۱۳۸۶/۱۰/۲۰

فراغت




گاه آن فراغتی که باید تماما" یا قسمتی از وجود را در شکوه اندازه های فردا یعنی همان چیزی که بدان نیازمندیم سهیم گرداند، حاصل نمی شود. گاه در امکان پذیری اندیشه ها طراوش، یعنی آن چیزی که بعد از هراندیشه قاعده است، رخداد نمی کند. در نتیجه جدایی را هر چه سخت تر نمایش میدهد. بنظرم باید به آن ترانه اندیشید. تا پس همه ی جدایی ها را رقم زد. و طراوش اصل وصال را در همه ی اوقات فراهم دید. و همه ی اینها نه اینکه آسان است. ملزم شکستن بعضی مرزهاست . همان مرزهایی که خود آن را چون تار تنیده ایم و خود بیش از دیگران در آن گرفتار آمده ایم. بنظرم در تمام قواعد زندگی مان باید تجدید نظر کنیم. بنظرم قبل از آنکه عاطفه ها خردمان کنند، خردشان کنیم. با خاطره ها صادقانه برخورد کنیم و دقیقا" آن قسمتی که مخل ماست را سانسورشان کنیم.
بدون تعارف عرض کنم: ما انسانهای سوم، ما انسانهای عاطفه، که روزگاری به همین بعدمان افتخار می کردیم اکنون علیه همان عاطفه هاییم. بدون آنکه خود بدانیم، بدون آنکه بخواهیم. این محبت ها، این رابطه های از نوع سومی، دست و پاهایمان را بسته است. براستی که دمکراسی کاملا" برایمان بیگانه است.
و ... همه ی اینها نه اینکه آسان است! ریشه های ما بدون فرم شکل گرفته است و از دور درخت تنومندی را مانیم چه بسا با شاخ و برگ، اما در واقع پوک و توخالی و تو هرگز ، هرگز نباید به این تهی ها رشک بورزی. و امروز را به قیاس دیروز ببری. اندیشیدن به آن لحظات، به همه ی آن چیزی که در واقع باید می رفت جز ملال خاطر، توفه ی دیگری به ما نمی بخشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...