۱۳۹۲/۲/۲۱

ما گوسفندان چوپان پرور



وقتی ایام انتخابات فرا می رسد مرا یاد باغ و بولاق می اندازد. یاد صحرا و دشت، چراگاه، گوسفند و چوپانهایی که نی یا فلوت می نوازند. در چنین فضایی است که چوپان شریف با نواختن نی و «بشنو از نی چون حکایت می کند» باعث می شود تا گوسفندان شریف هم در کمال صلح و صفا در چراگاه مشغول چریدن شوند.  
اما لطفا شما بدانید که وقتی چوپانی استعدادش در نواختن فلوت یا نی بد باشد، گوسفندها آشفته حال می شوند. تمکین نمی کنند و در اندرون خود چنین می اندیشند: سزای چوپان بی استعداد گوش ندادن است. سپس پراکنده شده به اینور و آنور می پرند و دنبال قورباغه و چرندیات دیگر می دوند تا به چوپان حالی کنند که مردیکه! اگر نی زدن بلد نیستی خب غلط می کنی به شغل شریف گله داری ـ بخوان مملکت داری ـ می پردازی! بنابر این حق توست که با ما بچری تا اقلا یک چوپان لایق تری جای تو را بگیرد!
اما همیشه این چوپان ها نیستند که موجب اذیت و آزار گوسفندان شریف می شوند. یک عده گوسفند هم هستند که هنوز پی نبرده اند که گوسفند تشریف دارند. و چون حتما در موقعیتی از چراگاه ـ بخوان پست و مقام ـ قرار دارند با ساز نا ساز چوپان ها همراه شده و بع بع ای ـ بخوان به به ی ـ کرده ، باعث تشویق این چوپان های بی هنر و تشویش بیشتر گوسفندان محترم دیگر می شوند.   

این حقیر از همان زمان بچگی که بره ای بیش نبودم، با خود آرزو  می کردم که کاش چوپانهای عادلی گله بان ـ بخوان سیاستمداران ـ  ما می بودند. و ما خب بهتر چرا ـ بخوان زندگی ـ می کردیم. ولی چنین نشد. به خاطر گوسفندی ی بیش از حد ما ملت چوپان پرور، روحانیون شریف چوپان های ما گردیده، و خب این چوپان ها هم که جز قصابی ما  هنر دیگری ـ نی نوازی که باشد پیش کش آنها ـ بلد نبودند، لذا مملکت داری ـ بخوان گله داری ـ را به همین منوال ادامه دادند.  

آنچه که امروز مایه حسرت من می باشد این که کاش ما ملت شریف ایران هم به اندازه ی آن گوسفندان شریف صاحب تشریف بوده و به اندازه ی آن بزرگواران می فهمیدیم. و مثلا آنقدر قابلیت داشتیم که وقتی چوپان های ما که سی و اندی سال است چنین ناشیانه نی نوازی می کنند، و از گله داری ـ بخوان مملکت داری ـ هم هیچ سر رشته ای ندارند، ما هم تمکین نکرده، خشمگین می شدیم و طویله ـ بخوان دستگاه حاکمه ـ را بر سر آنها خراب کرده یا اقلا به جای رای دادن، و بع بع (بخوان به به)  کردن، خودمان را به کوه و دشت و صحرا می زدیم و به قول سهراب به این بسنده نمی کردیم که تا علف هست، باید چرید (منظور زندگی باید کرد).
این حقیر در نظر نداشتم که وارد مسائل چرا ـ بخوان سیاسی ـ شوم، ولی وقتی که دیدم بعضی از روشنفکر های ما ـ بخوان گوسفندنماهای چاق و چله ـ خواستار شرکت آقای رفسنجانی یا خاتمی در انتخابات شدند، و از جمله صفحه فیس بوک شریف «اتحاد جمهوری خواهان» به نقل از این آقای «زیبا کلام» که در بع بع گویی سرآمد همه ی گوسفندان اصلاح طلب هستند، ادعا کرده که: «اصلاح‌طلبان مردم را برای حضور گسترده در انتخابات ترغیب کنند، هاشمی می‌آید....» (به نقل از رادیو آلمان) دیگر دلم نیامد که بع بع نکنم  و گوسفند بودن خود را به چالش نکشم. بعد گفتم خب حالا که گوسفند هستم بگذار گوسفندی باشم که حاضر نباشم در کوه و دشت به نی نوازی های فالژ چوپانهای اصلاح طلب گوش فرا دهم. لذا اعتراض کردم. آخر می دانید ترک ها یک مثلی دارند. می گویند: «آدام توپوردیون یالاماز» یعنی آدم تف کرده اش را نمی لیسد. کاش ما گوسفندان کمی آدم بودیم و می توانستیم تف کرده و این ضرب المثل را آویزه ی گوش قرار دهیم. از این رو گفتم از قول فروغ به این آقایان یادآور شوم که:
ای بزمچه!
صحرا را به خاطر بسپار، علف پژمردنی ست. 
(البته بزمچه را بنده ی حقیر به شعر زیبای فروغ اضافه کرده ام که پوزش می طلبم.) 
بگذریم. بنده به عنوان یک گوسفند به این فکر افتادم که: یعنی حالا دارند این گوسفندان از ما بهتران جشن می گیرند که بالاخره «هاشمی رفسنجانی» ـ بخوان چوپان دروغگو ـ پای به میدان مبارزه بگذارد و مسئولیت قبول کرده تا کشتی طوفان زده ی چراگاه ـ بخوان سیاست ـ ما را به ساحل امن ببرد.... ؟» 
هاشمی رفسنجانی چوپان دروغگو

اما هاشمی رفسنجانی ـ بخوان چوپان دروغگو ـ را کدام گوسفندی ست که نشناسد. ایشان هنوز نیامده از «رهبر ـ بخوان سر چوپان ـ مصلحت خواسته»... و بار دیگر نشان داده است که بدون رهبر فوت به آن سولاخ های فلوت نمی کند. راستش این باعث حرص این حقیر شده و از شما چه پنهان سبب گردید یک فحش خوار و مادر هم به زبان گوسفندی نصیب همه ی این آقایان گوسفند نما که خود را اصلاح طلب نامیده اند بکنم. 
حالا شما نه، بنده ی حقیری که به اندازه ی گوسفند می فهمم دو دوتا سه تا کرده، گفتم گیرم که این آقا یعنی چوپان دروغگو بیاید. خب همه ی گوسفندان استحضار دارند که ایشان طی سی سالی که فلوت این مملکت را در دست داشته جز برای خانواده و جد و آباد خود نی نوایی ننواخته ... و حالا که نفسی ـ بخوان قدرتی ـ برایش نمانده، چهارتا گوسفند نما از ایشان دعوت به عمل می آورند که یک «نوای دشتی» برای گوسفندان دیگر بنوازد؟ مگر یادتان رفته که ایشان که گاه و بیگاه داد می زد «گرگ آمد ... گرگ آمد ....» دیدی که چگونه گرگ ـ بخوان قوه ی قضاییه ـ مهدی بابا را گرفت؟  و این آقای چوپان نتوانست حتی سولاخ فلوتش را نیز به رخ آن قوه ی محترم بکشد. ... آیا نباید در این شرایط به این آقای گوسفندانی که چشم به ورود ایشان دوخته اند گفت که ای آقایان گوسفند، مگر نمی بینند این را؟ پس باید بگویم که شما از ملت شریف ایران هم گوسفندتر تشریف دارید. بع بع ... (بخوان فحش خوار مادر)!!  
خاتمی چوپان تدارکچی
اما خاتمی ... در یک کلام ملیجک، یک چوپان تدارکاتچی ... چوپانی که کارش فلوت زدن و «ابوعطا» خواندن برای چوپانهای دیگر و از جمله سر چوپان بوده است و نه گوسفندان... و این که کشاورزان را در اقصا نقاط جهان متوجه گفتگوی چراگاه ها ـ بخوان تمدن ها ـ ساخته و چنان وانمود نماید که انگار در چراگاه ما جز گل و بلبل  نیست. همو ایشان بود که سعی کرد به دیگر گوسفندان شریف تلقین کند که گویا گرگ های سرخود دیگری ـ خارج از بیت یونجه داری ـ در این طویله ـ بخوان مملکت ـ پنهان شده اند که هر از گاهی سر بر می آورند. گویا این آنها هستند که مملکت ـ حالا بخوان طویله ـ را به این روز نشانده اند و سر چوپان ـ بخوان رهبر ـ ناز و ملوس تشریف دارد. 
خوب به یاد داریم که این چوپان تدارک چی هم هر از گاهی داد می زد «بزنم ... بزنم» ... و هیچوقت ما رنگ فلوت ایشان را هم ندیدیم. اصلا ایشان طی 8 سال زمامداری به جای فلوت زدن، فقط  سرچوپان ـ بخوان رهبری ـ را باد زد. و اکثر گوسفندان اصلاح طلب در این مدت نقش سگ چوپان را بازی کرده و جز واق واق کردن و پاسداری از حریم چراگاه ـ بخوان نظام ـ کار دیگری نکردند. یکی دو تایی هم که به محث دور شدن از دستگاه طویله ـ بخوان هیئت حاکمه ـ گرفتار شده به عنوان گوشت قربانی در بین در و همسایه ها پخش گردیده و آب از آب هم تکان نخورد. بخشی را هم فریز کرده در فریزر ها ـ بخوان زندانها ـ نگه داشته اند. 

ای گوسفندان شریف! وقتی ایام انتخابات فرا می رسد مرا یاد باغ و بولاق می اندازد. یاد صحرا و دشت، چراگاه، گوسفند و ... اصلا گوسفند هم گوسفندهای قدیم. مخصوصا بز بزه ها .... که می خواندند «کی می یاد به جنگ من ... تا بگیرم به چنگ من ... » که بالاخره هم شکم آقا گرگ را دریدند و شنگولی و منگولی را نجات دادند. ای کاش به جای این گوسفندنماهای اصلاح طلب چهار  راس چنین  بزهایی در بین ما گوسفندان شریف پیدا می شد و ما اینقدر حرص نمی خوردیم. 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...