۱۳۹۳/۸/۴

جای خالی او

هفته ی پیش هلند بودیم. در «روتردام». دوباره تمام خانواده توانستیم از راه دور و نزدیک سفر کرده و به بهانه ای دور هم جمع شویم. فقط مادر نبود که کهولت سن دیگر اجازه نمی دهد در چنین مجالسی با ما باشد و حیف. اینبار بهانه ی قشنگی داشتیم: عروسی دختر خواهرم بود. و چه عروسی با شکوهی ... همه چیز خوب پیش رفت. جشن و شادی بر پا بود، شور و سرور ... و ما از قلب مان می خندیدیم. و عروسی در سالن یکی از بلندترین هتل های روتردام گرفته شده بود. و ما از بالای هتل، شب روتردام را می دیدیم که در جشن ما چراغ هایش چشمک می زدند. و ما ... هر کدام سعی می کردیم که جای خالی «او» را سبز ببینیم... سعی می کردیم که خیال نکنیم او  نیست. وقتی همه ی خانواده به طور اختصاصی مشغول رقص لزگی شدیم، سعی کردیم او را همچنان کنارمان سرفراز و زنده حس کنیم، پر شور و رقصنده ...  همه سعی می کردیم ... همه ... تا مبادا باری از خنده ها و شادی ها کم شود ... تا مبادا این خواهر زاده ی گل ما حس کند که مادرش آن دور دورهاست ... نه ما سعی کردیم نشان دهیم که او یکی از ماهاست ... یکی از همین چراغ های چشمک زن شهری ست که دارد تماشایمان می کند و خندان است... کار سختی بود ... به غایت سخت ... جای او را گرفتن. 
*

صبح فردای عروسی طبق قرار به قبرستان شهر روتردام رفتیم. خیلی های دیگر نیز آمده بودند. دورش کنار مزار او جمع شدیم.  چهار سال پیش که این شهر را ترک کردم، او را تحویل خاک سرد غربت داده بودیم. با انبوهی از غم روتردام را ندیدیم تا ...  و حالا عروسی یکی از عزیزترین کسان همین خواهر بود. اینگونه مواقع واقعا آدم نمی داند چه کند. چه بگوید؟ اشک ها امانمان نمی داد، و با شادی و دلتنگی توامان بود. ما نه یاد گرفته ایم فاتحه بخوانیم، و نه مرثیه ای ... ارثیه ی شاد بودن و شادی خواهی، به ما اجازه نمی داد که در فردای عروسی ای که غبار دلتنگی آن را پر می کرد، خودمان را گم کنیم. مخصوصا که یاد شادخویی او از آن تصویری که در روی سنگ مزارش استفاده کرده بودند، به ما لبخند می زد. لبخندی به وسعت جای خالی اش. از این رو ترانه ای خواندیم به یاد او ... ترانه هایی به یاد او ... و یادش را بوسیدیم. 


می توانید در رابطه با این موضوع بخوانید: 
و او که پر کشید

۱۳۹۳/۷/۲۳

آن خانه

امروز وقتی از سر کار در راه خانه بودم، بین راه آژیر آتش نشانی به گوشم خورد. هر چه به طرف خانه نزدیک تر شدم، تعداد ماشین های آتش نشانی بیشتر شد و بالاخره دود غلیظی را دیدم که ظاهرا طرف خانه ی ما بود. دلم به تاپ تاپ افتاد. ولی خانه ی من نبود. اما یکی از خانه هایی بود که هرگز دلم نمی خواست در آتش بسوزد. این خانه را دوست داشتم. و هر موقع سر کار می رفتم آنرا می دیدم. و آرامش عجیبی به من دست می داد. و شاید روزگاری آرزو می کردم یک همچین خانه ای داشته باشم... باور کنید من بارها و بارها همچین خانه هایی را در دفتر نقاشی هایم کشیده بودم. نه که الان ... خیلی پیشتر ها ... خانه ای وسط و دور تا دور  با درختانی و شیب ملایمی که از تپه پدیدار بود ...ولی الان داشت می سوخت. و من هرگز آرزو نمی کنم خانه ای که می سوزد خانه ی من باشد ... فقط یک آن فکرش از سرم گذشت که باید کجا می رفتم؟ کجا می خوابیدم؟ کجا غذا می پختم؟ کجا استراحت می کردم؟ تنها چیزی که در این لحظه ی گذر آتش نشانی و دود غلیظ آتش به یادم نیافتاد، زیبایی لحظه هایی بودکه در حسرت داشتن چنین خانه ای بسر کرده بودم ... همان نقاشی ها .... ـ 


نقاشی اثر خودم از کتاب adoptivkyllingen og andungene 


نه ... به خانه پیچیدیم ... کلید انداختم. یک آن این فکر گذشت که چندین هزاران نفر در طی این مدت اخیر بی خان و مان شدند؟ چگونه بود این حس لعنتی؟  

۱۳۹۳/۷/۱۳

دیداری از روم شهر تاریخی ـ یک

ایتالیا یکی از کشورهایی است که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم. از بچه گی فیلم های «رومی» علاقه ی خاصی رو در من بر می انگیخت. از جمله فیلم گلادیاتور با بازی درخشان راسل کرو ... اشتباه نکرده باشم حداقل 5 بار این فیلم را دیده م.  اما اینکه چطور این شهر تونست مرکز و ثقل فرهنگ دنیای غرب بشه برام  همیشه از موضوعات جالب توجه بود. 

با این پست شما رو به رم می برم. اگه تصمیم دارین یه سفری به اونجا برین، بد نیست که پست من رو بخونین. این پست بهتون کمک می کنه تا هم بتونین از لحاظ مادی تخمین بزنین که چقد خرجتون می شه و هم از وقت خوب استفاده کنین.
اونهایی هم که قصد رفتن به رم رو ندارند، می تونن با دیدن عکس ها و مطالب حاشیه ای که در باره ی عکس ها می نگارم بیشتر به حال و هوای روم پی ببرند.
این شما و این هم اولین سفر ما به روم.... 

برای خواندن بقیه پایین را کلیک کنید: 

۱۳۹۳/۷/۱۲

یک اتفاق ساده و آغازی خوب

راستش دیشب وقتی از فرودگاه به خونه رسیدم ساعت 3 شب بود. صبح برای خرید کوچکی به فروشگاه محله مان رفتم. هوا سرد و بارانی بود. و من انگار از تابستان ایتالیا افتاده بودم توی پاییز سرد نروژ ... باد می وزید...  موقع ورود به فروشگاه متوجه پیرمردی شدم که کناری ایستاده بود تا زیر باران نباشد. او با دقت مسیر مرا دنبال می کرد. فکر کردم  شاید نگاهش به من به خاطر لباسی بود که به تن داشتم است. چون هنوز شلوار کوتاه و پیراهن آستین کوتاه در تنم بود. ...
 وقتی خریدم تمام شد و برگشتم که سوار اتومبیل م شوم همان پیرمرد را تقریبا کنار اتومبیلم دیدم. اشاره ای به من کرد. به طرفش رفتم. با صدایی مهربان گفت:
 ـ تو که به نظر خیلی خندان بنظر می رسی ... می تونم تقاضایی ازت بکنم؟
 نگاهی کردم. بهش نمی اومد که مرد فقیری باشه. یک پیرمرد معمولی بود.
 گفتم: بفرما!

 گفت: راستش من قدم زنان اومدم اینجا، و یه چیزهایی خریدم. و حالا بارون منو گرفته...
 یک پلاستیک وسایل هم کنارش بود. ادامه داد: پاهام درد می کنه. می خواستم ازت بخوام که منو تا خونه ام که همین نزدیکی هاست برسونی، بعد کیفش رو نشونم داد و گفت: بهت کرایه هم می دم. 
سوارش کردم. خیلی خوشحال بنظر می رسید.  گفتم: فقط راه رو نشونم بده ... و او اینکار رو کرد.  وقتی رسیدیم می خواست واقعا به من پول بده ...
 گفتم: نمی خواد پول بدی ما همه انسانیم  و باید بعضی موقع ها یادمون باشه که به همدیگه کمک کنیم.
 ولی او اصرار کرد که پولم را بدهد. سر آخرگفتم:
 ـ اگه به من پول بدی، دیگه خدمتی رو که بهت کردم رو ضایع می کنی.
 پیر مرد تشکر کرد ... چند بار ... و من هم تشکر کردم  ...  بعد تو دلم گفتم: تشکر از تو که باعث شدی امروز روزم بهتر شروع بشه ... ـ و این یک واقعیت بود نه یک تبلیغ!!ـ   

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...