرا می گیرند.
امسال من به اتفاق سه تن از آموزگاران دیگر، بچه های کلاس هفتمی مدرسه را در این اردو همراهی کردیم. اتوبوس ها ما و دانش آموزان را در وقت مقرر از دم مدرسه گرفته و بعد از دو ساعت مسافت در مرکز مورد نظر که در 50 کیلومتری اسلو قرار داشت پیاده کردند.





برای من که اولین تجربه ام را با دانش آموزان نروژی در اینگونه سفرها می گذراندم، سفر جالبی بود. ما مسئولیت 68 نفر دانش آموز 12 ساله را به عهده داشتیم. و این خود می توانست یکی از چالش های کاری من باشد. در چهره های هر یک از دانش آموزان ذوق و شوق پنهان و آشکاری موج می زد. به نظر حس «خود بودن»، «مستقل بودن» در هر یک از این نوجوان ها شکفته شده بود. حسی که آنها مالک آن در این سن می شدند. بسیاری معتقدند که این دوره یکی از بهترین ایام مدرسه دانش آموزان در نروژ محسوب می شود. چرا که بسیاری چیزها را برای اولین بار تجربه می کنند. و حس شیرین خود بودن، می تواند سرآغاز زندگی نوینی برای خیلی ها باشد. گر چه برای بعضی ها دلهره ی دور بودن از خانه و خانواده، و تنها شدن زیاد هم جالب و پسندیده نمی آمد.
نام این مرکز اردو Haraldvangen هارالدوانگر می باشد. این مرکز با برنامه ریزی و هماهنگی قبلی مدرسه و معلمین، کلبه هایی را در اختیار دانش آموزان می گذارد. و آنها را در گروههای 5 یا 6 نفره تقسیم و در این کلبه ها که به آن Hytte می گویند ساکن می کند. تصویر بعضی از این کلبه ها را در زیر می بینید.



در اینجا مسافران ما پیاده شده و Erlen مسئول این مدرسه به ما خوش آمد می گوید. و اطلاعاتی را که بطور موقت باید آنرا بدانیم در اختیار ما می گذارد.




بعد از جابجایی وسایل و چمدانها، انتقال آنها به کلبه ها، همه در سالن بزرگ گرد هم می آییم تا اطلاعات لازم را مسئولین در اختیار ما قرار دهند. اینکه در طی این 5 روز چه اکتویته هایی خواهیم داشت، مکان و زمان آکتویته ها و اطلاعاتی راجع به غذا، رستوران، خواب و محیط اطراف ما ...
من به اتفاق دو تن از آموزگارها مسئول چند تا از این گروهها بودیم. وظیفه ی ما همراهی کردن دانش آموزان در این کلاس ها، مراقبت از آنها هنگام اوقات فراغت، و در کنار آنها بودن و احتمالا رسیدگی به مسائلی بود که پیش می آمد. در اردو یکی از مهمترین ها این است که دانش آموزان یاد می گیرند که خود مسئول کارهای خود باشند. کارهایی از قبیل زندگی جمعی، نظافت، نظم و ترتیب، برنامه ریزی، تقسیم کار و غیره. آنها مسئول رفتار خود نسبت به یکدیگر هستند.
نمایی از مرکز «مدارس اجاره ای» در هاراوانگن:



مهمترین آکتویته های این مرکز، کوهنوردی، جنگل پیمایی، ماهیگیری و قایق سواری ست. در زمستانها «اسکی» نیز به این فعالیت ها اضافه می شود.
هارالدوانگن در یکی از مناظق اطراف اسلو قرار دارد. خوش آب و هوا و بسیار دیدنی. ساعت 8 و سی دقیقه سالن غذا خوری صبحانه را سرو می کند. بنابر این دانش آموزان زودتر از خواب برخاسته، بعد از انجام کارهای خود، خود را به سالن غذا خوری می رسانند. در آنجا هر کدام با نظم و ترتیب بر اساس شماره ی کلبه های خود کنار میز غذاخوری قرار گرفته و منتظر می مانند تا وقت آنها شود.

بعداز صبحانه دانش آموزان به کلبه های خود برگشته و به نظافت آن می پردازند. یکی از وظایف ما معلمین سرکشی و بازدید از کلبه ها بعد از صبحانه بود. دانش آموزان موظف به تمیز و مرتب نگه داشتن کلبه ها می باشند.
بعد از آن کلاس ها شروع می شود. دانش آموزان که قبلا در گروههای بزرگ سه نفره تقسیم شده اند، در این کلاس ها ابتدا تئوری ی لازم را فرا گرفته، سپس عازم انجام آکتویته های مربوطه می شوند.
یکی از آکتیویته ها «ماهیگیری» می باشد. در این قسمت دانش آموزان را به گروههای پنج نفره تقسیم کرده و به هر کدام یک قایق می دهند. و هر کدام از قایق ها به پست های خود که در دریاچه شماره گذاری شده است رفته، و از تورهایی که قبلا در دریا پهن شده است، ماهی می گیرند. قایق ما آنروز سه ماهی گرفت. که دو نوع آنرا می شناختم: صوف، کپور چاکی....

هنگام ماهی گرفتن دانش آموزان بسیار خوسحال شدند. شاید بعضی از آنها ماهی گرفتن از قلاب ماهیگیری را تجربه کرده بودند، ولی ماهی گیری به این روش برایشان تازه و جالب بود.

بعد از اتمام ماهیگیری ماهییها را به ساحل انتقال دادیم. در آنجا مربی ما «میکائیل» که دانشجویی کار آموزی از دانمارک بود، به دانش آموزان یاد می دهد که چگونه ماهی ها را از تور در آورده و تور ها را به صورتی منظم جمع کنند.

به این ترتیب همه ماهیهای صید شده را در سطلی بزرگ جمع می کنیم.
در این قسمت دانش آموزان یاد می گیرند چطور ماهی را پوست کنده، و آنها را برای سرخ کردن آماده کنند.
سپس هر کدام در همان گروههای خود این کار را به طور عملی انجام داده. سپس ماهی ها را سرخ کرده و از آن مزه می کنیم.
به به ...چه مزه ای .... ماهی تازه و خوش طعم ...


'


***

کوهنوردی و جنگل پیمایی نیز یکی از آکتیویته های دانش آموزان است. در کلاس های تئوری نقشه خوانی را یاد می گیرند، و با گرفتن یک قطب نما و نقشه عازم منطقه می شوند. در جنگل و کوه «پست» هایی بر اساس شماره تعبیه شده است که دانش آموزان باید آنها را یافته و بوسیله ی استمپ هایی که در پست ها قرار دارد کاغذهای مخصوصی را که نشان می دهد آنها در آن پست حاضر بوده اند را نشانه گذاری کنند.

مثلا این پست شماره 11 است که من به اتفاق دو تن از دانش آموزان گروه بعد از پیدا کردن آنرا نشانه گذاری کردیم:


تکلیف دانش آموزان پیدا کردن 28 پست می باشد، که در مسیرهای مختلف در کوه و جنگل جاگذاری شده است. کل مسافت بین پست ها 14 کیلومتر می باشد.
یکی از پست ها شماره 26 برای استراحت و خوردن نهار منظور شده بود. دانش آموزان بین ساعت 12 و 13 باید آنجا می بودند تا هم نهار خود را که اینجا به آن «matpakke» «عذا پاکتی» می گویند خورده و هم «نان کبابی» را که به آن pinnebrød می گویند بخورند. گرم و تازه ....



آننه Anne مربی دانمارکی ما، در این قسمت به بچه ها یاد می دهد که چطور «نان کبابی» درست کنند. البته من ترجمه ی بهتری پیدا نکردم چرا که ما اصلا چنین چیزی نداریم. او اول خمیرها را آماده می کند.
سپس این خمیر ها را لوله کرده و روی تکه چوب Pinne هایی که از قبل برای اینکار تدارک دیده شده، می پیچاند.
و در آخر همه ی بچه ها چنین کرده و خمیرها را سیخ زده روی آتش می گذاریم:

و بعد از حاضر شدن با مربا نوش جان می کنیم:



و این مناظر که مرا به یاد داستانهای توی کتاب بچه ها می اندازد. کلبه ی مادر بزرگ شنل قرمزی....

***
و سومین آکتویته ی مهم ما «کانو سواری» ست. که بسیار برای دانش آموزان لذت بخش بود. بعد از تئوری و کورس به سوی ساحل رفته و در دو گروه بزرگ کانو های خود را گرفتتیم. و سپس با پارو زدن و استقرار در ساحلی دور دست، فرصتی شد تا «قایق سواری» هم بکنیم.


بعضی از کارهای من گاها برای این بچه ها که دور از فرهنگ ما هستند، عجیب می آید. مثلا در آن روز ما دو کانو در دریاچه بودیم. و من سکان دار یکی از کانو ها بودم. برای اینکه بچه ها را به جنبش بیشتری وادارم، نوعی روح مسابقه را در آنها بیدار کردم. مثلا می شمردم یک ـ دو و آنها باید بر اساس شماره پارو می زدند. بعد از مدتی که ار کانوی دیگر جلو افتادیم پرسیدم: خسته کیه؟ همه برگشته نگاهم کردم. و سپس جواب دادم: دشمن! جالب این است که دانش آموزان خوششان آمد. و دفعه ی بعد که سوال کردم خسته کیه؟ همه داد زدند: دشمن ... و به سرعت پارو زدند.




در آخرین روز اردو، دانش آموزان یک دیپلم نیز به مناسبت اینکه این کلاس و دوره ها را گذرانده اندمی گیرند. بعضی از دانش آموزان که در مسابقات اول شده اند، دیپلم افتخار می گیرند.

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...