۱۳۹۴/۲/۲۲

پانیک از دست دادن


خواهشا تو یکی دیگه سرزنشم نکن. نگو که همیشه اینو به من گفتی. خودم می دونم که کسی بجز خودم تقصیر کار نیست. ولی خب پیش می یاد دیگه ... برای هر کسی می تونه پیش می یاد. فقط کلافه بودن من به این خاطر بود که چرا همین الان؟ همین الان که به اون شدیدا نیاز داشتم؟ باور کنید پانیک گرفته بودم. هرگز فکر نمی کردم که اینقد برام مهم باشه. کاش اصلا می تونستم مثل یه آدم پشیمان بهش بگم: ببخش، منظورم این نبود که تو رو کم ارزش تلقی کنم! اما فایده ای نداشت. باید پیداش می کردم. هنوز دیر نشده بود. به دفتر رفتم سراغی ازش گرفتم. نبود. با عجله رفتم طبقه ی بالا، توی کلاس درس رو نگاه کردم. نبود. برگشتم. فکر کردم آخرین بار کجا بودم ... : اتاق کامپیوتر ... بسرعت دویدم پایین پله ها.... گشتم. اونجا هم نبود. وقت داشت می گذشت. من باید تا یک ربع دیگه توی یک کورس در مدرسه  ای دیگه حضور پیدا می کردم. کاش به همکارام که در باره ی اومدن از من سوال کرده بودند، می گفتم که منتظرم باشن... کاش با یکی شون می رفتم.  ولی من از کجا می دونستم؟  یعنی واقعا بی توجهی از من بود؟ باید قبول کرد که گاهی می شه دیگه ... آدم سرش شلوغه و کمتر به چیزهای دیگه توجه می کنه ... واقعا احمد شاملو درست می گفت که ارزش واقعی هر چیز و هر کس بعد از گم شدن پیدا می شه ...  اصلا هم فرقی نداره به اینکه آن چیز بزرگ باشه یا کوچیک ... فقط به اینه که تو در اون لحظه چقدر به اون نیاز داری. دقیقا مثل من که الان واقعا به اون نیازمند بودم.  هیچکس و هیچ چیز در اون لحظه به اندازه ی اون برام با ارزش نبود. باید خودم رو به کورس می رسوندم. واقعا مهم بود. حتی مدیر هم شخصا به من یادآوری کرده بود که حضور من الزامی یه ... من هم گفته بودم که می یام. ولی الان....؟
در همین اوضاع بود که یکی از معلم های همکارم که گویا که چیزی رو جا گذاشته باشه بسرعت وارد دفترش شد. تا منو دید تعجب کرد:  
ـ هنوز نرفتی که؟ 
ـ آره ... بدون این پا و اون پا کردن گفت: می دونی راستش ... می تونم با تو بیام؟ 
ـ گفت البته ...... باشه بیا ... 
خوشحال شدم و دنبالش راه افتادم. دقیقا ده دقیقه به شروع کورس داشتیم. دیگه نمی تونستم بیشتر از این دنبالش بگردم. حتی سعی می کردم که فکر نگرانی بعد از از دست دادنش رو نکنم.  بعد از پله ها وقتی همکارم خواست از در پشتی به پارکینگ بره، ناگهان چیزی از ذهنم گذشت: ـ من هیچ وقت از این ور رفت و آمد نمی کنم.... درسته ... نکنه تو پارکینگ ... آره ممکنه ... نباید این فرصت رو هم از دست بدم ... به همکارم گفتم که من از این ور می رم... شاید این دم آخری  شانسی باشه ...  از در مدرسه تا پارکینک در حالیکه با عجله می رفتم به دقت راه رو وارسی می کردم ... حتی از دور چیزی که برق می زد توجه من رو جلب کرد. به سرعت رفتم به طرفش ... ولی نبود. تا اینکه رسیدم به پارکینگ. اتومبیلم اونجا بود. همکارم به اتومبیلش رسیده بود. صدا زد که کمی عجله کنم دیر شده ... 
نه ... پیداش نبود. گفتم دارم می یام. حالا از کنار اتومبیل خودم گذشتم با ناامیدی نگاهی به اندرون انداختم ... و ناگهان ... آه .... اونجا بود .... اونجا بود. درست سر جاش ... انگار که قهر کرده بود و الان پیداش شده بود. 
ـ می یای یا نه ...

با خوشحالی فریاد زدم: پیداش کردم ... تو برو منم دارم می یام.  
انگار سبک شده بودم. خیلی سبک. چطور یک لحظه همه چیز عوض شد. باور کردنی نبود. نشستم تو اتومبیل دست بردم به طرفش ... درش آوردم.  با خود فکر کردم که یعنی اونقد حواس پرتی دارم که صبح بعد از پارک کردن اتومبیلم به کل یادم رفت که اونو از جا سوئیچی در بیارم.  اما حالا گرفته بودم تو دستم. با خود گفتم هرگز فکر نمی کردم که به خاطر از دست دادن توی کوچولو اینجور پانیک بگیرم.


حالا با لذت خاصی استارت زدم ... و به سرعت خودم رو به کورس رسوندم. 

۱۳۹۴/۲/۱۵

اسرار گنج اتاق من ....


دخترم امسال تولدش را به مکزیک برای تعطیلات زمستانی رفت. وقتی پریروز برای گرفتنش به فرودگاه رفتم تعریف می کرد که چطور اوقاتش را در کنار ساحل گذرانده است. دلم برای خودم سوخت. برای نسل خودم. موقعی که به سن او بودیم نمی دانستیم تعطیلات یعنی چه؟ تازه اگر هم می دانستیم امکان اینکه بتوانیم به جایی سفر کنیم ـ منظورم بیشتر خارج کشور است ـ نبود. اما به عنوان پدر و به سهم خودم برای دخترم خوشحال بودم. و هستم. اینکه دخترم با وجود نصف سن من، تجربیاتی بیشتر از خود من در دیدن و تجربه کردن پیدا کرده ... به راستی او دنیا دیده تر از من است. و چه نعمتی بالاتر از این است.
اما قبل از اینکه او را به خانه برانم، گفتم که دوست دارم با او به جایی در اطراف فرودگاه برویم. محلی که برای هر دوی ما آشنا بود. اما خاطرات آن محل از یاد او رفته بود. شاید هم برای او اهمیتی نداشت. وقتی اسم محل را برایش گفتم، باز به خاطرش نیامد. نام محل را به GPS همان آدرس یاب دادیم، ولی جوابی نداد. مجبور شدیم با صرف نیم ساعت وقت بالاخره از طریق اینترنت حدود و حوالی آن شهر را پیدا کنیم.
دخترم خسته بود. دلش می خواست هر چه زودتر به خانه برسد و خودش را به رختخواب بیندازد. به خاطر همین طی راه کمی بی حوصله شد. پرسید: یعنی اینقد مهمه که الان باید اونجا رو ببینیم؟
گفتم برای من آره، و خواهش کردم کمی حوصله کند... بعد از نیم ساعت ماشین سواری به جایی رسیدیم که اصلا آشنا نمی آمد. از عابرین پرسیدم تا اینکه بالاخره پیرمردی Onsrud را که 5 کیلومتری آنطرفتر بود به ما نشان داد.
ماشین را به آن طرف راندم. و بالاخره در آخرین لحظه توانستم یک فرعی را که در خاطرم مانده بود پیدا کرده و خود را به آنجا برسانیم.
دخترم از رفتار و اصرار من کمی متعجب شد. در حالیکه او در اتومبیل نشسته بود من پیاده شدم. برف و یخ اطراف را پوشانده بود. یک دیوار سیمی ما را از این ساختمانها جدا می ساخت. مشغول تماشای ساختمانهایی شدم که خالی از سکنه بود. باورم نمی شد. اینجا زمانی کمپ پناهندگی نامیده می شد. دخترم گفت که اینجا متروکه شده است. اما اینجا زمانی زندگی بود. و ما که 14 سال پیش از ایران به نروژ مهاجرت کرده بودیم، به عنوان پناهنده در یکی از این ساختمانها سکونت داده شده بودیم. و از آن روزها 14 سال می گذشت. و ما 20 روزی در اینجا به امید اینکه زنددر محلی بهتر اسکان داده شویم بسر کردیم. آن روزها یادم نمی رود. دنیایی و دریایی از اضطراب و دلشوره ما را فرا گرفته بود. اما امروز ... ما تفاوت آشکاری با آن روز داشتیم. راستش رفته بودم که این احساس را تجربه کنم. تجربه ی این احساس خودش نوعی زندگی است. برای اینکه یادم باشد چطور به اینجایی که هستم رسیدم. شاید این برای دخترم مهم نبود. اما برای من چرا. توی راه دخترم از من پرسید: واقعا این خرابه چه چیزی داشت که این قدر کنجکاو بودی ببینی پدر؟
شاید من هم بدرستی نمی دانم. ولی توی راه این حکایت برایم زمزمه شد ....
گویند شاه عباس را وزیری بود بسیار دانا و کشور دار. و نزد شاه ارج و قرب فراوان داشته است. این باعث حسادت دیگر درباریان می شده. از این رو برای بدبین کردنش شایعاتی را در دربار رواج دادند. یک روز خبر به شاه می رسد که این وزیر در خانه ی خود «اتاقکی» مخفی دارد که هر از گاهی در آن وارد شده و مدتی را در آن می گذراند. در این اوقات، ورود کلیه خدمه و نوکران به این اتاقک ممنوع می باشد. همچنین گویند که اتاقک را کلیدی است که هیچکس جز وزیر به آن دسترسی ندارد. همه را بر این باور بوده است که باید در این اتاق گنجی نهان بوده باشد که وزیر هیچکس را قابل و محرم به این اسرار نمی داند.
این شایعات کم کم شاه را نسبت به وزیر دل چرکین میکند. و بر آن می دارد تا سر از اسرار وزیر خود در آورد. یک روز او را نزد خود خوانده، می گوید: ای وزیر ما تا کنون سفره و طعام تو را ندیده ایم.
وزیر می گوید: بر روی چشم قبله ی عالم! جسارتا از آن رو بوده است که خانه خود را بر شما قابل ندانستم. و بدین ترتیب روزی شاه را به خانه ی خود دعوت کرده و سفره بسیار با شکوهی برای او تدارک می بیند. بعد از شام شاه از وی می خواهد تا خانه را بر او نشان دهد. و وزیر چنین کند. در هنگام بازدید اتاق ها، وزیر شاه را از کنار اتاقک کوچکی رد می کند که قفلهای بزرگی بر درب آن آویزان بودند. شاه از او می پرسد: این اتاق از برای چیست؟ و وزیر با اندکی دست پاچکی شاه را به اتاقی دیگر راهنمایی کرده، می گوید که این اتاق شایسته ی اینکه شاه آنرا ببیند نیست. تردید شاه به یقین تبدیل می شود که این اتاق باید همان اتاق گنج پنهان باشد. بنابر این امر می کند که آنرا باز کند. وزیر با احترام سرباز زده ولی در نهایت به ناچار قفل ها را باز می کند و شاه داخل اتاقک می شود:
چند چاروق و پاپوش کهنه، چرمکی، گاز انبر، درفش، سوزن، نخ، شانه ی چوبی و... محتوی اتاقک بود. شاه با حیرت از او می پرسد که اینها برای چیست؟
وزیر با متانت جواب می دهد: منکه خدمت قبله ی عالم عرض کردم که این اتاق شایسته ی دیدن نیست. و سپس در ادامه می گوید:
ـ در واقع این اتاق گنج من است.
شاه با حیرت می پرسد: اما در اینجا که چیز پر بهایی وجود ندارد.
وزیر در جواب می گوید که اینها برای او بسیار با ارزشند. چرا که شغل او روزگاری «پاپوش دوز» یا کفاش بوده است. و از آنجا با تلاش و کوشش به مقام صدارت رسیده است. هرگاه باد نخوت و تکبر بر دماغ او وزیدن می گیرد، وزیر به این اتاق وارد شده و اندکی با خود خلوت می کند و یاد آنروزهای سخت می کند. و بدین ترتیب از آن باد خلاصی می یابد...
توی فیس بوک شخصی من کامنت های زیادی اومده: 





۱۳۹۴/۲/۱۴

هنوز


نمی دانم چرا هر چیز  زود کهنه می شود. الان مدتهاست که دیگر به خانه ی خود نمی آیم. و جای خود را خالی کرده ام. دیگر مثل گذشته نمی نویسم ... یا حداقل برای خودم نمی نویسم. فقط هر از گاهی، گاهی زمزمه می کنم ....

هنوز به خود نرسیده ام
با اینکه راه درازی آمده ام.
این سایه های لعنتی جا مانده از خودم،
ردم را از کوچه های فردا که عبور می کنم پاک می کنند
دنبالم می آیند، 
و نمی گذارندم که به خودم برسم.
هنوز به خود نرسیده ام... 


زمین های سوخته ی خود را شخم زده ام.
هکتار هکتار زمین های سوخته ی روحم را.  
و حالا مانده ام که چه بکارم؟
انگار دیگر  دانه ی عشق میوه نمی دهد.
جوانه می زند ولی خیلی زود آفت امانش را می برد.

و من با اینکه با تمام عاشقانه هایم سمپاشی می کنم
هوای ناسازگار
محصولم را بر باد می دهد...  
دیگر نه به زمین ها اعتباری ست،
نه به هوا،
نه به دانه ها،
نه میوه ها
و نه سمپاشی ها ...

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...