۱۳۹۴/۷/۱۰

گل آی سازیم


امروز به مادرم زنگ زده بودم. صحبت به میان آمد. گفت: چندی پیش می خواستند آکاردئونت رو بخرند.
 گفت: گفتم این یادگاره، فروشی نیست.  
و باز با آهنگی مادرانه به من گفت که منتظر می مونه تا یه بار دیگه که بر می گردم خونه، آکاردئون رو تو خونه ی اون به صدا در بیارم.

گفت: آرزو داره که صدای نغمه های من رو مثل قدیم ها توی خونه بشنوه ...  
با هم گفتیم و گفتیم و اندکی سفر کردیم به روزهای دورمن ...

 مادر گفت: هر وقت از داروخونه «منوچهر آقا» رد می شدیم، تو لابلای جعبه های دارو که بیرون از داروخونه ریخته بود می گشتی و بالاخره مقواهای آکاردئونی تو در تو رو پیدا می کردی.
ـ  یادت می یاد؟
ـ آره مادر یادم هست.
 بعضا به «منوچهر آقا» سفارش می دادم که تو رو خدا بعد از تخلیه ی داروها این جعبه ها رو توی بارون نندازه که خراب بشند ... بعضی از مقواهای آکاردئونی ش خیلی خوب بودند و من می تونستم تا مدتها با اونها عین آکاردئون بنوازم

به هر حال این علاقه قطع نشد. بعد از این که ساز رو خریدم، با همان عشق و علاقه اون رو به آغوش می کشیدم و عین یک معشوق ازش نگه داری می کردم. گاهی چنان با سازم حرف می زدم که انگار دوستی وفادار بود.  مثل همین شعرم. «گل آی سازیم!» (بیا ای سازم) نام یکی از این شعرهایی است که برای سازم گفته ام. با او درد دل می کنم.. دقیقا مثل: ّ
بشنو از نی چون حکایت می کند، من هم حکایتی دارم با این شعر نقل می کنم. شکایت می کنم. از آدمهایی که دور و برم هستند. از یار .... از سازم قدر دانی می کنم. و حتی از او به خاطر اینکه مدتی دل به یاری دیگر بستم و غافل از او شدم عذر خواهی می کنم. یک دنیای شاعرانه ی بکر ... 
ولی این شعر به زبان مادری ست. همان مادری که مرا بزرگ کرده است... 
خودم این شعر رو خیلی دوست دارم.  

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...