۱۳۸۸/۸/۱۷

آسان سخت


ـ دیگه باید تموم بشه.
نمی دانستم چه را باید تمام کنم!
گفت: بایست در انتظار چنین روزی می بودی!
با خود فکر کردم که در انتظار کدام روز؟ و این چه تمامی است که بعد از انتظارها تجلی می یابد. چه تمامی که بدون آغازها آغاز می شود!
گفتم: به همین سادگی؟
گفت: به همین سادگی!
گفتم: تحملش چی؟
گفت: برا من که آسونه.  و برای اینکه تسلی ام داده باشد گفت: تو هم می تونی آسونش کنی.  من دیدم چه آسان سختی!
پرسیدم: چرا اینجوری شدی؟
گفت :خب آدم عوض می شه!
دروغ می گفت. عوض نشده بود، عوضی شده بود.

اما چرا تمام؟ چرا اراده ها فقط در زمان کامیابی ها قوی و مصمم اند. چرا به وقت اولین جدایی زمان بر پنجره ی قلب ها پرده می کشد. «باید در انتظار چنین روزی بود!» و چرا در انتظار روزهایی از نوع دیگر نه!
و انگار سایه های تسلیم او قویتر از ظلمت ترس من بود که گفتم:
ـ می ترسم.
و گفت: نترس! همیشه جایی تو این گوشه ـ کنارا با توام.
ولی هرگز در دایره المعارف سرگردانی مترادفی برای «همیشه» نیافتم. جز تمام کردن، شکستن و فراموشی.
بله ساده است. ساده شروع می شود. ولی ساده تمام نمی شود. ساده های اول دست خودمان است، ولی آن دیگری نه! و ما بین این ساده و دشوارها مسافرانی هستیم که سوار بر قطار صادق خیالهای خود در مسیر واقعیت های ناصادق زندگی پیش می رویم. بین راه ایستگاههای برای توقف است و مسافری که خسته از طول راه و فرسایش آن باز می ماند و پیاده می شود. و مسافری هم هست که همچنان پیش می رود. مسافری که دستانش پر است از فرداها. اما خالی از دیروزها. دیروزهایی که نشانی از گمشده هایش را در فراز و نشیب لحظه ها در خاطره ها دارد. و همین!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...