۱۳۹۳/۸/۲۰

انگار خیلی پدرم

همیشه من  بودم که می پرسیدم :
بو گون گئده ک سینمایا؟ ـ امروز بریم سینما؟ 
و همیشه او بود که از این پرسش خوشحال می شد و می گفت: گئده ک (بریم)! 
و وقتی میپرسیدم که: کدوم فیلم رو دوست داری ببینیم؟ بیشتر خوشحال می شد و یکی یکی فیلم هایی رو که دوست داشت ببینیم رو میگفت.  
توی سینما من چوس فیل می خریدم و نوشابه ... و این من بودم که گاهی جایی از فیلم رو که او نمی فهمید آهسته و در گوشی براش توضیح می دادم....
اما وقتی دیروز از من پرسید که: 
 بو گون گئده ک سینمایا؟
این من بودم که خوشحال شدم. عین بچه گی های او ...
 بعد پرسید کدام فیلم رو دوست داری بریم آتا؟   ...
و من خوشحال تر عین بچگی های او ...
وقتی وارد سینما شدیم او رفت چوس و فیل و نوشابه خرید. ـو من باز خوشحال شدم عین او مثل موقع هایی که بچه بود .
و وقتی فیلم رو دیدیم این او بود که بعضی قسمت هاش رو که من نمی فهمیدم برام توضیح می داد... 

 بعد از سینما وقتی با هم عرض زمان رو دوره می کردیم و وقتی او برای بار چندم به من گفت: «گونون مبارک آتا! ـ روزت مبارک پدر ـ  تازه احساس کردم که انگار خیلی پدرم ...! 

۱۳۹۳/۸/۴

جای خالی او

هفته ی پیش هلند بودیم. در «روتردام». دوباره تمام خانواده توانستیم از راه دور و نزدیک سفر کرده و به بهانه ای دور هم جمع شویم. فقط مادر نبود که کهولت سن دیگر اجازه نمی دهد در چنین مجالسی با ما باشد و حیف. اینبار بهانه ی قشنگی داشتیم: عروسی دختر خواهرم بود. و چه عروسی با شکوهی ... همه چیز خوب پیش رفت. جشن و شادی بر پا بود، شور و سرور ... و ما از قلب مان می خندیدیم. و عروسی در سالن یکی از بلندترین هتل های روتردام گرفته شده بود. و ما از بالای هتل، شب روتردام را می دیدیم که در جشن ما چراغ هایش چشمک می زدند. و ما ... هر کدام سعی می کردیم که جای خالی «او» را سبز ببینیم... سعی می کردیم که خیال نکنیم او  نیست. وقتی همه ی خانواده به طور اختصاصی مشغول رقص لزگی شدیم، سعی کردیم او را همچنان کنارمان سرفراز و زنده حس کنیم، پر شور و رقصنده ...  همه سعی می کردیم ... همه ... تا مبادا باری از خنده ها و شادی ها کم شود ... تا مبادا این خواهر زاده ی گل ما حس کند که مادرش آن دور دورهاست ... نه ما سعی کردیم نشان دهیم که او یکی از ماهاست ... یکی از همین چراغ های چشمک زن شهری ست که دارد تماشایمان می کند و خندان است... کار سختی بود ... به غایت سخت ... جای او را گرفتن. 
*

صبح فردای عروسی طبق قرار به قبرستان شهر روتردام رفتیم. خیلی های دیگر نیز آمده بودند. دورش کنار مزار او جمع شدیم.  چهار سال پیش که این شهر را ترک کردم، او را تحویل خاک سرد غربت داده بودیم. با انبوهی از غم روتردام را ندیدیم تا ...  و حالا عروسی یکی از عزیزترین کسان همین خواهر بود. اینگونه مواقع واقعا آدم نمی داند چه کند. چه بگوید؟ اشک ها امانمان نمی داد، و با شادی و دلتنگی توامان بود. ما نه یاد گرفته ایم فاتحه بخوانیم، و نه مرثیه ای ... ارثیه ی شاد بودن و شادی خواهی، به ما اجازه نمی داد که در فردای عروسی ای که غبار دلتنگی آن را پر می کرد، خودمان را گم کنیم. مخصوصا که یاد شادخویی او از آن تصویری که در روی سنگ مزارش استفاده کرده بودند، به ما لبخند می زد. لبخندی به وسعت جای خالی اش. از این رو ترانه ای خواندیم به یاد او ... ترانه هایی به یاد او ... و یادش را بوسیدیم. 


می توانید در رابطه با این موضوع بخوانید: 
و او که پر کشید

۱۳۹۳/۷/۲۳

آن خانه

امروز وقتی از سر کار در راه خانه بودم، بین راه آژیر آتش نشانی به گوشم خورد. هر چه به طرف خانه نزدیک تر شدم، تعداد ماشین های آتش نشانی بیشتر شد و بالاخره دود غلیظی را دیدم که ظاهرا طرف خانه ی ما بود. دلم به تاپ تاپ افتاد. ولی خانه ی من نبود. اما یکی از خانه هایی بود که هرگز دلم نمی خواست در آتش بسوزد. این خانه را دوست داشتم. و هر موقع سر کار می رفتم آنرا می دیدم. و آرامش عجیبی به من دست می داد. و شاید روزگاری آرزو می کردم یک همچین خانه ای داشته باشم... باور کنید من بارها و بارها همچین خانه هایی را در دفتر نقاشی هایم کشیده بودم. نه که الان ... خیلی پیشتر ها ... خانه ای وسط و دور تا دور  با درختانی و شیب ملایمی که از تپه پدیدار بود ...ولی الان داشت می سوخت. و من هرگز آرزو نمی کنم خانه ای که می سوزد خانه ی من باشد ... فقط یک آن فکرش از سرم گذشت که باید کجا می رفتم؟ کجا می خوابیدم؟ کجا غذا می پختم؟ کجا استراحت می کردم؟ تنها چیزی که در این لحظه ی گذر آتش نشانی و دود غلیظ آتش به یادم نیافتاد، زیبایی لحظه هایی بودکه در حسرت داشتن چنین خانه ای بسر کرده بودم ... همان نقاشی ها .... ـ 


نقاشی اثر خودم از کتاب adoptivkyllingen og andungene 


نه ... به خانه پیچیدیم ... کلید انداختم. یک آن این فکر گذشت که چندین هزاران نفر در طی این مدت اخیر بی خان و مان شدند؟ چگونه بود این حس لعنتی؟  

۱۳۹۳/۷/۱۳

دیداری از روم شهر تاریخی ـ یک

ایتالیا یکی از کشورهایی است که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم. از بچه گی فیلم های «رومی» علاقه ی خاصی رو در من بر می انگیخت. از جمله فیلم گلادیاتور با بازی درخشان راسل کرو ... اشتباه نکرده باشم حداقل 5 بار این فیلم را دیده م.  اما اینکه چطور این شهر تونست مرکز و ثقل فرهنگ دنیای غرب بشه برام  همیشه از موضوعات جالب توجه بود. 

با این پست شما رو به رم می برم. اگه تصمیم دارین یه سفری به اونجا برین، بد نیست که پست من رو بخونین. این پست بهتون کمک می کنه تا هم بتونین از لحاظ مادی تخمین بزنین که چقد خرجتون می شه و هم از وقت خوب استفاده کنین.
اونهایی هم که قصد رفتن به رم رو ندارند، می تونن با دیدن عکس ها و مطالب حاشیه ای که در باره ی عکس ها می نگارم بیشتر به حال و هوای روم پی ببرند.
این شما و این هم اولین سفر ما به روم.... 

برای خواندن بقیه پایین را کلیک کنید: 

۱۳۹۳/۷/۱۲

یک اتفاق ساده و آغازی خوب

راستش دیشب وقتی از فرودگاه به خونه رسیدم ساعت 3 شب بود. صبح برای خرید کوچکی به فروشگاه محله مان رفتم. هوا سرد و بارانی بود. و من انگار از تابستان ایتالیا افتاده بودم توی پاییز سرد نروژ ... باد می وزید...  موقع ورود به فروشگاه متوجه پیرمردی شدم که کناری ایستاده بود تا زیر باران نباشد. او با دقت مسیر مرا دنبال می کرد. فکر کردم  شاید نگاهش به من به خاطر لباسی بود که به تن داشتم است. چون هنوز شلوار کوتاه و پیراهن آستین کوتاه در تنم بود. ...
 وقتی خریدم تمام شد و برگشتم که سوار اتومبیل م شوم همان پیرمرد را تقریبا کنار اتومبیلم دیدم. اشاره ای به من کرد. به طرفش رفتم. با صدایی مهربان گفت:
 ـ تو که به نظر خیلی خندان بنظر می رسی ... می تونم تقاضایی ازت بکنم؟
 نگاهی کردم. بهش نمی اومد که مرد فقیری باشه. یک پیرمرد معمولی بود.
 گفتم: بفرما!

 گفت: راستش من قدم زنان اومدم اینجا، و یه چیزهایی خریدم. و حالا بارون منو گرفته...
 یک پلاستیک وسایل هم کنارش بود. ادامه داد: پاهام درد می کنه. می خواستم ازت بخوام که منو تا خونه ام که همین نزدیکی هاست برسونی، بعد کیفش رو نشونم داد و گفت: بهت کرایه هم می دم. 
سوارش کردم. خیلی خوشحال بنظر می رسید.  گفتم: فقط راه رو نشونم بده ... و او اینکار رو کرد.  وقتی رسیدیم می خواست واقعا به من پول بده ...
 گفتم: نمی خواد پول بدی ما همه انسانیم  و باید بعضی موقع ها یادمون باشه که به همدیگه کمک کنیم.
 ولی او اصرار کرد که پولم را بدهد. سر آخرگفتم:
 ـ اگه به من پول بدی، دیگه خدمتی رو که بهت کردم رو ضایع می کنی.
 پیر مرد تشکر کرد ... چند بار ... و من هم تشکر کردم  ...  بعد تو دلم گفتم: تشکر از تو که باعث شدی امروز روزم بهتر شروع بشه ... ـ و این یک واقعیت بود نه یک تبلیغ!!ـ   

۱۳۹۳/۷/۵

پست های درسی ما در سایت زبان مادری فارسی


یکی از مهمترین کارهایی که می تواند در فرهنگ ایرانیان خارج نشین مرسوم شود، کتابخوانی خانواده ها برای بچه های خود به زبان مادری یا پدری است. مدارس در اینجا به بچه ها کتابخوانی را می اموزند. مسابقه ی کتابخوانی هم می گذارند تا بچه ها را تشویق به کتابخوانی کنند. خوب است پدر و مادرهای دو زبانه توجه بیشتری در این زمینه نشان داده و کتابهایی به زبان مادری را برای فرزند خود تهیه کرده و مشوق او در خواندن باشند. سعی کنید موضوعاتی که می تواند آنها را به خواندن علاقه مند کند پیدا کرده در اختیارشان بگذارید. و مشوقشان باشید تا انرا بخوانند. 
متاسفانه بچه هایی که در اینجا بزرگ می شوند از لحاظ «خواندن فارسی» ضعف دارند. در نتیجه قادر نیستند مطالبی را که در سطح سنی آنهاست به زبان فارسی یا مادری بخوانند. اگر هم بخوانند معنای بسیاری از کلمات را نمی فهمند، در نتیجه شوق خواندن به زبان مادری را از دست می دهند. 



 ما در خارج از کشور با تاسیس سایت زبان مادری که زیر حمایت دولت نروژ می باشد مبانی درسی مدرسه را به زبان مادری در اختیار دانش آموزان فارسی زبان قرار می دهیم. بدین ترتیب بچه ها هم به زبان فارسی می خوانند و هم مطالب درسی خود را یاد می گیرند. 
دقت کنید که این درس ها می تواند برای بچه های ایرانی در کل اروپا و امریکا مورد استفاده قرار بگیرد. چرا که مضمون درسی در این کشورها یکی ست. 
بنابر این بچه های خود را با سایت زبان مادری ما آشنا کرده در آنجا مطالب بیشتری را پیدا و در اختیارآنها قرار دهید. سعی کنید این کار را به صورت روشمند انجام دهید. بدین ترتیب به تولد یک فرهنگ جدید کمک می کنیم.
یکی از درس های جدیدی که در سایت قرار داده ایم درس زیر است. این درس برای بچه های کلاس هفتم دبستان است. 



۱۳۹۳/۶/۱۹

من و روش دیجیتالی تدریس ...

این حکایت، حکایت نیست، واقعی ست. شاید کمی طولانی باشد ولی ارزش خواندن دارد: 


امروز از طرف مدرسه کورس داشتیم. برگزار کننده ی کورس، «مدرسه ی تلویزیون2» TV2 skole  بود. این برنامه از سال 2009 تلویزیون نروژ مرکزی آغاز به کار کرده تا بخشی از درس های مدرسه را به صورت تلویزیونی تهیه کند.

بگذارید خلاصه کنم: بزودی مدارس با کاغذ و کتاب خداحافظی می کنند.  روش تدریس دارد از کتابها به ابزار دیجیتالی منتقل می شود. بنابر این برای آموزگاران هم لازم است که به این روش که نام علمی ش visuelle undervisning  آموزش به روش دیداری ست، مسلط باشند.
در حالیکه خانم مسئول و مجری کورس به ما لینک هایی را معرفی می کرد، من ناخودآگاه غرق در تجربیاتی که برای این کار گذاشتم شدم. روزهایی که نه کادرهای مجرب تلویزیونی بود و نه پولی و بساطی ... بکله من دست تنها بودم و دنیایی که قرار بود دروازه های آینده را به رویم باز کند.... 

سال دوم دانشگاه بودم: سال 2009. من قرار بود چهار هفته به عنوان کارآموز در مدرسه کار کنم.   محل کارآموزی، مدرسه ی Kampen در اسلو بود. مدرسه ای که بیشتر از نصف دانش آموزان خارجی تبار داشت. هفته اول بعنوان ناظر در کلاس ها نشستیم. از هفته ی دوم کم کم وارد تدریس شدیم. در مجموع باید 20 ساعت تدریس می کردم.  من سه درس برای کلاس هفتم گرفتم. یکی از آنها ریاضی بود. 
قبل از تدریس باید «چیدمان درسی» درست می کردیم. این چیدمان درسی شامل مطالب و ماتریال هایی ست که قرار بود در ساعت معین مورد استفاده قرار گیرد. و استاد و ناظر ما آنرا تایید می کرد. روز اول هفته ی بعد کار تدریس شروع شد. وقتی من پای تابلو رفتم تا برای شاگردان درس دهم، دیدم وضعیت جالب نیست. استاد من عقب نشسته بود و به عنوان ناظر و مسئول من، چیزهایی را یادداشت می کرد تا بعدها در باره ی آنها به من تذکر دهد. وقتی کمی از درس گذشت، متوجه شدم که اصلا دانش آموزان توجه ای به من ندارند. به قولی «هر کی هرکی» بود. اعصابم خورد شد.  هر چه خواستم توجه دانش آموزان را جلب کنم نتوانستم. هر کس با بغل دستی حرف می زد، این یکی کاغذ گلوله می کرد و به آن یکی پرت می کرد و خلاصه این شاگردها به همه چیز شباهت داشتند الی به شاگرد کلاس. وقتی به ناظر گفتم، گفت: اهمیت نده تو کارت را بکن. 

من هم ادامه دادم. ولی مگر می شد. هیچوقت خودم را تا این حد محقر حس نکرده بودم. احساس کردم دارم می برم. و اینچنین شد. رفتم و به ناظر گفتم که نمی توانم. گفت: ولی تو باید یک ساعت و نیم درس بدی. گفتم: می دونم، ولی نمی تونم. .... 
می دانستم که این یک پوئن منفی برای من بود.  یکراست رفتم به سوی دستشویی. و توی دستشویی  نشستم و چند دقیقه ای اشک ریختم و به قول بچه ها کمی خودم را خالی کردم.  خودم را خیلی غریب حس می کردم. ناتوان و ناچار ... در نتیجه سعی کردم خود را آرام کنم:

ـ زور که نیست. تو برای این کار ساخته نشدی. چرا می خواهی به زور خودت را معلم نشان دهی؟  

یاد یکی از آموزگاران دو زبانه در سوئد افتادم.  به سمینار زبان مادری در آنجا رفته بودم که ایشان را ملاقات کردم. با من هم گروه بود. سنش بالا بود ولی به شغل معلمی اشتغال داشت. البته معلم دو زبانه. گفت: داریم چکار می کنیم آخه؟ من یک چند تا شاگرد دارم که هر وقت می رم اونها رو از کلاس وردارم، بقیه به شاگردای من می گن: بابابزرگ تون اومد .... 
وقتی پرس و جو کردم متوجه شدم که ایشان سالها مقام استادی دانشگاه را در ایران داشت. کارهای تحقیقاتی با ارزشی در باره ی فرش ایرانی انجام داده بود و الان در یکی از شهرهای سوئد «آموزگار دو زبانه» بود. 
با خود گفتم: تو که از اون بالاتر نیستی.... 

اما من آدمی نبودم که به این راحتی تسلیم شوم؟ چاره چه بود ...
قطار را گرفتم و به سوی شهر خودم به حرکت در آمدم... فکرم خیلی مشغول بود.
با خود گفتم: 
ـ چرا بچه ها به من خندیدند؟ چون که خارجی هستم؟ چون که نروژی را مثل بقیه ی معلم های نروژی حرف نمی زنم؟ خب این بچه ها خودشون هم خارجی هستند؟ ... 
هیچ راهی نمی دیدم. جز اینکه ...
جز اینکه روشی پیدا می کردم که «منحصر» باشد.  توی راه کمی با خود کلنجار رفتم. من روش آموزشم خوب بود، فقط باید یک چیز جدیدی به آن اضافه می کردم. کامپیوتر را روشن کردم ... توی پاور پوینت و تمام حواسم را دادم به این کار.... 

 چنان گرم درست کردن برنامه بودم که فراموش کردم قطار رسیده است. توی مغزم این فکر داشت وول وول می خورد. به خونه رسیدم و مستقیم به اتاقم رفتم و تا با ایده ای که تو مغزم جرقه زده بود کار کنم. چنان مشغول شدم که گذشت زمان را نفهمیدم. کار کردم. بله درست است... می شود ریاضی را به روش دیگری درس داد. روشی که زبان دخالت کمتری داشته باشد. روشی که به جای زبان عکس ها و تصویرها و سمبل ها حرف بزنند.... بله درست است.  

نزدیک صبح بود. شب را نخوابیدم. و تمام وقت سعی کردم همه ی آنچه را که در ذهنم می گذشت به صورت انیمیشن در آوردم.  
ساعت 5 صبح دراز کشیدم. چشمام سنگینی می کرد. باید کمی می خوابیدم. خوابیدم  و وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک هفت صبح بود. باید سریع به ایستگاه می رفتم و قطار اسلو را می گرفتم. 

توی ایستگاه قطار اسلو قبل از سوار شدن به مترو ، یک بسته شکلات خریدم. خوشحال و سرحال بودم. از دفتر مدرسه یک پروزکتور گرفتم. سریع به کلاس رفتم و قبل از آمدن دانش آموزان آنرا آماده کردم. شاگردان آمدند و نشستند. فهمیدند که باید خبری باشد. قبل از اینکه فرصت شلوغ کردن را به آنها دهم، با صدای رسا گفتم: 
ـ ببینید من با یک روش جدیدی قراره امروز به شما ریاضی درس بدم. از این رو لطفا دقت کنید، و ...
همه با تعجب نگاهم کردند:
ـ این روش جدیدی ست که برای اولین بار می خواهم اینجا امتحان کنم. لطفا شما کمک کنید تا اگر این روش رو پسندیدید من بیشتر روش کار کنم. 
همه آرام بودند. بسته ی شکلات رو توی دستم گرفتم: 
ـ و اگه کسی هست که درس رو نمی فهمه سریع به من بگه تا بهش شکلات بدم. 
یکی از دانش آموزان تخس با لبخند رو به من کرد و گفت:

ـ حتما اشتباه می کنی. منظورت به اونایی که فهمیدن شکلات می دی، نه؟ 

ـ نه، به اونایی که نفهمیدن می دم. 
شاگرد با تعجب گفت: ـ خب اگه اینجور باشه که هر کس می گه نفهمیدم تا شکلات بگیره. 
لبخند زدم. بهت قول می دم که این اتفاق نمی افته .... 

و شروع کردم.
اول یک گفتگوی درسی راه انداختم پرسیدم که چند نفر ریاضی رو دوست دارند؟ یکی دو نفر دستشان را بالا گرفتند. بقیه هم شانه شان را پایین انداختند. درخواست یک معاون از میان بچه ها کردم. همه دست بالا گرفتند. گفتم اونی که حس می کنه تو ریاضی ضعیفه ... .

یکی از دخترها گفت من خیلی ضعیفم. گفتم بیا و موشواره رو دادم به دستش و گفتم هر موقع به تو اشاره کردم، کلیک کن....

... ساعتی از درس گذشت. درس ریاضی انیمیشن همه ی بچه های کلاس را سرگرم کرده بود. برایشان این روش خیلی جالب می امد. 

بعد از پایان درس، استاد به من نزدیک شد و گفت: انگار این کلاس دیروز نبود. مثل این رو می مونه که تو اینها رو جادو کرده بودی ... 
و دقیقا درست بود. من جادو کرده بودم. 


بعدها همین جادو باعث شد تا در مدرسه استخدام شوم. و از همین جادو در تدریس درسهای دیگر هم استفاده کنم. با یک پروژه «لغت نامه ی گویا» که با کمک دانش آموزان کلاس پنجم درست کردم خبرم به  روزنامه محلی کشید ... و بدین ترتیب بی ادبی صاحب سبکی شدم که به آن روش «تدریس دیداری: می گویند. 
این عکس من و گروهی از بچه های کلاس پنجم مدرسه میتبوگدا در روزنامه ی محلی رؤیکن است. من اولین کسی هستم که در کمون ما با گروهی  از بچه های کلاس پنجم مدرسه یک دیکشنری گویا درست کردیم. این دیکشنری اولین دیکشنری ی است که با تصاویر و کلام آمیخته است. 


این هم نمونه ای از کار من که هم به نروژی ست و هم به دو زبانه ... 


و چندین نمونه ی دیگر را هم می توانید در سایت زبان مادری فارسی ببینید....


 ***
... وقتی به خود آمدم کورس تمام شده بود. و از آن روزی که گفتم این کار برای من نیست سالها گذشته بود.  به طرف مسئول کورس رفتم و نمونه هایی از کارهایم را برایش نشان دادم. 
خوشحال شد. و لینک کارهایم را خواست. دادم.  

و بدین ترتیب هنوز امیدوارم که روزنه ی بزرگتری برای کارهای بعدی من باز شود.... 
http://morsmal.no/index.php/pe/



۱۳۹۳/۶/۱۷

بیداری یک احساس

برنجزار نیست، 
اما وقتی نوازشش می کنم
مرا به جایی می برد 
که در آن احساس کودکی 
بیدار می شود، 
خمیازه می کشد 
و سپس با دلتنگی بازی می کند ...

یک خاطره از ودود مؤذین زاده




وقتی این اجرای دستگاه یا مقام «راست پنج گاه» را از ودود مؤذین زاده شنیدم، یاد خاطره ای افتادم که بد نیست اینجا نقل کنم.
بهار سال 1368 بود. من تازه به توسط دوستان آذری به بعضی از محافل موسیقی آذری در تهران راه یافته بودم. این آشنایی با دوستان خود داستانی دارد که بماند برای بعد. خلاصه در یکی از مجالس بود و مشغول نوازش سازم بودم و روح آن را در فضای آنجا می پراکندم، که گفتند یکی می خواهد در همین دستگاه راست با من بخواند. آرام و با وقار کنار من نشست. در دستش «قاوالی» بود. پرسیدم از کجا بزنم. گفت: سول بالا... فکر کردم که اشتباه می کند. نگاهش کردم و پرسیدم: مطمئنید؟ ... با همان وقار گفت: بزن نگران نباش ... و وقتی دستم به ساز رفت او صدایش را چنان در سالن پیچاند که من ساز را لحظه ای زمین گذاشتم و برایش همراه با دیگران دست زدم. ... 

وقتی برنامه تمام شد از دوستم پرسیدم این کی بود. گفت: نمی شناسی؟ ودود بود. مؤذین زاده ... من البته مؤذین زاده اردبیلی را می شناختم که صدای بی نظیر و حنجره ی بی همتایی داشت که بسیار هم معروف بود. دوستم گفت: این برادر زاده اوست ... 
باورم نمی شد که صدا هم ارثی باشد... 

حالا می بینم که در مراسم گرامیداشت «هابیل علی اوف» غول کمانچه ی آذربایجان نشسته و انگار همان نغمه را می خواند ... 
یادش بخیر ... آن زمان هنوز ودود در قله ی اوج شهرت نبود... امروز او یکی از بهترین خواننده های اذربایجان شمرده می شود. و من این خاطره را با افتخار نقل می کنم.
البته قسمت کامل این برنامه رو می توانید در این صفحه فیس بوک ببینید. 

اینجا

۱۳۹۳/۶/۱۱

50 سالگی




بعضی از لحظه های زندگی مهم اند. باید ثبت شان کرد. یکی ش 50 سالگی است. و من هفته ی گذشته 50 ساله شدم. مثل همه ی 50 ساله ها ... اما خودم هم از خودم تعجبم می گرفت. یک وقتی به 50 ساله ها جوری 50 ساله می گفتم که انگار در باره «پیری» حرف می زدم... حالا خودم 50 ساله ام. در حالیکه احساس پیری ندارم.
شاید فرق زیادی از موقعی که اولین تولدم را برگزار کردم نکرده ام. آن اولین تولدم زندگی م در 26 سالگی اتفاق افتاد. 
دوستانم را دعوت کرده بودم. شراب نوشیدیم و با هم نشستیم موزیک زدیم و خواندیم. آن موقع دست به شعر داشتم. شعری سرودم. و خواندم:
آسمان غرید و من گریان و نالان حال سویش آمدم
دیدم آنجا آسمانها خنده حالند، حال گریانم چرا؟


اما جشن 50 سالگی من حال و هوای دیگری داشت. آمیزشی با غربت و دوستی و عشق و فراق و ...  و من سعی کردم از هر چیزی که می توانست مرا به یاد 50 سالی که مرا در نوردیده بود، بیاندازد داشته باشم. و گلچینی آن شبی شد فراموش نشدنی درکنار دوستانی که سنگ تمام گذاشتند. و تا پاسی از شب زندگی را دوره کردیم. با موزیک و رقص و آواز ... 

و یادگارهایی که از آنها هم به صورت کادو و هم به صورت دست خط بر روی کاغذی برجا ماند:
ـ 50 سالگی یعنی کلی تجربه، کلی اشتباه، کلی شادی، کلی خاطره های خوب و بد... 

ـ به اوج کمال رسیدن

ـ شروع زندگی
ـ تجربه گرفتن از شکست هایی که در نیم قرن گذشته داشته ایم.
ـ استفاده از لحظه های شیرین و فراموش کردن روزهای تلخ
ـ 50 سالگی یعنی اوج جوانی
ـ تلنگری ست که بانگ می زند: بیدار شو و نیم قرن دیگر را زندگی کن، نه زنده مانی ...
ـ درخشان ترین سن
ـ و ...
ممنون تک تک آنهایی هستم که حضور یافتند و با هم بودیم. و لحظه های مرا شادمان ساختند. 

***



اما در سر کار تولدم به گونه ی دیگری برگزار شد...
همکاران مرا سوپرایز کردند. وقتی بعد از پایان کلاس درسها وارد سالن معلمین شدم، در حالیکه اصلا فکرش را نمی کردم  همه در حالیکه ایستاده بودند برایم شعر تولد را خواندند. ولی ... خانم های همکار همه روی سرشان روسری گذاشته بودند... و من خنده ام گرفت... انگار وارد یک محیط دیگری شده بودم... 


سپس مدیر در باره ام نطق کرد. چیزهایی در باره ام گفت که شاید اگر خودم می خواستم بگویم باید کلی رویش کار می کردم. اما او انگار که مرا از نزدیک می شناخت. تمام پیشینه ی خدمات مرا پیدا کرده و نوشته بود. و بسیاری از عادت های مرا از کتابم «وسوسه ی موهوم خوشبختی» در آورده بود. در آخر  جمله ای هم از همین کتاب من خواند. او گفت اولین بار که کتاب مرا می خواند هرگز فکر نمی کرد که نویسنده اش همکار او باشد. او فکر می کرد که یک نویسنده ی امریکایی یا روسی این کتاب را نوشته ... و بالاخره با کلماتی زیبا مرا وصف کرد. 

تنی چند از همکاران هم با کلماتی زیبا از سابقه ی کار با من گفتند. و من سرشار از حس خوبی شدم. و از همه تشکر کردم. 

سپس کیکی و هدایایی نیز از مدرسه و همکاران گرفتم...  



۱۳۹۳/۴/۱۷

به همین سادگی

ما هیچوقت نمی آییم... 
اگر هم آمدیم هیچوقت نمی رسیم، 
اگر هم رسیدیم، هیچوقت نمی مانیم. 
و اگر ماندیم، 
آنوقت تمام می شویم. 
به همین سادگی... 

۱۳۹۳/۴/۱۶

آهنگی که مسیر مرا عوض کرد



شاید باید به این حرف فروغ باور داشت که تنها صداست که می ماند. و من امروز به طور اتفاقی که دنبال یک آهنگ آذری برای یکی از دوستان در یوتوب بودم به این «صدا» برخوردم که همه چیز را برایم زنده کرد. 
من سال دهم دبیرستان بودم. همه چیز فرق می کرد. آن موقع تازه موزیک را شروع کرده بودم و «ملودیکای شلنگی» می زدم. کمی بعدتر تصمیم گرفتم «کیبرد» ـ که آن موقع ارگ می گفتیم ـ بخرم تا پیشرفت کنم. اما بودجه ام نرسید. ناگزیر از خرید آکاردئون شدم. و آکاردئون شد مونس من ... و این باعث شد تا موسیقی آذری را فرا گرفته و تمرین کنم. آن موقع هیچ منبع خاصی برای این کار نبود. تنها منبع ما «رادیو» بود. در شمال ایران «آراز رادیا» یا همون رادیو ارس و رادیو باکو تنها رادیوهایی بودند که می توانستی موسیقی اذری را بشنوی. 

و من در آن ایام معتاد رادیو شدم. درست مثل فیس بوک. در یکی از این روزها آهنگی به نام «سونا بولبول‌لر» از رادیو باکو یا آراز پخش شد. باور کردنی نبود که کسی بتواند چنین حنجره ای داشته باشد. این آهنگ را ضبط کردم. بعد متنش را به روی کاغذ آوردم. و با برادرم به تمرین پرداختیم.... نام خواننده ی این آهنگ «غدیر رستم اوف» بود. 
اما این آهنگ زندگی مرا دگرگون کرد. از آن به بعد این موسیقی بخشی از من شد. بخشی از زندگی ام و من تا امروز هیچ چیز را با آن جایگزین نکرده ام. 
.... از آن روز سالها می گذرد. ولی جالب است بدانید من هرگز چهره ی این خواننده را ندیده بودم. فقط صدایش را از اندرون تحسین می کردم .... امروز در این جستجوی یوتوب به همین آهنگ سونا بولبول‌لر برخوردم. اجرای زنده در هوای آزاد ... و بعد از گذشت سالها این صدا را با چهره ای که هرگز فکر نمی کردم این باشد، شنیدم و دیدم. 
(اگر می خواهید فقط ویدئو را ببینید لطفا صدای موزیک سایت را ببنیدی ـ در سمت چپ)
https://www.youtube.com/watch?v=GNEW9MmizaQ




۱۳۹۳/۴/۱۳

باغ عشق


سحرگاهان،
 وقتی که هنوز در خوابی،
تماشایت انگار، شیرین ترین قصه ی ماندگاری ست،  
و بوییدنت گویی، التیام عمیق ترین زخمهای کهنه ... 
و من، بی آنکه بیدارت کنم،
آرام از کنار «باغ عشق» ت عبور می کنم،
و بی صدا از دیوار خوابت سرک می کشم.
 آه که قدم زدن در کوچه های رابطه
که از عطر حضورت سرشار است،
چه لذتی دارد... 
   
دستم بی اختیار در نسیم مَوّاج موهایت می پیچد تا نفسی تازه کند،
و از خورشید خیالت در این زمستان، گرما می گیرم.
با حوصله کنارت می نشینم،  
تا بالاخره چشمان زیبای دروازه ی باغت را بگشایی ...
و روبرویت، مسافری را بینی که سالهاست به انتظار نشسته،
 تا به تو صبح بخیر بگوید
و با دستانت فردا را لمس کند،
و با شانه هایت رفاقت را ...  
*

آه که گاهی
شیطنت های کودکی به سرم می زند.  
تا سرت را با ترانه ای قدیمی گرم کنم،
از نردبان نگاهت بالا رفته،
و پشت گیسوان حُجب ت پنهان شوم...
آنگاه...   
 بی خیال
 راهم را به درون حضور رنگارنگت باز کنم...
سپس دزدکی
فقط و فقط از درخت وسوسه ی آلبالوی سرخ لبانت
 بوسه ای بچینم...
و آنگاه بی آنکه متوجه ام شوی
از سرسره های کرشمه ات پایین بخزم
و عین نوجوانی هایم
خود را در کوچه ی رابطه
که حالا از عطر وجودت پراکنده است، رها سازم ...
آی آی ... عشق!
چه لذتی داری...


۱۳۹۳/۴/۷

بی تفاوتی در حد تیم ملی

عکس از اینترنت 


بی تفاوتی ... بهتر است بگویم بی‌بخاری ورزشدوستان و ورزشکاران ایرانی، مرا یاد  فیلمی از بروس لی انداخت. 
در این فیلم بروس لی از اینکه روی درب پارکی نوشته بود: «ورود سگ و چینی ها ممنوع» به خشم آمده بی اعتنا به این اعلانیه وارد پارک شده و با ماموران درگیر می شود. سپس با عملیات کاراته هم ماموران را از پا در آورده و هم تابلو را می شکند. سپس با کمک مردم از معرکه در می رود. 
حالا ملت شریف ایران، من انتظارم این نیست که بروس‌لی  باشید، ولی بی بخار هم نباشید. 
مردان، پدران، برادران، آقایان ورزشدوست، فقط دارم به این فکر می کنم چطور در شرایطی که خواهران، مادران، زنها و بانوان ما هم درست به دلیل اینکه زن هستند، از ورود به ورزشگاه منع می شوند، شما گردنت را کج می کنی  وارد سالن می شوی؟ می خواهم بدانم توی مغز شما چه می گذره که بی تفاوت و بی بخار انگار نه انگار می روی و مسابقات را تماشا می کنی؟  خجالت آور نیست. اصلا چرا ورزشکاران تن به این خفت می دهند که در چنین فضایی توپ بزنند و مسابقه بدهند؟ چطور حاضر می شوند در حالیکه زنان ما را از دیدن مسابقات آنها محروم می کنند، مثلا اگر بردی هم داشتند، مدعی باشند؟ ما تا حالا هیچ صدای اعتراضی از آنها نشنیدیم. 
امیدوارم با براه انداختن «جنبش تحریم تماشای مسابقات ورزشی بدون زنان» و عدم حضور برای دیدن چنین مسابقاتی صدای سکوت و اعتراض خود را به جهانیان برسانیم. باید فدارسیونهای ورزشی جهان را به این نکته جلب کنیم که تا این خواسته ی ما «یعنی شرکت زنان تماشاگر در سالن ها و استادیوم های ورزشی» براورده نشود، اجازه ندهند تا هیچ مسابقه ای در ایران برگزار شود.


۱۳۹۳/۴/۶

مبارکم باد

به گمانم... روزهای پایانی خرداد یا ژوئن امسال  یا همین دو هفته پیش، بایست یکی از نقطه های عطف زندگی من باشد. بی گمان! آنهم در سن 50 سالگی. اما فقط این نیست. به خاطر همین نقطه ی عطف، هفته ی پیش شغل دائم گرفتم. جالب نیست؟ آن هم در سن 50 سالگی! اما فقط این هم نیست.... 
وقتی به شهر هامار Hamar رسیدم، همکلاسی ی سابقم منتظر من بود. گفت: تازه شروع شده ... و رفتیم داخل سالن. دیگر دانشجویان گوش تا گوش نشسته بودند. در ابتدا قرار نبود در این مراسم شرکت کنم. ولی همان همکلاسی زنگ زد و پیام داد که از دانشجویان «پداگوژی چندفرهنگی»  جز او هیچ شرکت کننده ای ثبت نام نکرده است. گفت که تنهاست. و قرار است که  خطابه ای نیز ایراد کند. و از من پرسید که می توانم او را همراهی کنم.  

۱۳۹۳/۲/۲۱

سیاستمداران هنرپیشه می شوند

چطور دنیا عوض شده است. و اونوقت ما کجاییم و اینها کجا؟
سالها پیش وقتی «رونالد
ریگان» رئیس جمهور امریکا شد، ما ایرانی ها مسخره می کردیم که «هنرپیشه ی هالیوود» رئیس جمهور یک مملکت شده است. اما در بخشی از این ویدئو خواهید دید که برعکس شده است. یعنی خانم رئیس جمهور آمریکا و معاونش دارند «هنرپیشه» می شوند. از خودمان می پرسیم چرا؟
فقط به یک دلیل ساده: در نظامهای دمکراتیک و باز محبوبیت سیاستمداران نزد مردم فاکتور مهمی ست. آنها باید کاری کنند که نزد مردم محبوب باشی. و خب فیلم یکی از اینهاست.  


نگاه کنید به کشورهای امثال ما را ... مردم
برای سیاستمداران اصلا عددی نیستند، که حالا بخواهند محبوب باشند یا نباشند.  در این سیستم
ماها که دیکتاتوری حاکم است، «نزدیک شدن به اهرم قدرت» یا به عبارتی «محبوبیت نزد
بالا بالاها» ست که حرف اول را می زند نه مردم.  از این روست که همه از جمله سیاستمداران ما چاپلوس و پاچه خوار رهبر و دستگاه هستند. ما توی این چند سال زن کدام یک از سیاستمداران را دیدم که حالا هنرپیشگی شان
پیشکش!!!
آیا می توانید فرض کنید که مثلا روزی برسد که همسر بزرگترین مقام مملکتی از جمله رهبری در فیلمی اینچنین بازی کند؟ 


۱۳۹۳/۱/۲۷

چرا محبت می کنیم؟

تو خونه نشسته بودم و برای امتحان می خوندم.  ناگهان زنگ در خورد. به ساعت نگاه کردم. 11 بود.  منتظر کسی نبودم! از پنجره سرک کشیدم. همسایه مون بود. همسایه ی پاکستانی تبارمون. درست نمی شناختمشون. کمتر از یکسال می شه که خونه ی بغلی ما رو خریده اند  و ما همسرپایی هر از گاهی سلام و علیکی کرده بودیم. خب ... اینجا کمتر معمول هست که همسایه ت درتو بزنه و حال و احوالی بپرسه. مگه اینکه موضوع خاصی در میون باشه. اتفاقا دیروز هم درست موقعی که داشتم تمرین موسیقی می کردم زنگ در خورد.  همین آقای پاکستانی بود. راستش کمی ترسیدم. شاید صدای موسیقی م بلند بوده. ولی ایشون فقط یک سوال داشت. مثل امروز... با این تفاوت که امروز خیلی عادی در رو باز کردم.

ـ بله؟ 
 ـ ببخشید می خواستم بپرسم شیر دارین؟ 

تعجب کردم. 

شیر؟ همین شیر خوردن؟ 
ـ بله. 

راستش مدتها بود ... یعنی دقیقا از ایران که خارج شده ام، تا حالا با چنین سوالی از طرف همسایه یا هر کسی مواجه نشده بودم. تو ایران  قرض گرفتن و از این حرفها داب بود ولی اینجا ... !!!  

با خوشرویی گفتم: متاسفانه نه ... 

کمی گرفته شد. گفت: راستش ما یه اتومبیل داریم. و خانمم صبح ها اونو سر کار می بره.
فکر نکنم منظورش این بود که می تونه ماشین من رو قرض بگیره. با همه کمکش کردم که منظورش رو راحت تر بگه ... مخصوصا که نروژی رو به سختی حرف می زد. بی درنگ گفتم:   

ـ اگه می خوای می تونم تو رو تا اولین سوپر مارکت برسونم. 

خیلی خوشحال شد. اونقد که مانع پشیمانی من به خاطر این پیشنهاد احمقانه ام شد. 
گفت: پس یه چیزی بپوشم و بیام... و با عجله رفت. 
من هم اومدم که چیزی بردارم.  

بگذارید ادای نیکوکارها رو در نیارم. توی این چند ثانیه خیلی با خودم کلنجار رفتم. از خودم هم تعجب کردم که چرا چنین پیشنهادی رو به او داده بودم. و حالا باید حداقل نیم ساعت معطل می شدم. معطل شدن برای یه نفر دیگه ... در جامعه ای که وقت ارزش داره ... در جامعه ای که کمتر معموله ... نمی دونم.  

حالا دیگه توی ماشین نشسته بودیم. و بهتر بود که سرم رو با سوالاتی گرم می کردم. مثلا اینکه چیکاره ست؟ راننده ی اتوبوس بود. دو تا بچه هم داشت. و اکثرا بعداز ظهرها کار می کرد. آدم ساده و عادی ای بود با سی سال سن.... 

رسیدیم. و او رفت که از سوپر مارکت خرید کنه. و من چند دقیقه ای در حین انتظار فکرم رو دوباره مشغول کردم: 
واقعا چرا این کار رو کردم؟ چرا من پیشنهاد دادم که او رو برسونم که شیر بخره؟ اگر شیر نمی خورد می مرد؟ می تونستم چیزی نگم و الان تو خونه نشسته بودم و مشغول درسم بودم.  آیا او از سادگی من استفاده کرده و خیلی زود بدون اینکه تعارف کنه، سوار ماشین شد تا او را به سوپر مارکت برسونم؟ آیا حالا که دیگران تعارف بلد نیستند، تقصیر از اونهاست؟ اسم این که کرده بودم چیه؟ محبت؟ آیا ما واقعا برای دیگری ست که محبت می کنیم؟ آیا من به این مرد محبت کردم چون او نیاز داشت؟ و وو ... 

... حالا دیگه دم در خونه بودیم. او پلاستیک وسایلش رو گرفت و تشکر کرد. سپس از ماشین پیاده شد. بازم تشکر کرد. بعد از توی پلاستیکش یه بیسکوییت در آورد و به من داد. گفت قابلی نداره برای شما خریدم. کمی مکث کردم.  بعد منم تشکر کردم .... اما نه به خاطر بیسکویت بلکه به خاطر اینکه حالا جواب سوالم رو گرفته بودم: اینکه چرا ما به دیگران محبت می کنیم؟ 

ما به دیگران محبت می کنیم چون خود نیازمند محبت کردن هستیم. بیشتر از اون کسی که  نیازمند محبت ماست. بذارید رک بگم: محبت کردن به خاطر او نبود. به خاطر خودم بود. به خاطر همین خاطر رضایتی بود که هم اکنون در چهره ام موج می زد. رضایتی که هیچ سوپر مارکتی اون رو نمی فروشه.  



ـــــــــــــــــ
عکس از اینترنت 

۱۳۹۲/۱۱/۱۷

هنوز کسی برای خاطره ها گریه می کند...

توی چرت بعد از نهاری بودم که تلفن زنگ زد. بار اول ...  محل نکردم. حوصله ی بلند شدن نداشتم. ولی اندکی بعد دو باره ... سه باره  ... نه مثل اینکه قصد قطع شدن نداشت. گوشی را برداشتم. صدایی پربغض توی گوشی تلفن پیچید. شناختن صاحب صدا کمی سخت بود. وبالاخره معلوم شد که  صدای دوستی ست قدیمی. تعجب کردم. خیلی قدیمی بود. مربوط به دوران مدرسه ابتدایی ... و بعدها نوجوانی ...
گفتم: آفرین خوبه منو فراموش نکردی...
گفت: نه ... من اهل فراموش کردن نیستم. و دوباره صداش تو بغض پیچید.
گفت که  امروز خیلی دلش گرفته بود.
گفت :  همش گریه می کردم. یاد دوستان کردم ... و خیلی دلم خواست صدات رو بشنوم. 

خب تعجب من بیخود نبود. اینروزها کمتر کسی یاد کسی می کند. و با چه زحمتی هم شماره تلفن منو پیدا کرده بود.  

از من پرسید.... از خودش گفت. از خانواده اش. و وضع زندگی ش.... و از خاطرات قدیم... گفت یادت می یاد اون آهنگ ... «بو قالا داشلی قالا... »
گفتم آره یادمه ... و ساکت شد.
 گفتم دلت می خواد برات بزنم؟
ـ الان؟
ـ آره ...
گفت: شوخی می کنی؟
ولی شوخی نمی کردم. اتفاقا ساز آماده بود. الان یک هفته است که مشغول تمرین یه سری آهنگ های مخصوصی هستم که قراره تو یه برنامه ای اجرا کنم.
پشت ارگ نشستم و همون آهنگ شاد رو  زدم.
«داشی آتدین آلمایا ـ آلمالار کال اولمایا»
آلله قیزی یارادیب ـ اوغلان قالمایا»
صدای هق هق گریه اش دوباره توی تلفن پیچید. و حالا انگار که بچه ای داشت گریه می کرد.
عجیب بود. هنوز کسی هست که برای خاطره ها گریه می کند!!!  



۱۳۹۲/۱۱/۱۰

و برف

و برف که برای چند روز متوالی دارد می بارد و خیال قطع شدن ندارد. و خانه و خیابان را عین تابلوهای نکشیده، سفید کرده است. سفیدِ سفید.  و آی کیفی دارد وقتی کنار بخاری نشسته ای و گرمای آنرا حس می کنی و شیر کاکائوی داغ می خوری...  مخصوصا اگر این گرما با صدای سوختن هیزم توام باشد؛ و تو از پنجره به تماشای بیرون نشسته ای. آی آی کیفی دارد این شیر کاکائو ی داغ ...
اما امسال برف خیلی دیر کرد. خواهرم اینا که کریسمس مهمان ما بودند، شوهرش اطراف را تماشا کرد و وقتی روی زمین برفی ندید، گفت: سابقه ندارد! ... نروژ بی برف!؟ شانس آوردیم امسال.
گفتم: صبر کن !... حالا کجاشو دیدی.
با خاطر جمعی گفت: اگر هم بیاد بخار ندارد. چله کوچیک دیگه تموم شد.
این حرف مرا یاد مادر انداخت. مادر هم خیلی چله ی کوچیک و بزرگ می کرد. اما من هیچوقت سر در نیاوردم که این چله ها ـ کوچک و بزرگ ـ کی می آیند و کی می روند. بچه که بودم، اینها را مثل آدم می دیدم. مثلا برادر بزرگ و برادر کوچک! و انگار یکی دلرحم تر بود و آن دیگری دلسنگ تر.  
 
اما برف، چله مله سرش نمی شود ... امروز و دیروز و پریروز یک ریز بارید. و تراکتورها و ماشین های برف روب آنقدر با خیابانهای اصلی مشغول بودند که وقت اینکه به کوچه ی ما برسند را نیافتند. دیشب هنگام برگشت به خانه، تمام کوچه برف بود. وقتی پیچیدم توی سربالایی ورودی کوچه، ماشینم با وجود لاستیک های میخ دار نکشید. بوکس و باد کرد، و مجبور شدم عقب عقب رفته تا دوباره امتحان کنم. اما ... لاستیک ها لیز خورد و در چاله ی کنار خیابان توی برفها نشست. هر چقدر گاز دادم بدتر گیر کرد. 
یادم هست که من این «سربالایی ی کوچک و بی اهمیت» را هر روز چندین بار پیموده بودم، اما دیشب ... انگار به من ترش کرد و مرا در بد مخمسه ای انداخت. عین بعضی از آدمهایی که در کنار ما هستند و ما آنها را نمی بینیم، ولی یکبار که ترش می کنند...  وقتی از ماشین پیاده شدم، دیدم اوضاع خراب است. و این وقت شب...  و اینجور موقع ها... انسان بدجوری احساس تنهایی می کند. ... اینکه واقعا در اینگونه مواقع از کی باید کمک بگیرد. همسایه ها؟... من که اصلا هیچکدامشان را نمی شناسم. بنابر این خودم دست به کار شدم. یعنی باید می شدم. وقتی رفتم که پارو بیاورم تا برف دور و بر ماشین را پارو کنم، یکی از همسایه ها در را باز کرد، دیدم چیزی به من گفت. باورم نمی شد. او با من بود. گفت احتیاج به کمک داری؟ خوشحال شدم. نمی دانستم این خانم چه کمکی می توانست بکند، ولی بالاخره بهتر از هیچ چیز بود.  
آمد، حول داد، ولی ماشین بیشتر توی برف رفت. همسایه رفت و ماشینش را آورد. من هم طناب بوکسول را آوردم. ولی نشد.  گفت دیگر کاری ازش بر نمی آید و رفت. من  ماندم و سوال بزرگ! قبل از اینکه به بیمه زنگ بزنم، متوجه همسایه ی دیگری شدم. خانمی با پسرش... گفت: هم خانه اش اتومبیلش عین تراکتور است، اگر بیاید حتما می تواند به تو کمک کند. 
من در حالیکه تمام مسیر را پارو کردم تا برفها را از راه کنار بزنم، منتظر هم شدم. 
بالاخره آقا آمد و کمک کرد و بالاخره ماشینم را بیرون کشید. 
جلو رفتم و از اول بهشان سلام کردم. گفتم من همسایه ی شما هستم. گفت می دانیم. گفتم ولی من شما را تا حالا ندیده ام، آیا تازه به اینجا نقل مکان کرده اید؟ خندید. گفت: ما 16 سال است که دراین خانه زندگی می کنیم.



وای وای وای ... 
بگذریم . با وجودیکه که هرگز انتظار نداشتم با همسایه های خوبی برخورد کردم. خیلی خوشحال شدم. احساس تنهایی م رخت بر بست.  

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...