۱۳۹۰/۲/۲۳

دیگر هرگز برنگرد!


... همه اومده بودن. 15 ـ 20 نفری از بچه های گروه رقص مون توی «دَرنک آذری»! توی ترمینال آنکارا غوغا بود. صدای ناقاره و قارمون همه ی خیابون رو پر کرده بود. حتی پلیس هم که خواست دخالت کنه موفق نشد. گفتن داریم دوستمون رو بدرقه می کنیم. و واقعا بدرقه ی با شکوه و غیر منتظره ای برام تدارک دیده بودن. داشتم برمی گشتم به ایران. دلم سنگین بود. اما برای زنده کردن همه ی اون لحظاتی رو که تا اونروز با این بچه ها داشتم شروع کردم به رقصیدن: «شکی دانسی»، «شالاخو»، «شیخ شامیل!» لحظه های واقعا فراموش نشدنی ای بود.
بله ... همه اومده بودن جز اون. فکر می کردم اونم برای بدرقه م می یاد. توی جمعیت چشام دنبال گمشدم بود. کنار پیاده رو، توی دوستای رقصنده و خلاصه آدمایی که با من روبوسی می کردن و سفر خوبی رو برام آرزو، ولی اثری از اون نبود.
اتوبوسم به خاطر من نیم ساعتی به تاخیر افتاد، ولی مسافرا راضی و در جشن ما شریک بودن. راننده که از استانبول ـ آنکارا و از آنجا هم قرار بود عازم تهران بشه، کناری زده بود و همراه مسافرا مشغول تماشای برنامه ی بدرقه ی من توی خیابون بود. به کل یادم رفته بود که این بدرقه ممکنه سر مرز بازرگان یا «دوراهی خوی» کار دستم بده. در آخر جاوید... همون جاوید تبریزلی، هنرمند آذری مقیم ترکیه، داخل اتوبوس شد و در لحظه های آخر با همراهی قارمون «نمین» برام آهنگ «آیریلیق» رو خوند. چشام پر از اشک شده بود. همچنین بقیه ی مسافرا. هرگز چنین لحظات پاکی رو تجربه نکرده بودم . و این جدایی ...
خانم بغل دستی م توی اتوبوس کنجکاوی ش گل کرده بود. رو به من کرد و با احتیاط پرسید: ببخشین می تونم بپرسم شما چکاره اید؟ ترس ورم داشت. چی می تونستم بگم. اینکه یه موزیسین هستم و ... گفتم: من دانشجوی هنر هستم. اینا هم دوستای دانشجوم هستن! درسم تموم شده دارم ایران بر می گردم اینام اومدن بدرقه ام. گفت: خوش به حالتون. چه دوستای با معرفتی دارین. با سر تایید کردم.
وقت حرکت رسید. هنوز هم نیومده بود. و من باز منتظر ... در اون آخرین لحظات یکی از بچه ها بسرعت وارد اتوبوس شد. خودش رو به من رسوند. گفت: داش یادم میرفت. از جیب نامه ای رو در آورده به من داد، سپس از اتوبوس پیاده شد. نامه رو که نیگا کردم برقی از چشمام گذشت. از اون بود. نامه رو محکم تو دستم فشردم. مبادا تو ازدحام مسافران اتوبوس گم بشه. و بالاخره با دلی پر، از توی اتوبوس به همه ی دوستان که برای بدرقه م اومده بودن دست تکون دادم ....
***
این موضوع مربوط می شه به خیلی سالها پیش. موقعی که جوانی بودم رشیدو رعنا، و برای پرواز به سوی زندگی عازم ترکیه شده بودم و در باطلاق اونجا گیر کرده بودم. آن موقع برای فرار از جهنمی که در ایران برای ما ساخته بودن، خودم رو به این سکوی پرواز رسونده بودم. ولی ناگهان اتفاق غیر منتظره ای افتاد و باعث شد از این پرواز بزرگ باز بمونم: من عاشق شدم. عاشق دختری ترک با چشمانی جادویی. و این عشق خیلی برام گرون تموم شد. باعث شد سالهای از دست رفته ی عمرم به زیاده رسید. این در حالی بود که من هرگز عشق او را باور نکردم و چون باور نکردم جدی ش نگرفتم.
هنوز از میوه های عشق مون ثمره ای نگرفته بودیم که به قول حافظ «... ولی افتاد مشکل ها». من باید بر می گشتم.
دلم طاقت نداشت. مث سیر و سرکه می جوشیدم که چی برام نوشته ... پاکت رو باز کردم. چند خط شعر بود:
... دیگر هرگز برنگرد
خیلی دیر تو را فراموش کردم.
من این شعر رو بارها خوندم. بارها و بارها. و بعدها روزها و روزها و ماهها و ماهها و... ولی هرگز نفهمیدم که چرا او از من خواسته بود تا هرگز برنگردم. این سوال و این زخم سالها با من بود. و من سالها برای او گریستم، بدون او. امروز بعد از بیست و اندی سال، هنوز اون شعرو دارم. و دوباره به اون شعر رسیده م. اکنون اون رو بدون کم و کاست با ترجمه اش براتون می نویسم:

Kalbimi dolduran güzel gözlerin
Kahve rengimiydi, yeşilmiydi unuttum.
Yaslayıp üstünde hayal kurduğum
Saçının rengini bile unuttum.

Araya şimdi perdeler girdi
Sensizliğim, kimsesizliğim yollara sindi
Belki bir başkasını seviyorsun şimdi
Ağladım, inledim, sustum unuttum.

Sevmek, sevilmek hep yalan bunlar.
Sevenler sevilmez boş yere ağlar.
Kim bilir bu sensiz kaçincı bahar
Dönme artık çok geç seni unuttum.
چشمان زیبایت که تسخیر می کرد قلب مرا،
رنگ قهوه ای داشت یا سبز؟ فراموش کردم!
کنارت تکیده، خیال هایی را که با تو در می نوردیدم،
آه، رنگ موهایت را نیز فراموش کردم!

هم اکنون به میانمان پرده ها کشیده شد.
بی تو بودنم، چون بی کسی ام، در راهها نشانه گذاشته اند.
شاید دیگری را دوست داری اکنون.
گریستم، نالیدم، یا ساکت شدم، فراموش کردم!

دوست داشتن، دوست داشته شدن، حرف مفتی ست اینها!
عاشق ها عشق را تجربه نمی کنند، بیهوده می گریند.
که چه می داند این چندمین بهار بی تو ام می باشد؟
دیگر برنگرد، خیلی دیر تو را فراموش کردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح عکس ها:
گروه رقص در آنکارا ـ من نفر اول نشسته از راست ـ آکاردئون بدست
طرح : اثر دوستی از همدوره های سربازی

۴ نظر:

  1. ترنم

    واااااااااای مامان اشک منو در اوردی

    پاسخحذف
  2. دوست داشتن، دوست داشته شدن، حرف مفتی ست اینها.

    kheyli ziba o narahat konandeh

    پاسخحذف
  3. بسیار زیبا عمو مختار
    روزبه

    پاسخحذف
  4. بسیار زیبا و غم انگیز!!!

    پاسخحذف

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...