۱۳۹۲/۹/۲۵

کنفرانس زبان مادری و حضور کمرنگ ایرانی ها


اجازه دهید رک و پوست کنده مطلبی رو در انتقاد از ما ایرانی ها عرض کنم. این مطلب نه ربطی به دولت دارد و نه ربطی به سیستم. اصلا مربوط به ما خارج نشین هاست که خودمان را زدیم به کوچه ی علی چپ!
تامیل ها قومی هستند که نه کشور دارند، و نه دولت. آنها فقط زبان دارند. و برای حفظ زبان خود هم در همه جا حضور پیدا می کنند. تا جایی که بیشترین حضور را در «سایت زبان مادری نروژ» یعنی همان Tema morsmål دارند.
ما ایرانی ها شاید یکی از آن ملت هایی هستیم که در آخر قرار داریم. ادعای فرهنگی چندین هزار ساله ی ما گوش فلک را کر می کند، ولی یک کلاس تعلیم زبان مادری نداریم. مرکزی نداریم که درست و حسابی در این زمینه کار کند. ما دوستان «رکورد زدیم!» البته در بی تفاوتی... به خاطر همین فقط دلایلی می بافیم تا این بی تفاوتی یا بی فرهنگی خود را با آن ماست مالی کنیم. مثلا یکی از دوستان می گفت:
ـ زبان مادری می خوایم چیکار؟ برای من مهمه که بچه ام تو درساش زرنگه .... 

یکی دیگر می گفت:
ـ خودشون بزرگ می شن و یاد می گیرن ... 

ـ بابا اصلا چرا باید زبان مادری رو یاد بگیرن؟ خیلی حالا دل خوش داریم از مملکت مون... 
اما همین ها وقتی که به سن میانه و بعد کهلی می رسند، تازه یادشان می آید که باید بچه ها کنارشان باشد ... ولی نه از تاک ماند و نه از تاک نشان.... آشنایی دارم که مادرش در ایران زندگی می کند. این آقا حتی زحمت این را به خود نداد که کمی با بچه اش زبان مادری اش را  حرف بزند. «مادر بزرگ» بیچاره داغ به دلش مانده که چهار کلمه از پشت تلفن با نوه اش حرف بزند. چرا که این بچه اصلا فارسی بلد نیست. و مادر بزرگ هم خارجکی! 

لطفا نگاه کنید به این مقاله ی من که چندین سال پیش نوشتم:
بحران فراموشی زبان مادری 

اما بحث بر سر این نیست. بحث بر سر این است که حتی زمانی هم که امکاناتی دولتی فراهم می آید از استقبال آن تفرعه می رویم، و حاضر نیستیم قدمی که شامل حال فرزند من، تو، ما و بالطبع نسل بعدی ما می شود را بر داریم. 
هفته پیش کنفرانس زبان مادری در یکی از شهرهای شمالی نروژ برگزار شد. برگزار کننده این کنفرانس یک سازمان دولتی است به نام NAFO. نافو اختصار مرکزی است به نام «مرکز ملی آموزش چند فرهنگی» که از طرف وزارت آموزش و پرورش نروژ مسئولیت تاسیس و راه اندازی منابع و مراکز آموزشی چند زبانه دیجیتال را به عهده گرفته است. این مرکز از سال 2009 به بعد بطور رسمی ضمن مشارکت و همکاری با وزارت آموزش و پرورش کشور سوئد، فعالیت های وسیعی را در زمینه تهیه و توزیع مواد درسی دو زبانه دیجیتالی در نروژ بعهده گرفته است. این فعالیت ها که زیر پوشش «Tema morsmål» یا «مبحث زبان مادری» انجام می گیرد را می توانید در تارنمای این مرکز به همین نام و با آدرس الکترونیکی morsmal.no دنبال کنید (در این زمینه بیشتر بخوانید).  هم اکنون این تارنمای زبان مادری، 12 زیر مجموعه ی زبان مادری را فعال نموده است. فارسی هم یکی از این زیرمجموعه ها در بین زبان های مادری ست که از تابستان گذشته فعالیت خود را در این مجموعه آغاز کرده است.
من هم در تابستان سال گذشته همکاری خود را با این مرکز شروع کرده ام. و از آن تاریخ تا کنون برای شاگردان فارسی زبان مطالب درسی تهیه و منتشر می کنم. از این رو به عنوان سردبیر این سایت زبان مادری یکی از شرکت کنندگان کنفرانس بودم. 
گزارش کامل کنفرانس زبان مادری و عکس ها را در آدرس زیر بخوانید و ببینید. و اگر کمی بی تفاوت نیستید نظرتان را برایم ارسال کنید. 
کنفرانس زبان مادری در تروندهایم


۱۳۹۲/۹/۱۲

من ترهء چی بوم؟


تو مره چی بی؟
ایته ترانه،  
ایته آهنگ.
نه ... نه،  
ایته دونیا ترانه.  

من ترهء چی بوم؟
ایته گرامافون ...
ایته کهنه گرامافون،
کی هر روز او ترانه یانی پخشه گوتی ...

آمما ایته روز
سوزن گیر بوکوت...
می دیله مانیستان،
و تو
دء نخواندی مرهء رهء ...


 ـ آبان 92

۱۳۹۲/۸/۲۷

دروغ بود


بعضی از ترانه های آذری خیلی قشنگن ... و فلورا کریم اوا یکی از خوانندگانی یه که صدای بسیار قشنگی داره. این آهنگش «یالانمیش» «دروغ بود» به حدی به دلم نشست که دلم نیومد با دوستان و خوانندگانم به اشتراک نذارم. ولی امکان نداشت که بدون فهمیدن کلام آهنگ، آدم بتونه رابطه ی عمیقی با این موزیک برقرار کنه ... مخصوصا موقعی که نوازنده ـ عاشق ـ داره حرفهایی رو به فلورا می زنه که از بابت دوست داشتنه ... چاره ای نداشتم. آهنگ رو ترجمه کردم و رو ویدئوی جدیدی آپلود کردم. اینم حاصلش شد. 
تقدیم به شما دوستان عزیز آهنگ: 
دروغ بود
خواننده: فلورا کریم اوا 
شعر: تیمور عمراه 
آهنگساز: ؟ 
نتونستم پیدا کنم. همین پیانیستی یه که داره با فلورا می زنه ولی متاسفانه اسمش رو پیدا نکردم. 
بفرمایید گوش بدین: 


۱۳۹۲/۸/۲۳


آیا ما شاهد مرگ تدریجی زبان گیلکی هستیم؟


لابلای خبرهای سیاسی و داغ مذاکره های «5+1»، یک خبر توی بی بی سی نظر خیلی ها از جمله مرا جلب کرد. خبر کوتاه بود:  
«زبان گیلکی به زبان رسمی جلسات شورای شهر رشت تبدیل شد.»
با خود فکر کردم که مگر از زبان گیلکی جز باقلی خورشت و میرزا قاسمی و ترش تره، چیز دیگری هم مانده است؟ بعد یاد این مثل گیلکی افتادم: «بعد از فراق نوغون ـ تی کونه سولاغه قوربون» بر مایه ی همان «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» .... 

۱۳۹۲/۸/۲۰

ما و این ارابه ی خدایان

گاهی سخت است که «دین» را برای بچه هایی که در خانواده ی مسلمان بزرگ می شوند، توضیح داد. مخصوصا آنهایی که عادت نکرده اند در خانه در این باره پرسش کنند.  چرا که می دانند سوال علامت تردید است. و تردید پایه های اعتقاد را سست میکند. پس سوال کردن ممنوع ست. ولی همین بچه ها از من در باره ی خیلی از چیزها کنجکاوی می کنند.  و من همیشه قادر نیستم از کنجکاوی های این شاگردان فرار کنم. مثلا امروز در مدرسه وقتی یکی از شاگردان مهاجر در باره «اهرام مصر» از من سوال کرد و اینکه چه کسی و چطور آن زمان این اهرام را ساخته اند، نتوانستم راحت از آن بگذرم. در نتیجه گشت و گذاری در یوتوب زدم تا اهرام مصر را که  «اعجاز» واقعی ست، به این شاگرد نشان دهم. و بگویم که نظریه های متعددی در باره ی چگونگی ساختن این اهرام وجود دارد و بعضی ها بر این اعتقادند  که بشر این آموخته ها را از فضا آورده است ... حتی ادیان را نیز فضائیان به ما داده اند! ناگهان یاد کتاب «ارابه ی خدایان»  Chariots of the Gods افتادم. نوشته ی اریک وان دنیکن. کتاب بس جالب و عجیبی بود.
ادامه ی مطلب: 

۱۳۹۲/۸/۱۳

یک نغمه و هزار خاطره


دوستی قطعه ای آذری رو با سه تار نواخت و برایم در فیس بوک فرستاد. گفت که با این نغمه خاطره ای دارد و گمشده ای گرانبها ... گفت که در پی نام این نغمه است. وقتی گوش کردم دیدم که خود نیز با آن بسیار خاطره دارم و گمشده های بسیار تر ... هیچ مجلسی نبود که من این آهنگ را با سازم نزده باشم. و حالا که آنرا گوش می دادم چهره ی شیرین مادرم در خاطرم نقش می بست.  وقتی ما برادرها این نغمه را می خواندیم لطافت لذت بردن چنان در صورت او موج می زد که انگار دریا را در آن می دیدی.
 خب خیلی ها این آهنگ قدیمی ی آذری را خوانده اند. عارف ما هم ... اما برلیانت داداش اوا با صدای شیرینش و ادا و اطوارهای شیرین ترش شنیدن این ترانه را شیرین تر می کند. او در قسمتی از آهنگ این بایاتی ترکی را استفاده می کند که:   
من عاشق اولمایایدیم  ( [کاش] من عاشق نمی شدم) 
سارالیب سولمایایدیم (زرد نمی شدم و نمی پژمردم)
بیر آیریلیق بیر اؤلوم ([کاش] نه جدایی و نه مرگ) 
هیچ بیری اولمایایدی (هیچکدام نمی بودند)


۱۳۹۲/۸/۵

هفته ای پر از جنب و جوش

تئاتر زاویه 360 درجه روی صحنه 


هفته ی پیش هفته ی پر کاری بود. تئاتر «360 درجه» برداشتی از زوایه ی غلامحسین ساعدی رو به کارگردانی آقای ورشاسب  به روی صحنه بردیم. روز شنبه و یکشنبه  19 و 20 اکتبر روز نمایش بود. من نقش راوی داستان را داشتم. راوی ای که قرار بود قصه را نه از طریق گفتن، بلکه نواختن به زبان آورم. اولین تجربه ی من در تلفیق موزیک در تئاتر بود. کاری که باید خودم پیدا می کردم. در آوردن صدای دلهره ها، ترس ها، هیجان ها بوسیله سازم. 

۱۳۹۲/۷/۲۶

من و تجربه تئاتر




از آخرین باری که روی صحنه تئاتر بودم سالها گذشته است. البته منظورم تئاتر غیر حرفه ای ست. من هیچوقت تئاتر حرفه ای نکرده ام. سالهای مدرسه، سالهای فعالیت های هنری من بوده ...  از کلاس پنجم تا انقلاب تئاتر های کمدی کار می کردم. کلاس دوم  راهنمایی بودیم که با دوست هنرمندم شاپور اولین فیلم سینمایی را ساختیم. آن موقع برای ظهور فیلم باید آن  را به آلمان می فرستادیم. این کار را کردیم، ولی سالها طول کشید تا فیلمش به دستمان رسید. بعد از انقلاب ... و حالا شکل و محتوای تئاتر ها رنگ و بوی دیگری داشت. از تئاتر های مدرسه تا تئاتر های خیابانی ... تئاتر های سیاسی ... و بالاخره تئاتر های موزیکال سیاسی ... همه گذشت. 
 سال 2005 در اینجا با یک گروه موزیکال نروژی روی صحنه رفتم. «ویلون زن روی پشت بام». هم تجربه ی جدید بود و هم که خیلی لذت بردم...
 راستش من هنر را یاد نگرفتم: نه موسیقی را، نه بازیگری، یا نقاشی را حتی ... اینها بخشی از زندگی من، یا بخشی از من بوده است. و علت گرایش من به آن نه به خاطر علاقه و استعداد و نمایش ... نه هیچکدام.  این لامصب بخشی از من است.  

تابستان گذشته وقتی به بازی در یک تئاتری از آثار غلامحسین ساعدی دعوت شدم، بعد از این پا و آن پا کردن ها، بالاخره پذیرفتم. برای من می توانست تجربه جدیدی باشد. چقدر خوب است که زندگی هنری آدم همیشه به آدم نقش های جدید می دهد. و در این نقش جدید در واقع قرار بود موسیقی من نقش بازی کند. و اینکه بالاخره غلامحسین ساعدی هم ترک بوده، پس از طریق موسیقی آذری می توانستم با اثر ارتباط برقرار کنم... 
فردا و پس فردا نمایش داریم. گر چه صحنه برای من همیشه جالب بوده است، ولی خب گاهی می بینی چالش زا هم می شود.... با همه عین زندگی ست. و ما هم که باید زندگی کنیم. زندگی ...
امیدوارم خیلی از دوستان را در آنجا ببینم. 

۱۳۹۲/۷/۲۰

ما، نیازها و رابطه هایمان

نگاه آگاهانه و برخورد «استدلالی» با مسائلی که هر روزه با آن سر و کار داریم می تواند نقطه شروعی باشد تا در هنگام مواجه با بحران های زندگی تصمیمات درست تری بگیریم. منظور از نگاه آگاهانه نه ارائه ی  راه حل یا داشتن جواب روشن به سوالات و معضلات، بلکه طرح سوالات دقیق و به موقع است. سوال دقیق ما را به جواب دقیق تر نزدیک می کند و ما را از پرداختن به حاشیه ها دور ساخته و در مسیر معقول تری هدایت می کند. یکی از این پدیده ها نیازهای ماست. آیا شما نیازهای خود را می شناسید؟ آیا به نیازهای خود اهمیت میدهید؟ آیا می دانید قدمهای مهم بعدی شما بستگی به نگاه جدی شما به نیازهایتان دارد؟ و آیا شما به «رابطه» در زندگی خود از این منظر آگاه هستید؟ مقاله ی حاضر در نظر دارد تا از این منظر به شاخصه ی «رابطه» نگاه کرده و شما را با چالش هایی از اینگونه آشنا سازد.  


اولویت بخشیدن به نیازهای ما
نیاز انسان اولیه به ابزار باعث تولید و پیشرفت او شد. یعنی باعث شد تا انسان حرکت و تغییر کند. بدین ترتیب با وجود تفاوت بین انسان اولیه و انسان پسامدرن، یک پدیده ثابت است: اصل نیاز. با این تفاوت که انسان امروز سعی می کند نگاهی آگاهانه به نیازهای خود داشته باشد و نه واکنشی. پس قبل از گرفتن هر تصمیمی، شناخت و تشخیص «نیاز» های ما امری اساسی است. اینکه ما به چه یا چه چیزهایی نیازمندیم؟ بعد از این مرحله نوبت به اولویت بندی هر یک از آنها می رسد. کاری که ما در مواردی به طور اتوماتیک  انجام  می دهیم. مثلا ما در زندگی روزانه قبل از هر چیز نیاز به غذا داریم، نیاز به پوشاک، مسکن،... بنابر این اولویت های روزانه ی ما بر پایه رفع این نیازهاست. و برای رفع آنها قطعا باید درآمدی داشته باشیم. و برای  کسب درآمد باید کاری. بدین ترتیب در کنار نیازهای ما  «کار» نیز اولویت پیدا می کند. چرا که بدون داشتن کار و در آمد نمی توانیم از پس رفع نیازهای روزانه بر آییم.

تا جایی که گاهی رفع همین نیازهای معمولی تمام زندگی ما را تحت الشعاع قرار می دهد. البته این اولویت بندی به معنای نادیده گرفتن دیگر نیازها نیست. بلکه درجه بندی کردن آنهاست. چرا که هر کدام از ما علاوه بر نیازهای مادی و اقتصادی، نیازهای دیگری از جمله نیازهای عاطفی نیز داریم. تفریح، مسافرت، بودن با دوستان، خانواده، فعالیت های اجتماعی، هنری، تخصصی، ورزشی، عشق و غیره...  تشخیص، شناخت و در اولویت قرار دادن آنها نیز از این قاعده مستثنی نیست.


اولویت دادن به رابطه به عنوان یک نیاز
 آیا تاکنون به رابطه از این زاویه نگاه کرده اید؟  اجازه دهید خیلی ساده بگویم: فرض کنیم شما تنهایید و این نیاز را در خود احساس می کنید که باید از تنهایی در آمده و وارد رابطه با کسی شوید. طبیعی ست که این نیاز شما در اولویت قرار می گیرد. پس باید در جهت رفع آن بکوشید. اما چگونه؟ قبل از هر چیز در یک رابطه وجود یک شریک الزامی ست.  شما آن را بر اساس الگوهای خود بر می گزینید. بعد از آن این سوال در اولویت قرار می گیرد: چگونه باید وارد رابطه شوید؟ 

حالا فرض کنید اصلا رابطه برقرار شده است. یا شما اصلا در رابطه ای قرار دارید، اولویت شما چیست؟ به عبارتی چگونه باید این رابطه را حفظ کنید؟ چرا بایدحفظ کنید؟

هیچ جواب ثابتی برای این سوالها نمی توان پیدا کرد. جواب ها بستگی به اهمیت نیاز شما و اولویت بندی های طرفین دارد. به این معنا که آدمها براساس نیازهای خود، «رابطه» شان را تعریف می کنند. مفهوم می دهند و تعمیق می بخشند. و بر اساس همین نیازها استراتژی های خود را بر می گزینند.
تا اینجای قضیه همه چیز خوب پیش می رود. اما اشکال موقعی پیش می آید که افراد حاضر نیستند برای این «نیاز» یا «رابطه»  بیشتر از شکم یا خواب خود وقت و انرژی صرف کنند. به عبارتی رابطه اهمیتش را از دست می دهد. از این روست که ما گاها شاهد روابطی در بین افراد هستیم که دوام و قوام ندارد. به اینها رابطه های ناپایدار گفته می شود.

در مواردی هم ما با یک رابطه ی پایدار مواجه ایم ولی ساز و کارهای یک رابطه ی پویا را نمی بینیم. این رابطه دچار پدیده ای به نام روزمرگی شده است. گمان نکنم احتیاج به مثال باشد. بسیاری از زوجین ما این پدیده ی روزمرگی در رابطه را حس کرده اند. آنهایی که در هنگام روزگار آشنایی به یکدیگر دل می دادند و غلوه می گرفتند، حالا روابط شان به سردی گرویده است.
این معضل باعث شده تا بسیاری برای علت یابی به خصوصیت های فردی هر یک از طرفین آویزان شده و یا اینکه شرایط موجود یعنی کار و مشغله ی زیاد، کم درآمدی و ... را عاملی برای این سردی بدانند.
به نظر من این خود معلول است. باید علت را در نیازها و اهمیت هر یک جستجو کرد. گسستگی یک رابطه بستگی به گسستگی نیاز طرفین دارد. نیاز انسانها نیز همانند شخصیت آنها متفاوت است. به طور مثال ممکن است شخصی با یک رابطه ی ساده و زود گذر قانع باشد. در حالیکه آن دیگری به یک رابطه عمیق و دراز مدت فکر می کند. به مرور زمان اولویت بندی شرکا دچار مشکل می شود. پس قبل از آنکه الگوها متفاوت باشد این نیازهاست که متفاوت است.
از این رو در یک رابطه باید طرفین خود را بازتعریف کنند. و این باز تعریف باید موقعیت های آنها را نسبت به رابطه معین کند و نه بر عکس. به عبارتی اولویت «رابطه» ست که مهم است و نه خصوصیت های فردی و شرایط طرفین. اصلا چرا فکر نمی کنیم که ممکن است کسی در تشخیص نیازهای خود دچار اشتباه شده باشد؟ یعنی یک نفر وارد رابطه ای می شود بدون آنکه این نیاز اصلی او باشد. در نتیجه در اولویت بندی ها رابطه تنها چیزی است که به آن بها داده نمی شود.  دقت کنید شما برای رفع نیازهای مادی روزانه از خواب و آسایش خود می زنید، برای رفع آن وقت و انرژی صرف می کنید، ولی برای حفظ رابطه که یک نیاز عاطفی زندگی شماست حاضر نیستید چنین کنید؟ این در حالی ست که شما قبلا بر اساس اولویت بندی های خود به این رسیده بودید که رابطه مهم است،  ولی مسائل شخصی خود را به میان می کشید. در نتیجه فردیت شما به استمرار رابطه صدمه می زند.

ماهیت و هویت ما در یک رابطه  
اجازه دهید مثالی بزنیم: میوه های مختلف مزه و طعم و خاصیت خاص خود را دارند. و کسی منکر مزه ی آنها نیست. ولی وقتی ما آنها را با هم ترکیب کرده و  کمپوت درست می کنیم، هیچکدام از میوه ها نه طعم و مزه ی خود را حفظ می کنند، نه خاصیت خود را  ... چرا که اکنون محصول جدیدی روبروی ماست که به آن «کمپوت» می گویند. این محصول جدید مزه و هویت خود را از میوه های مادر می گیرد، ولی آنها نیست. 

افراد وقتی در رابطه ای قرار می گیرند نیز چنین است: در یک کلام کمپوت می شوند. و قرار نیست که مزه و طعم اولی خود را حفظ کنند. به این در بحث جامعه شناسی «هم گرایی» یا «Integrations» گویند.  

 اخیرا یکی از روش هایی که در اینترنت رایج شده نگاههای آرمانی به رابطه  است. همه معشوقه های خود را در قواره های معینی تعریف کرده و طالب آن می شوند: چه می دانم مرد باید چنین و زن باید چنان باشد. من کمتر مطلبی می بینم که آدمها را در یک رابطه تعریف کرده باشند. بعضا هم بر عکس است. مثلا به این جمله که گویا به «اوشو» منصوب است توجه فرمایید:  «اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست؛ بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.»

 این منطق گر چه ژستی عاشقانه دارد و عاشق پسند است، ولی اصلا غیر دیالکتیک بوده و کاربردی نیست. یک رابطه باید به ما حرکت و پویایی و عشق دهد. و این بدون تغییر چگونه امکان پذیر است؟  ما قرار نیست همانطور که هستیم باشیم. ما باید تغییر کنیم. اصلا تغییر کلید یک رابطه ی سالم است. پذیرش بدون تغییر خلاقیت را در یک رابطه می گیرد و آن را به روزمره گی تبدیل می کند. در یک رابطه اشخاص مهم نیستند. همگرایی در رابطه مهم است. نگاه کنید در بسیاری از جوامع پیشرفته مسلمانان مقیم آنجا نتوانستند پیشرفت کنند. علت چیست؟ چرا که آنها نمی خواهند با جامعه «همگرا» شوند. آنها هنوز هویت و از همه مهمتر دین  خود را به مانند زمانی که به صورت فردی می زیستند حفظ کرده اند. از این رو نمی توانند وارد یک رابطه ی مثبت در یک اجتماع بزرگتر به نام «جامعه» شوند. برای این افراد خودشان مهم هستند، و هویتشان.  از این رو در سیر جامعه عقب می مانند و دچار افت و خانه نشینی می شوند. و جالب است که وقتی از آنها علت را سوال می کنید، جامعه را مقصر می دانند. 

در رابطه ی افراد هم عینا چنین است. کسانی که وارد یک رابطه می شوند لازم است که به بازتعریف جدیدی از خود و شریک خود رو آورند، قاعدتا باید بسیاری از آن چیزهایی را که داشتند رها کنند. و خود را در خدمت رابطه قرار دهند. تا رابطه هم در خدمت آنها باشد. این یکی از اصول مهمی است که نه تنها در رابطه ی افراد با یکدیگر، بلکه در مجموعه ی بزرگتری به نام جامعه هم مهم است.

نتیجه گیری
نیازهای ما در زندگی بسیار مهم است. باید برای رفع آن تلاش کرد. رابطه یکی از نیازهاست. ولی دو رویکرد مهم در یک رابطه دیده می شود: رویکردی انتزاعی که رابطه را جدا از افراد تعریف می کند و به خصوصیات های شرکا اهمیت نمی دهد. و این باعث می شود که طرفین نسبت به یکدیگر بیگانه شوند. و رویکرد دوم نگاه آرمانی به یک رابطه است که فقط خصوصیات های فردی را مهم می نگارد و حفظ آنها را ضروری می داند. هر کدام از اینها در استمرار، رابطه را دچار معضل می کند.
ما در اینجا یک رابطه پویا را رابطه ای میدانیم که شرکا ضمن حفظ هویت خود، آنرا در خدمت رابطه قرار می دهند. رابطه برایشان مهم است و هر زمان در این فکرند که چطور در این رابطه خود را خوشبخت احساس کنند. 

۱۳۹۲/۷/۱۹

خولچل ها و ببیننده های میلیونی

بچگی هایم بعد از اینکه با کاغذ و مداد آشنا شدم، متفاوت شد. فانتزی های من از  ذهنم به کاغذ راه پیدا کردند. اما این راه پیدا کردن ها بی صدا نبود. گاهی می دیدی که من روی کاغذ لم داده ام، و با صداهای عجیب و غریب داستانی را که در ذهنم بوجود آمده است را به روی کاغذ می آورم. مثلا صدای چهار نعل زدن اسب،  نعره ی حیوانات وحشی یا شلیک گلوله ... همین موقع ها بود که مادرم هر از گاهی که به اتاق وارد می شد، مرا که در این حال می دید، خدا می داند چه فکر می کرد. فقط یکبار شنیدم که برای همسایه درد و دل می کرد که « طفلکی پسرم خولچل شده است؟» می گفت: «هر از گاهی کارهای عجیب می کند و صداهای عجیب و غریب در می آورد.»  

مادرم اگر هم اکنون اینجا بود می فهمید که نه تنها پسرش خول نبود، بلکه در اینجا کسانی هستند که با این صداهای عجیب و غریب نان در می آورند. آنهم چه نانی... 
یک ماه پیش برادران الویس Ylvis brødrene   که در نروژ  چهره ای آشنا در برنامه های کمدی تلویزیون هستند با اجرای آهنگی به نام «The Fox » پول کلانی به جیب زده اند. شاید باور نکنید ولی امروز که چک کردم دیدم ویدئوی این برادران نزدیک 108 میلیون بار دیده شده است. 
و حتما در جریان هستید که یک ویدئوی کره ای به نام گانگ نام استایل که کمتر یا بیشتر از این روباه هم نیست، چیزی بیش از یک میلیارد بار در یوتوب دیده شده است، و برای خواننده ی جوانش تا آخر عمر خوشبختی را تضمین کرده است... 
من که سر در نمی آورم. چه چیزی معیار مردم جهان برای هنر یا سرگرمی شده است؟ 


۱۳۹۲/۷/۱۷

روش ابداعی تدریس من: «آموزش تصویری»



شاید اونهایی که با افکار من آشنایی دارند این مطلب را باور نکنند، ولی لطفا باور کنید: من معلم درس «دینی» دبستان هستم. و سعی کرده ام اتفاقا یکی از بهترین معلم های دینی باشم. خب البته داستانش طولانی ست، بماند برای بعد، ولی در دانشگاه ما خارجی ها می توانستیم سه واحد درسی برداریم: یکی ش «دینی» بود. دو واحد دیگه که برداشتم «اجتماعی» و «ریاضی» بود.
و حالا در کنار ریاضی و اجتماعی درس «دین و بینش و اخلاق» که در اینجا به آن RLE یا religion livssyn og etikk   می گویند نیز می دهم. اما همانطور که گفتم من همیشه می خواستم توی کارم بهترین باشم. پس فکر کردم که باید بیشتر تلاش کنم. این کار را کردم. این اغراق نیست. رضایت بچه ها موقعی که یاد می گیرند، برای من بالاترین لذت و قدردانی ست.
سه سال پیش موقعی که درس ریاضی را به صورت انیمیشن در آوردم، در مدرسه با استقبال زیاد دانش آموزان و پدرها و مادرها مواجه شد. از نظر آنها دیگر نیازی نبود که پدرو مادرها با بچه های خود در خانه ریاضی کار کنند. بدین ترتیب اگر اغراق نباشه باید بگم من یکی از معدود معلم هایی بودم که روش آموزش تصویری رو در مدرسه به طور جدی به کار بستم. ولی این کار من مورد حمایت جدی قرار نگرفت. یا شاید هم به کارم بها ندادند. سال گذشته  روی درس اجتماعی این کار را کردم. گر چه برای بچه ها جدید بود، ولی برایشان جالب بود.  
یک ماه پیش وقتی کار مدرسه م شروع شد به فکرم زد تا با درس دینی نیز چنین کارهایی بکنم. وقتی بعضی از دانش آموزان  از درس دینی خسته می شدند، فکر من مشغول این می شد که چطور این خستگی رو از میان بردارم. تا اینکه فکر کردم از دنیای دیجیتال کمک بگیرم. شما می دانید که بچه ها خیلی رنگ و فیگور و نقاشی را دوست دارند، خب منم همین المنت ها رو به عنوان کمک استفاده کردم.
با یکی از همکاران صحبت کردم. قبول کرد. و با هم یک برنامه ی عروسکی دیجیتال درست کردیم. دیدم بچه ها خیلی خوششان آمد. تصمیم گرفتم ادامه دهم. و قسمت دوم را درست کردم. باور کنید بیش از 50 ساعت وقت صرف کردم. حالا یکی دیگر از همکاران نیز به ما پیوسته بود. و کم کم دیگر همکاران نیز مایل به همکاری شدند. در فیلم شماره ی 3 تعداد بیشتری را وارد کار کردم.
حالا دیگر بچه ها با شادمانی درس هایم را دنبال می کنند و این نیرویی ست که به کارم ادامه دهم.
امروز وقتی حاصل کار را برای دیگر معلم ها در سالن جلسه مدرسه نمایش دادم، مورد توجه بسیار قرار گرفت. صدای خنده هاشان سالن رو پر کرده بود. همه مرا تحسین کردند، و می فهمیدند که چقدر زحمت پشت این کار نهفته بود.  

البته برای انجام چنین کاری وجود استودیوهای بزرگ لازم است. و اینکه چند نفر با هم کار کنند. اما من باید تنها این کار را پیش می بردم. صدابرداری، مونتاژ، متن خوانی، انتخاب صحنه های فیلم که مناسب متن باشد، خلاصه همه و همه ساعت ها وقت مرا گرفت. ولی خودم را خسته نمی بینم. بر عکس نیرویی دارم که حس می کنم، تا قله های این کار باید بروم.  من به این روش «روش آموزشی تصویری» یا Visuell opplæring  می گویم. امیدوارم روزی تمام نروژ از این روش من استفاده کنند. 

البته الان دارم روی ورشون فارسی اش کار می کنم. یکی از هموطنان هنرمند که در ایران سابقه ی کار در صدا و سیما هم داشته قرار شده با من همکاری کند. بزودی آنرا هم خواهم ساخت.  
این قسمت اول این مجموعه که گر چه به طور ابتدایی ساخته شده، ولی در قسمت های بعدی سعی کردم این ضعف را جبران کنم:



و قسمت دوم:

۱۳۹۲/۷/۱۰

«گذشته» یک تنهایی مزمن



«گذشته»  فیلم جدید اضغر فرهادی در شبکه های یوتوب قرار گرفته است. من هم فرصت را برای دیدنش از دست ندادم. واقعا دیدنی بود. و انتظارش می رفت که فرهادی اینبار نیز شگفتی بیافریند. یک ملودرام خانوادگی که به بحران پیچیده ی روابط زناشویی و عاطفی انسانها با یکدیگر می پردازد. او در فیلمش انسانهایی را خلق می کند که علیرغم کنار هم بودن، از یکدیگر دورند. تنها هستند. و این تنهایی مزمن چنان در روح فیلم یا در واقع زندگی پرواز می کند، که هر کس را یاد خودش می اندازد. برای من «گذشته» باید ادامه ی «جدایی فرهاد از سیمین» باشد. در «جدایی... » سیمین برای رسیدن به «مدینه فاضله» باید از شوهرش جدا می شد. او خوشبختی را در آنسوی مرزها جستجو می کرد. و حالا در «گذشته» به جای سیمین این احمد ـ علی مصفا ـ است که از همان مدینه فاضله بریده و به ایران برگشته است. یعنی احمد و سیمین به نظر من یک نفر هستند. با اندکی فاصله ی زمانی و تجارب مختلف. هر دو از رابطه می بُرند برای اینکه به «فردا» برسند. پس نباید انتخاب پاریس ـ شهر انقلاب کبیر و دمکراسی  ـ برای سناریوی جدید فرهادی امری اتفاقی باشد.
«گذشته» نیز همانند «جدایی سیمین» ساده و تئاتری وار است. دیالوگ ها مسیر اصلی فیلم را نشان می دهند. از زرق و برق صحنه ها خبری نیست. همه چیز ساده است. اما حوادث از دل گفتگوها بیرون می زند. و همچون فیلم قبلی فرهادی تماشاگر را وارد وقایع جدیدی می کند.  
در «گذشته» شاهد صحنه هایی هستیم که زیاد با تماشاگر ایرانی مانوس نیست. احمد که بعد از چهار سال به فرانسه بر می گردد تا کار طلاق همسرش ـ ماری ـ  را در آنجا به پایان برساند به دلایلی مجبور است در خانه ی همسر سابقش بماند.  او هم مثل ما از هیچ چیز خبر ندارد. ولی در همان خانه با نامزد جدید همسر سابقش روبرو می شود. صحنه ی رویارویی  آنها روی میز صبحانه و گفتگوی آنها برای تعمیر لوله ی آب آشپزخانه و توجه ماری به دیالوگ این دو بسیار دیدنی ست. مسلما چنین برخوردی از احمد ایرانی برای تماشاگر ایرانی کمی دور از انتظار است، ولی می شود آنرا پذیرفت. 

بدین ترتیب دیگر برایم قطعی شده است که فرهادی بر آنچه می خواهد می کند و بر آنچه می کند تسلط دارد. گذشته فیلم قدرتمندی ست. به قول پیتر بردشاو منتقد سینمایی روزنامه ی گاردین گذشته فیلمی پرجاذبه و میخکوب کننده است . انتخاب بازیگران، لوکیشن و دیگر عوامل با دقت انجام گرفته است. و انگار هیچ چیز صحنه از دید این کارگردان مخفی نیست. حتی بازی بچه ها نیز ستودنی ست. خوب رویش کار شده است.
این فیلم را می توانید در اینجا ببینید: 

  

حواس پرتی



به دوستی زنگ زدم، گفتم: کمی حواس پرتی پیدا کرده م.
 پرسید: چطور مگه؟
گفتم: موس ـ موشواره ـ لپ تاپم رو پیدا نمی کردم. بعد از گشت و گذار بطور اتفاقی در یخچال پیداش کردم.
گفت: خب موشواره ت کار می کنه؟
گفتم: آره ... منظورت چیه؟
با لحنی آروم گفت: پس خوبه ...
گفتم: جدی می گی؟ چی چی ش خوبه ... ؟
خندید و گفت: خب فکر کن اگه می ذاشتی ش تو فریزر!!! 

۱۳۹۲/۶/۲۵

مقوله فرهنگ و چلو کباب کوبیده ...


دیروز عصر گروه موزیک ما «آوانو» به یک فستیول فرهنگی توی شهر Drammen دعوت بود. مسئولیت این «بعدازظهر فرهنگی» با فیلیپینی های مقیم این شهر بود. گروه های دیگری از جمله چینی ها نیز در این برنامه حضور داشتند. و گویا با تکنولوژی ی جدید رسم بر این شده که  هر گروهی وقتی وارد صحنه می شه «بک گراندی» از کشور مربوطه اش روی صفحه بزرگ صحنه ظاهر می شه. ما وقتی می خواستیم بالای سن بریم، به مسئول «جلوه های ویژه» گفتم که آیا می تونه عکسی از «ایران» پیدا کنه و پس زمینه ما بذاره؟... گفت با این سرعت نمی شه ولی سعی ش رو خواهد کرد... 
من سعی کردم «ایران» رو براش هیجی کنم که احتمالا با عراق اشتباه نکنه ... البته اشتباه نکرده بود. ولی نتیجه اش همین شد که می بینید: 
چلو کباب کوبیده ... البته اگه یه لیوان دوغ هم می ذاشت بغلش بد نمی شد.... 
خودمونی گفته باشیم در این مجلس مقامات مهم کشوری و لشکری هم حضور داشتند. از جمله آقای شهردار. جالب است بدونید که رئیس و مسئول امور فرهنگی مهاجرین در استان، آقایی ست به نام «بیژن» که ایرانی است. او بسیار خوشحال می شه که ما رو در صحنه های فرهنگی نروژ حاضر می بینه، و ایشون یکی از مشوقین ماست. 
در همین اوضاع وقتی من از بالای سن متوجه ی شهردار محترم شدم که مات و مبهوت در عکس پشت زمینه ما فرو رفته و در گوشی با آقا بیژن خودمون سوالهایی رو مطرح می کرد. و آقا بیژن هم با ظرافت خاصی به ایشون تفهیم می کرد که: 
ـ این چلوکباب کوبیده است  dette er CHOLOKEBAB  KOBIDE... 
 احتمالا آقای شهردار ایران رو می شناخت. شاید بعضی از شهرها رو هم دیده یا در باره اش خوانده بود، ولی این یکی رو نه توی نقشه دیده بود و نه اسمش براش آشنا می اومد ....  خدا می دونه الان به مردم راجع به ایران چه چیزهایی بگه ... !!!
 

۱۳۹۲/۶/۱۵

اصل داستان چوپان دروغگو



اخیرا در صفحه هات مجازی معلوم شده که یکی از معروف ترین داستان های دوران درسی ما «روباه و زاغ» حقیقت نداشته و سرکاری بوده. بنا به گفته ی این شاهدان روباه اصلا پنیر نمی خورده ...  با خود فکر کردم نکنه خیلی از داستانهای دیگه ی کتابهای درسی مون هم سرکاری بوده و ما نمی دونستیم. مثلا همین داستان چوپان دروغگو:

چوپانی گاه گاه بی سبب فریاد می کرد: «گرگ آمد، گرگ آمد.» مردم برای نجات چوپان و گوسفندان به سوی او می دویدند. اما چوپان می خندید و مردم می فهمیدند که دروغ گفته است. 

از قضا روزی گرگی به گله زد.... »

در واقع ما با این قسمت آخر داستان کمی مشکل دارم. از این رو نمی تونم این قسمت داستان رو به همین سادگی بپذیرم. بنابر این اجازه بدید داستان رو از زبان خودم روایت کنم:

«از قضا ... مردم دیگر عادت کرده بودند که دروغ «گرگ آمد» چوپان را هر روز بشنوند. و باوجودیکه می دانستند او دروغ می گوید، باز به سویش می دویدند، چرا که تفریح دیگری نداشتند. حالا دیگر فقط چوپان نبود که مردم را سر کار می گذاشت، بلکه مردم هم با این کار در واقع چوپان را سر کار می گذاشتند. تا اینکه یک روز خبری از چوپان نشد. مردم از یکدیگر پرسیدند: کسی «گرگ آمد» چوپان را شنیده است؟ و هیچکس نشنیده بود. مردم نگران شدند. با شتاب به سوی چوپان دویدند. همه جا را گشتند. گله سر جایش بود، اما از چوپان خبری نبود. گرگ چوپان را خورده بود.»

۱۳۹۲/۵/۲۸

سال جدید تحصیلی و سایت زبان مادری ما



امروز اولین روز سال تحصیلی در نروژه ...در مدرسه حاضر شدم و اولین روز رو با دانش آموزان شروع کردم. البته کمی سخت بود. بعد از دو ماه تعطیلات. ولی به هر حال آغازی بود بر روزهای دیگری از زندگی. 
اما در کنار کار معلمی، مشغول کار و پروژه ی مهم دیگه ای هستم. مدیریت یکی از سایت های زبان مادری! این البته می تونه خبر خوبی برای پدر و مادرهایی باشه که شکایت می کردند بچه هاشون دارند فارسی یا زبان مادری شون رو فراموش می کنن. کار اینه که مواد درسی رو به زبان مادری تولید کنیم. بدین ترتیب بچه ها همون درس هایی رو که تو مدرسه می خونن می تونن تو سایت ما به فارسی یا دیگر زبانهای مادری پیدا کنند. راستش طرح یه این بزرگی مدتها بود که تو ذهنم بود. اصلا بخش مهمی از کار من تو مدرسه همین است. ولی اینکه این کار به صورت رسمی و به واسطه یک سایت دولتی انجام بگیره خب جای حرف داشت. به هر حال بعد از اینکه وزارت آموزش و پرورش نروژ در این زمینه شروع به کار کرد، من هم اعلام آمادگی کردم.  و حالا این پروژه ی عظیم پروژه ی «مبحث زبان مادری» نام گرفته. 

بدین وسیله ضمن معرفی این سایت یا تارنما، در اونجا نوشتم که:
به عنوان سردبیر تارنمای فارسی «مبحث زبان مادری» خوشوقتم که به اطلاع برسانم سایت ما در عرض همین مدت کوتاه  تاسیس خودـ یک سال گذشته ـ یکی از پر مخاطب ترین سایت ها در میان دیگر سایت های زبان مادری بوده است. و جالب تر اینکه اکثر بازدید کنندگان ما از خود کشور ایران بوده اند که این خود نشان از اهمیت و محتوای کار ما دارد. استقبال خوب شما از مطالب سایت باعث دلگرمی ما بوده و ما را در ادامه ی راهمان استوار تر می سازد. از این گذشته حمایت شما با خواندن مطالب ما، افزایش آمار بازدید کنندگان و بکار گیری مواد درسی و انعکاس نظرات تان، توجه مسئولین این پروژه را نیز نسبت به پربار تر کردن سایت زبان مادری فارسی جلب کرده، دست و بال ما را در ادامه و بسط و تولید فرآورده های دیگر آموزشی ـ از جمله تولیدات تصویری و ویدئویی ـ  برای کمک به یادگیری زبان مادری بازتر خواهد گذاشت. پس ما را همچنان حمایت کنید، و در صورت لزوم آدرس لینک ما را در اختیار دیگر دوستان و آشنایان که از نشانی آن بی خبرند قرار دهید.

امیدوارم این کار ما نتیجه بده ... لطفا به تارنمای زیر سری بزنید: 


۱۳۹۲/۵/۲۱

مسافر کشی نخست وزیر نروژ


 نخست وزیر نروژ بعد از شرکت در جلسه دولت در کاخ سلطنتی، سر و وضعش را عوض کرده، اونیفرم رانندگان تاکسی را پوشید، و به مسافر کشی در خیابانهای اسلو پرداخت. به گفته ی نخست وزیر، تاکسی بهترین جایی است که مردم نظراتشون رو بیان می کنند. صرف نظر از اینکه حتی این کار نخست وزیر یک کار تبلیغاتی قبل از انتخابات ماه آینده در نروژ باشد، باز کاری است قابل تحسین. 



 گزارش کامل این پست رو می تونید در لینک سایت «استکهلمیان» بخوانید. از این رو من لازم ندیدم مطالب بیشتری اضافه کنم.
این گزارش رو هم از بی بی سی بخوانید:
http://www.bbc.co.uk/persian/world/2013/08/130812_l31_norway_primeminister.shtml

۱۳۹۲/۵/۲۰

دوچرخه سواری و زندگی


امروز هوس دوچرخه سواری کردم. هم برای اینکه ورزشی کرده باشم، هم اینکه یکشنبه ام رو پر. از این گذشته دو پدیده ی «ورزش» و «طبیعت» رو با هم داشتن نعمت بزرگی یه. به کنار دریاچه ی اطراف شهرمون رفتم:«اسکاپشرم». طبیعتی بکر که زیبایی اش غیر قابل تفسیره. در توی راه، تو مسیر نابلد با دست اندازهای فراوون افتادم. جاده ی سنگلاخی و کوهستانی ... منو کشید و باخودش برد. اما منظره ش اونقد زیبا بود که وسوسه شدم تا منم ادامه بدم.  تا اینکه بالاخره 15ـ 20 کیلومتری گردنم اومد.  




 در انتها سر از جنگل و مراتع و گندم زارها در آوردم. زیبا و خواستنی بود. 

بوی گندمزارها نوستالژی زادگاهم را زمزمه می کرد. 
 
اما این دوچرخه سواری عین زندگی رو می مونه؛ یا لااقل منو به یاد زندگی می ندازه. اینکه باید مقاوم باشی. از پا ننشینی. اینکه هر سربالایی یه سرازیری هم داره و بعد از هر سرازیری باید منتظر یه سربالایی هم باشی، پس باید دقت کنی که کجا پا بزنی، و کجاها دسته ترمز رو نگه داری؛ مواظب دیگران باشی که دارن می گذرن، رعایت قوانین رو بکنی و از همه مهمتر اینکه مجهز راه بیافتی. نه مثل من که حتی قمقمه ی آب رو با خودم نبرده بودم. اونقد تشنه ام شده بود که با خوردن تمشک های جنگلی و آب رودخونه های زلال تشنگی م رو برطرف کردم.


اما یه چیز دیگه ی دوچرخه سواری هم خیلی شبیه زندگی یه: تظاهر کردنش!! گاهی که سربالایی ها رو نمی کشیدم، مجبور بودم از دوچرخه پیاده شم و اون رو بکشم. ولی خجالت می کشیدم که کسی منو در اون حال ببینه. به همین خاطر به محث اینکه چشمم به رهگذری می افتاد، وانمود می کردم که مثلا دوچرخه م خرابه و یا چه می دونم یه جای کار گیر داره ... عین زندگی ... که گاهی آدم خسته می شه ولی وانمود می کنه که دلایل موندنش نه خودش بلکه ابزار یا دیگران هستن....
در آخر با خودم گفتم که ای بابا: دزدی که نمی کنم. خسته شده ام دیگه ... و به این ترتیب تظاهر رو گذاشته م کنار ...

... و در نهایت در حالیکه راه رو گم کرده بودم، به مقصد رسیدم. این دیگه شیرین بود. یه شربت آلبالو و میکس بستنی و خربزه و توت فرنگی و بیسکویت جایزه ام بود:
















در حالیکه داشتم با خیال راحت استراحت می کردم چنان بارون و تگرگی باریدن گرفت که نگو و نپرس.... گفتم که همه چیز عین زندگی یه ... جزئی از زندگی یه ... حتی همین شانسی که آورده بودم ...



۱۳۹۲/۵/۱۹

عشق خلیل جبران


گاهی سخت است که فهمید این خلیل جبران از چگونه عشقی صحبت می کند. عشق زمینی یا معنوی ... او خارج از قاعده ها عشق را تعریف می کند و حتی آنرا تا عمق سرنوشت هم می برد. ببینید چه می گوید: 

تو را برای ابد دوست خواهم داشت 
از مدتها پیش قبل از انکه در کالبد زمینی یکدیگر را دیدار کنیم
تو را دوست داشتم 
از همان بار نخست که تو را دیدم 
این را می دانستم 
و این سرنوشت بود 
و هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند ... 

۱۳۹۲/۵/۱۸

بسیار سفر باید ...

تا حالا به این فکر کردین که «سفر» و «اعتبار» چه تناسبی می تونن با هم داشته باشن؟ و چطور این دو در «هویت» آدمی هم تاثیر می ذارن؟ شاید باور کردنی نباشه، ولی زمان شاه ایرانی ها برای سفر به دنیا ویزا نمی خواستند. اعتبار پاسپورت اونها به حدی بود که کلیه کارهای روادید هنگام ورود به کشورها به طور اتوماتیک انجام می شد. «تومن» ما هم1/7 دلار بود. من زمان شاه، هرگز این «اعتبار» رو تجربه و احساس نکردم.  و بعد از استقرار جمهوری اسلامی هم متاسفانه هرگز چنین حسی به سراغ من ِمسافر نیامد. در 22 سالگی که برای اولین بار عزم «خارج» کردم، در واقع اصلا حس سفر نداشتم. یعنی حسی نبود که مثل میلیون ها شهروند و جوانهای دیگر دنیا، برای گذرندان تعطیلات و عشق کردن باشه. هر کدام از ما برای رقم زدن سرنوشت خود ناگزیر از سفر بودیم. و  تنها چیزی که در این سفرها تجربه می کردیم، نه اعتبار، بلکه کاملا بر عکس «بی اعتباری» بود. این بی اعتباری به حدی بود که باید هویت ایرانی م رو پنهان می کردیم. باور کنین بی اعتباری بدترین درده. بدتر از بی هویتی ست. شما حاضرین هویت نداشته باشی ولی اعتبار چرا... شما می خواهید که وقتی می فهمنن کی هستید بهتون احترام بذارن و اعتبار قائل باشن.
روزی در یکی از شعرهام نوشتم:
صحبت از پرواز نیست جانم سر موضوع من.
صحبت دل کندن است.
صحبت از پریدن است...
....
صحبت از بیداری ی در خواب نیست
صحبت از بیزاری ی بیدارهاست...
ننگریدمان چنین آشفته و بی نظم و حال
ننگریدمان چنین بی آشنا... 

یادم می یاد روزی در بیرون یکی از هتل ها مشغول کشیدن سیگار بودم. خانمی به من نزدیک شد و آتش سیگار خواست. در حین اینکه سیگارش رو روشن کردم، پرسید: ایتالیایی هستی؟
گفتم: نه. پرسید: اسپانیایی هستی؟ گفتم نه. دوباره نگاهم کرد؟
ـ کجایی هستی؟ گفتم ایرانی... توی چشمم نگاه کرد و گفت: I hate iranian. و از من دور شد. 

بی سبب نیست که ما مجبور بوده ایم گاهی هویت ایرانی مون رو پنهان کنیم.  یادم می یاد سالها پیش بعد از اقامت در اروپا برای یه سفر تفریحی به آلانیای ترکیه که رفته بودم، متوجه شدم که روی میزهای رستوران های شهر رو با پرچم کشورهای مختلف تزئین کردن . البته این برای جلب مشتری بود. ما به طور اتوماتیک روی میزی که پرچم کشور نروژ رو داشت، نشستیم. دخترم پرسید: چرا پرچم ایران روی این میزها نیست؟ من توضیحی برای او نداشتم. ولی خود می فهمیدم که اعتبار از هویت مهمتره ... چرا که هویت اصلی ی من اعتبار رو از من می گرفت. 


اوایل تابستان امسال وقتی در یونان بودم، یک سفر یه روزه به مارماریس ترکیه دست داد. بعد از اندکی گردش با اتوبوس های توریستی،  از ما پرسیدند که اهل کدام کشور هستیم. دقت کنین: نپرسیدند که از کجا اومده ایم. این سوال برای این بود که جهت بعضی توضیحات می خواستند مترجم کشور مورد نظر رو برامون بیارن. و من و همسفرم در جواب سوال خیلی شیرین گفتیم: «نروژ» وقتی برامون مترجم نروژی آوردن، متوجه شدیم که دو خانواده ی دیگه هم با ما همراهن. جالب این که هیچکدام از اونها هم نروژی الاصل نبودند... بنابر در این بی هویتی ما تنها نیستیم. 


***
پس نمی شه زیاد با سعدی موافق بود که گفته: «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی »... چرا که سفرهای امروز هم «پاس» معتبر می خواد، و هم پول معتبر. دقیقا چیزهایی که هموطنان ایرانی ی ما از آن محروم هستند. از این روست که نروژ کوچولو با این جمعیت چهار میلیونی ش، یکی از گردشگرترین مردمان جهان رو تشکیل می ده ... 

ادامه دارد

در این رابطه بخونید: 

۱۳۹۲/۵/۶

اینجایی که هستیم...


استرس های روزانه مانع نگاه مثبت ما به قضایا می شود. ولی مسلما مثبت اندیشی یا «نگاه مثبت» یکی از الزامات خوشبختی ست. چرا که واقف شدن به این که به هر حال استرس هیچ گشایشی حاصل نمی کند، کافی ست تا در در رفع آن تلاش کنیم. این گزینه با «تصویر ذهنی» که من زیاد به آن اعتقاد ندارم، متفاوت است. در «تصویر ذهنی»، این تصورات مثبت هستند که مبنا قرار می گیرند. گاها واقعی نیست. اینکه شما اگر در ذهن خود تصور کنید که مثلا روزی پولدار خواهید شد، امیدهای بی اساس را هم می تواند در ذهن شما بکارد. که گاها به قول پارکر نویسنده ی امریکایی این امیدهای بیهوده بدتر از ناامیدیست. ولی «نگاه مثبت» متفاوت است. اینکه شما به داشته های خود هم فکر کنید. امکاناتی را که در اختیارتان هست ببینید. این برای آنهایی است که مدام به آنچه که ندارند می اندیشند و غصه می خورند. در نتیجه غافل از آنچه که دارند نیز می شوند. به اعتقاد من ما باید تمرین کنیم که هر روز به توانایی های خود، به امکانات خود، به آنچه که داریم اتکا کنیم. نه برای اینکه «سهم» بیشتری طلب کنیم، نه، .... فقط برای اینکه از زندگی لذت بیشتری ببریم  و یا حداقل از نگرانی ها و استرس هایمان بکاهیم.  

اجازه بدید داستانی را از قول روانشاد برادرم مهرداد نقل کنم که با موضوع این پست ما ارتباط دارد. احتمالا شما ورشون دیگری از این داستان را شنیده اید ولی شنیدن دوباره ی آن خالی از لطف نیست



روزی از روزهای گرم تابستان بود. همه جمع بودیم. عروسی ی خواهر زاده ام در سوئد بود. به همین مناسبت یکی از دوستان خواهرم، ماها را به کلبه اش در جنگل مهمان کرده بودم. خانواده ی عظیمی بودیم. کباب و نوشیدنی بر پا بود و رقص و موسیقی که همیشه در خانواده ی ما حرف اول را می زد. زدیم و رقصیدیم. شاد مثل پروانه ... و بعداز ظهرش  تصمیم گرفتیم بطور دسته جمعی در جنگل زیبای اطراف به گردش بپردازیم. هم روز زیبایی بود و هم طبیعت زیبایی. بی نظیر و خواستنی. آن روزها هنوز گلها در بهار نپژمرده بودند. هنوز حوادث تلخ برادر و خواهرم را از ما نگرفته بود. همه جمع بودیم. و مادر که خندان و را

ضی بود. دریاچه ی کوچک آنجا که ما را به یاد زادگاه می انداخت، یک رؤیای تمام عیار بود. خودمان را عین کودکی، در آب رودخانه رها کردیم. دلچسب و شیرین بود. بعد کنار رودخانه نشستیم و برادرم مهرداد شعر خواند. از مولوی، از سعدی ... و ما هم زمزمه کردیم.  سپس در حالی که همه دورش را گرفته بودیم داستانی را با بیان زیبایش تعریف کرد، که در اینجا نقل به مضمون می کنم

«مرد تاجر و پولداری که برای گذران تعطیلات و خوشگذرانی به جزیره ای زیبا رفته بود، در حالیکه هر روز روبروی رستوران هتل کنار ساحل دراز می کشید و آفتاب می گرفت و لذت را در وجودش مرور می کرد، متوجه مرد جوانی شد که هر روز صبح با قایق کوچک و کهنه ی خود به ماهیگیری می رفت. آن مرد بعد از ساعت ها به ساحل بر گشته، ماهی هایش را به همان رستوران هتل می فروخت، در آنجا آبجو می خرید و می نوشید و شب ها با گیتارش در همان رستوران می نواخت و از دختران دلبری می کرد. بدین ترتیب تمام پولهایش را خرج می کرد و به خانه می رفت. و روز بعد روز از نو و روزی از نو.  تاجر  از پشتکار این صیاد فقیر خوشش آمد ولی از کارش در تعجب شد. یک روز که تاجر در بار رستوران مشغول نوشیدن بود، مرد فقیر  را به سوی خود خواند. آبجویی به او تعارف کرد و پرسید: من هر روز تو را می بینم که دریا می روی و چگونه زحمت می کشی ... مرد سرش را تکان داد. تاجر پرسید: آیا تا به حال به این فکر کرده ای که مثلا روزی ترقی کنی؟
 صیاد جوان با خوشرویی تمام  جواب داد: خب البته ... تاجر گفت راستش من هم روزی مثل تو فقیر و بی چیز بودم. کارم را گسترش دادم. شب و روز زحمت کشیدم...   
صیاد حرف تاجر را قطع کرد: منظورت را نمی فهمم

مرد تاجر گفت: منظورم این است که به این فکر باش که پولت را جمع کنی و یک قایق بزرگتر بخری. آنوقت ماهی های بیشتری خواهی گرفت. بعد درآمدت بیشتر خواهد شد. بعد می توانی کم کم برای خودت کارگر بگیری. و بعد از اینکه وضعت بهتر شد، کارت را گسترش می دهی. آنوقت آنقدر در آمد کسب می کنی که می توانی خودت ماهی هایت به جای های دیگر صادر کنی

صیاد در حالی با سر حرفهای تاجر را تایید می کرد پرسید: خب بعدش؟ 
تاجر ادامه داد: خب، بعدش می توانی کارهایت را رونق بیشتری دهی. شعبه هایی در دیگر شهر ها می زنی... 
صیاد همجنان سراپا گوش بود: خب بعدش؟ 
بعدش دیگر معروف می شوی. حالا برای خودت دم و دستگاه و تشکیلاتی بهم می زنی و پولدار می شوی ... 
ـ  خب بعدش؟ 
تاجر مکثی کرد. کمی از این سوال رنجیده شد. با خود اندیشید که شاید صیاد فقیر حرف او را نمی فهمد. گفت: یعنی چی بعدش ... خب بعدش مثل من یک تاجر بزرگ خواهی شد و ... 
ـ و منظورت این است که آنوقت می توانم مثل تو به تعطیلات و خوش گذرانی به این جزیره بیایم؟ 
تاجر نگاهی به او کرد و گفت: خب البته ... 
صیاد جوان  لبخند معناداری زد و گیتارش را برداشت. و با احترام گفت: خب آنچه را که تو بعد از سالها با این همه تلاش و استرس به آن رسیده ای، من هم اکنون دارم. هر روز همین کاری را که توبعد از سالها می توانی انجام دهی من هر روزه انجام می دهم. تازه با خیالی فارغ تر و  آسوده تر... چرا باید این همه دردسر به خود بدهم؟  

....

و حالا حکایت ما ... بسیاری آرزوی موقعیتی  که ما در آن هستیم را دارند. همین جا، درست اینجایی که هستیم. ولی ما خود غافل از آن هستیم. و این غفلت ما را از لذت های زندگی باز می دارد.
Foto by: Sevda Barazesh
 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...