۱۳۹۰/۱۰/۹

ما ایرانی ها و پیش قضاوت هایمان (2)


 چرا ما ایرانی ها پیشداوری می کنیم؟

 در دنیای امروز ارتباط انسانها بر اساس پرنسیپ ها و روابط تعریف شده ای استوار است. بعضی از این پرنسیپ ها شخصی است و بعضی از آنها جمعی. پریسیب های شخصی را شما خود تعریف می کنید. مثلا وقتی شما با کسی دوست می شوید باورها و انگاشت های  شخصی خود را مداخلت می دهید. به عبارتی تعلقات فکری شماست که حرف اول را می زند. ولی وقتی وارد تشکلی می شوید، یا مثلا به دعوت یک تشکل به جمع آنها دعوت می شوید علاوه بر تمایلات شخصی، ناگزیر از «رعایت» پرنیسب های جمعی و «ملاحضات» جمع هستید.  
متاسفانه ما ایرانیها در رعایت پرنسیپ های جمعی زیاد زرنگ نیستیم. از این رو عمر این تشکل ها وجمع ها پایدار نمی ماند. بدین ترتیب ما از ساز و کارهای مدرن و پیشرفته برای برقراری ارتباط دوری جسته یا از آن غافل می مانیم. بعد از 10 سال زندگی در مهاجرت، هنوز بنده نمی دانم برای ملاقات با دیگر ایرانی ها باید به کجا سر بزنم. به عبارتی ایرانی ها هنوز نتوانسته اند در جامعه ی میزبان خود را پیدا کنند. هنوز باور نکرده اند که «مهاجر» هستند و زندگی در مهاجرت قوانین و نُرم های خاص خودش را دارد. از این رو در پراکندگی بسر می برند. (جز در چند مورد تشکل های سیاسی یا روشنفکرانه.) در نروژ یک کلاس خصوصی زبان فارسی برای بچه های ایرانی تبار پیدا نمی شود. خانواده های ایرانی خود را کمتر در «کانون» ها و یا «مجامع» فرهنگی، اجتماعی یا سیاسی متشکل می کنند. از همدیگر می ترسند. روزنامه و نشریات فارسی زبان نتوانستند پا بگیرند چرا که خواننده ندارند. کمتر کسانی حاضر می شوند وقت شخصی ی خود را صرف کارهای اجتماعی برای دیگر هموطنان کنند. و بدین ترتیب ما ایرانی ها تقریبا از یکدیگر بی خبریم. و هر کدام از ما در «من» های خود متشکل شده ایم نه «ما»! 

از این روست که این «من» ها وقتی در کنار هم قرار می گیرند، قادر به ایجاد رابطه ی سالم با دیگر «من» ها نمی باشند. به جای اتحاد و اتفاق، تضاد پیش می آید. به عبارتی ما قادر به برقراری یک دیالوگ سالم بین خود نشده ایم. طبیعتا اطلاع ما از دیگران نه بر اساس دانسته های ما بلکه بر اساس پیش قضاوت های ما شکل گرفته و می گیرد.  



اما آیا هر اظهار نظر و پرسشی در این زمینه را می توان و می باید «پیش قضاوت» محسوب کرد؟

سوالی است که جواب به آن ظرافت خاصی را می طلبد. چرا که هر کس از ظن خود شد یار من.  به حدی که گله از «پیش قضاوت» های دیگران باعث شده تا سپر بلای اندیشه ها و برخوردهایی غلطی شود که دوست دارند مطرح شوند ولی نه نقد. بعضی از این شکایت ها به فیس بوک هم راه پیدا کرده است. البته با مزین شدن به ادبیات و کلام زیبا که خواننده را مجذوب می کند. به یک نمونه توجه فرمایید:
«وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم، و به قضاوت در باره دیگران بنشینیم. ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم، و تا وقتی که حتی یک خطا در خود می بینیم، حق نداریم که در کار مردم دیگر به قضاوت نشینیم.» ـ امضاء محفوظ!

بر اساس این حکم، بنده اجازه ندارم که در مورد «نظر» دیگران اظهار نظر کنم. چرا که باید ابتدا ببینم خود عاری از عیب هستم یا نه، و اگر آری باید چشم بر خطای دیگران ببندم. و چگونه این امر امکان پذیر است؟ با زبانی ساده تر یعنی اینکه ما راه «نقد» کردن را بر خود بسته، و آنرا مصادف با «قضاوت» کردن می دانیم. با خود فکر می کنم که اگر چنین باشد پس «دیالوگ» چه معنایی می تواند برای ما داشته باشد؟ ما چطور می توانیم خود و افکار خود را از طریق دیالوگ باز شناخته، اصلاح کنیم، و راه را برای یک ارتباط سالم تر فراهم آوریم؟
اخیرا که من ارتباطم را با جامعه ی ایرانی زیادتر کرده ام، دچار سردرگمی عجیبی شده ام. در تلاشم که رابطه هایم را بدور از ظواهر، و بر پایه ی یک سری آموخته ها بنا نهم، ولی این کار آسان به نظر نمی آید. بارهاچوب تکفیر خورده ام.
همین چندی پیش به عنوان یک دوست، نظر یکی از دوستان را نقد کردم. این نقد نه از سر دشمنی، یا کینه توزی بلکه از سر دوستی و علاقه بود. اما با تکفیر اینکه «تو هم مثل بقیه ی ایرانی ها بدون آنکه مرا بشناسی داری در مورد من قضاوت می کنی» مواجه شدم.
تو گویی آنچه که در  ارتباط  بین ایرانی ها وجود ندارد «نقد» و «انتقاد» است. ما ایرانی ها همانقدر که از تعریف و تمجید دیگران از خود، خوشحال می شویم و از آن استقبال می کنیم، و هر کسی که از ما تعریف کند را دوست خود می پنداریم، همانقدر هم از نقد فرار می کنیم. حاضر نیستیم کسی اندیشه، بینش و فکر ما را مطرح یا نقد کند. و اگر چنین شود خیلی زود محبوبیت و دوستی خود را از دست خواهد داد. به عبارتی ما یا دوست کسی هستیم و یا دشمن. اگر بخواهیم دوستی را نقد کنیم متهم به این می شویم که در مورد او قضاوت کرده ایم. بدین ترتیب بعضی از ما هنوز  «نظردادن» را با «پیش قضاوت» اشتباه می گیریم. و گاها برای اینکه از نقد و انتقاد در امان بمانیم، مسئله «قضاوت سازی» دیگران را مورد سوء تعبیر قرار داده و سعی می کنیم خود را از این حیطه ای که «شخصی» می پنداریم دور کنیم. و بدین ترتیب از آن سوی پشت بام سقوط می کنیم.   
نتیجه ی کار چنین می شود که ما ایرانی ها به جای بهره مندی از پریسیب های نقد و انتقاد که از ساز و کارهای دمکراسی است، سانسور کردن دیگران را انتخاب می کنیم.

اما واقعا اظهار نظر یعنی قضاوت کردن؟

البته که نه. باید دقت کرد تا زمانی که ما دارای ایده و اندیشه ای هستیم که آنرا منتشر نکرده ایم، حیطه ی خصوصی یا شخصی ی ما محسوب می شود. کسی اجازه ندارد تا «خطای شما را جستجو کند». اما وقتی آنرا اظهار یا منتشر می کنیم، افکار خود را از حوزه ی خصوصی خارج کرده در معرض عام قرار می دهیم. هر خواننده ای حق دارد با فکر یا احساس ما همرایی کرده (لایک) یا آنرا نقد کند. و ما باید چنین اجازه ای را به دیگران بدهیم. باید بدانیم که اندیشه های انسانی در میدان برخورد و نقد است که به پویایی می رسد، و ما باید آمادگی وارد شدن در این میدان را داشته باشیم.



۱۳۹۰/۱۰/۷

ما ایرانی ها و پیش قضاوت هایمان! (1)



اکثر ما ایرانی ها از یک چیز دیگر ایرانی ها خیلی می نالیم: «پیشداوری ها یا پیش قضاوت هایشان». اجازه دهید بدون رودربایستی عرض کنم: جامعه ایرانی ی خارج از کشور معمولا به دو دسته تقسیم می شوند: آنهایی که پیش قضاوت می کنند؛ و  آنهایی که پیش قضاوت می شوند. البته بنده یا ما ـ یعنی شما خوانندگان محترم ـ  خوشبختانه جزو هیچکدام از این دسته های محترم نیستیم!!! به خاطر همین از هر کدام از این دسته ها که بپرسی چرا با ایرانی ها رفت و آمد نداری یا کمتر داری، به این جوابها می رسیم:
ـ  ای بابا، کی حوصله ی گرفتاری داره.
ـ  هر چی از جمع ایرانی ها دورتر باشیم، راحت تریم.
ـ  به ایرانی ها نمی شه اعتماد کرد. 
و یک دوجین از این نوع جواب ها.

 این جواب و طرز فکر ها نزد خانواده های ایرانی ی کنسرواتیو و مخصوصا خانم های مجرد یا «مجردنما» بیشتر معمول است. پای صحبت هر کدام که بنشینی می گویند:
ـ  ایرانی ها فقط بلدند پشت سر دیگران حرف بزنند.
ـ ایرانی ها «حسود» هستند. منتظرند ببینند که که چکار می کنی، اونوقت زیر آب تو رو بزنند.
یا: 
ـ شما تازه اومدی هنوز آتیشت تنده، یه ذره که بمونی ایرانی ها رو بهتر می شناسی.
 و بعضا جواب های تندتر هم می شنویم: 
ـ ایرانی ها خطرناکند. هر چی از اینا دورتر باشی بیشتر در امانی.
واقعا عجیبه! انگار ما هر دو از کره مریخ آمده ایم که اینگونه در مورد «ایرانی» ها حرف میزنیم.

دوگانگی ایرانی ها
به خاطر همین بخواهی نخواهی ما ایرانی ها  معمولا در مجالس و جمع غیر ایرانی ها آدم راحت تری هستیم. چرا چون مطمئن هستیم که کسی از جمع غیر ایرانی از ما این «سوال آزار دهنده» را نخواهد پرسید که «ببخشید شما از کجای ایران هستید؟» تا مجبور به داستانسرایی شویم. ما در این جمع ها خوش مشربیم؛ اهل دیالوگیم؛ لباسهای شیک و سکسی تری به تن می کنیم؛ معمولا یک گردنبند طلای منقش به تمثال «ایران باستان» هم به گردن داریم که روی سینه ی پشمالوی ما برق می زند؛ حلال بودن غذا برایمان اصلا مطرح نیست؛ راجع به انواع شراب صاحب نظریم و گیلاس شراب ما یک آن خالی نمی ماند... و از این گذشته به محث در گرفتن بحث مهاجرت و «کله سیاهی» ما یک پای بحث هستیم، از آن «ایرانی های دو آتشه» به حساب می آییم که با هزار فاکت و مدرک ثابت می کنیم ما ایرانی ها دارای هزاران سال پیشینه ی تاریخ و فرهنگ و تمدن یم؛ کوروش کبیر اولین کسی بوده است که در تاریخ بشریت حقوق بشر را برای جهانیان آورده، و علت آوارگی ی ما نه از ما بلکه از حکومت آخوندی ریشه می گیرد....

بدین ترتیب در جمع غیر ایرانی ها نه تنها ایرانی هستیم، بلکه ایرانی بودن افتخاری است که حاضر نیستیم یک قدم از آن عقب بنشینیم.
اما این رفتار ما یعنی چه؟ 
اجازه دهید به موضوع خود برگردیم.  پیشداوری یا پیش قضاوت!
بله با این اوصاف ما از ایرانی ها فاصله می گیریم چرا که می خواهیم  از این پیش قصاوت ها، پیش داوری ها و یا پشت سر گویی ها به دور باشیم. اما دقت کرده ایم که خودمان هم به گونه ای به این قضاوت ها وابسته شده و به اصطلاح «آویزان» آن هستیم. آنقدر که برایمان مهم شده است تا ببینیم دیگران چگونه راجع به ما فکر یا قضاوت می کنند؟
مثلا بنده وقتی به جمع، جشن و یا مهمانی ایرانی ها دعوت می شوم باید دقت کنم که: 
ـ سنگین باشم.
ـ مواظب حرف زدنم باشم. 
ـ مواظب باشم که با چه کسی می رقصم. و غیره. 
به عبارتی هیچوقت نباید و نمی توانی خودت باشی. بلکه باید ببینی از نظر دیگران چه چیزی مقبول است تا آن باشی. از همه مهمتر باید خیلی هشیار باشیم که مبادا عکس های ما از اینگونه جمع ها به فیس بوک راه پیدا کند. مخصوصا موقعی که با فلان خانم یا آقا می رقصیم....

اما اخیرا دقت کرده ام که هر دو دسته ی فوق یعنی «قضاوت کنندگان» و «قضاوت شوندگان» در واقع یکی هستند. یعنی آنهایی که قضاوت می کنند، خود مورد قضاوت دیگران واقع می شوند، و آنهایی هم که قضاوت می شوند، هم در مورد دیگران قضاوت می کنند. به عبارتی هر دو قربانی «قضاوت» یا «پیشداوری» دیگران می شوند. و در واقع تفکیک کردن این دو دسته از هم کاری است غیر ممکن. چطور؟
( قسمت دوم و آخر این مطلب ) 










...چقدر ساده عاشق می شوند؟

۱۳۹۰/۱۰/۵

سلام از پنجره ی زیر شیروانی


... اینجا یکی از محله های نزدیک دوسلدولف آلمان است. دارم از پنجره ی زیر شیروانی ی منزل به منظره ی روبرویم نگاه می کنم. انگار شهر هنوز خوابیده است. نم نم باران می زند و همه جا قشنگ و تمیز و روحبخش به چشم می آید. خانه هایی با نمای آجری ی قهوه ای تیره رنگ، که مثل قوطی های کبریت منظم کنار هم چیده شده اند. باغچه های خانه ها هنوز سبزی و طراوت خود را دارد و شنیدن صدای پرنده ها آن هم در قلب زمستان،این حس را می دهد که انگار آنها هم حرفی برای گفتن دارند.   

باید بگویم که هفته بسیار پر کاری داشتم. شاید یکی از پر تلاش ترین دوران زندگی ام در مهاجرت! منتها با یک ويژگی ی تازه: آزاد و رها بودن از قید و بندهای روزانه ی زندگی! و اینها همه اش برای این است که در صددم عقب افتادگی روحی این یک سال گذشته را جبران کرده و به جهان اطرافم سلامی تازه داشته باشم.  تمرین های مداوم موسیقی، برقراری ارتباطات تازه با دوستان هنرمند جدید مستلزم وقت و انرژی ست. اما ارزش آنرا دارد.  شرکت و اجرای برنامه های جشن های شب های یلدا  در شهرهای درامن و اسلو و بعد هم آغاز تعطیلات کریسمس که با مسافرت من به دانمارک آغاز شد. آنجا هم دیدار فامیل و دوستانی که برنامه های جشن شب کریسمس را تدارک دیده بودند، خستگی ی مسافرت را از تنم زدود. جشن و پایکوبی تا پاسی از شب باعث شد تجدید خاطره ای باشد. و من احساس کنم که زندگی دارد از هر گوشه ای به رویم لبخند زند. 

در آلمان «پسر عمو» و همسر مهربانش میزبان ما هستند. همانهایی که بعد از پشت سر گذاشتن حادثه های تلخ زندگی ما طی یکسال گذشته، در صددند تا فصل جدیدی را در ارتباط خانواده گی ایجاد کنند. دیشب بعد از رسیدن، مهمان صفای آنها شدیم. شادی ی ما را پایانی نداشت. صدای خنده های ما قلب آسمان را می شکافت. صحبت از زادگاه، دوران کودکی و استفاده از «کد»هایی که فقط برای ما آشناست، چنان لذتبخش بود که باید بگویم ظرف یکسال اخیر اینقدر نخندیده بودم. حالا من با کمک پسر عموی هنرمندم داریم برنامه های جشن و دور همایی ها را می ریزیم. گر چه کم خوابی های یک هفته اخیر هنوز خستگی را از تنم بیرون نکرده است، ولی دارم ذوق می  کنم. می خواهم از تک تک لحظه ها نهایت لذت و استفاده را ببرم. خیلی خوب یاد گرفته ام که این لحظه ها هرگز تکرار نخواهد شد. 

۱۳۹۰/۱۰/۲

چشم ها را باید شست




دیشب شب فراموش نشدنی ای را در کنار دیگر هموطنان گذراندم.  شبی شاد و بی دغدغه. به مناسبت برپا داشت شب یلدا.
جمعی از ایرانیان مقیم اسلو مدتهاست که در تلاشند تا مرکزی فرهنگی را برای تجمع ایرانیان تشکیل دهند. «مراسم شب یلدا» در واقع قرار بود رسمیتی به این تشکل بدهد. آنها در صددند از این پراکندگی بپرهیزند، و محلی مناسب را برای تجمع هر از گاه ایرانیان فراهم آورند. از من هم دعوت به عمل آوردند تا مسئولیت بخشی از برنامه را به عهده بگیرم.
 گر چه از لحاظ امکانات در مضیقه بودیم، و اگر امکانات بهتری داشتیم، برنامه ی بهتری ارائه می شد، با همه استقبال شرکت کنندگان از برنامه بسیار گرم بود و باعث دلگرمی ما شد. 

راستش قبول چنین مسئولیتی آسان نبود. باید قبول کنیم که برای ما ایرانی ها برنامه سازی کردن کار آسانی نیست. از این رو از همان اول بنا را بر این گذاشتیم که از خود شرکت کنندگان کمک بگیریم. در صفحه ی فیس بوک از همه ی کسانی که دستی در هنر داشتند، دعوت کردم که با من تماس بگیرند. چنین شد. و دوستان هنرمند دیگری نیز حاضر به همکاری شدند. بدین ترتیب با یک برنامه ریزی توانستیم با حداقل امکانات بهترین استفاده ها را ببریم.  

برنامه با حافظ خوانی و موسیقی اصیل ایرانی آغاز شد. سپس با کمک هنرمندانی که شاید برای اولین بار در یک جمع 150 نفری ساز می زدند، به اجرای «همه خوانی» پرداختیم. بنظر من یکی از شیوه هایی که در چنین موردی جواب می دهد، استفاده از مهمانان برای شرکت در برنامه ای زنده است. من متن بعضی از ترانه هایی را که از قبل آماده کرده بودم را روی «پرده های الکترونیک» سالن به نمایش گذاشتم و بدین وسیله با همه خوانی تماشاگران برنامه ی قشنگی بوجود آمد.

در بخشی از برنامه «قصه خوانی» داشتیم. سپس عده ای از دوستان هنرمند موسیقی اصیل ایرانی اجرا کردند. رقص کلاسیک نیز بخشی از برنامه را پر کرد. و تنوع در برنامه ها باعث شد که برنامه روال خسته کننده نداشته باشد. موسیقی و رقص آذری، رقص کردی و اجرای بعضی از ترانه ها توسط خود مهمانان در صحنه شور و نشاط خاصی به برنامه بخشیدو در آخر «دیسکو» داشتیم.  

به این ترتیب امیدوار شدم که می شود در بخش فرهنگی با ایرانیان کار کرد. فقط تنها کار این است که «چشم ها را شست و جور دیگر باید دید.»


اما چطور؟ اصلا چه را؟ عرض می کنم. منظورم نگاه ما ایرانی ها به خود ماست. به ما که بعد از سی و اندی سال هنوز خودمان را در غربت پیدا نکرده ایم. هنوز به خودمان رسمیت نداده ایم. هنوز نمی توانیم از یک «ما» صحبت به میان آوریم. هنوز از هم فرار می کنیم. و همدیگر را محرم نمی دانیم. اینجاست که باید چشم ها را بشوریم. واقعا باید به گونه ای دیگر به خودمان و دیگران نگاه کنیم.
من مدتی است که توانسته ام این کار را انجام دهم. مدتی است که فهمیده ام با کدام کلید می توان به این در بسته نزدیک شد. و به جای اینکه از یکدیگر مشکوک بود، از هم لذت برد و همدیگر را دوست داشت. به خاطر همین می توانم بگویم که چنین شب هایی به جای رنجش باعث نزدیکی ما به یکدیگر می شود.
جا دارد تا در اینجا از همه ی آنانی که بدون کمترین چشمداشت در برگرازی این برنامه تلاش کردند، تشکر کنم. مخصوصا بعضی از دوستان هنرمند تازه کار که حاضر شدند با همکاری صمیمانه و مثبت  شان مرا در اجرای  این برنامه کمک کنند. 






۱۳۹۰/۹/۲۶

«جرم» من و «هنر» دخترم


دیشب به تماشای «نمایش رقص هیپ ـ هوپ Hip Hop» در یکی از سالن های شهر Drammen رفتم. دختر 19 ساله ی من جزو یکی از  رقصنده هایی بود که برنامه اجرا می کردند. و شادمانی من مثل خیل زیادی از پدر و مادر هایی که برای تماشای هنر بچه هایشان در سالن حضور داشتند و دست میزدند، قابل توصیف نبود.  
  در جوامع آزاد بچه ها و جوانان وقتشان را به گونه ی دیگری می گذرانند. اول از همه اینکه خود تصمیم می گیرند چطور از انرژی درونشان استفاده کرده و در چه جهتی آنرا آزاد کنند. اینگونه نیست که یک جوان همان برنامه ی تلویزیونی را تماشا کند که پدر بزرگ می کند، همان فعالیت هایی را انجام دهد که مادر یا پدرش انجام می دهد. جوامع آزاد چنان از تنوع برخوردار است که هر کس به نسبت گروه سنی و فکری خود به کار و فعالیت های مورد علاقه ی خود می پردازد.
اجازه دهید اول به تماشای تصویرهایی از این نمایش بپردازیم و ببینیم که چطور در میان نور و صدا و تنوع از بچه های 5 و 6 ساله تا جوانهای 25 ساله در این نمایش به هنرنمایی می پرداختند، و بعد برگردیم سر اصل موضوع:











راستش نه اینکه غرور خود را از اینکه دخترم را چنین شاد و پر انرژی در صحنه می دیدم پنهان کنم، و خوشحال نباشم از اینکه «او» در جامعه ای زندگی می کند که می تواند «خود» باشد و آنچه را که دوست دارد انجام دهد، بلکه بیشتر به این قبطه می خوردم که چرا در روزگار شکوفایی ما، ما را از چنین امکاناتی محروم ساخته بودند؟ سالها پیش «من» و «ماها» هم مثل بسیاری از جوانها دلمان می خواست از موهبت آزادی برخوردار باشیم. خودمان باشیم. و استعدادهایمان را شکوفا کرده و انرژی جوانی را آزاد سازیم... ولی شاید باور نکنید. من آن زمان یک آرزوی ساده داشتم. و همیشه هم آنرا فریاد می زدم. آرزوی ساده ی من این بود که دلم می خواست در حالیکه امواج دریای خزر در میان پاهای برهنه ی من می پیچید، ساز می زدم. دلم می خواست در جایی که برای مردم موزیک می زدم، سقفش آسمان باشد.... آخر این چه آرزویی بود که ما باید دغدغه ی آنرا می داشتیم؟ دلم می خواست آزادانه سازم ـ این رفیق تنهایی ام  ـ را روی دوشم می گذاشتم و به هر جا که می خواستم  می رفتم. پدر و مادر من هرگز امکان اینرا نیافتند تا به من «افتخار» کنند، هنگام هنرنمایی من آنها همواره با این دلهره زندگی می کردند که مبادا دستگیر شوم.   
اجازه دهید فرازهایی از یکی از داستانهای کتاب «وسوسه ی موهوم خوشبختی» که در نروژ به چاپ رسیده است را برایتان باز نوشت کنم: 

«... پدر همیشه موقع عروسی رفتن نگران ما بود. و تا برگشتنمان خواب به چشمش نمی آمد. میترسید. گفت:«احتیاط کنین!»
ولی ما حواس مان جمع بود. بزرگترین چالش ما حمل وسایل موزیک تا محل جشن بود. که البته ما یک راه حل مناسبی پپدا کرده بودیم. مادر! او کمک مان می کرد. در جلو اتومبیل می نشست و آکاردئونم را زیر چادرش پنهان می کرد. بعد طوری می نشست که انگار بچه ی نوزادی را در بغل دارد و  یک شیشه ی شیر هم دم دستش می گذاشت. اینها برای این بود که توجه و شک بسیجی هایی را که در هر گوشه و کنار خیابان مشغول گشت زنی بوده و اتومبیل ها را بازدید می کردند نسبت به ما بر نیاانگیزد. بعضی وقت ما با مادر شوخی می کردیم که «حاج خانم نوزاد نو رسیده مبارک!»
ما معمولا برنامه هایی را قبول می کردیم که اجرایش شب هنگام باشد. و در آن موقع همیشه یکی از بچه ها را مامور کنتور می گماشتیم. حالت رمز داشتیم. در صورت قرمز شدن وضعیت، «مامور ما» کنتور را می زد و برق که قطع می شد ما فرصت جابجا شدن یا فرار از مهلکه پیدا می کردیم. فقط یک دفعه غفلت کنتور چی همه چیز را خرا ب کرد. او پست نگهبانی اش(!)  را ترک کرده و مشغول تماشای «رقص قاسم آبادی» یکی از دخترها شد، که ناگهان صدایی شنیدیم که داد می زد:«اومدن ... اومدن!» فریاد میزد. ولوله شد. دخترها اینور و آنور شدند که روسری هایشان را پیدا کرده، سرشان کنند. ما هم قبل از آنکه «آکاردئون» و «ناقاره» را زیر چادر یکی از خانمها قائم کنیم، غافلگیر شدیم. «آواز خوان» ما دست خالی بود و  با زرنگی در رفت. بعد از آن ماجرا هم قهر کرد و دیگر حاضر نشد با ما به مجالس جشن بیاید. اما ما را که دستمان بند بود  گرفتند و با پس و گردنی به «کمیته» بردند. ... »
[ کتاب «وسوسه ی موهوم خوشبختی»، نویسنده: مختار برازش، چاپ اسلو، 2010)

راجع به کتاب من بیشتر در اینجا بخوانید:
خاک بر سر آرزوها




۱۳۹۰/۹/۲۵

به یاد پدر و مصطفی پایان


دیروز به مناسبت سالگرد مرگ پدر، مطلبی را که سال گذشته در «جای خالی ما» به یاد او نوشته بودم، در فیس بوک انتشار دادم. «پدر که بود»...
 اتفاقا در بخشی از نوشته ام اشاره ای داشتم به «مصطفی پایان» که صفحه ی گرامافونش را ما داشتیم.  اینکه: «[...]  پدر که هر وقت صفحه ی «مصطفی پایان» را می گذاشت بعد از اندکی متوجه می شد که دو سه نفر از همسایه های بغلی توی کوچه ایستاده و گوش به آهنگ صفحه سپرده است. آنوقت پدر می آمد و صدای گرامافون را زیادتر می کرد. آنقدبر که گوش کرده بود روی صفحه خط افتاده بود. بعضی وقت روی «آمان ـ آمان» غزلش گیر می کرد، و با تکرار مکرر آن موجب استهزای ما می شد. ... »  
امروز یکی از دوستان در صفحه ی فیس بوکش کلیپ کوتاهی از «مصطفی پایان» گذاشته بود. خیلی خوشحال شدم. این کلیپ کوتاه از فیلم فارسی 0008 برداشته شده است. آنرا به یاد پدرم در اینجا باز انتشار می دهم:

۱۳۹۰/۹/۲۳

نقش و کاربرد مذهب در مدارس نروژ



فرانسه و امریکا، تنها کشورهایی در دنیا هستند که مدارس لائیک ـ غیر دینی ـ داشته و آموزه ها و مراسم دینی جایگاهی در دروس و برنامه های آموزشی آنها ندارد. در نروژ دین یک امر خصوصی محسوب شده، و تبلیغ آن در حوزه ی عمومی بر خلاف قانون می باشد. اما هر از گاهی تفکیک این حوزه ها مخصوصا موقعی که آئین های دینی به بخشی از عادات و عنعنه ها یا به عبارتی به «سنت» tradisjon مردم میزبان تبدیل می شود، دشوار می گردد. مدارس نروژ با وجود آنکه 120 سال است استقلال و جدایی خود را از کلیسا اعلام کرده و امروزه گامهای مهمی را در فرآیند تکاملی خود برای ارائه ی مدل های «مدارس چند فرهنگیflerkulturellskole »، «چند ملیتیfleretniske skole» و «چنددینی flerreligiøse skole» طی کرده ولی هنوز نمی توان به صراحت ادعا کرد که به این مقصد نائل آمده و از قید و بند آئین های مذهبی خلاص شده است! چرا که بسیاری از سنت های tradisjoner موجود از قبیل ایام مبارک høgtider، کریسمس Jul، عید پاک Påske، غسل تعمید konfirmasjon پیشینه ی خود را از دین مسیحیت گرفته جایگاه ویژه ای در فرهنگ مردم نروژ داشته و تبدیل به آداب و رسوم آنها شده است.

ماه دسامبر یکی از ماههایی است که با نزدیک شدن به کریسمس، چنین آیین هایی به گونه ای سنتی سایر برنامه های عادی مدرسه را تحت الشعاع قرار می دهد. گر چه بسیاری از این رسومات بار مذهبی نداشته و برای غیر مسیحیان هم خوشایند است، ولی به هر حال این گروه اقلیت دینی را دچار چالش هایی در رابطه با برگزاری این مراسم می کند. مخصوصا مسلمانهای معتقد را. مراسم شمع افروزی، خواندن سرود های کریسمس و تمرین آنها، راه اندازی تئاتر هایی با مضمون دین مسیحیت (مراسم سانتا لوسیا، تولد عیسی مسیح)، باز خوانی داستانهای بروجک ها ـ Nisse ، از جمله فعالیت هایی است که در این ماه پر رنگ می شود. godstjeneste یا «کارهای خداپسندانه» نیز یکی از آئین هایی ست که در آن دانش آموزان شرکت می کنند. این کارها عبارتند از اجرای سرود در خانه ی سالمندان یا بیمارستان، و شرکت در مراسم مذهبی کلیساها. البته این به این معنا نیست که انجام این مراسم برای شاگردان پیرو سایر ادیان اجباری می باشد. هر یک از این دانش آموزان می توانند به انتخاب خود ـ یا پدر و مادر ـ ساعات مورد نظر را به کارهای دیگر در مدرسه بپردازند که به آن vinterglede ـ که شامل نقاشی، کاردستی و درست کردن کارت تبریک می باشد، گویند. در هر صورت نمی توان این فعالیت ها را نیز جزو ساعات عادی آموزش به حساب آورد.
با توجه به این فرآیند، لازم دیدم نگاهی گذرا داشته باشم به تاریخچه ی مدارس نروژ و تمرکز خاصی روی «درس دینی» انجام داده، سیر تکاملی این درس، و جایگاه و وزن واقعی آنرا در بین سایر دروس و برنامه ی کلان آموزشی مورد ارزیابی قرار دهم. امیدوارم این سطور مورد توجه پدر و مادر هایی که فرزندانشان در مدارس نروژ درس می خوانند، قرار گیرد. علاوه بر آن این نوشته گامی باشد برای شناخت سیستم آموزشی یکی از پیشرفته ترین کشورهای جهان. طبیعتا من به ارزشگذاری یا داوری موضوع نمی پردازم، فقط مستندهای تاریخی را ارائه می دهم.


از مدارس کلیسایی تا مدارس پلورال یا کثرت گرا
1739مدارس کلیسایی یا kirkeskole
تا قبل از سالهای 1739 مدارس نروژ در اختیار کلیسا بوده و در آن فقط فرامین مذهبی آموزش داده میشد. از این رو دوره ی 1739 تا 1889 را دوره ی «مدارس کلیسایی یا Kirkeskole» گویند که انجیل و دین مسیحیت از رئوس دروس بوده و کلاسها دو بار در هفته برگزار می شدند. دوران ابتدایی 5 سال و سن آغاز مدرسه هفت سالگی بود. یادگیری بسیاری از آئین دینی از جمله «آموزش تعمید یا Dåpsundervisning» برای شاگردان امری اجباری محسوب می شد. در بعضی از روستاها مدارس ثابتی نبود. بلکه کشیش ها وظیفه داشتند با انتخاب محلی موقتی به تربیت دانش آموزان خود بپردازند. از این رو همه از امکان باسواد بشدن هره مند نمی گردیدند.
اوایل قرن هجدهم باد تحولات اروپا به سوی نروژ هم وزیدن گرفت. دوران رنسانس بسر آمده بود و آغاز دوران روشنگری باعث شد تا نگاهها به سوی علم بیشتر تمرکز پیدا کند و «دانش مداری» به یک پرنسیب ارزشی در جامعه تبدیل شود. مدارس کلیسایی قادر نشدند در برابر تغییرات شگردی که با درک نوین از سایر علوم طبیعی و اجتماعی از جمله «انسانگرایی مدرن» همراه بود، خود را وفق دهند. بدین ترتیب کم کم پای دیگر رشته های علوم نیز علیرغم مخالفت کلیسا به مدارس کشیده شد. به دنبال این تحولات دولت کوشید تا اهمیت بیشتری به مدارس به عنوان انستیتوها و سازو کارهای مهم برای آینده ی جامعه بدهد.

Krike og samfunnskole 1827 یا مدارس کلیسایی و اجتماعی
در سال 1827 kirkeskole به «مدارس کلیسایی و اجتماعی» ”Kirke- og samfunnskole” تغییر نام داده و قوانین متعارف تری در رابطه با مدارس و برنامه ی آموزشی وضع شد. رشته های دینی، روخوانی، سرود جزو درس های اجباری و درسهایی از قبیل «ریاضی» نیز وارد حوزه ی آمورشی گردید. در این مدارس علاوه بر خواندن، نوشتن نیز اهمیت ویژه ای یافت. افزون بر این فعالیت های عملی از قبیل کارهای دستی و هنری، کشاورزی و روش نگه داری حیوانات اهلی نیز جزو برنامه ی آموزشی گردید.

1860 ـ Landsallmueskole مدارس ملی
در سال 1860، مدارس کلیسایی و اجتماعی تبدیل به «مدارس ملی» یا landsallmueskolen شد. در این زمان بود که کتابهای درسی تولید و نشر یافته و در امر آموزش مورد استفاده قرار گرفت. بر اساس این قوانین جدید، رشته های درسی جدیدی از جمله «تاریخ»، «جغرافی و زیست شناسی»، کار دستی و هنر، ورزش و نقاشی وارد برنامه ی آموزشی گردید.

Borgerlige folkeskole1889 یا مدارس مدنی
«مدارس مدنی یا Borgerlige folkeskole tid» نامی بود که در سال 1889 به مدارس دادند. به عبارتی می توان گفت که این دوران پایان دوره ی مدارس مذهبی یا مسیحی به شمار میرود. درس مسیحیت از درس اصلی به یک درس معمولی تنزل یافته و 20 تا 30 درصد زمان دروس مدرسه را به خود اختصاص می داد.
در سال 1920 قوانین «مقررات واحد یا enhetsskoleprinsippet» به مدارس ابلاغ شد. بر اساس این مقررات همه ی شهروندان اعم از ثروتمند و فقیر در برابر قوانین مدارس چه خصوصی و چه عمومی یکسان بودند.

1939 تدوین برنامه ی آموزشی Normalplanen
در سال 1939 همه ی مدارس موظف بودند تا از «برنامه معمولی آموزش یا Normalplanen» پیروی کنند. برنامه های آموزشی «چهارچوب و مضمون دروسی را که باید دانش آموزان مورد استفاده قرار می دادند تعیین می کرد. در این پلان، دوره ی مدرسه را به : دوران ابتدایی یا Grunnskole، که 7 سال بوده، دوره ی متوسطه یا Ungdomsskole، و دبیرستان یا videregående که هر کدام سه سال بودند تقسیم می کرد.
در سال 1969 Grønnskoleloven یا قوانین مدارس ابتدایی تغییراتی را در برنامه های مدارس اعمال کرد. از جمله برای حفظ حقوق دیگر اقلیت های دینی، درس های اجباری آموزش تعمید حذف گردید. مباحثی از قبیل «بینش انسانی»، «آزادی انتخاب دین»، «اخلاق جامعه» و مفاهیمی از این دست وارد دروس مدارس گردید.

KRL درسی تازه
در برنامه ی آموزشی 1974 Mønsterplan درس «مسیحیت» kristendomskunnskap به درس «مسیحیت و بینش انسانی kristendomsfag og livssynsfag » تغییر نام داد. 13 سال بعد در برنامه آموزشی 1987 Mønsterplan موضوعاتی در رابطه با «بینش انسانی و اخلاق» جای بیشتری باز کرد. بینش انسانی یا Livssynskunnskap برای دانش آموزانی بود که عضو «کلیسای نروژ» Den norske kirke نبودند. در ضمن برای رعایت یک جامعه «کثرت گرا یا پلورالیستیک» باید تغییراتی در درس دینی داده می شد. به همین رو رفرم هایی در سال 1997 روی داد. بر اساس این رفرم نام درس «مسیحیت» Kristendomsfaget به Kristendom, religion og Livssyn (KRL) (مسیحیت، دین و بینش زندگی) تغییر نام داد.

RLE جایگزینی برای KRL
جالب است بدانید این رفرم، نتوانست خواست بخشی از اقلیت های دینی مقیم نروژ را برآورده کند. در سال 2002 شکایتی از طرف سه خانواده ی مسلمان به کنوانسیون کودکان در سازمان ملل تقدیم شد. در این شکایت عنوان شد که بچه های غیر مسیحی، هم به همان اندازه از حقوقی دارا هستند تا آموزش های پایه ای را نسبت به دین و فرهنگی که به آن تعلق دارند، ببینند. بر اساس رای این کنوانسیون، دولت نروژ موظف شد تا نسبت به تامین حقوق اقلیت های دینی در کتاب های درسی اقدام کند. به عبارتی اگر در مدرسه ای فقط یک نفر پیدا می شد که دینی غیر از مسیحیت داشت، باید ملاحظات لازم برای او به عمل می آمد.
در اینجا شاید بد نباشد آمار جمعیت نروژ و ترکیب اعتقادات آنها را بدانید تا ببینیم چطور این مملکت کوچک نسبت به حقوق دیگر اقلیت ها و دین و اعتقاداتشان احترام قائل است. طبق آمار سال 2007 از 4.681.411 نفر جمعیت نروژ 4.087.000 نفر مسیحی هستند، که نام بخش اعظم آنها در «کلیسای نروژ» ثبت شده است. به عبارتی تقریبا همه ی نروژی ها مسیحی اند. بقیه گروههای دینی مقیم نروژ هم به این ترتیب ثبت شده اند:
ـ مسلمانها 72 000
ـ بوداها 10 000
هندو ها 3 700
سیک ها 2 200
یهودی ها 900
لازم است بدانید که Uuman-Etisk Forbundet (HEF) که یک جمعیت اخلاقی ـ بشری در نروژ است 76 000 عضو دارد.
بدین ترتیب وزارت علوم نروژ دست به تغییراتی در این درس زد. و در سال 2007 درس دین مسیحیت و بینش انسانی KRL تبدیل شد به RLE که مخفف Religion, Livssyns og Etikk به معنای «دین، بینش زندگی و اخلاق» می باشد. این درس جدید با این هدف در میان درسها گنجانده شد تا این امکان را به همه ی دانش آموزان مدارس بدهد، تا با پایه های ادیان مختلف آشنایی پیدا کرده و به نوعی تمرین در زمینه «تولرانسه یا تحمل عقاید دیگران» داشته باشند. بدین ترتیب دانش آموزان نروژ نه تنها در باره مسیحیت یاد می گیرند، بلکه در باره ی اسلام، یهودیت، بودا، هندو و بسیاری از بینش های انسانی ـ بی دینی ـ نیز آموزش می بینند.


کتاب درسی RLE که دانش آموزان راجب هندوها می خوانند.

کتاب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع: جزوه های مختلف درس دانشگاهی مربوط به رشته ی RLE


۱۳۹۰/۹/۱۹

و امروز، روز قشنگ حقوق بشر ...


امروز روز جهانی حقوق بشر نام گرفته است. حقوقی که قرار است کرامت انسانی را محترم شمارد. 63 سال پیش در چنین روزی اعلامیه حقوق بشر توسط سازمان ملل تدوین شد. در منشور اول آن آمده است:
«تمام افراد بشر آزاد زاده می شوند و از لحاظ حيثيت و کرامت و حقوق با هم برابرند. همگی دارای عقل و وجدان هستند و بايد با يکديگر با روحيه ای برادرانه رفتار کنند.»

و ما هنوز با این حقوق بیگانه ایم. نه آزاد زاده می شویم و نه از لحاظ حیثیت و کرامت و حقوق با هم برابریم. هنوز به قول شاملو:

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

....

این شعر زیبای احمد شاملو را با صدای شاعر و اجرای داریوش گوش دهید:

http://parand.se/tr-bonbast.htm


۱۳۹۰/۹/۱۶

ب مثل برف...

دیشب پای تلفن بودم که نگاهم متوجه ی بیرون از پنجره شد. کاملا غیر منتظره بود. عین بچه ها داد زدم:
ـ اوه ... برف ... داره برف می یاد...
و سرم را به شیشه های سرد پنجره چسبانده، دستانم را به صورت سایه بان به دور چشمانم گرفتم تا بیرون را بهتر ببینم. دانه های درشت برف مثل پر های بالش از آسمان تلو تلو خورده به روی زمین می افتادند... زیبا و وصف ناپذیر بود. تمام چشم انداز روبروی خانه سفید شده بود. عین لباس عروس ...
با اینکه بیشتر اوقات سال در اینجا از زمین و آسمان برف می بارد، نمی دانم چرا اولین شب برفی برایم اینقدر دلپذیر است. بی شک مرا به سفرهایی می برد که وجودم را سرشار از جاودانگی می سازد. سفرهای کودکی...
بچه که بودم منظره ی برفی برایم معنای خاصی داشت: یک جنگل پر از کاج، با یک کلبه ی چوبی قشنگ که زیر برف آرمیده و از دودکش آن دود بر می خاست... و جای پایی که در میان برفها گم می شد... اینها را از کارتون های «دنیای والت دیسنی» قرض گرفته بودم، و همیشه خط رؤیاهای کودکی ام را هدایت می کردند. و سیر در این رؤیاهاخواب را از چشمانم می ربود. هر لحظه از پنجره، زیر چراغ تیر برق کوچه را می پاییدم تا در نور کمرنگ آن ریزش برف ها را رؤیت کنم. بعضا دعا هم می کردم:
ـ خدایا چی می شه امشب برف بیاد!؟
و لحظه شماری ها شروع می شد. بعضی از شب ها برف باریدن می گرفت. و من و برادرم جشن و پایکوبی که «تیتیله ـ فردا تعطیله ... ». اما نزدیک صبح که بیدار می شدم تا کوچه های برفی را نظاره کنم، خبری از برف نبود. تمام امیدهایم آب شده بودند. نمی دانم. نگاه آن زمان من به برف، گویا مثل نگاه این زمان من به معشوق بود. دعا می کردم که بیاید. و وقتی می آمد دعا می کردم که بماند. و وقتی می ماند، دعا می کردم که آب نشود... ولی می شد.
بعضا صبحها مادر خودش خبر خوش برف را به ما می داد. با این ترانه که از رادیو پخش می شد:

برف می یاد برف می یاد
دونه دونه دونه برف می یاد
ریزه ریزه ریزه برف می یاد [...]

و من تا دقایقی محو تماشای حیاط و باغچه ی پر از برف می شدم. دلم نمی خواست آرایش برفها بهم بخورد. دلم می خواست که این برفها دست نخورده می ماندند. حتی دلم نمی آمد که آدم برفی درست کنم. و وقتی «بُت» سیاه رنگم را به پا کرده وارد حیاط می شدم آرام آرام توی برفها قدم بر می داشتم. و با هر قدم جای پای خود را توی برفها نظاره می کردم. خدای من ... علامت برجستگی های پاشنه ی بُت روی برفها چنان به من احساسی می داد که کیف می کردم.
و تنها زیبایی بود که چشم را نوازش می داد.
***
امسال می خواهم به زمستان سلام بگویم. به برف زیبا... به شب های برفی ... دلم می خواهد عین بچگی ها «بت» هایم را بپوشم و جای بت ها رو توی برف دنبال کنم. زیر چراغ تیربرق بایستم و به آسمان برفی نظاره کنم. چقدر توی تاریکی می درخشند... چقدر صاف و تمیزند... بی شک مرا یاد کودکی ام می اندازند... بی شک مرا یاد عشق می اندازند.

۱۳۹۰/۹/۱۵

دمی با نوای آذری در اسلو


Les saken på norsk

گاهی برای فرار از سرمای دسامبرو شب های دراز بی معنا، یا برای خلاص شدن از خستگی کار و درس و امتحان لعنتی؛ لازم است که گریزی زد و جلایی به روح بخشید. و هیچ چیزی بهتر از موسیقی از عهده ی این کار بر نمی آید. به خاطر همین وقتی از طریق دوستان با خبر شدم که قرار است آخر هفته ی گذشته در اسلو کنسرت آذری برپا شود، معطل نکردم. با دو تن از دوستان هنرمند همراه شده و دوستان خوب دیگرم نیز که زحمت تهیه ی بلیط را هم به دوش گرفته بودند را در سالن «خانه کنسرت» Konserthus زیارت کردم.

شهردار اسلو آقای Fabian Stang کنسرت را افتتاح کرد و از برگزار کنندگان این کنسرت تشکر کرد که زمینه ی آشنایی جامعه ی نروژ را با فرهنگ دیگر کشورها از جمله آذربایجان فراهم آورده اند. شهردار ضمن عذر خواهی در بخشی از سخنان خود که باعث خنده ی حضار شد گفت: «به خانمم قول داده ام که امروز را با او بگذرانم، از این رو قادر نیستم تمام برنامه را در خدمت شما باشم.»
بنظر من قسمت آغازین یا رسمی برنامه یعنی خوش آمد گویی ها، سخنرانی شهردار، سفیر ترکیه و دو تن از نمایندگان مجلس، کمی خسته کننده می آمد. اما ادامه ی برنامه، که با اجرای هنرمندان جوان صاحب سبک از آذربایجان همراه شد بسیار تحسین برانگیز بود. چهره هایی آشنا و صدا و نوایی آشناتر.






زخمه های تار زن جوان «صاحیب پاشازاده» چنان بود که آدم را با خودش می برد. و ناله های حزین کمانچه زن جوانتر «طغرل» موقعی که با صدای دختر جوان خواننده «سابینه عربلی» همراه می شد واقعا لذت بخش بود.




در بخشی از برنامه یکی از دوستان هنرمند ما «عاشق جعفر» ساکن اسلو ساز ـ قوپوز ـ را با استادی نواخته و آهنگ های «عاشقلار» را باصدایی حزین اجرا کرد. او با ساز ـ قوپوزـ عاشقی خود چنان «ایلک محبتین ـ عشق اول» را خواند که بر دلم غم نشست.






(راجع به کنسرت فوق در وبلاگ نروژی م «Gjennom vinduet mitt» همراه با عکس هایی از این برنامه بخوانید و ببینید.)

اما روز فردایش یکشنبه به دعوت دوستان دست اندر کارکنسرت، در ضیافت کوچک و خودمانی ی هنرمندان شرکت کرده و با کیک و چایی و گپ و گفتگو بیشتر با یکدیگر آشنا شدیم. و این هم عکس های یادگاری از این بعد از ظهر پر خاطره.



:Relaterte saker:

Bandet Savalan

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...