۱۳۹۰/۵/۴

ای نروژ کوچولو!


فقط همین چند روز پیش، اوضاع نروژ کاملا با امروز فرق می کرد. چند روز پیش نروژ یکی از امن ترین و بهترین کشورهای جهان بشمار می رفت. توریست ها از اقصا نقاط جهان مشغول گردش و عکس برداری در خیابانهای اسلو بوده و شما بندرت «پلیس گشت» را به چشم می دیدید؛ بندرت می دید که محدوده ای را بسته باشند و به شما اجازه ی تردد ندهند. همه چیز بطور عادی جریان داشت. مسئولین مملکتی و حتی نخست وزیرش هم مثل بسیاری آدمهای معمولی با دوچرخه به محل کار خود تردد می کردند و همه چیز انگار خوب پیش می رفت. حتی تهدید سال گذشته ی یکی از امام های جمعه اطراف شهر اسلو که گفته بود 11 سپتامبر دیگری را در خاک نروژ بوجود می آوریم، نتوانسته بود جو آرامش در این کشور را بهم بزند...

فقط چند روز پیش اگر شما خبر حمله ای تروریستی در این کشور را می شنیدید، شوکه می شدید. و بی اختیار انگشت اتهامتان را به سوی بنیادگراهای اسلامی می گرفتید، و از اینکه از لحاظ «کله سیاهی» با آنها وجوه مشترک دارید احساس خجالت و شرم می کردید.... ولی حادثه ی وحشتناک روز جمعه همه ی ادعاهای بالا را با مشکل مواجه کرد.

شوک اول...

شوک اول به خاطر ابعاد فاجعه بود. انفجار بمب در اسلو... با نقشه ای حساب شده. اما این فقط برای این بود که پلیس سرگرم حادثه شود، تا «تروریست جوان» بتواند نقشه ی اصلی خود که قتل عام «جوانان حزب کارگر» که در جزیره ی اوتؤیا در یک اردوگاه تابستانی گرد هم آمده بودند را اجرا کند. جوانانی که قرار بود سیاستمداران فردای این کشور باشند.

تا این لحظه به فکر هیچکس خطور نمی کرد که «تروریست» کسی یا کسانی غیر از اسلام گراهای افراطی باشند. یکی از اعضای حزب رفاه نروژ ـ حزب دست راستی ضد خارجی ـ همان زمان در حالیکه در جمع مردم وحشت زده ی اسلو جلوی دوربین تلویزیون قرار گرفته بود، با خشم بی سابقه ای اعلام کرد که کار، کار القاعده یا گروههای افراطی اسلامی است. باراک اوباما و بسیاری از سیاستمداران بزرگ جهانی نیز با پیام های شتابزده شان و نام بردن از «تروریسم جهانی» در واقع همین پیام را القا کردند... عصر همان روز حس ناسیونالیستی خیلی ها ازجمله خود ما هم گُر گرفت. تمام عکس های پروفایل فیس بوک با پرچم نروژ تزئین شد. این برای این بود که اعلام شود «ما همه باهم متحدیم و اجازه نمی دهیم تا صدمه ای به نروژ کوچک که سمبل دمکراسی ست برسد... »

اما شوک دوم....

خبرهای پراکنده در باره ی کشته شدگان جزیره، همه را بهت زده کرد. با اعلام غیر رسمی این آمار وحشت به جان همه افتاد. همه با نگرانی اخبار را دنبال می کردیم. اینکه چه کسی مسئولیت این ترور خونبار را به عهده گرفته است. نیمه های شب جمعه اعلام شد تروریست دستگیر شده است. و اندکی بعد تلویزیون خبری را بطور شتابزده راجع به قیافه ی ظاهری این فرد دستگیر شده اعلام کرد. باور کنید در آن اوضاع آشفته هیچ خبری به اندازه ی این خبر که «متهم چهره ای اروپایی داشته و هیچ شباهتی به خارجی ها ندارد...» نمی توانست بار سنگین بدبینی را از ما دور کند. در یک لحظه نفس آرامی کشیدیم: «... پس تروریست از جنس ما نیست!» بعد از اندکی عکسی از جوان موبور 32 ساله ای به نام «آندرس برینگ برایویک Anders Behring Breivik» منتشر شد که معلوم شد اصلیتا نروژی ست... »

اما چرا نروژ؟ همان کشوری که به آرامش و باثباتی زبانزد است. کشوری که سمبل صلح بوده و سالیانه «جایزه صلح نوبل» را به جهانیان تقدیم می کند! همان کشوری که قانون اساسی اش تبدیل به سنگر و سمبل دمکراسی برای مهاجرینی مثل ماشده تا یاد بگیریم می توان دیالوگ داشت بدون آنکه یکدیگر را حذف کرد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ بی شک چنین فاجعه ای از بعد از جنگ جهانی دوم در این کشور بی سابقه بوده است. و این جنایت مردم را به همان روزهای جنگ جهانی دوم می برد.

امروز نام «آندرس برینگ برایویک» جوان 32 ساله ی نروژی که به اتهام قتل 76 نفر در دادگاه حاضر شده را جهان ثبت خواهد کرد. مردی که سالها نفرت از انسانهای «غیرخودی» را تمرین کرده و طی 9 سال تدوین ایدئولوژی نژاد پرستانه و نفرت از مهاجرین مسلمان، و ارائه مانیفست 1500 صفحه ای در این باب، خود را آماده ساحت تا رسالت خود را بر «نجات اروپا» از دست خارجی ها و مسلمان ها قرار دهد. اما نجات او چیزی جز نابودی و مرگ نبود.

با خود فکر می کنم مردی که با دو سلاح و چندین گلوله چنین جنایات هولناکی را مرتکب شده، مسلما اگر تانک و ارتشی داشت، جهان را به نام «نجات» به کام جنایت می کشید. همان کاری که هیتلر کرد، همان کاری که بسیاری از تروریست های بنیادگرا به نام اسلام کردندتا جهان را از شر «کافران» نجات دهند، همان کاری که بسیاری زیر لوای «ایدئولوژی» انجام می دهند... و این «انسان» که باید همیشه قربانی ایدئولوژی های رنگ با رنگ باشد...


آی نروژ کوچولو!

این روزها تمام نروژ غمگین است. این خسارت جبران ناپذیری ست که دامن این کشور صلح دوست را گرفته است. دارد فکر می کند که چطور می توان این خسارت را جبران کرد؟ چطور می شود به جای نفرت، عشق و دوستی را جایگزین کرد. ... مسلما این کار هم احتیاج به تمرین و ممارست دارد. ولی کاری است ممکن، شدنی... به خاطر همین تمام نروژ به پا خواسته است تا با گل جواب نفرت را دهد. با چند شاخه گل...

۱۳۹۰/۴/۳۰

راهها...

و دیروز بعد از هفت ساعت رانندگی به خونه رسیدم. بیشتر از یه ماه بود که از خونه دور بودم. به خونه رسیدم ولی فکر کنم هنوز مونده که به خودم برسم. اما از این راهها... آی... آی ... این زندگی رو می گم...، نه این راهها رو می گم، عین زندگی ین.... و من این اواخر خیلی تو راه بودم. خیلی تو راه موندم. راههایی که رفته م. راه هایی که اومده م. راههایی که نباید می رفتم. راههایی که بن بست بود. راههایی که ... بالاخره سوژ ه ای شد برای مطلب امروزم ... مسلما شما هم این راه ها رو تجربه کردین ... خودتون ببنید:
.
.
.
.

راههایی که بوی آشنا می داد ...



و جنگل هاش تمشک داشت ... عین جنگل های شمال خودمون ...

راههایی که بوی تنهایی می داد...

راههایی که قبلا یکی از اونجا رد شده بود ...

راههایی که قشنگ بود...


راههایی که پل داشت...

راههایی که ساختمونای تمیز و قشنگ کنارش چیده شده بودن...


راههایی که عین توی قصه ها بود... با کلبه ای کنار جاده ...
راههایی که ابرهای قشنگ داشت ...

و عین تابلو نقاشی بود....
راههایی که کامیون های سنگین ازش رد می شدن ...

راههایی که خلوت و منظم بود ولی پر خطر ...
راههایی که پهن بود ولی یکی حق سبقت داشت و اون یکی نه ...


راههایی که تابلو داشت و مقصد رو نشون می داد...
راههایی که به بیراهه می خورد ...


و اون کنار استراحتگاهی داشت که تو می تونستی دمی بیاسایی و و با سازت همراز بشی و از خودت آویزون بشی. ...

یا راههایی که بوی مهر می داد و به سلامتی عشق و صفا بهت کباب و آب شنگولی می دادن...


راههایی که به مرده آب ختم می شد و مرغابی داشت. ولی خاطرات مرداب زادگاهت را زنده می کرد ...

و خلاصه ی کلام اینکه راههایی که درست توی آب جای خالی داشت ... عین «جای خالی ما»...

۱۳۹۰/۴/۲۶

بوی نمناک خاطره ...


تورونتو که بودم «کیا» زنگ زد. برای همدردی و تسلیت. نمیدانست چه بگوید. بغض تو صداش پیچید وقتی که گفت:
ـ واقعا سخته تحملش.
بعد مثل گذشته ها سکوت کرد. و سپس با همان لحن آرام همیشگی دنباله ی حرفش را گرفت:
ـ غم بزرگی یه. و چقد بد که ما فقط موقع ی گرفتاری باید به یاد همدیگه بیافتیم ...
گفتم: روزگاره دیگه چیکارش می شه کرد؟ انگار ما آدما فقط موقعی بدرد هم می خوریم که مجبور می شیم.
گفت: می دونم که الان به کمک احتیاج داری. برای اینکه کمی آرام بشی. خیلی دلم می خواست یه سری پیشت می اومدم.
و چقدر دلم می خواست که پیشم می آمد. او یکی از قدیمی ترین دوست دوران جوانی ام بود. و در این شرایط هیچ چیزی مثل سفر به دوران گذشته نمی توانست آرامم کند. سفر به روزهایی که دغدغه ی ما اصلا چیز دیگری بود. آن موقع ما هم مثل خیلی از جوانهای دیگر در سر داشتیم که خودمان را از «جهنم» ایران خلاص کنیم. نقشه ها کشیدیم، دردها و زجرها بردیم، برای اینکه این راه بی بازگشت را با هم طی کنیم... ولی من در باطلاق ترکیه گیر کردم و از همراهی او در این سفر جا ماندم! و بعد هم هر کس راه خودش را رفت و سرنوشت دیگری برای خودش رقم زد. و الان از آن روزها 25 سال رفته است.
پرسیدم: اگه بیای خیلی خوب می شه. می تونی؟
ـ بذار ببینم ... کامپیوتر جلومه ... یه بلیط مناسب برای یکشنبه داره ... استکهلم....
ـ استکهلم؟
بد فکری هم نبود. من با خواهرم «ملی» قرار داشتم که بعد از فوت برادرم مهرداد، مدتی را با هم در سوئد بگذرانیم. گفتم بگیر. و بدین ترتیب کاملا به طور اتفاقی قرار گذاشتیم.

...
از فرودگاه تا خود استکهلم یک ساعت و نیم با اتوبوس راه بود. وقتی برای گرفتن کیا به ایستگاه اتوبوس استکهلم مراجعه کردم خیلی هیجان زده بودم. من در عرض این 25 سال دو بار با او ملاقات کوتاه داشتم. اولین بار بعد از 18 سال بود که او را برای چند ساعت در برنامه ی کنسرت نوروزی همراه همسر و فرزندش در آلمان دیدم. و دومین بار هم سال گذشته بود که برای شرکت در مراسم سوگ خواهرم به هلند آمده بود. و در هر بار ملاقات کوتاه هرگز قادر نشدیم که به آن سالهای دور که بخش مهمی از عمر ما را پر می کرد برگردیم.

آن روزگاران ما برای کارهای مختلف کد و رمزهای مختلف داشتیم. مثلا برای صدا کردن یکدیگر از «سوت رمز» استفاده می کردیم. از اول یک آهنگ گرفته بودیم. و حالا به طور اتفاقی یادم آمد که با همین سوت پیدایش کنم. سوت را زدم. و اتفاقا کاربرد داشت. فوری پیدایش شد. و ما و لحظه ای با ارزش که بعداز سالها خلق شد...
هر دو مهمان «ملی» و شوهر خواهرم مصطفی بودیم. آنها هم خوشحال از اینکه من و کیا می توانستیم در کنارشان باشیم. در واقع کیا به اندازه ی من هم با آنها خاطره داشت. به خاطر همین خواهرم ملی خواسته بود که در این لحظات سخت بعد از مرگ مهرداد، نزد او باشیم.

***

... و این چند روز چقدر خوب بود. انگار که دیگ بزرگی از «ترش آش» را وسط چلّه جلومان گذاشته بودند و ما وقت معینی داشتیم که از آن بچشیم.
گفت: آدم باورش نمی شه! این همه سال مثل باد گذشت.
گفتم: هرگز فکر می کردیم امروز اینجا بایستیم؟
و حالا ایستاده بودیم و دوران بی بازگشت گذشته را مثل فیلم تماشا می کردیم و به هر گوشه از خاطرات که می توانستیم سرک می کشیدیم. به آن روزها، آن شب ها، و لحظه هایی که دیگر خاموش شده بودند. بعضی از آن لحظه ها هم ملال آور بود. من بخشی از آن را در نامه ای نگارش کرده ام.

گر جه او هم روزگار درازی بود که از زادگاه دور بود، ولی برایم او بوی زادگاهم را می داد. بوی نمناک خاطره. بوی جوانی و دورانی را که در آن روز ها زندگی بود. امید بود. و حالا ما فقط می توانستیم «یادش به خیر» بگوییم. آن موقع او سنتور می زد و ته صدایی هم داشت. من هم ترانه هایی به زبان گیلکی ساخته بودم که با سنتور و آکاردئون اجرا می کردیم. نقل محافل و مجالس بودیم. خب جوانی ...
ـ هنوز داری اون آهنگ ها رو؟
ـ البته که دارم. ساعت ها و روزها می نشستیم و با ضبط و صوت های معمولی ترانه ها را ضبط می کردیم... اما کیا حالا سنتورش را رها کرده بود، ولی آن ته صدا را نه.
گفت: در واقع این ته صدا منو رها نکرده...
اما شکسته نفسی می کرد. خیلی بالاتر از ته صدا بود. او «معین» دوستان بود.
آکاردئون رو آوردم.
ـ رو سُل می خوندی نه؟ حالا بیا...
و سالها از این آهنگ گذشته بود. ولی برای من هنوز جوان بود. او خواند:ـ ... بهشون یگین که اینجا یه نفر همیشه مسته ... یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته ...

...
حالا دیگر با صدای او و نوای آکاردئون در آنروز ها پرواز می کردیم. بی دغدغه و بی خیال...
نه بی خیال ... چرا که حالا من به وضوح می دیدم که چطور این اواخر مرگ نزدیکان و شکست های پی در پی زندگی ضعیفم کرده بود. قشنگ می دیدم که چطور حوادث دور و برم، اراده هایم را به حراج گذاشته بودند. خوف تنها ماندن، خوف آینده چطور مرا از خودم دور ساخته بود. این اولین باری در زندگی بود که دوست داشتم در گذشته سیر کنم و بمانم. ترس از فردا تمام وجودم را گرفته بود. فردایی که به هر حال سر می رسید.
ـ البته که باید به خود بیام... البته که باید راهم رو توی بیراهه ها پیدا کنم... «از ماهیان کوچک این جویبار\ هرگز نهنگ زاده نخواهد شد.»
...
حالا در کنار دوستان ملی و مصطفی کنار دریاچه ای زیبا بودیم. و بلند بلند از آن روزها می گفتیم و می خندیدیم. حالا آن خاطرات عطر و بوی دیگری داشت. و صدای کیا ... در نوای آکاردئون گم شده بود. انگار آن روزها زنده شده بودند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس زیبا از فتح الله: من و کیا.

۱۳۹۰/۴/۱۹

من و این مقصد...

همه می گن که «زمان» بالاخره همه چیز رو حل می کنه. و من هنوز دارم می رم تا شابد ابن زمان لعنتی رو پشت سر بذارم، ولی انگار به این سادگی ها نیس. بعضی ها می گن من جایی نمی رم فقط دارم دور خودم می چرخم.

سه روز پیش سفر طولانی من از تورنتو به اسلو حسابی خسته م کرد. 20 ساعتی رو هوا و زمین بودم. اومدم که به خونه برسم. خونه. اما نرسیدم. «سیگنالهای غلط» منو از خونه و خودم دور تر کردن. احساس کردم که هنوز با خودم هم فاصله دارم چه برسه با خونه. احساس کردم که دیگه هرگز به مقصد نمی رسم. مجبور شدم دیروز استارت بزنم، و 600 کیلومتر رو با اتومبیل یکه و تنها به طرف سوئد برونم. جایی ـ گوشه ای توی یَوله Gavle پیش خواهرم. دوستی قدیمی از آلمان برام زنگ زد و قرار گذاشت که پیشم بیاد. خیلی خوشحال شدم. امروز منتطر اون هستم. دوست دوران جوونی. 25 سال پیش از هم خداحافظی کردیم و اون به راه خودش رفت. بعد از اون فقط دو بار دیدمش. دو بار خیلی کوتاه... امروز خیلی ذوق دارم که ببینمش. امروز خیلی ذوق دارم که با هم گپ ها بزنیم.... از مقصد... از همین راه های رفته و نرفته ...

۱۳۹۰/۴/۱۴

بوی مادر...


اینروزها مادر عطر و بوی دیگری دارد. با وجود گذشت 10 سال زندگی من در غربت و جدایی از او، هنوز قلب او به همان شدتی برایم می طپد که در روزگار جوانی موقعی که «پسرک» او بودم می طپید. او مثل یک بانوی وفا دار هنوز به ما عشق می ورزد و با فلبش خاطره های ما را توی ذهنش قاب گرفته است. هنوز مثل آن موقع ها دور و برم می گردد و مدام از من می پرسد که آیا چایی می خورم؟
ـ تو که همش چند دقیقه پیش به من چایی دادی مادر... 
و او میوه پوست می گیرد و جلویم می گذارد. و موقع نهار باز مثل قدیم ها مواظب است که نهارم را تا سرد نشده بخورم.
... 
سالها پیش بعد از پراکنده شدن اهل خانواده، من یکی ـ یک دانه او بودم. با او می زیستم. هنوز که هنوز است باید چندین بار برای ناهار یا شام صدایم کند تا سر میز حاضر شوم. ولی من مثل آن موقع ها انگار که سیرم. همیشه در حال تمرین موسیقی بودم که مادر آرام در را باز می کردو می گفت: «اوغول، گل خؤره یین سوق اولار ها...!» و من می گفتم: الان ماما! و این الان گاهی دقیقه ها طول می کشید. و او منتظر می نشست تا با من شام بخورد.
این روزها هر چقدر که او را به آغوش می کشم، سیر نمی شوم. از آغوش او بوی همه چیز را می گیرم. بوی کوفته، بوی کوکو سبزی چهارشنبه سوری، بوی ماهی سفید، بوی پدر و بوی همه. آغو ش او بوی زادگاهم را می دهد. بوی پارک جنگلی، پیک نیک های سیزده بدر، بوی تازه ی چمن بارون خورده، بوی درخت هلوی تو حیاط مان ... به خاطر همین هر چقدر که او را در آغوش می کشم و می بوسم کم می آورم.
آن موقع ها مادر «قاوال» می زد. و توی جشن ها این او بود که شادی می بخشید. او می زد و خواهرها می رقصیدند. بعدها کم کم «ساز» های دیگر هم به میدان آمد. و من با قاوال او آکاردئون می زدم. و برادرها مهرداد و مراد می خواندند.
برای مادر هر موقع که پیشش هستیم، هنوز بچه ایم. فرقی نمی کند که چه سنی داشته باشیم. به خاطر همین هر وقت سرم را روی پاهایش می گذارم، با دستان مهریانش توی موهایم دنبال «سیرکه» می گردد و می خواهد که «بیت» ها را از موهایم جدا کند...
پریشب که تا دیر وقت بیرون بودم، خواب به چشمهایش نیامد. عین آن موقع ها. دوستای قدیمی توی تورونتو محبت کرده و مرا برای گردش به Down Town دعوت کردند. ما در حالیکه خیابانهای زیبای تورونتو را گردش می کردیم و در یکی از رستورانهای خوب شهر غذا می خوردیم، خاطره های زادگاه را دوره کردیم، خاطره های مهرداد را. خیابان شلوغ و شاد بود. آن روز، روز جهانی هم جنس بازان بود. و من شاهد چیزهایی در خیابان بودم که شاید در عمرم ندیده بودم. جالب و عجیب!
این شب گردی تا پاسی از شب ادامه یافت. وقتی به خانه برگشتم مادر بیدار بود. و منتظرم... گفت: نگران شدم اوغول!
می خواستم بگویم که: من که بچه نیستم مادر! ولی نگفتم. بوسیدمش. و توی دلم گفتم: آخی ... چقدر خوب است وقتی بیرون هستی، کسی نگران توست. چقدر خوب است که کسی منتظر توست... گفتم پس به خاطر همین باید زندگی کرد...
و مادر مرا یاد زندگی می اندازد. باد فردا... یاد تنها دخترم! قامت مادر مرا یاد گمشده هایم می اندازد. آرزوهای سر خورده. گمشده ها و آرزوهایی که من و ما قادر ننشدیم پُرش کنیم. گفتم:
ـ چه آرزویی داری مادر؟
آهی کشید. گفت: شما را سیر ببینم.
و من ... چقدر ظالمم که این خواسته ی کوچک او را نمی توانم برآورده کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس: مادرم بر بالین برادرم مهرداد قبل از مرگ... (تورنتو ـ خانه ی آرامش) 


۱۳۹۰/۴/۱۰

داستان عکس جدید!

امروز داشتم آلبوم زندگی م را ورق می زدم. داشتم به عکس ها نگاه می کردم. انگار زندگی همیشه چهره ی مهربانی را از خود به ما نشان نمی دهد. این عکاس نامهربان، همیشه تصویرهای جالبی از ما نمی گیرد. بعضا باید خودمان این تصویرها را جفت و جور کنیم. توی پروگرامی مثل «فتوشاپ ذهن» ببریم و اندازه های عکس را تغییر داده، افکت هایی به آن اضافه کنیم که جالب تر دیده شویم.
سه سال پیش در چنین تابستانی همه چیز برای خانواده ام فرق می کرد. همه چیز انگار سر جایش بود. و ما در جشنی بزرگ در کنار هم بودیم و از با هم بودن لذت می بردیم. عکسی پرفکت از ما، بدون آنکه نیازی به افکت و فتو شاپ باشد. و حالا آن روزها گذشته است. و عکاس بد سلیقه، به جای آن تصویرهای زیبا، تصویر غمگینی از ما را به ما تحمیل کرده است. من که تا چندی پیش خود آلبومی از عکس های رنگی موفقیت جور کرده بودم، و هر روز آنها را توی جاعکسی های آلبومم چیده و به این و آن نشان می دادم، این روزها عکس های جالبی از خودم پیدا نمی کنم. تنهانشینی، مرا بد اخلاق کرده است. انگار دور و برم را خالی می بینم. دارم خیلی زور می زنم که جلوی این عکاس بی رحم دوباره فیگورهای قشنگ و جانانه بگیرم. دارم خیلی زور می زنم که لبانم را با C خندان نشان دهم. اما ...

هر کاری می کنم عکس جالبی از آب در نمی آید. اجازه دهید امروز عکس دیگری را توی آلبومم بگذارم. عکسی از یک اتفاق ساده که باعث شد مطلب امروز را بنویسم. این عکس نشان از این دارد که زندگی همیشه مجموعه ای از عکس های زیبا و پرفکت نیست، ولی می توان سعی کرد تا بهتر و مرتب تر جلوی دوربین ظاهر شد.
دیروز با اتومبیل برای خرید می رفتیم، دو تا چهار راه پایین تر (در یکی از خیابانهای اطراف تورونتو)، متوجه تابلوی stopی شدم که توسط پیرمردی بالا گرفته شده بود. ما هم استوپ کردیم. و او بچه ای را از پیاده رو عبور داد. عجیب بود. چهار راه خلوتی به نظر می آمد و احتیاجی به این که کسی توی چهار راه ایستاده و مواظب اطراف باشد، نبود. ولی آن پیر مرد که جلیقه ی شب نما هم به تن کرده و با جدیت از این طرف به آن طرف می رفت و مواظب بچه های مدرسه یا عابرینی بود که می خواستند از خیابان رد شوند، چنین احساس و فکری نداشت.
وقتی پرسیدم، دوست مان که مقیم کاناداست برایمان توضیح داد که اینجا اغلب کسانی که بازنشست می شوند، بطور داوطلبانه به اینگونه کارها همت می گمارند.
گر چه دوربینی نداشتم تا یک عکس واقعی از این آقای سالمند بگیرم. ولی من این تصویر را در دهنم گرفتم. این تصویر این است: پیرمردی که حاضر نشده است تا بپذیرد پیر و از کار افتاده است. حاضر نشده است زیر بار برود که گوشه ی منزلش نشیند و عمر را به انتظار بگذراند. او خود را با کاری هر چند کوچک، ولی مفید تعریف می کند. او حاضر نیست عکسی از خود به یادگار بگذارد که درماندگی را نشان دهد...
بله امروز این عکس را برای یادگاری توی آلبومم می گذارم. گر چه توی این عکس نیستم، ولی فکر کنم هر بار به آن نگاه کنم برایم جدید و ماندگار باشد!

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...