۱۳۸۹/۱۱/۲۴

شکوه از شکایت


دل به تو دادم و گفتم که تویی دلدارم.
سر به مهر تو نهادم که تویی سردارم .

غم عشقت چو بخوردم که دل آزاد کنم
دل آزاد چه دانم که کند بر دارم!

سر به بالین تو بنهادم و گفتم با تو
آنقدر تا تو بخوابی که من بیدارم


گفتم ای یار خرابم زجمالت، بنما!
گفتی ای یار از این قصه ی تو بیزارم!

گفتم هر قصه ی عشقی ز چنین آغازد
گفتی این قصه نه آنست که من پندارم

گفتم این رسم وفا نیست، زمان را شاهد
گفتی از جور زمان تو چنین خونبارم

گفتم از عشق و جدایی ثمرش چیست به ما؟
گفتی از هر دو در این دهر غمی انبارم

گفتم این پس به کجا شکوه برم شکوه گری؟
گفتی از شکوه ی تو نیز شکایت دارم.

گفتم و گفتی و گفتیم که آن شب طی شد
و سحر آمد و من باز همان مختارم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...