۱۳۸۹/۱۰/۹

پشت دیوار کهریزک

هر کاری کردم که پست امروز را با مقدمه ای درخور شروع کنم، قادر نشدم. اجازه دهید مقدمه چینی نکنم. پست امروز را اختصاص داده ام به چکیده ای از بررسی و تحقیقات سازمان قضایی ایران در باره ی زندانیان کهریزک، که جرس آنرا منتشر کرده است. از آنجاییکه می دانم خوانندگان ایرانی حوصله ی خواندن مطالب بلند را ندارند آنرا خلاصه کرده ام. و در مواردی حتی هایلایت کرده ام که خوانندگان اقلا آنها را بخوانند. و در آخر نیز روایتی از پشت این دیوارهای مخوف. اعتراف می کنم که وحشتناک است. باورم نمی شود.

اجازه بدهید فرازی از این اظهارات را از قول آنهایی که پشت این دیوارها گرفتار آمده اند بخوانیم:

اظهارات حامد نادري به شرح صفحه ٩۶ ج يكم:

«... پس از تفهيم اتهام به بازداشتگاه كهريزك منتقل كه توسط افسر نگهبان وقت مورد ضرب و جرح قرار گرفتيم. در يك اتاق ۶٠ متري ۱٧٠ نفر را سكونت دادند. وضعيت اسف باري داشت و روز دوم در داخل حياط ما را كلاغ پر و چهار دست و پا بردند و بعد داخل اتاق را سمپاشي كردند كه اين امر باعث بدتر شدن وضعيت شد و تعدادي از زندانيان تشنج كردند در شب سوم مسعود عليزاده را آويزان كردند و توسط محمد طيفيل به شدت به وسيله قفل از سر و صورت مورد ضرب و جرح قرار گرفت يكي از بچه ها به نام محمد جوادي فر حالش خيلي بد بود و دستبندش در داخل اتوبوس به دست من بود و اصلا توان ايستادن روي پايش را نداشت.»

اظهارات مرتضي سهرابي پناه به شرح صفحه ٩٢ ج يكم:

«شب مهمان خاله ام بودم در خيابان امير آباد رفتم شيريني بخرم كه اشتباها توسط يگان ويژه دستگير شدم . هيچ نقشي در اغتشاشات نداشتم. شب اول ما را به پليس امنيت خ مطهري بردند و فرداي آن روز ساعت ۱٠ به سمت كهريزك به همراه٢۱ نفر ديگر حركت كرديم. ابتدا ما را لخت و عريان كردند و وكيل بند و كمك هايش شورت و جوراب هاي ما را در آوردند و بعد لباس هايمان را پشت و رو پوشاندند و بعد ما را با لوله كتك زدند. روز دوم روي آسفالت داغ مي غلتاندند و با پاي برهنه كلاغ پر و پا مرغي مي بردند و هر كس تعلل مي كرد افسر نگهبان با لوله مي زد.كف دست ها و پاها و زانوها زخم شده و تاول زده بود.وضعيت بهداشت بد بود هوا خيلي گرم بود و آب كم بود و غذا نصف نان و ۴/۱ سيب زميني دو وعده در روز بود. روز دوم افسر نگهبان و وكيل بند ۵ نفر را آويزان كردند و كتك زدند و روز انتقال به اوين مرحوم جوادي فر در اتوبوس پشت سر من نشسته بود يكي از چشم هايش و بخشي از شقيقه وي كبود بود تشنج داشت و مدام مي لرزيد به سرباز وظيفه مامور گفتم وضع ايشان وخيم است او را با آمبولانس بفرستيد يك حرف ركيكي زد(به...كه حالش بد است) راننده خودرو يك ليوان آب از داخل ظرف خود به جوادي فر داد و ايشان حتي نمي توانست ليوان را بگيرد وقتي كه آب را به او دادند پس زد مامور كادر داخل اتوبوس هواي بچه ها را داشت در مسير راه اوين بغل دستي جوادي فر گفت فكر كنم نفس نمي كشد. اتوبوس ايستاد بغل دستي من اهل قزوين بود .گفت من بهياري بلد هستم.تنفس مصنوعي مي توانم بدهم.دست بند جوادي فر را بريدند و او را داخل ون اسكورت خواباندند چون دست من با دست بغل دستي ام دستبند شده بود ما را پايين بردند مجددا او را تنفس مصنوعي داد كه بعد از ۴ الي ۵مرتبه به يكباره آب و خون و مايع زرد رنگي از دهان مرحوم جوادي فر خارج شد و بعد او را به زندان كهريزك برگرداندند.»

اظهارات حامد پولادي به شرح صفحه ٩٧ ج يكم:

«در اغتشاشات نقشي نداشتم ،بالاتر از ميدان ولي عصر توسط عوامل لباس شخصي دستگير شدم و پس از تحويل به پليس امنيت در خ مطهري شب آنجا بودم و روز بعد به كهريزك به همراه ٢٠ نفر منتقل شدم. هنگام پذيرش ما را لخت كردند و لباس هايم را پشت و رو پوشاندند. با شيلنگ به كف دست ما ميزدند و ما را چهار دست و پا بردند و همديگر را سوار هم مي كردند. كف پاهايمان به علت دويدن روي آسفالت داغ تاول زده بود و سر زانوهايمان زخم شده بود. يكي از وكيل بندها به نام محمد اهل اتابك خيلي ضرب و شتم مي كرد. يك شب مامورين به همراه دو نفر وكيل بند تعداد ٣ يا ۴ نفر از بچه ها را پس از زدن آويزان كردند. روزي دو وعده آن هم نصف نان لواش و نصف سيب زميني به ما مي دادند

اظهارات نيما وزيري به شرح صفحات ٢۱۱ و ٢۱٢ ج ٢:

۴ بعد از ظهر روز جمعه بود كه وارد كهريزك كردند و سربازان وظيفه تونل كردند ولي نزدند و وقتي كه وارد حياط شديم آقاي محمديان كه افسر نگهبان بود با بي احترامي كامل با ما برخورد كرد و هر چه مي خواستيم با لوله جواب مي داد و موقع بازرسي جلوي همه ما را لخت مي كرد بدون لباس زير كه مجبور بوديم. و بعد در يك اتاق ۶٠ الي ٧٠ متري كه حدود ٢٠٠ نفر بوديم حتي جاي نشستن نبود چه برسد به هواي تميز كه ما اعتراض كرديم جوابي نداشتيم و بعد يك نفر از زنداني از خودشان مراقب ما گذاشته بودند كه اسمش عادل تركه بود و با اعتراض عادل درب زندان را باز مي گذاشتند تا ما هوا بخوريم و روز دوم خميس آبادي ما را چهار دست و پا كلاغ پر برد و در آفتاب كف پاهايمان تاول زد و چون نمي توتنستم به بدن بروم با لوله به دستم زد و شب هم سه نفر را آويزان كردند و آقاي روح الاميني بر اثر چركي كه پشتش وارد شده بود بي حال و كسل بود و حتي قادر نبود بایستد و مي خوابيد. به جوادي فر هم اهميت ندادند كه داشت از درد مي مرد و حتي در كهريزك نه دكتر خبر مي كردند و نه به حال اين دو نفر مي رسيدند و محسن روح الاميني در كهريزك ايستاده مي خوابيد و پشتش جوش داشت و كل بدنش چرك كرده بود و جوادي فر تمام دنده هايش شكسته بود و قرنيه چشم و دماغ و فك او نيز شكسته و پاره شده بود.

حدود دو ساعت بعد برای بچه‌ها نهار آوردند که نصف لواش بود که بعد از خوردن فهمیدیم به اندازه یک بند انگشت سیب‌زمینی هم روی آن بود و بعد از آن از قرنطینه بغلی حدود ۴۰ نفر هم به ما اضافه کردند که همه آدم‌های سابقه‌دار و معتاد و قاچاقچی بودند که فضا را غیر قابل تحمل هم از نظر اکسیژن هم از نظر روانی و بهداشتی هم از نظر رفتاری جوری که اغلب لخت مادرزاد بودند و رفتارشان با بچه‌ها مناسب نبود. »

اظهارات پوریا رمضانیان به شرح صفحه ۵۳۱ ج ۳:

«در روز آخر افسر نگهبان خمیس‌آبادی، جوادی‌فر را مورد ضرب با باطوم در حیاط قرار دادند و داشت فوت می‌کرد ولی می‌رفت با دو پا روی شکم او می‌گفت هفته‌ای ۳ الی چهار نفر در کهریزک بمیرند معمولی است و چشم سمت راست او کور و فک و بینی او شکست و در اتوبوس نفس‌نفس می‌زد و گفتیم به او آب بدهید گفتند به درک بمیره و بعد از چند دقیقه در اتوبان فوت کرد

اظهارات محمد محمدپور به شرح صفحات ۵۷۲ الی ۵۷۵ ج ۳:

«از روز اول من بی‌گناه دستگیر شدم پس از ۲۴ ساعت در تاریخ ۱٩/۴/٨٨ به کهریزک فرستادند. در انجا در ساعت اول آقای محمدیان اقدام به ضرب و شتم شدید و رفتارهای غیر انسانی نمود و از ظهر آن روز همه بچه‌ها را لخت مادرزاد کردند و تا شب با زور کتک نگه داشتند و تا شب گرسنه نگه داشتند و شب هم بچه‌ها را داخل یک اتاق ۶۰ متری کردند که بدون هواکش و کولر بود و اتاق به قدری کوچک بود که در این مدت نتوانستیم بخوابیم فردای آن روز بنده از هوش رفتم و چند ساعتی نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ولی بعد که به هوش آمدم، تقاضای پزشک کردم ولی با کتک پذیرایی شدم. روز دوم خمیس‌آبادی ما را به حیاط برد و چهار دست و پا روی آسفالت داغ سر ظهر زانوهایمان تاول زد. گریه‌کنان التماس می‌کردیم ولی با کتک مواجه شدیم و روز سوم هم به حیاط بردند و به بهانه ورزش کردن تنبیه کردند و علت فوت این سه نفر عدم رسیدگی به بیماری و جراحت عفونی و چشم بود که به هیچ عنوان رسیدگی نمی‌شد.»

و دهها اظهارات چنینی...

***

اجازه دهید باز هم این داستان را خلاصه تر کنم:

این اظهارات صحبت کسانی است که در یک روز و یا شب گرم تابستان ـ به هر دلیلی ـ دستگیر شده به زندانی به نام کهریزک که در واقع برای نگه داری اراذل و اوباش (تو گویی اراذل و اوباش آدم نیستندو از کره ای دیگر آمده اند)، ساخته شده انتقال یافته اند. ادامه ی داستان:

در این زندان همانطور که خواندید و در بعضی جاها نام افراد نیز مشخص است، افسر، درجه دار، سرباز و انسانهایی هستند که به عنوان مسئول زندان انجام وظیفه می کنند. یعنی کار این مسئولین مواظبت از زندانی است تا تکمیل تحقیقات و انجام مراحل دادرسی! وبعد از آن هم دادگاه تصمیم می گیرد. ولی این مسئولان از همان ثانیه ی اول تصمیم گرفته اند تا «خدای» زندانیان باشند. و هر چه را که دلشان خواسته با زندانی بکنند.

این حافظان جان زندانیان، آنها را لخت کرده اند، بهشان تجاوز کرده اند، آنهار را آویزان کرده اند، کتک زده اند و حتی جانشان را گرفته اند. یکی از آنها به نام خمیس آبادی «با دو پا رفته روی شکم مرحوم جوادی فر و گفته که معمولی ست که هفته ای چند نفر اینجا بمیرند.» و همین فرد هم بالاخره فوت شده است. اما چرا؟ چون به هر دلیل این خدایان زمینی فکر کرده اند که این زندانیان ـ که نه جرمشان معلوم است و نه در دادگاهی این جرم ثابت شده است ـ مجرم بوده و لایق زنده ماندن نیستند. یا با خود اندیشیده اند که اصلا چیزی به نام زندانی آدم نیست. مخصوصا که اینها جوانانی بودند که لابد در نظر داشتند ریشه ی نظام الهی اسلامی را نیز به خطر اندازند. پس هر کاری با آنها نه تنها ایراد ندارد بلکه مستحب هم هست. بنابر این به جای اینکه بنشینند تخمه بشکنند، یا تخته نرد بازی کنند، یا مثلا راجع به هنر و یا سینما و فیلم حرف بزنند، چنین بلایی را بر سر جوانان بیچاره آورده اند. یا شاید خواسته اند فقط تفریح کنند. که خب البته به قیمت جان چند تن از اینها تمام شده است.

من سر در نمی آورم. با وجودیکه در ایران بزرگ شده ام، نمی توانم برای خود فرمولیزه کنم که این وطنم ایران است. و اینهایی که چنین با جوانان ما می کنند، حافظ ناموس و مال و جان ما بودند و هستند. نمی خواهم از لحاظ سیاسی این آدم ها را بررسی کنم. و حتی نمی خواهم که در موردشان قضاوت کنم. فقط دارم به خود کمک می کنم که بفهمم اینها چگونه خود را انسان می نامند، و چگونه به اطراف، به زندگی، به آدمها نگاه می کنند. مخصوصا که بعضی هاشان حتما زن و بچه هم دارند. و ...

واقعا نمی فهمم.

آدرس مستقیم جرس

http://www.rahesabz.net/story/29749/

۱۳۸۹/۱۰/۷

سفید مثِ برف...

برف داره از دیشب به قول گفتنی، شلاق واری می باره. عین پرهای قوی توی بالش که پراکنده می شن توی اتاق! بچه که بودم چنین تصویری داشتم. فکر می کردم که خدا بالش بزرگی داره و زمستون که می شه، اونو جر می ده و پر قوها رو به زمین می فرسته!

همیشه به یه نقطه از آسمون خیره می شدم و گلوله های برفی رو تا خود زمین در حالیکه تلو تلو می خوردن تعقیب می کردم. حدسم درست بود. این برفها موقعی که تو آسمون بودن خاکستری رنگ بنظر می اومدن، ولی به محث نزدیک شدن به زمین، سفید می شدن. ... شاید این سوژه ای بود برام که مدتها مشغولش باشم.

اما مهمتر از همه به تصویر کشیدن برف بود. من عاشق کشیدن برف بودم. ولی می دونید توی مداد رنگی های دوران مدرسه ی من، «رنگ سفید» وجود نداشت. حتی ماژیک های سفید رنگ هم نداشتیم. وقتی از معلم سوال کردم که چطور برف رو رنگ کنم، گفت:«خب رنگ نکن بذار سفید بمونه.» ولی برای من سفید و بی رنگی خیلی فرق می کردن.

کلاس پنجم ابتدایی وقتی خواستم توی یکی از داستانهام برف رو نقاشی کنم، ابتکار جدیدی به فکرم رسید. آقای رضایی معلم سابقم مغازه ی «لوازم التحریر» هم داشت. اون موقع تازه چیزایی در اومده بود که بهش می گفتن «جوهر غلط گیر» که سفید رنگ بود. از ایشون خواهش کردم که یکی از این «غلط گیر» ها رو برام بیاره. یادم نیس که ایشون برام آورده بودن یا نه، فقط می دونم که بالاخره توی نقاشی های برفیم از این جوهرا استفاده میکردم. اما این یه رازی بود که به هیچکس نگفتم. وقتی همکلاسی ها منظره ی برفی ی توی داستانم رو دیدن شاخ در آوردن! تا اون موقع هیچکی تو کلاس «سفید» رو نقاشی نکرده بود!

***

بله هنوز توی اتاق تنهایی آسمون، پرهای قوی سرما دارن دلبری می کنن. هنوز هوا هوای کریسمسی یه و منو به دوران بچگی م می بره. به فیلم های «والت دیسنی» که من عاشقش بودم. منظره کلبه ای، صدای زنگ کلیسا، پاپا نوئل با اون گوزن های پرنده ش، درخت کاج تزئین شده و ... اون مورچه ای که با ویولونش می گشت و می خوند «کار بیجا مال خره»... من عاشق این فیلم های کارتونی بودم. «میکی موس» یکی از اونا بود و من از اون الهام می گرفتم.

بله کریسمس و یادمه حسرت داشتن یکی از اون درختای کاج تزئین شده، همواره با من بود. و من هیچوقت برای این آرزوم تلاشی نکردم... وقتی مهاجرت کردم، اجازه ندادم که بچه م با «حسرت های مسخره» عمرشو تلف کنه. همون سال اول «درخت کاج» برای کریسمس گذاشتیم و جشن گرفتیم. منتها اون موقع تو بازار «درخت های پلاستیکی کاج» در اومده بود و زحمتش هم کمتر بود. ما هم سالهاست که با همون درخت کاج پلاستیکی کریسمس رو سر می کنیم. امسال دخترم خواست که درخت کاج واقعی بذاریم...

هوا بشدت می بارید و یه چیزی حدود منهای 20 درجه بود. با هم رفیتم گشت و گذار که «درخت کاج» پیدا کنیم. یاد چهارشنبه سوری خودمون افتادم. موقعی که برای پیدا کردن «کاه» به این در و اون در می زدیم. یادش بخیر!

تو «میدون کاج فروشی» ها موزیک «جینگل بلز» از هر طرف شنیده می شد....

۱۳۸۹/۹/۲۸

چگونگی استقبال از کریسمس در مدارس

کریسمس در نروژ

این روزها مردم نروژ به استقبال یول JUL یا کریسمس می روند. در شهرها چراغانی است و همه جا بوی پاپانوئل را می دهد. در این شرایط زمانی همانقدر که مردم در ایران در استقبال از ماه محرم و عزاداری به سرو و صورت خود می زنند، با زنجیر و سینه زنی و روضه و ماتم، ماتم را به خانه ی خود می آورند، در اینجا مردم سعی می کنند که غم و سرما را از خانه و کاشانه ی خود دور کنند. سعی می کنند که به استقبال خندیدن بروند و شاد باشند.

دانش آموزان و کریسمس

کریسمس برای بچه ها معنای خاصی دارد. از اول دسامبر در مدارس تقریبا برنامه های عادی درسی معلق می شود. بچه ها به سرود خوانی، تمرین تئاتر، گوش کردن به قصه هایی که مربوط به این ایام است مشغول می شوند.

آنها همچنین انجام فعالیت هایی را در دستور کار قرار می دهند که ویژه ایام کریسمس است. ازجمله ساختن کارهای دستی ای مثل آدمک پاپا نوئل، تزئینات درخت کاج،کارت های مخصوص کریسمس برای سالمندان و از این قبیل فعالیت ها. در ضمن با کمک معلمین به سرودخوانی تمرین می کنند و در موعد مقرر به خانه های سالمندان رفته، در آنجا برای سالمندان سرود می خوانند. این سرودها، سرودهای کریسمس است. یکی دیگر از فعالیت های بسیار محبوب بچه ها «آدوند کالندر» (یا تقویم معکوس) است. به این منوال که از اول ماه دسامبر طی 24 روز مانده به کریسمس هر روز شاگردان هر کلاس یک هدیه که به نام خودشان آماده شده را به قرعه باز می کنند.

بدین ترتیب همه ی بچه ها خود را آماده می کنند که از تعطیلات کریسمس که یکی از مهمترین ایام تعطیل در نروژ است، به خوبی استفاده کنند.

پپر کاکه Pepperkake یکی از شیرینی های ایام کریسمس است. بچه ها در مدارس آنرا می پزند و به صورت آدمک هایی تزئین کرده و در جایگاه خود در کلاس قرار می دهند تا در وقت موعد آنرا بخورند. در بعضی از مدارس مسابقه ی ساخت «قصر پپر کاکه» برگزار می شود.
این هم داستان خوانی های ایام کریسمس است. از شروع ماه دسامبر هر یکشنبه باید یک شمع روشن شود. به دلیل تعطیلی مدارس در یکشنبه ها این کار را دوشنبه ها می کنند. هر دوشنبه یک شمع از چهار شمعی که تا 24 دسامبر ـ یعنی تا تولد مسیح ـ باید روشن شود را روشن کرده و به داستان خوانی می پردازند.

کریسمس یک سنت

نروژی ها بسیار به ایام و مراسم کریسمس بها می دهند. می شود گفت که وقتی واژه ی «نروژی» به زبان می آوری «یول» Jul یعنی کریسمس هم به آن آویزان است. گر چه ریشه ی کریسمس از دین مسیحیت است، اما امروزه این امر بصورت یک سنت در بین مردم نروژ در آمده و بسیاری از شهروندان با وجودیکه هیچ ارتباطی با دین مسیحیت ندارند، این مراسم را برگزار می کنند. در بعضی از نقاط حتی بسیاری از مراسم به داستانها و خرافات نیز گره خورده است. «نیسه» Nisse که می توان آنرا «جن های کوتوله» یا «بروجک» ترجمه کرد یکی از آنهاست که به عقیده ی بعضی در این ایام به چشم ظاهر می شود. بعضی از بچه ها ساعت ها پشت پنجره به انتظار می نشینند تا شاید یکی از اینها را ببینند. بعضی خانواده ها گروتgrøt ـ نوعی فیرنی ـ درست کرده و برای «نیسه» ها که همان کوتوله های افسانه ای هستند، می گذارند. به اعتقاد آنها این نیسه ها غذای گروت را دوست داشته، از مخفی گاههایشان بیرون آمده و آن را می خورند.

بسیاری از ما نروژی های (غیر نروژی) هم مراسم کریسمس را به جا می آوریم. مخصوصا ایرانی ها که عاشق تنوع هستند. مثلا من و خانواده هر سال مراسم درخت کریسمس و هدیه دادن را با به جا می آورم. و بسیاری از مراسم دیگرش نیز همچنین. ما طی این سالها بطور خانوادگی یا دوستان دور هم جمع شده ایم و غذای مخصوص شب کریسمس را که در اینجا مرسوم است درست کرده و تناول نموده ایم. به نظر منکریسمس بدون غذایش مزه و اعتباری ندارد.

جا دارد که کریسمس را به همه تبریک و به قول نروژی ها بگویم:

God Jul!

بیشتر راجع به کریسمس در وبلاگ من بخوانید:

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2008/12/blog-post_22.html

به ترکی بخوانید:Azərbaycanca oxuyun

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2008/12/kiristmas-gecsinin-mrasimi-norved.html

۱۳۸۹/۹/۲۵

پدر که بود...



پدر که بود
همه چیز بود انگار.
همه چیز در آن سفره های رنگارنگ که پهن می شد،
و نمای «ماهی» و «تُنگ آب» و «سیرترشی» ی سفره ی قدیمی
بیشتر از غذا
دهان را آب می انداخت.

پدر که بود
شبها بود و انتظار
و بچه های به ظاهر خواب
که از پس صدای پلاستیک بیسکویت های کهنه
یا طعم بستنی تازه
و یا بوی کباب
که با پدر می آمد
بیدار می شدند و بر پا
و هر یک سهم خود را که می گرفتند
آرام به جای خود می خزیدند.

پدر که بود
من هم بودم
و «دریچه های آشپزخانه اش» که نقش او را در حال بودن نشان می داد.
و فاصله هاکه باور کردنی نبود.

بزرگ که شدم
پدر پیر شد.
و بزرگتر که شدم
پدر پیر تر.
و بالاخره بزرگتری من
کار دست پدر داد.
اول موهایش را سپید کرد،
بعد دندانهایش را عملی،
و سر آخر او را دست آموز عصایی از چوب تراشیده.

بزرگتر که شدم
سفره های بزرگتر هم کوچکتر شد.
و کوجکتر که شد، خالی تر انگار
و فاصله ها ...
که دیگر جزئی از آیین زندگی شدند...
...
حالا من بزرگترم
و پدر که نیست
و من که به وسعت جای خالی او
که سنگین تر از حضورش است می نگرم
گفتم چه طول کوتاهی! (عمر!)
و دیدم که دیگر نبود.
که شرح بودنش تمامی عرض رؤیاهای ما بچه ها را تسخیر می کرد.

به خاطر همین
پدر که بود
همه چیز بود انگار ...
و او که نبود...



***
دوازده سال پیش بود. پدر را بعد از سه روز بستری در بیمارستان مهر تهران و پس از جواب دکترها به خانه بازگرداندیم. گفتند که کاری از دستشان ساخته نیست. زیرا «چیزی پدر را خورده بود» که دکتر ها از تشخیص آن عاجز بودند. ولی من می دانستم. این اواخر من خیلی با پدر بودم. می دانستم چه او را خورده بود...
پدر را ما «پاپا» می گفتیم. این نه برای کلاس گذاشتن بود، از اول او برای ما پاپا بود. اصلا نمی شد او را غیر از آنچه که در مفهوم «پاپا» می گنجید تصور کرد. مردی با چهره ای مصمم، شوخ، با یک کلاه قفقازی به سر و عصایی بدست و این اواخر که یک پایش را هنگام راه رفتن می کشید. به او «کلوپچی» هم می گفتند. و بعد ها شدند «حسن ـ حسین». دو برادر مهاجری که دوش به دوش یکدیگر تلاش کردند و 65 سال پیش در حسن کیاده ی سابق «کلوپ» راه انداختند. سینما را در شهر ما تاسیس کردند، و بالاخره بخشی از تاریخ فرهنگ شهر ما به آنها گره خورد.

این اواخر که سفره ی ما خالی از بقیه اعضای خانواده شده بود و من مانده بودم و پدر و هم که مادر، پدر بوقچه ی خاطراتش را برایم باز می کرد. این مهاجر پیر حرفها داشت که بزند. مادر می گفت «نمی دانم چطور این خاطرات یادش مانده!» منتها دیگر مثل سابق بچه هایش را دور و برش نمی دید که سفره دلش را باز کند. مثل بازنشسته ها گوشه ی خانه نشسته بود و با عینک مادر که برایش کوچک بود و دسته های آن گونه های او را می فشرد، آلبوم خانوادگی را ورق می زد. مادر غر غر می کرد که: ـ بالاخره چشم مرا ـ منظور عینکش بود ـ می شکنی! اما پدر با حالت مخصوصی عکس ها را با لذت تماشا می کرد و وقتی کسی در اتاق نبود یک آهنگ ترکی قدیمی را زیر لب زمزمه می کرد:
یار بیزه قوناق گله جک بالام
بیلمیره م نه واخت گله جک بالام
سؤز وئریب صاباح گله جک ....
بعضی وقت که بطور ناگهانی وارد اتاق می شدم او با دستش روی کاناپه ای که رویش چهل تیکه خوشرنگ دست بافت مادر پهن بود، ضرب می گرفت. با دیدن من آهنگش را قطع کرد. گفت: «این هفته خواهرهات می یان، یادت باشه که لواش بخری که با کوفته می چسبه.» این اواخر دلش به همین چیزها خوش بود. به اینکه بقیه خانواده را تکرار روی سفره ی غذا دورش جمع کند. و شروع کند از زادگاه و دوران کودکی حرف زدن...
نمی دانم. با وجودیکه تک تک خواهر و برادر ها در شهر و دیاری دیگر پی کار و زندگی شان رفته بودند او برای آخر هفته، آخر ماه، یا اگر نشد برای عید نقشه می کشید که همه را دور هم جمع کند. عشقش این بود. آنوفت من باید تا پاسی از شب در صف «لواشچی» سرپا می ایستادم و سفارش ناکرده ی پدر را گوش می دادم. زیرا می دانستم که غذای شام یا کوفته بود، یا «بورش» (غذای روسی که با گوشت و کلم درست می شود) یا هم که دولما و یا آبگوشت! آنوفت پدر در حالیکه توی دیگ بزرگ با توخماق (گوشت کوب) گوشت و چربی و نخود را می کوبید، از پنجره ی آشپزخانه یواشکی بچه هایش را که روی سفره با شوخی کردن و سر بسر گذاشتن خنده هایشان در و همسایه را پر کرده بود، می پایید. ذوق پنهانش چنان بود که آدم فکر می کرد پیر مرد آرزوی دیگری ندارد. اما داشت.



ما جوانی پدر را کمتر به یاد داریم. او آدمی بود مسئول و زحمت کش. ما او را روزها هنگامی که فقط صورت او از «دریچه ی آشیزخانه» ی «رستوران اردیبهشت نو» پیدا بود می دیدیم. صبحها ساعت هفت ما بچه ها می رفتیم به رستوران، که مزه ی بستنی تازه را بچشیم. آن موقع بستنی ها را پدر و عمو توی «فرم» های مخصوص بستنی که درون یک بشکه چوبی پر از یخ و نمک می چرخاندند، می زدند. ما هشت تا بودیم. و با بچه های عمو می شدیم فلان قدر...
استکان های کوچکی داشتیم که کنار هم روی تاقچه پنجره ی حیاط «دکان» (همان رستوران) می چیدیم. پدر و عمو بعد از اینکه بستنی زدن را تمام می کردند، هر کدام از استکان های ما را روی «چوب تاف تاف» که بستنی از آن چرش می زد می کشیدند، و ما عطر بستنی تازه را در دهان خود با تمام وجود حس می کردیم. یادش پخیر.


*** 
در شناسنامه اش آمده بود متولد «بادکوبه»! و ما به آن فخر می کردیم. اما در مدرسه که بعضا با بچه ها دعوایمان می شد آنها ما را «خلخالی» خطاب می کردند. و این «خلخالی» را خیلی غلیظ و با غرض می گفتند. انگار که فحش باشد. اما مادر که خیلی خود مدار بود می گفت از حسودیشان است. و برای اینکه دلخور نشویم در ایوان بزرگ خانه جمع مان می کرد و برایمان «کاکا» می پخت. بعد صفحه ی گرامافون را روشن می کرد که برقصیم. خدابیامرز مادر بزرگم هم یک رادیو بزرگ قدیمی داشت که از همان «بادکوبه» آورده بود. روشن که می کردی می بایست منتظر می ماندیم که گرم شود. مادر می گفت: «اول ها که گرامافون را بکار می انداختیم تمام در و همسایه ها جمع می شدند که گوش دهند.» پدر که هر وقت صفحه ی «مصطفی پایان» را می گذاشت بعد از اندکی متوجه می شد که دو سه نفر از همسایه های بغلی توی کوچه ایستاده و گوش به آهنگ صفحه سپرده است. آنوقت پدر می آمد و صدای گرامافون را زیادتر می کرد. آنقدبر که گوش کرده بود روی صفحه خط افتاده بود. بعضی وقت روی «آمان ـ آمان» غزلش گیر می کرد، و با تکرار مکرر آن موجب استهزای ما می شد. اما خواهر ها که بعدها به سن جوانی رسیدند دور از چشم پاپا صفحه های «تویست» گوش می کردند و خارجی می رقصیدند....



شب ها اغلب پدر دیروقت به خانه می آمد، و ما خواب بودیم. البته خود را به خواب زده بودیم. می دانستیم که او دست خالی نیست. با آمدن پدر و روشن شدن چراغ، هشت کله از توی لحاف ها بیرون می زد. و صدای پلاستیک بیسکویت های ویفر بزاق دهانمان را براه می انداخت. و پدر که می دانست ما داریم فیلم بازی می کنیم هشت بیسکویت را به طرف رخت خواب مان پرت می کرد. و ما به یکباره بیدار می شدیم و با ولوله هر کس سهم خود را می گرفت.... بله ...
***
گفتند ببرین و تا می توانید به او محبت کنید. ولی ... اینبار برای محبت کردن دیر بود. ما همه دور او گرد آمده بودیم و خواهرها که خود را سراسیمه از اقصا نقاط دنیا رسانده بود. باورمان نمی شد. این همان «پاپا» بود؟ همان پاپای استوار؟
او آرام بود. دیگر زبانش باز نمی شد. او از حرف زدن ایستاده بود. و بالاخره چهره آرام پدر نقاب در خاک کشید و او برای همیشه پر کشید و رفت. اما برای ما او هرگز نمرد. همه هم می دانستیم که پدر نمی میرد. اتفاقا بیشتر زنده شد. من همان موقع این مطلب را در یک دو بیتی سرودم و روی سنگ مزارش نوشتم. هر کاری کردم شعرش برایم به فارسی نیامد. در نتیجه به ترکی نوشتم. همان زبان پدر. همان زبانی که برایمان آشناتر بود. همان زبانی که او برایم سخن گفته بود.
نوشتم:
Ömür gələndə başa, başlanır hicran ata!
Ölmək yaraşmırsada, gərəkdir inan ata!
Vəfa hər nəyə dəyər, məhəbbət olsa əgər
Ölüm sənə neyləyər, sən yaşayırsan ata!
عؤمور گلنده باشا، باشلانیر هیجران آتا!
اؤلمک یاراشمیرسا دا، گره کدیر اینان آتا!
وفا هر نه یه ده یر، محبت اولسا اگر
اؤلوم سنه نئیله یر، سن یاشاییرسان آتا!





خیلی ها پرسیدند که معنای این ابیات چیست؟ شاید خیلی ها هم که ترکی می دانستند آنرا می خواندند و بدون آنکه معنایش را بفهمند، سرکی تکان می دادند و می گفتند: «عجب چیزی»! البته که من به این می بالیدم. پدر اولین کسی بود و هست که نوشته های سنگ قبر او به زبان مادری اش، ترکی است. خب امروز بعد از 12 سال معنی آن شعر را می نویسم:
عمر که به سر آید، هجران فرا می رسد پدر!
مرگ اگر برازنده هم نباشد، آنرا گریزی نیست، باور کن پدر!
اگر که محبت باشد، وفا ارزش همه چیز را دارد،
آن موقع مرگ را با تو چه کاری است، تو زنده ای پدر!
و این چنین ما پدر را در کنار خود زنده نگه داشتیم. و یاد او را سبز! اکنون او نه تنها در یاد ما، خاطرات ما، حرفهای ماست، بلکه در شعر و ادبیات ما نیز زنده است. حرکت دارد و با ما زندگی می کند.

***

۱۳۸۹/۹/۱۸

آموزش زبان به روش دیجیتالی


خبر موفقیت پروژه ی من در روزنامه ی محلی

طی این هفته موفقیت یکی از پروژه های من در مدرسه به روزنامه ی محلی کشیده شد. روزنامه «رؤیکن و هوروم» (روز دوشنبه 7 دسامبر) ضمن درج مصاحبه من، از پروژه ی من به عنوان یکی از متدهای آموزشی نادر که برای اولین بار در کشور ارائه می شود نام برد.

بازی دیجیتال با کلمات

روزنامه ی رؤیکن و هوروم می نویسد: «کتاب لغت اینترنتی چیزی نیست که برای ما نا آشنا باشد، اما اینکه یک گروه دانش آموز در یک مدرسه ی ابتدایی بتوانند خود یک «کتاب لغت دیجیتالی گویا» درست کنند، می شود گفت که بسیار پدیده ی نادری است.

12 دانش آموز کلاس ششم با کمک معلم کامپیوتر خود توانستند یک کتاب لغت دیجیتالی گویا و مصور درست کنند. این پروژه «کتاب لغت دیجیتالی گویا» نام دارد و قرار است مورد استفاده ی دانش آموزان کلاس اول و دانش آموزانی را که از خارج کشور آمده و زبان نروژی را نمی دانند، قرار گیرد.»

این روزنامه از قول من می نویسد:

ـ در سال گذشته ما سه دانش آموز تازه وارد خارجی در کلاس داشتیم که زبان نروژی را بلد نبودند. یکی از چالش های مهم من به عنوان یک معلم دو زبانه این بود که بفهمم چه متد آموزشی می تواند روند آموزش زبان این کودکان را بیشتر تسریع کند؟ به این ترتیب به این فکر افتادم که از دنیای دیجیتال بهره گرفته و توانایی های خود را در این زمینه به آزمون بکشم. وقتی دانش آموزان کلاس پنجم در سال گذشته از من در ساعت درس کامپیوتر در خواست کردند تا آنیمیشن را به آنها آموزش بدهم، به این فکر افتادم که با بهره گیری از تصویر و صدا می توان امر آموزش را آسان تر و جذاب تر کرد. بدین ترتیب به فکر تالیف یک کتاب گویا افتادم که به دانش آموزان مبتدی الفبای نروژی را بیاموزد. به عبارتی یک خود آموز دیجیتال.

در این کتاب گویای دیجیتال دانش آموز می تواند با کلیک بر روی حرف الفبای مورد نظر به صدای آن نیز گوش دهد. و بوسیله ی کلیک بر روی تصویرهای متعدد که در پی می آید هم با حرف آشنا می شود و هم کلمات جدیدی فرا می گیرد. من در این کتاب سعی کرده ام از کلماتی و چیزهایی استفاده کنم که برای دانش آموز آشناست. به عبارتی از وسایلی عکس تهیه کرده ایم که دانش آموز آنرا در خانه یا مدرسه دیده و می شناسد.

در این گزارش همه 12 دانش آموزانی که با من در این پروژه شرکت داشته اند، از تجربیات خود می گویند. آنها بسیار به خود می بالند و از اینکه توانسته اند توانایی های دیجیتالی خود را بیشتر کنند خوشحال هستند. لازم به ذکر است که در این پروژه 4 تیم سه نفره کار می کردند. «تیم تصویربرداری»، «تیم صدابرداری»، «تیم مونتاژ» و در آخر تیم سردبیری. هر کدام از این تیم ها کار خود را می کردند و به این ترتیب کار با سرعت غیر قابل پیش بینی ای جلو رفت.

این روزنامه در ادامه به نقل از مدیر مدرسه نوشته است که « این ایده ی بسیار جالبی بود و ما این برنامه و روش را از پاییز آینده در جهت آموزش دانش آموزان کلاس اول و دانش آموزانی که به زبان نروژی آشنایی ندارند بکار خواهیم گرفت.» من امیدوارم از این تجربه برای آموزش زبان مادری بچه های خودمان نیز استفاده کنم.

۱۳۸۹/۹/۷

«زنان بدون مردان» یا بدون همه چیز!

دیشب فیلم «زنان بدون مردان» «شیرین نشاط» اجازه نداد بدون چشمان تر از سالن سینما بیرون بیایم. بسیار تکان دهنده بود. از اون فیلم هایی که باید دیدش. چندی پیش خود شیرین نشاط برای نمایش فیلمش به اسلو آمده بود. من نرسیدم که ایشان را زیارت کنم. ولی دیشب فرصتی شد تا اثر او را ببینم. و مهمان اندکی تامل شوم. چقدر زیبا بود.

گر چه داستان فیلم که از رمان «شهرنوش پارسی پور» گرفته شده، قرار است که یک برهه از تاریخ ایران ـ و حوادث حول و حوش واقعه ی کودتای 28 مرداد ـ را ورق بزند، ولی مثل یک شعر شروع می شود. و مثل تابلو ی نقاشی پیش می رود. صحنه های زیبای فیلم، رنگ ها، دکور و صدا نشان از یک فیلم هنری داشته و بیان کننده ی احساسات ظریف کارگردان است. دیکلمه ی زیبای مونس ـ یکی از چهار شخصیت زن فیلم ـ در پس زمینه فیلم ارتباط خود را از همان اول با بیننده برقرار می کند. و این کلمات در حالیکه او خود را از ساختمان بلندی به پایین پرت می کند، در قلب و روح آدم می نشیند. ولی ما در ادامه فقط چادر دخترک را می بینیم که از ساختمان پرت می شود. مونس خود سقوط نمی کند. او پرواز می کند. و از همین جا پیام فیلم معلوم است. زن ایرانی برای اینکه به هویت و آزادی اش دست یابد باید با «چادر» تصفیه حساب کند. چیزی که همه چیز زنان ایرانی را از آنها گرفته است.

در ادامه فیلم ما بیشتر با شخصیت «مونس» و «فائزه » آشنا می شویم. همان هایی که «چادر سنتی» زمین گیرشان کرده است. مونس تشنه فعالیت های سیاسی است. ولی «امیر خان» برادر مذهبی او به فکر آخر و عاقبت اوست. از این جهت او را زندانی می کند.

آن دو شخصیت دیگر داستان که کم کم وارد داستان می شوند یکی ش زرین زنی «تن فروش» و آن دیگری «فرخ لقا» زنی آریستوکرات و روشنفکر است. از عشق حرف می زند، موسیقی می داند و می خواهد خودش باشد. همه ی این شخصیت ها بطور پارالل و بدون ارتباط با یکدیگر وارد مونیتور سینما می شوند. ولی سرنوشتشان در آخر در باغی به هم گره می خورد. فیلم به توضیح ریزه کاری ها نمی پردازد. ببننده باید خود را به آن صحنه ها برساند و آنها را کنار هم بچیند. آن باغبان هنگامی که به نوازش «زرین» زن تن فروش می پردازد و اینکه تبدیل به یک صورتک بی دهن و چشم می شود.

چیزی که برایم جالب بود اینکه ما در سال 1953 جامعه ی بسی مدرن تر از امروز 2010 داشتیم. زنان در جامعه روشنفکری ایران آنروز وزن بالاتری داشتند. از ملاها و روحانیون خبری نیست. زنان بی حجاب بوده و با مردان نشست و برخاست دارند. موسیقی گوش می کنند، روابط عاشقانه دارند. و خلاصه محافلی وجود دارد که آنها می توانند بیشتر خود باشند.

به هر حال این فیلم روزگار امروز زنان ایران هم هست. «مرد سالاری»! وصیه می کنم که حتما فیلم را ببینید.

http://www.youtube.com/watch?v=0CGxQlcrlYw


خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...