۱۳۸۸/۶/۷

آغاز سال تحصیلی در نروژ

هجدهم اوت روز شروع مدارس در نروژ است. و دانش آموزان بعد از تعطیلی دو ماهه تابستانی خود را آماده می کنند که در کلاس های درس حاضر شوند.
برای کلاس اولی ها این روز روز ویژه ای است. دلهره ی روز اول مدرسه را بسیاری از ماها هنوز در خاطر داریم. از این رو در این کشور مراسم خاصی توسط مدیریت مدرسه اجرا می شود تا این دانش آموزان تجربه خوبی را از روز اول تحصیلی شان کسب کنند. و به اصطلاح خودمانی «ترس» شان بریزد.
این مراسم را می توان «استقبال از کلاس اولی ها» نامید. طی این مراسم تمام دانش آموزان کلاس های دیگر ـ از پایه ی دوم تا هفتم ـ در محوطه مدرسه جمع می شوند. هر کدام از آنها با دست داشتن پرچم دورتا دور محوطه را فرا می گیرند. معلم ها، مربی ها و معاون های کلاس های مربوطه نیز به همراه شاگردان خود حضور دارند و بر آنها نظارت می کنند. علاوه بر کارکنان مدارس، اولیای کلاس اولی ها نیز حضور دارند تا اولا این روز مهم را در کنار فرزندان خود بوده و ثانیا موجب دلگرمی آنها شوند.
در این لحظه مدیر مدرسه از روی لیست یک به یک نام دانش آموزان جدید کلاس اولی را خوانده، شخصا به استقبال رفته و به گرمی به آنها خوش آمد می گوید. سپس معلم مربوطه را به شاگرد معرفی می کند. معلم با روی باز شاگرد جدید خود را به آغوش گرفته و او را به گروه خود می پذیرد. سپس منتظر بقیه می مانند تا نامشان از روی لیست خوانده و به گروه کلاس اولی ها ملحق شوند. بعد از آنکه گروه کامل گردید معلم مربوطه شاگردان را به صورت صف در حالیکه در محوطه مدرسه سان می بینند به کلاس درس هدایت می کند. اولیای مربوطه نیز که در این مراسم معارفه حضور دارند به دنبال فرزندان خود به کلاس های درس می روند. آنها ساعت اول کلاس را در کنار فرزندان خود می گذرانند. معلم به همه دانش آموزان خوش آمد گفته، خود را معرفی می کند. جلسه معارفه به شاگردان این فرصت را می دهد تا با محیط کلاس، معلم و دیگر شاگردان آشنا آشنا شوند. سپس معلم اندکی درمورد سال تحصیلی و برنامه های مدرسه و وظایف ها و مسئولیت ها حرف می زند.
نظام آموزشی نروژ

حق آموزش در نروژ برای همه ی کودکان تا پایه دهم اجباری است. به عبارتی همه کودکان باید ده سال از مزایای تحصیل در مدارس برخوردار باشند. این شامل کودکان از 6 سال تا 16 سال را می شود. این قوانین از سال 1969 در نروژ برقرار است. و مسئولیت هماهنگی و اجرای این کار با شهرداری ها یا kommune است.
کودکان از 6 سالگی وارد مدارس می شوند. و سه دوره مدرسه را پشت سر می گذارند تا دیپلم بگیرند.
دوره ابتدایی Barneskole
دوره راهنمایی Ungdomskole
دوره دبیرستان Videregående skole

دوره ابتدایی در این کشور 7 سال است. (از کلاس 1 ـ 7) و شامل دو مرحله کلاسی می شود:
مرحله کلاس های ابتدایی småskoletrinnetکه شامل کلاس از 1 ـ 4 می شود.
مرحله میانی Mellomtrinnet که شامل کلاس های از 5 ـ 7 می شود.

دوره راهنمایی نیز بعد از دوره ابتدایی آغاز می شود که سه سال است. 8 ـ 10 به این دو دوره Grunnskole یا «مدرسه پایه » می گویند که ده سال بوده و اجباری است. بنابر این در نروژ تقریبا همه ی افراد مدرسه پایه را گذرانده اند.
دوره ی دبیرستان در نروژ هم یک دوره ی سه ساله است. 11 ـ 13. بنابر این در نروژ دانش آموزان 13 سال درس می خوانند تا دیپلم که در اینجا به آن Vitnemål می گویند بگیرند.
لازم به یاد آوری است که تمام امکانات آموزشی از قبیل کتاب، دفتر و لوازم تحریر کاملا مجانی است و از طرف مدرسه در اختیار دانش آموز قرار می گیرد.
Bilde: Midtbygda skole i Røyken kommune

۱۳۸۸/۶/۱

تجاوز به نوجوانان معصوم به خاطر خدا!

دیشب در لابلای خبرهای توی سایت های نروژی مطلب رضا را در مصاحبه با «تایمز» خواندم. همان رضای 15 ساله. و در واقع رضاهای 15 ساله. به خود پیچیدم. دلم گرفت. حالم به هم خورد. نالیدم. غمگین شدم. دلم سوخت. از خودم بدم آمد. نوشته است «رضا تمایلی به بیرون رفتن ندارد و از تنها ماندن می‌ترسد. او می‌‌خواهد به زندگی‌اش خاتمه دهد.» آخر به چه جرمی باید چنین جنایتی را یک طفل 15 ساله تحمل کند؟ او چه گناهی کرده است؟ باورم نمی شود که چنین جنایت کارانی خبیث سکان مملکت را در دست دارند. باورم نمی شود که سجایا و صفات انسانی تا بدین درجه به ورطه ی سقوط کشیده شده باشد. باورم نمی شود بدین درجه شقاوت، بدین درجه بی رحمی! آخر در کجای تاریخ سراغ داریم؟ در کجای حمله ی مغول ها چنین حکایتی شنیده شد؟ کجای قتل و غارت هیتلر به جهان چنین بلایی سر زندانیان آوردند؟ او حداقل با ملت خود چنین ستمکار نبود. کجا شنیده ایم که در گولاک های استالین به مخالفین تجاوز جنسی می کردند؟
در ایران اسلامی «رضا را ۲۰ روز زندانی کردند، کتک زدند و بارها مورد تجاوز قرار دادند». «او [رضا] را همراه با ۴۰ نوجوان دیگر در تظاهراتی که علیه نتایج انتخابات ریاست جمهوری در یکی از شهرهای بزرگ برپا شده بود، دستگیر کردند. بیشتر آنها حتی به سن رأی‌دادن هم نرسیده بودند. آنها را به یکی از مراکز احتمالی بسیج برده‌اند و در حالیکه چشم‌بند به چشمشان بسته بودند، لختشان کرده، با کابل شلاقشان زده و سپس در یک کانتینر ترابری حبسشان کرده‌اند.»
به گفته تایمز شب اول رضا را بیرون نگاه داشتند. سه لباس شخصی او را جلوی چشم بقیه‌ی پسرها به زمین انداختند، یکی از آنها سرش را نگه داشت، دیگری بر پشت او نشست و سومی اول بر رویش ادرار و بعد به او تجاوز کرد.
در زندان ابوغریب بسیار کمتر از این با زندانیان کرده بودند که همین رهبران عوام فریب آنرا به عنوان جنایات امریکا محکوم کردند. در حالیکه همه می دانیم که زندانیان ابوغریب از چه قماش آدم هایی بودند! لیکن در همین قضیه هم ما نشنیدیم که زندانبانان امریکایی مدفوع خود را به زندانیان خورانده باشند.
تایمز می نویسد: رضا را در فضای باز به یک ستون فلزی بستند و او تمام شب را آنجا ماند. صبح روز بعد یکی از آنها برگشت و از رضا پرسید، آیا درسش را خوب یاد گرفته یا نه؟ رضا به تایمز می‌گوید: «من عصبانی بودم. روی صورتش تف انداختم و شروع به ناسزا گفتن کردم. او با آرنجش چند بار به صورتم کوبید و به من سیلی زد.».
رضا در ادامه می‌گوید، ۲۰ دقیقه‌ی بعد آن مرد با سطلی پر از مدفوع برگشت، صورت رضا را در آن فرو کرد و به او گفت، وادارش می‌کند که این مدفوع را بخورد.

تجاوز به خاطر خدا
همه ی آنهایی را که در ایران اسلامی زندگی کرده و می کنند با واژه ی «به خاطر خدا» آشنا هستند. اینکه همه کارهای حکومتی ها به خاطر خداست. همه شنیده و دیده ایم که حکومت گران، «اراذل و اوباش» را به جرم لواط اعدام و سنگسار کرده اند. ولی من هرگز نشنیده بودم که خود «اراذل اوباش بگیران» به نوجوانان ما تجاوز کرده و اعلام کنند که این کار را به خاطر خدا انجام داده اند.
رضا به تایمز می‌گوید «آنها به ما گفتند که این کار را برای خدا انجام می‌دهند» و به پسرهای دیگر می‌گفتند، اگر در بازجویی همکاری نکنند با آنها نیز همین کار را خواهند کرد.»
برای من که در مملکت اسلامی طعم تحقیر کردن این اراذل و اوباشان حکومتی را چشیده ام، زندان این «از خدا بی خبرها» را تجربه کرده ام، هنوز هم سخت است که قبول کنم چنین شقاوتکارانی می توانند وجود داشته باشند. هنوز سخت است که قبول کنم واقعا کسانی هستند که به خود اجازه می دهند تا چنین بلاهایی را بر سر جوان ها و نوجوانان ما در زندان ها آورند! با خود می اندیشم که وقتی یک نروژی این مطلب را بخواند و از من در مورد این ددمنشی سوال می کند من چه جوابی خواهم داشت!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳۸۸/۵/۲۷

این چفیه دارها و آن چفیه دارها!

چندی پیش در رابطه با حکایت دردناک قتل محسن روح الامینی فرزند رئیس ستاد آقای محسن رضایی، آقایی به نام سردار حسین علایی که از فرماندهان سابق سپاه پاسداران است طی یادداشتی به شرح این جنایت پرداخت. سردار پاسدار سابق در جایی تعجبش از این واقعه چنین را اعلام داشت:
«بسیار متعجب شدم. زیرا آقای روح الامینی ـ منظور پدرـ را که از سالیان دراز میشناسم، فردی انقلابی، مومن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است. تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آن هم از خانواده ای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانواده اش گردد!»
می دانم که به قول گفتنی زمان زمان گلایه کردن و از این حرفها نیست و می دانم که همه ی این حرفها را این پاسدار سابق از سر درد می گوید. ولی نگاه اینچنینی به قضایا مثل نمکی است که برزخمِ زخم خورده ها ریخته می شود. اینگونه به قضایای تاریخی نگاه کردن خود جفا کردن است به جفا دیدگان.
کنفوسیوس می گوید «آنچه که به خود نمی پسندی به دیگران مپسند». اجازه دهید این مطلب را اینطور عنوان کنم که «آنچه که پسندیده نیست در هیچ زمان به هیچ کس مپسند». اما آقای علایی گر چه تیری در تاریکی می اندازد اما معلوم است که هنوز از خواب سی ساله بیدار نشده است. یا هم که چون آب به پای ایشان رسیده فکر می کنند که دنیار را دارد آب می برد. می نویسد:
«آقای روح الامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آن را به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را میخواستیم؟»
من می خواهم بگویم که صحبت الان نیست! این چفیه از همان بدو تولدش برگردن گردنکشان آویخته بود. بر گردن خامنه ای ها! بر گردن پاسداران، بسیجیان! مردم ما خاطره ی خوبی از این چفیه به گردن ها ندارند. علایی می نویسد:
« به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتی که احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد؛ زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رسانده اند که جوان سالم حزب اللهی را دستگیر میکنند و جنازه او را تحویل خانواده اش میدهند. آن هم تعهد میگیرند که کفن و دفن به گونه ای باشد که اتفاقی نیفتد.»
من نمی دانم آیا این آقای پاسدار سابق دانسته بیراهه می رود و یا که از همان اول دنیا را کج می دیده است. کجایی آقا؟ شما که امکان این را داشتید تا سری به زندانها بزنید. چطور ادعا می کنید که با رهبران حزب توده به محبت رفتار شده است؟ اصلا شما مرهون بفرمایید به نسل جدید توضیح دهید که این رهبران را به کدامین جرم گرفته بودند؟
حزب توده که کاری به کار شما نداشت. این مطلب را از این رو نوشتم چون اخیرا آقای کروبی علاوه بر جنایت اشاره ای هم داشته است به تجاوز جنسی این «چفیه دارها» علیه زندانیان بیچاره! گرچه اشاره ی آقای کروبی به جریانات اخیر است، اما این تجاوز و جنایت هم فقط مخصوص چفیه دارهای جدید نیست. چفیه دارهای قدیم هم بلاهایی بدتر از اینها را بر سر مردم بی دفاع در زندان ها آورده اند. این را من نمی گویم. آقای منتظری سالها پیش گفته است. و به لطف تکنولوژی امروز می توان به شهود زنده رجوع کرده و فهمید که واقعا چه خبر بوده است.
این مراجعات را از آن جهت نمی کنم که یاد آقای علایی بیاورم که «چفیه دارهای خمینی» کم و کسری ای از «چفیه دارهای خامنه ای» نداشته اند، یا امیدوارم نیستم که روزگاری خود ایشان یکی از این چفیه دارها بوده باشند. اینها برای این است که در تاریخ مملکت ما ثبت شود. و نسل های آینده متوجه باشند. چرا که اگر حافظه ی آنها هم همچون حافظه ی علایی ها باشد به حق خیلی ها جفا خواهد رفت.
در پایین مصاحبه با سه تن از شیرزنان جامعه ی ما را می بینید که حکایت شکنجه و تجاوز های رفته بر خود را شرح می دهند. همه این جنایات ضد انسانی توسط همان بسیجی ها و چفیه دارهای قدیمی انجام گرفته است.





۱۳۸۸/۵/۲۴

سنت زیبای غربی ها در مقابل سنت مشمئز کننده ی صدا و سیما

برنار کوشنر وزیر خارجه فرانسه با صراحت و شجاعت اعلام داشته که «درب سفارت فرانسه به روی مردم بی پناهی که در فرار از تعقیب نیروهای سرکوبگر بودند باز بوده است.» او همچنین گفته است «اين حکم اتحاديه اروپا بود. اين در سنت دموکراتيک ماست.» (رادیو فردا) و چه سنت جالبی دوستان! در شرایطی که شهروندان ایرانی اینچنین مورد سرکوب و آزار و اذیت خودی ها قرار گرفته اند این کشورهای غربی هستند که با همه امکانات خود سعی کرده و می کنند به مردم کمک کرده و صدای آنها را به جهانیان برسانند. حاصل همین تلاشهای این کوشندگان بود که «ندا» ها سمبل شدند و وحشت رژیم کودتا را افزودند. و بسیار پیشتر از آنکه آقای کروبی اشاره به تجاوز دختران و پسران جوان در شکنجه گاهها داشته باشد آنها آن را برزبان آورده بودند. این سخنان نماینده امریکایی مک کاتر را در کنگره امریکا ببینید:

نگاه کنید که چطور در کنگره امریکا با پرتره ی «ترانه موسوی» که گفته می شود مورد تجاوز اوباشان و شکنجه گران بسیجی و پاسدار قرار گرفته یاد او را گرامی می دارند. صد البته که غیرت و همت این نماینده امریکایی بیشتر از آقای لاریجانی است. به شما قول می دهم که اگر مک کاتر کاندیدای نمایندگی مجلس شود بیشتر از این آقای لاریجانی و خیلی های دیگر که به نام ملت در خانه ملت تکیه زده اند، رای می آورد. ملت ما نباید این ها را فراموش کند. یادمان باشد اینها همان هایی هستند که ما سالها آنها را بواسطه ی پروپاگاندای همین لاریجانی ها در کاتاگوری دشمن قرار داده بودیم. و حالا وقتش است که حافظه ی خود را برای از یاد نبردن این روزها بکار اندازیم.
رذالت صدا و سیمای وزارت اطلاعاتی را در نمایش شوء اعترافات از یاد نبریم. اما شرم آورتر از همه ی اینها به معرکه آوردن خانواده ی زندانیان دست از همه جا کوتاه است.
رژیم وحشت زده از لحظه ای که «ترانه موسوی» هم به سمبلی دیگر تبدیل شود، به دست و پا افتاده است. یکی از از این تلاش ها کاری است که توسط پادوی وزارت اطلاعات صدا و سیما انجام شده است. کاری ناشیانه که ایضاح کامل آن در ویدئو زیر می آید:

این نمایش هم به اندازه ی شوءهای تلویزیونی اعترافات نخ نماست. در این فیلم مامور ثبت احوال ـ بخوان عامل رژیم ـ توضیح می دهد که اصلا شخصی به نام ترانه موسوی با مشخصاتی که در سایت ها معرفی شده وجود ندارد. ولی از آنجا که دروغگو کم حافظه است مطالبی را عنوان می کند که باعث آبرو ریزی بیشتر نیروی انتظامی می شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

... همین الان در فیس بوک عکسی توسط دوستان به دستم رسید که معلوم شد آقای مامور ثبت احوال چی، کسی نیست جز یکی از مزدوران نیروهای انتظامی... همانطور که توجه می کنید چنین بر می آید که رژیم قادر نیست چهره های خود فروخته جدیدی پیدا کند تا آنها را در سناریوهای خود بازی دهد. از این جهت از ماموران همیشگی خود فروخته ا استفاده می کند که آنهم توسط مردم شناسایی شده و لو می رود. مثل این عکس که احتیاج به توضیح بیشتر نیست:

۱۳۸۸/۵/۱۹

Hol-gününün adətləri bizimkilərə bənzəyir

Hol şəhəri Hallindal`ın bir bölgəsi olaraq , Norveçin ortasında tam iki böyük şəhərin Oslo ilə Bərgen`in arasında yerləşir. 600 nəfərə yaxın onun nifusunu təşkil edərək, ölkədə gözəl bir turism yer sayılır. Norveç ölkəsində çoxlu şəhərlər turism sənətini gücləndirmək, turistləri öz tərəfinə cəlb etməsinə görə bəzi işlər görürlər. Məsələn hər şəhər ilin bir gününü öz adına həsr edir. Hol` şəhəridə bundan müstəsna olmuyaraq Agustos ayının birimci gününü Holgünü olaraq qeyd etmişdir. Hərşeydən əvvəl bunu deməliyəm ki Norveç ölkəsi modern və ilərlənmiş olmasına baxmayaraq, onun anadili, kültür, adət və ənənələri böyük bir önəm daşıyır. Deməli elə bir organlar vardır ki bu məsələ ilə əlaqələnib, milli adətləri sistem üzərində öyrənib gənclərə də təlim verirlər saki bu adətlər zaman boyu unudulub aradan getməsin. Buna görə belə günləri aranjement eliyənlər kültürel sahəsini qətiyyətlə nəzərə almalıdırlar.
Holgünundə bizdə belə bir mərasemi görmək üçün çox maraqlı idik. Mərasimdə simbol olaraq iki gənc qız oğlanı evlənəcəklər deyə bəzəyib əski mili geyimlərlə şəhərin ən qədim klisəsinə gətirmişdilər.
Aşağıdaki şəkildə həmin kilisəni görürsünüz. Bu kilisənin ömründən min ilə yaxın gedir.

Kilisədə saxta kəbin kəsmə mərasemi qutulandan sonra, bəy-gəlini ata dolandırmağa hazırlayırlarmindirib şəhərdə.

Saxta qonaqlarda karvan dəstəsinə qoşulub yürüşə hazır olurlar. Ortada bir az qonaqlara musiqi çalınır.
Gördüyüz kimi hər kəs öz milli geyimlərini əyninə taxıb. Bu geyimlər tamaşıçıların gözünü oxşayəır.

Qızlar bu göstərilərin ən fəal iştirakçılarıdırlar.

Karvan dəstəsi yola çıxarkən adamlara pivə doldurub paylayırlar. Elə bil bu da öz yerində bir adətdır.


Bu da Hol şəhərin bir görüntüsü.


Qızlar at üstündə....

Karvan dəstəsi çala çala gedir. Qabaqda duranlar onları müşayyiət edənləri (tamaşaçıları) salamlayırlar.

Və uşaqlar da yaddan çıxmayıb. Onlarda öz yerini bu tərkibdə gözəlcə ifadə edirlər.

Toy - dəstəsini müşayyiət edənlər son toplanıcaq yerdə gözləyirlər. Burası Holun qədim binalar müsəsidir. Toy şənliyi burda baş verəcəkdir.



Gəlinlə bəy rəqsə dəvət olunurlar.


Hər kəs oyuna qatılır.


Uşaqlar da bu oyun og şənliyə qatılrlar. Maraqlı budur ki onların xalq oyunlarını elə bizim milli Azərbaycan xalq rəqslərinə bənzəyir.


Qızlar şənliyə öz nəğmələri ilə qatılırlar.

Gənc oğlanlar öz oyunları ilə qızların marağını çəkmək istəyirlər.

Ən sonunda mərasimdəki iştirakçıları öz geyimlərini tamaşaçılara göstərməyə səhnəyə çıxırlar.


Başlarına ağ birçək qoyan qızlar göstərir ki hələ evlənməyib subaydırlar.

Rəngli birçək taxanlar demək ki evlidirlər.

Bu mərasemin videosun aşağıdaki adresdə görə bilərsiniz:

http://www.hallingdolen.no/hdspelar/video/article91713.ece

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...