۱۳۹۰/۱۱/۱۱

حالا حالا ها زنده هستم...


امروز دکتر بودم. برای آزمایش و عکس برداری از شکم و روده و کلیه و غیره. دو ـ سه هفته ای بود که درد شدیدی را در شکم حس می کردم. برای دکترم هم عجیب بود. بالاخره گفت که باید چک بکنم. ولی دکتر رضا یکی از دوستانمان جایی را برای «چک» معرفی کرد که به قول معروف تضمینش بالا بود. گفت: 
ـ این مرکز تا حالا چندین مریض سرطانی رو به ما معرفی کرده .... کارش درسته!!! 


بالاخره امروز نوبت داشتم. تو شهر Tønsberg . یه ساعت و نیم با اتومبیل راه بود. و من به مثل بچه های خوب به موقع سر قرارم بودم. آقای دکتر بعد از دیدن من، بدون اینکه اسم مرا صدا کند، مستقیم به من اشاره کرد و گفت که داخل شوم.  
سنم را پرسید. و از من خواست تا لباسم را بالا زده و دراز بکشم. سپس مشغول شد. 
گفتم: والله دکتر تو خونواده سابقه سرطان داریم.
نگاهی به من کرد.
ـ کلیه ی سمت چپت کاملا سالمه ... ایرانی هستی؟ 
از سوالش تعجب کردم.
ـ از کجا فهمیدی دکتر؟ 
ـ سمت راست هم خیلی سالمه ... ببین خیلی عالی یه. و در داخل مونیتور فعل و انفعالات شکمم را نشان و برایم توضیح داد. 
خوشحال شدم. 
ـ دخترم لیسانس فارسی می خونه. تو خونه خیلی به فارسی گوش می دیم. و من یه جورایی به لهجه ی ایرانی ـ نروژی عادت کردم. 
البته تعجب هم داشت. اینکه دختری نروژی در دانشگاه زبان فارسی را بخواند. گفتم: 
ـ جالبه ...
و با دکتر گرم گرفتم. 
ـ البته هم من و هم مادرش که دکتر هستیم، دوست داشتیم دخترم دکتر بشه... نمره شم هم خوب بود. ولی خب نمی دونم چطور به مغزش رسید که لیسانس فارسی بگیره ...
گفتم: ـ دیگه بچه ها خودشون راه خودشون رو انتخاب می کنن. 
و بالاخره معلوم شد که دخترش در ایتالیا به دانشگاه می رود. 
خودم را معرفی کردم. گفتم که نویسنده و وبلاگ نویس هستم. خوشحال شد. و بیشتر تحویلم گرفت.
گفت: سالم هستی. سالم سالم... 
و آدرس وبلاگ هایم را از من خواست. برایش نوشته، حساب کرده و راه افتادم. 


حداقل مطمئن شدم که حالا حالا ها زنده هستم.... 
این عکس ها هم برای خالی نبودن عریضه از همان شهر تونزبرگ: 


مرکز آزمایشگاه 


مجسمه پنگوئن ها در بندر شهر 


بندر یخ زده ی شهر 

















۱۳۹۰/۱۱/۹

ایجاد مدل یخی هنر با استفاده از هوای مجانی

در حالیکه ما پا روی پا انداخته خود را در کنج اتاق روبروی سریالهای بی سر و ته تلویزیونی پخش از وطن، زندانی می کنیم، و با شکایت از هوای سرد خود را قانع می کنیم، در اینجا از همین هوای سرد برای ایجاد هنر و شکوفایی استعداد بچه ها استفاده می کنند. چطور؟ اول این عکس ها را ببینید:  










چندی پیش یکی از همکارانمان در مدرسه، معلم «کاردستی و هنر» پروژه ای را به مدرسه معرفی کرد که جالب آمد. بر اساس این طرح قرار شد بچه ها با استفاده از کارتونهای مقوایی شیر، دستکش های پلاستیکی، بادکنک و غیره که معمولا در هر خانه ای یافت می شود، «هنرهای طبیعی یا یخی» ایجاد کنند. بدین ترتیب که با پر کردن آب یا محلول رنگی در داخل هر یک از این محصولات و قرار دادن آنها در هوای آزاد و در واقع در معرض هوای زیر صفر درجه و سپس با یخ زدنشان، مدل های یخی بسازند. این کار دوشنبه پیش انجام شد. و روز جمعه آخر هفته، نوبت به بهره برداری رسید. سه ساعت آخر مدرسه بچه ها تمام محصولاتی را که در آن آب یا محلول رنگی ریخته بودند را باز یافت کردند. و به این ترتیب دیوارهای یخی، برج های برفی، و یا چیزهای دیگری را ساختند که در عکس مشاهده می کنید.
یک آکتیویته ی بسیار عالی که توانست بچه ها را کاملا فعال سازد. 



البته ناگفته نماند که بنده هم همیشه از این گونه هنرها الهام می گیرم. از این رو وقتی آخر هفته را در خانه تشریف داشتم، ناگهان ایده ای به نظرم رسید. داد زدم: یافتم یافتم....  البته هنوز چیزی نیافته بودم. بعد از جستجوی فراوان در کمد، شکاف های آشپزخانه و یا تله موش های زیرزمین موفق شدم تا یک گردوی بسیار گرد و بزرگ پیدا کنم. بله گردو، سپس به بالای تپه ی محل رفته، و از آن بالا آن را به پایین غل دادم. آیا می دانید چه اتفاقی افتاد؟ البته که نمی توانید حدس بزنید... وقتی گردوی کوچولو به پایین تپه رسید دیگر یک گردو نبود بلکه گلوله ی یخی ی بزرگی شده بود... اگر این هنر نیست پس چیست؟... 
...یعنی قبلا می دانستید؟ 



پس بگذریم. 

۱۳۹۰/۱۱/۸

ریاضی، معادلات کسری وعیسی مسیح!


امروز تو دانشکده به قدری کلاس «فلسفه و دین» خسته کننده بود که نپرس. باور کنین اگه خوشگلی  ی خانم استاد نبود، یه لحظه هم تو کلاس بند نمی شدم. می دونید که وقتی آدم تو کلاس حوضله ش سر می ره، کنجکاوه که ببینه بقیه هم مث خودشن یا نه ...  از بغل دستیم که پسر جوون و با حالی بود پرسیدم: کلاس برات کمی خسته کننده نیست؟ 

گفت: من اصلا اینجا نیستم! و بالاخره هم وسط های کلاس گذاشت و در رفت.

از همکلاسی دست راستی م هم که یه خانم  خوشرویی بود همین رو پرسیدم. گفت: فقط کمی؟ و لبخند جانانه ای حواله ی من کرد. 



وسط های درس خوابم گرفت. پر زدم به بیرون از کلاس... دورتر،  تو ایران... آره انتخابات... یاد اون قدیم ها افتادم. آخه ما در زمان شاه یه نماینده به مجلس فرستاده بودیم که هیچوقت در مجلس حرف نزد. مردم محل ما آرزوشون شده بود تا برای یه بار هم که شده «رادیو و تلویزیون» مرکز نامی از شهر ما ببره. روزی یکی از همشهری ها این حرف رو به گوش نماینده ی محترم رسوند و از او درخواست کرد که ترتیب یه سخنرانی پیش از دستور رو تو مجلس بده تا شاید بچه محل ها با شنیدن اینکه نماینده فلان شهر هم سخنانی ایراد کرد دلشان خوش بشه، دفعه بعد هم به اون رای بدن.

و بالاخره روز موعد فرا رسید. نماینده محترم شهر ما پشت بلند گوی مجلس قرار گرفت و با صدای بلند و ملتمسانه ای گفت: آقای رئیس این روزها خیلی هوا گرم شده است. بی زحمت دستور بفرمایید تا پنجره های اینجا را باز کنن....
 ... 

در همین اوضاع و احول نگو خانم استاد یکی از داستانهای انجیل «عهد جدید» رو روی تابلوی الکترونیک کلاس فرستاده و از دانشجوها خواسته بود که این «داستان از فصل 15» رو خونده و اون رو تحلیل کنن.
بین خواب و بیداری چشمم مثل بچه های تنبل افتاد به اول سطر پاراگراف ها روی صفحه. 

«اگر چنانچه یکی از شماها صاحب صد راس گوسفند باشد و یکی از آنها گم شود... » 

«یک خانم  ده تا ... داشت و یکی را گم کرد ...»

«یکی دو پسر داشت و یکی از آنها .... » 


... در اون حال که دستام بالا وخمیازه م هنوز تموم نشده بود، استاد متوجه من شد.  با ذوق به طرفم اشاره کرد و گفت: خب مث اینکه تو می خوای بگی...  خب تو چه برداشتی از این داستان عیسی می کنی؟ 
بعد از یه بحث طولانی تو کلاس، گمان کنم من تنها کسی بودم که تو این مدت  از گود خارج افتاده بودم. گیر کردم که چی بگم.... به یاد نماینده شهر مون افتادم....  موضوع پاراگراف ها رو از نظر گذروندم. بعد بطور ناگهانی فقط برای اینکه حرفی بزنم، گفتم: والله من فکر می کنم عیسی مسیح از ریاضی هم خیلی سر رشته داشت. و مخصوصا به معادله های کسری بیشتر دقت می کرد. در این داستان به وضوح می بینیم که احتمالا عیسی مسیح می خواسته به دیگرون حل کردن کسر یک صدم، یک دهم و یک دوم رو یاد بده ...
لازم نبود قیافه ی بقیه ی همکلاسی ها رو ببینم 
... خودم می دونستم چی گندی زدم.... 


۱۳۹۰/۱۱/۴

گفتگوی من و حافظ

برای اینکه چشمم به چشم کسی نیافته سرم رو کردم زیر پتو ... که خوابم برد. تو خواب حافظ رو دیدم. تحویلم گرفت. 
    


گفت: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید... خنده م گرفت. گفتم: نوکرتم هستم اگه دقیق بگی اون چه کسی می آید؟  گفت: ای دل مباش یک دم ـ  خالی ز عشق و مستی گفتم: از اول که اینجوری نبودم، افتاد به جان سُستی ... گفت: که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها گفتم: این حرفا دیگه قدیمی شده، بگو حافظ راه حل ها .... گفت: راهی است راه عشق ـ که هیچش کناره نیست گفتم: این که نشد حرف، بگو که پس چاره چیست؟ گفت:  آنجا جز آن که جان سپارند چاره نیست. گفتم: نگو با من چنین، اون  این کاره نیست...   گفت: با کافران چه کارت ـ گر بت نمی پرستی؟ گفتم: وفا بجستم ، بین خمار و مستی گفت: : ور از دلبر وفا جستم جفا کرد گفتم: می دونم، با من بدترا کرد گفت: حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو گفتم: به خدا چنین کنم ولی پس کو؟ کو؟ گفت: نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟ گفتم: پس تو این جهان به این بزرگی محل اعتبار کجاست؟ گفت: جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است گفتم: پس این صدای خوش که می شنوم، دُهُل است؟ گفت: مجو درستی ی عهد از جهان سست بنیاد... گفتم: تو که با این حرفات کردی منو بر باد فقط یه راه ... یه کوچولو... انگار دلش برام سوخت. گفت:
برآستانه ی تسلیم سر بنه حافظ که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد از خواب پریدم... ولی از رؤیام نه ....  

۱۳۹۰/۱۱/۳

دعوت به همکاری برای تشکیل یک گروه هنری


اگر در طی زندگی خود هنری داشته ای و آرزومند بوده ای تا آن را روی صحنه ببری ولی این امکان برایت نبود و نتوانستی آنرا با دیگران قسمت کنی، الان زمانش فرا رسیده است. نشستن جایز نیست. آیا می دانی که هنر تو می تواند در خدمت جامعه ی فرهنگی غربت زده ی ما قرار گیرد؟ آیا می دانی که هنر تو باعث می شود تا دیگران نیز به حرکت در آیند و به خود باور کرده و امیدوار شوند؟ پس معطل نکن!  فکر چه کنم چه نکنم ها رو نکن ... حرکت کن! همین! باید همه بدانند که تو چه هنری داری. باید همه بدانند که تا حالا غفلت کردی، اما هنوز هم پیشتاز هستی .. شوخی نمی کنم با تو ام، تو ....
... 

مدتهاست که با این پروژه در گیر هستم. و خودم هم می دانم که احتیاج به صرف نیرو، انرژی زیادی است. و از همه بدتر بی قراری!  خب: 
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ـ آسودگی ما عدم ماست
گفتم شیون یکبار و مرگ هم یکبار. یا می شویم یا نمی شویم.دلم می خواهد که ما هم یک شناسنامه ی فرهنگی داشته باشیم. یک کار ماندگار. فکر کردم که اصلا باختی در کار نخواهد بود. آخرش این که با دوستان هنرمند جدیدی آشنا می شویم. و یا حداقل می فهمیم که چه عزیزانی در این حیطه کار می کنند. از این رو بالاخره دست به دامن  فیس بوک شده و  از دوستان و آشنایان هنرمند دعوت به همکاری نمودم. 

هنوز هم می کنم. و دوست دارم که هر کسی به اندازه ی توان خودش همت کرده پا به میدان بگذارد... 

خوشبختانه  ظرف همین چند روز استقبالعالی بود. خودم انتظار نداشتم. دوستان خوبی اعلام همکاری کردند. نوازنده هایی که آنها نیز مدتهاست به طور متفرقه کار می کنند.
گفتم تا گرم است پتک را بکوبیم. تمرینات را شروع کرده ایم. با یک گروه کوچک کر. با بعضی از موزیسین ها نیز از طریق اسکایپ ارتباط برقرار کرده، و تمرینات را شروع کرده ایم. امیدم این است که بزودی یک گروه کاملی داشته باشیم. و علاوه بر موسیقی، در زمینه ی «رقص»، تئاتر، و برنامه گردانی کارهای قابل توجه ای انجام دهیم.

خوشحالم.
با من از طریق ایمیل زیر تماس حاصل کنید. mokhtar.barazesh@hotmail.com

۱۳۹۰/۱۰/۲۹

بالانس


من در تمام زندگی م نگاه مخصوصی به این فیلم های انیمیشن داشته ام. قبلا هم تعدادی از این انیمیشن ها را در «جای خالی ما» منتشر کرده ام. بعضی از آنها پیام های خاصی دارند. مرا می گیرد. و من مدام در فکر آنم که بفهمم سازنده چه منظوری داشته است. به خاطر همین برایم زیبا می آیند. انیمیشن «بالانس» هم یکی از آنهاست. ساخته ی Wolfgang  Lauenstein  و Christoph Lauenstein است. با توجه به سال ساخت آن 1989 دو سال قبل از فروپاشی شوروی کمونیستی، باید اشاره ی سازندگان به این فرآیند باشد. افراد در این انیمیشن کاملا همسان هستند. بک جور لباس پو شیده اند و حتی از لحاظ جنسیتی نیز لحاظ نشده اند. و هماهنگی آنها برای ایجاد بالانس در روزمرگی هایشان نشان از نوعی نظم دارد. ولی این بالانس با یک اتفاق ساده در هم می ریزد... 




بعضی از انیمیشن ها در وبلاگ: Light headed

http://www.mokhtar2.blogspot.com/2011/10/hva-skal-den-si.html

۱۳۹۰/۱۰/۲۸

به خاطر اون پری ی غمگین


من پری ای رو می شناسم که خیلی ها می شناسنش. خیلی ها می بیننش. اما هیچکی اونو باور نداره. از دلش بی خبره....  
پری ی کوچیک ما شکسته شده. از روابطا، زوابطا دیگه خسته شده. از آدمایی که آدم رو خسته می کنن، خسته شده.  همونایی که با نگاههاشون، حرفاشون پری رو خونه نشین کرده بودن. همونایی که پری رو تو قفس می خواستنش. پاک و پاکیزه و سنگین و نجیب.
پری ی کوچیک ما غمگین بود. نمی تونست چیزی باشه که خودش، خودش می خواست. نمی تونست بگه آرزوش چیه؟ دنیاش چیه؟ دوستاش کیه؟  اون پری خودش نبود، یه سایه بود. یه سایه که با خودشم غریبه بود. به خاطر همین از خودش بدش می اومد. از همه ی آدمای دور و برش  بدش می اومد. روزگاری فکر می کرد شاید با عشق بتونه تاب بیاره، عشق بکنه. رفت اون در پی عشق. اما عاشق پری ی قصه مون، از همین آدما بود. خیلی زود شد صاحبش. حالا اون بایست برای صاحبش رل بازی می کرد. برا صاحبش دلربایی می کرد. برا اون میپوشید و می کوشید و می جوشید  ... اما صبر پری ی کوچیک ما بسر اومد.  

اون دلش شکسته بود. افسرده بود. قدرت اینو نداشت که به دنیای خودش سر بزنه. یا که آروم بگیره پر بزنه... بالهاشو بریده بودن. قلباشو  دریده بودن.
هیچکی آخه پری رو باور نداشت.  هیچکی اون رو نمی دید. پری ی خوشگل ما دلش داشت می ترکید. دلش داشت بیرون می زد. از بس از پنجره به بیرون زل زده بود، خوابش گرفته بود. فکر می کرد شاید توی خواب همه چیز درست بشه. شاید توی خوابش بتونه خودش باشه. اما نشد. چونکه  اون خوابش نبرد.

پری ی  تنهای ما نمی دونست چطور از دنیای این آدما بیرون بخزه. یا بگه که این منم. منم این هر چی می بینید این منم. فکر میکرد چطور باید زنجیرا رو پاره کنه؟ درداشو چاره کنه. اما اون ته دلش دلشوره داشت. از همین آدما که دور و برش بودن دلش گرفته بود. از همینا بود که رنگ صورتش، اون صورت قشنگش پریده بود. 


.....
اما امروز یه چیزی پری رو خوشحال کرده بود. یه دونه عکس بلا، بدن برهنه و بی پروا ... یه پری از جنس خودش. عین خودش.
پری خوشحال شده بود. اینکه اون هم می تونه، باید که بی پروا باشه. بشکنه تابوها رو رها بشه. پری باید بتونه پری باشه. 

...


من پری ای رو می شناسم که خیلی ها می شناسنش. خیلی ها می بیننش. شاید امروز بتونن این پری رو باور کنن. شاید امروز بتونن این پری رو خوب ببینن. 

۱۳۹۰/۱۰/۲۶

موفقیت جدایی نادر از سیمین


امروز تمام فیس بوک پر شده بود از خبر درو کردن جوایز فیلم «جدایی نادر از سیمین» در مراسم «گلدن گلوب». من هیچوقت اشتراک فیلم و انتشار خبری را تا این حد وسیع ندیده بودم. جوایز گلدن گلوب که هر ساله در امریکا به بهترین تولیدات سینمایی و تلویزیونی اهدا می شود، پس از اسکار مهمترین جوایز سینمایی در امریکاست. بنابر این خوشحالی ایرانی ها بیخود هم نیست.


۱۳۹۰/۱۰/۲۲

کاش ما هم بچه بودیم



تصور کن دلت پر است. دلگیری... احساس می کنی که یکی تو را کاشته است. شب را هم خوب نخوابیده ای. و در جایی مثل مدرسه کار می کنی که با بچه ها سرو کار داری. باید رویت خندان باشد. باید بچه ها غمت را نبینند. تصور کن داری آرام و غرق درافکار در حیاط مدرسه قدم می زنی. دلتنگی ها و دلگیری ها قلبت را آزرده است... اما ناگهان یکی از بچه های کلاس ت، کلاس دوم، از دور تو را می بیند. به طرفت می دود. و بی بهانه تو را در آغوش می گیرد و می گوید: 

ـ دلم برات تنگ شده بود، مختار! 

این یکی از شاگردان آن کلاسی است که من در هفته دو ساعت پیششان هستم. فقط دو ساعت! و هفته ی پیش که مریض بودم، نتوانستم به کلاسشان بروم. روی زانوهایم می نشینم و بغلش می کنم. می گویم: 
ـ منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم! 
زنگ می خورد و او از من دور می شود تا به کلاسش برسد. بلند می شوم. انگار خودم را سبک احساس می کنم. دیگر دلگیر نیستم. عجب معجزه ای! باورم نمی شود که بچه ی به این کوچکی قادر بوده است بار به این سنگینی را این چنین از شانه هایم باز کند. آن هم نه با بحث های فلسفی یا روانشناسی، فقط با گفتن یک جمله... نه، باورم نمی شود که یک جمله ی ساده می تواند اینچنین نیرویی به آدم بدهد. 
راه می افتم. قدم های با نشاط تری بر می دارم. هنوز با این مشغولم که این چگونه ممکن است؟

با خود فکر می کنم: کاش ما هم بچه بودیم و احساسمان را از یکدیگر دریغ نمی کردیم. کاش حرف دلمان را به همین سادگی به یکدیگر می زدیم. و نگران این نبودیم که ممکن است که با گفتن این حرف ها، آدمهای مقابل مان خودشان را گم کنند. 

با خود فکر می کنم که کاش شناخت ما به اندازه ی همین بچه ها بود که با دو ساعت در هفته می توانستیم آدمها را بشناسیم. 

کاش ما هم بچه بودیم.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقاشی یکی از بچه های کلاسم. 

۱۳۹۰/۱۰/۲۰

ساکش را دادند ولی خودش را نه...





باور کنید از عشق رویگردان بودم. از وجود آن، از استدامت آن. با خود اندیشیده بودم شاید دیگر چنین متاعی را خریداری نیست، و زمان زمان عاشق شدن و بودن نیست. تا اینکه چشمم به این شعر زیبا که در صفحه ی یکی از دوستان در فیس بوک به اشتراک گذاشته شده بود، باز شد. دگر گون شدم. خواندم و خواندم و باز خواندم:

شناور سوي ساحل هاي ناپيدا
دوموج رهگذر بوديم.
دوموج همسفر بوديم.
گريز ما، نياز ما، نشيب ما، فراز ما،
شتاب شاد ما، باهم
تلاش پاک ما، توام
چه جنبشها که ما را بود روي پرده دريا
شبي در گرد بادي تند، روي قله خيزاب
رها شد او زآغوشم. 
جدا ماندم زدامانش. 
گسست وريخت مرواريد بي پيوندمان بر آب... 
از آن پس در پي همزاد ناپيدا
براين درياي بي خورشيد
که روزي شبچراغش بود و مي تابيد
به هر ره مي روم نالان
به هر سو می دوم تنها ...
(ممنون از دوستی که بعدها این شعر را با تصویری از دست خط «سیاوش کسرایی» برایم ارسال کرد)  


نمی دانستم چه بنویسم. اشک چشمان را یارای ایستادن نبود.  این شعر را همسر یکی از دوستان جانباخته ی سال 67 به اشتراک گذاشته بود. و من نمی دانستم در برابر عظمت و شکوه این عشق چگونه سر فرود آورم... 




دلم گرفت. و مرا برد به آن روزها ... به آن روزهای پر تلاطم... 
...  
از دیروز متوجه شده بودم که «قزل» پکر بود. گوشه ی مغازه اش کز کرده بود و حرف نمی زد. مغازه ای که روزگاری تنها «کتابفروشی» محل بود. کتابهایی که تو می توانستی فقط در این کتابفروشی بیابی. اما امروز... او که همیشه تبسمی در گوشه ی لبانش داشت، امروز بیش از همیشه ساکت و غمگین به نظر می آمد. من او را خوب می شناختم. ما تقریبا با هم بزرگ شده بودیم. دوران مدرسه و دوران پرتلاطم انقلاب را با هم پشت سر گذاشته بودیم. و مثل خیلی از نوجوانهایی که دنبال آرمانهای حقیقت خواهانه بودند، خودمان را اینچنین در پشت نیمکت های کلاس تعریف کرده بودیم. 
ـ چرا حرف نمی زنی قزیل؟
اشک از چشمانش سرازیر شد....  حالا دیگر اشک ها حکایت می کرد.  

ـ از برادرت کمالِ ...؟

آرام با سر تایید کرد.
ـ یعنی ...؟ شایعات درسته؟
***
آن عصر پاییزی باران شدیدی باریده بود. چاله چوله های کوچه های شهر هنوز پر از آب باران بود. موتور سواری از کنارم رد شد، کشیدم کنار تا رویم آب نپاشد. آنوقت آرام و با احتیاط پیچیدم به طرف خانه ی پدر قزل: «مشتی» که در ته حیاط باغ بزرگ قرار داشت. حیاط و باغی که برایم بوی آشنایی را روایت می کرد. آن موقع ها که  مدرسه می رفتیم عصرها من و دوست همکلاسی م «قزل» در این باغها چنان با شادمانی بازی می کردیم که انگار هیچ دغدغه ای ما را نبود. آلوچه های رسیده ی باغ مشتی همیشه آبدار و خوشمزه بودند. وقتی که آلوچه چینی تمام می شد، «اَجِی» مادر قزل سبزهایشان را دستچین کرده، داخل نمیار می ریخت. سپس با سنگ نمیار آنها را له و با «درال» مخلوط می کرد. در شمال به این می گفتن «آلوچه دشکن». ما این معجون را چنان می خوردیم که انگار در دنیا لذتی بالاتر از آن پیدا نمی شد. آن موقع ها انگار همیشه باغ مشتی آلوچه داشت. انواع آلوچه ها. بعضی از درخت ها، آلوچه های قرمز داشت. از آن قرمزهای مخملی! من به قزل می گفتم: اگه گفتی به فارسی به «آلوچه قرمز» چی می گن؟
ـ حتما می گن «گوجه سبز قرمز...»

و بعد می زدیم زیر خنده....  اما امروز، خنده مان نمی آمد. خزان باغ مشتی خیلی دلگیر بود. آلوچه های سبز و قرمز روی درخت ها خشکیده، با بی رمقی سرشان را از شاخه ها پایین انداخته بودند. برای من انگار این باغ حکایت سنگینی را نقل می کرد. 
آهسته و با احتیاط بدون آنکه کسی مرا ببیند، از حیاط پشتی خودم را به داخل خانه ی مشتی رساندم. «اَجئی» به محث دیدین من ناله هایش را سر داد: 

 دیدی چه بلایی سر مون آوردن؟ دیدی چطور کمال منو کشتن؟

«قزیل» گوشه ی سالن نشسته بود. «مشتی» پدر قزل هم با چشم های ماسیده، هیزم های سوخته ی داخل «پیج» را با ماشه پس و پیش می کرد. «اَجئی» ادامه داد:
 ـ کمال من همش چند ماه دیگه داشت تا تموم کنه؟ همش چند ماه... می فهمی؟ پسر من رو بیگناه کشتن؟ این بی رحم ها ...  

و بعد با گوشه ی روسری اشکهایش را پاک کرد. هنوز باورم نمی شد. مابیشتر از آنکه عزا دار باشیم در شوک بودیم. هیچکس باورش نمی شد که «کمال» را اعدام کرده باشند. 



کمال» را همه ی اهل محل می شناختند. و ما تازه جوانهای عدالت خواه بیشتر با او و سخنان او آشنا بودیم. از همان روزهای پر جوش و خروش انقلاب، از همان روزهای مبارزه، روزهای «مرگ بر دیکتاتوری» ها... او همیشه یا با کتاب صمد می آمد یا با «روزنامه ی کار». و در کوهنوردی های هفتگی اطراف لاهیجان به جوانان شور و شوق می بخشید. وقتی می خواندیم:
«شعر هستی،
بر زبانم جاری،
پر توانم آری
می روم در کوه و دشت و صحرا
ره پیمای قله ها هستم
راه خود در طوفان، در کنار یاران
می نوردم.... »

اولین بار مشوق من برای اجرای موسیقی در بین جمع او بود. این او بود که باعث می شد انگیزه ی یادگیری ی من به موسیقی هر روز بیشتر شود.
... اما حالا انقلاب به پایان رسیده بود و داشت بچه های خود را می خورد. «روزهای سیاه» سایه شوم خود را بر زندگی همه آنهایی که روزگاری «فهمیدن» را تجربه کرده بودند، افکنده بود. از کتاب فروشی و کتابفروشی ها خبری نبود. ابلیس اعدام و زندان روی زندگی همه ی فعالان سیاسی سایه گسترده بود. هر روز خبرهای هولناک از این و آن به ما می رسید. حالا باید هر کدام از ما فقط دو راه را تجربه می کردیم: یا زندگی ی مخفی ای را در گوشه و کناری آغاز کردن، یا هم که هر روز به انتظار به در کوفتن این ابلیس بی رحم نشستن.
کمال از مدتها قبل کمتر در محل ظاهر می شد. و این اواخر به زندگی مخفی مشغول بود. ما تقریبا دیگر از او بی خبر بودیم. آخرین دیدارهای من با او  به تابستان 62  بر می گشت. من هم هر از گاهی به قولی برای اینکه «آب ها از آسیاب بیفتد» مجبور بودم دور از چشم بعضی ها باشم. از اینرو در یکی از کارگاههای چاپ لباس در تهران که «کمال» سرکارگرش بود به کار مشغول شدم. آن روزها روزهای سختی بود. یاس، ترس، احتیاط و ناامیدی زندگی مرا فرا گرفته بود. هیچکس نمی دانست که چه اتفاقی در انتظارش نشسته است.
در بعضی از عصر ها فرصتی می شد که توی کارگاه به پای صحبت های کمال می نشستیم. او هنوز مثل همیشه بود: ساده و سرسخت. 

ـ بالاخره این روزها به پایان می رسه. بالاخره استبداد نمی مونه.

از سیگارش پکی گرفت. هرگز دود آنرا پایین نمی داد ولی چنان نشان می داد که انگار صد سالی بود سیگاری است.
 توی کارگاه پاچکی نشسته بودیم. چند نفری می شدیم. قوری چای و جعبه ی بیسکویت روی موزایئک کف ولو بود و سر کارگر کمال حرف می زد. انگار همیشه حرف برای گفتن داشت. و انگار نه انگار که عجوبه ی استبداد داشت تمام مملکت را در خود فرو می برد و همه در چاه بی خبری غرق بودند. او خستگی نمی شناخت، مثل روزگارانی که «وقت شکفتن» بود ... و ما در هر گوشه تلاش می کردیم که صدایی باشیم.  
... 

 آن شب کارمان زیاد بود. می بایست روی «استنسل های زیراکس» که قرار بود «نشریه» شوند، کار کنیم. یک چاپخانه کوچک دستی با مدیریت خود کمال. در خانه ی یک اتاقه ی خود او. اتاق کوچکی که به اندازه ی دنیا بود. و من عشق و امید را در هر گوشه اتاق که می نشستم پیدا می کردم. در کنار همسر صبور و پر طاقتش. و دخترک کوچکش که من به او «کاپوش» می گفتم. وقتی شام خوردیم، کمال به کناری کشید و کاپوش را در بغلش گرفت. خسته بود. آنقدر که خیلی زود خوابش برد. در واقع هر سه خوابشان برد. کاپوش روی سینه ی پدر چنان به خواب رفته بود که تو گویی این فرشته ی کوچولو حسرت آغوش پدر را می کشید...  و من و دوست دیگرم کارمان را شروع کردیم.


نزدیک صبح بود. حدود 80 تایی از نشریه را زده بودیم. کمال ناگهان در خواب و بیداری گفت: باید صد تا باشن. سپس کاپوش را آرام کنار مادرش روی تخت گذاشت. بلند شد و به طرف ما که این گوشه ی اتاق کار می کردیم آمد. نشریه را از نظر گذراند. خیلی هم حساس و دقیق بود. و با ذوق.
ـ کاشکی این شعر رو اینجا می ذاشتی... این قسمت. قشنگ تر نمی شد؟
دستم درد گرفته بود. استنسل ها نازک بودند، و زیر اکس نشریه خوب در نمی آمد. من مجبور بودم تمام متن را دوباره و بعضا سه باره باز نویسی کنم. سه شبی می شد که ما تا صبح کار کرده بودیم. و روزها را توی کلاس درس مدرسه چرت می زدیم.  

گفتم: ما ساعت 8 صبح باید مدرسه باشیم کمال. 

گفت: ارزش مبارزه به همینه... دقیق و سریع!

و در حالیکه چشمهایمان سنگین بود، کار چاپ استنسیل ها را ادامه دادیم.  

آن روز این نشریه ها در دبیرستان پخش شد.  




*** 

از آن روز سالها می گذرد. بر ما گذشت آنچه باید می گذشت. اما بر خیلی ها نگذشت... بر همسرش، خانواده اش، و کاپوش و دیگر فرزندانش که بعد ها دیگر هرگز آغوش پدر را تجربه نکردند. همسرش گفت: 

ـ به ما گفته بودند ساعت 3 بعداز ظهر به اوین برویم. آنروز ها ساک بسیاری از زندانیان را تحویل خانواده هاشان داده بودند. در کمال خوش خیالی فکر کردم که شاید ملاقات داشته باشيم !!! اما چنین نبود.


کمال در 29 شهريور 1365 در یکی از خیابان های تهران دستگیر شد. همسر و خانواده اش بعد از مدتها بیخبری و نگرانی از این دستگیری مطلع شدند.  

همسرش ادامه داد: کمال بعداز 5 ماه بازداشت، دادگاهي شد و 3 سال محکوميت گرفت. بهمن 68 حکمش تمام مي شد. اما او به این «حکم» ها باور نداشت. می گفت: تا توبه نکني ازين جا خلاص نمي شي !!!

باهمه کمال برای خانواده اش همیشه از برگشتن حرف می زد. از بودن در کنار آنها. از این رو فرزند سوم او در حالیکه او در زندان بود بدنیا آمد. و... کوچولوی آن زمان هرگز بوی پدر را احساس نکرد... جز از پیراهن های داخل ساکی که در 12 آذر 67 تحویل مادر دادند.

ـ يک ساک که فقط لباس هاش توش بود. نه نوشته اي نه وصيت نامه اي ....




۱۳۹۰/۱۰/۱۹

«شاگرد محوری» ظرف 50 سال...

چندی پیش که در یکی از مدرسه ها دوره ی کارآموزی می دیدم، این کاریکاتور نظرم را جلب کرد. خودش چنان گویاست که احتیاجی به توضیح بیشتر ندارد. 

۱۳۹۰/۱۰/۱۶

چتر سیاه شب برفی...



گفت: چرا قبول نمی کنی؟
گفت: چرا نمی خوای دنیا رو واقعی ببینی؟
گفتم: گفتنش واست راحته. ولی واسه من نه.
گفت: این همه آدم توی دنیا تنها زندگی می کنن. من و تو هم یکی از اونها.
گفتم: تنهایی رو دوست ندارم، عین یه کابوسه.
چنگالش رو از غذای بشقابش پر کرد و تو دهنش گذاشت. خیلی قشنگ و با اشتها می خورد. به صورت قشنگ و شلخته ش خیره شدم. یادم نمی یاد آخرین بار کی دیده بودمش. اصلا آرایش نکرده بود. حتی یه لباس مهمونی هم نپوشیده بود. ازش پرسیده بودم که به یه رستوران ایرانی بریم. گفته بود که نمی خواد به جای غذا خوردن حواسش به این باشه که کی ما رو می پاد. به خاطر همین به یه رستوران غیر ایرانی رفتیم.
...
و من دوست داشتم دوباره و چندباره از شونه های عشق بالا برم. و نسیم صداقت رو روی گونه هام حس کنم. و دستهای نوازش اون رو، رو سرم ببینم.  
اما اون به این فکرم می خندید. نه راستش عصبانی می شد. 
گفت: بابا چند بار گفتم منو مث یه زن نبین.
حالا من خنده م گرفت. نمی دونم چه انتظاری داشت. اینکه من اون چشم های زیبای شهلایی رو چه جوری ببینم؟

ـ منو مث یه انسان ببین. یه آدم. یه کسی که نمی خواد جنس مخالف باشه.

با چنگالم توی غذا بازی ـ بازی می کردم. به این فکر بودم که جوابش رو چی بدم.
اون تنهایی رو رهایی می دونست. «خود» بودن تعبیرش می کرد. برعکس تفکرات من، برا اون عشق کابوس بود. یه زندانِ ابد. چیزی که با وجود خلاص شدن از اون، هنوز داشت براش تابان پس میداد. تابان حماقت های جوونی.
گفت: خسته شدم از بس برا دیگرون زن بودم.
حالا نمی دونستم من باید خنده می کردم یا عصبانی می شدم. زیر لب غرغر کردم: «حالا که نوبت ما رسیده باید خوشگل ها رو مرد ببینیم... به خشکی شانس!» 

گفت: چی می گی؟ 
گفتم: هیچی، پس می خوای مرد باشی؟
گفت: نمی فهمی.
 گفتم: واقعیت اینه که من همیشه سعی کردم خودم باشم تا دیگری. همیشه دوس داشتم خلق کنم. و برای این کار باید نیروی مضاعفی بخرج می دادم. این نیرو از آسمون برام نازل نمی شد. من الهام می گرفتم. از روی همین زمین و در یک کلام: از عشق. و همیشه هم باعشق زندگی کرده م. الان دارم دنبال اون می گردم. و حالا تو از من انتظار داری که تو رو مث زن نبینم؟
نگاهم کرد. نه خیلی عمیق. نه مثل موقعی که عمیق گوش می کرد، یا موقعی که عمیق حرف می زد. فقط نگاهم کرد. نگاهی که خواستنی بود. ولی می دونستم که پر از گله س. یه چیزی تو این مایه که: 

ـ امیدوارم به من بند نکنی. من می خوام آزاد باشم.


غذام همونجور مونده بود. گفت: بخور ... ببین شدی عین پوست و استخون.
این یه تیکه رو عین مادرم گفت. مادرم هم هر موقع می خواست منو مجبور به غذا خوردن بکنه همینو می گفت.
چنگالش رو تو غذام کرد و مقداری از گوشتهامو گرفت، تو دهنش گذاشت.  

ـ ببین، با هوس بخور. با اشتها.... اینجوری!

منم گوش کردم. وقتی کارد رو دور غذا گرد کردم، از دستم رو زمین افتاد. صدای ناهنجار افتادن کارد و غلت خوردن آن بقیه ی میزنشین های رستوران رو هم متوجه ی ما کرد. من فقط به غذا نگاه کردم. و به چنگالم که بدون کارد «تنها» مونده بود. اهمیت ندادم. به غذا خوردن ادامه دادم. 

گفت: می خوای به گارسون بگم، برات کارد بیاره؟

جواب ندادم. می خواستم بفهمه که بدون کارد هم میشه خورد، ولی بهتره اونم کنار چنگال باشه. روی میز یه کارد دیگه بود. اونو برداشتم و در حالیکه زیر چشمی نگاش می کردم، به غذا خوردن ادامه دادم. یا بهتره بگم ادای غذا خوردن رو در آوردم.

....
اون شب باوجودیکه یک ریز برف می بارید، ولی زیاد سرد نبود.  چند قدمی از رستوران دور نشده بودیم که گفت: 

ـ چترم ... چترم رو جا گذاشتم.

گفتم: من می رم برات می یارم.
و به طرف رستوران دویدم. همین اول ورودی، چترش رو دیدم. یه چتر کهنه ی سیاه، که نمی خورد زنونه باشه... شک کردم. آیا این چتر اون بود. از پشت شیشه ی رستوران نشونش دادم: اینه؟ 
اما کسی رو ندیدم. بیرون اومدم.... چند قدمی این طرف تر.... اون نبود، انگاری رفته بود. هوا بشدت می بارید. هر چی گشتم جای پاش رو پیدا نکردم. برف خیلی سریع اونا رو پاک کرده بود. به خاطر همین نفهمیدم از کدوم طرف رفت....  
من موندم و یه چتر کهنه سیاه رنگ...



۱۳۹۰/۱۰/۱۴

می تونست بدتر هم بشه! ـ


بعد از اینکه گفتگوی تلفنی م رو با یه دوست تموم کردم، از اتومبیل خارج شدم. باید کمی عجله می کردم. قرار دکتر داشتم. اما همینکه پام روی یخ و برف قرار گرفت، سر خوردم. تنها شانسی که آوردم اینکه تیزی در اتومبیل توی فرق سرم نخورد. وگر نه باید به خاطر یه چیز دیگه منو می بردن پیش دکتر. بلند شدم. کاملا سالم بودم. یاد حرف یه دوست افتادم: می تونست بدتر بشه!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی اینکه اگر از این که الان هستی، بدتر می شد چی؟
ـ یعنی چی؟ 

ـ می خواستی چکار کنی؟
 گفتم مثلا؟
ـ مثلا اگر سکته می کردی چی؟ کی می خواست نگات کنه؟راست می گفت.




... توی اتاق انتظار نشسته بودم که لهجه ی عجیب و غریب دکتر اسمی رو صدا کرد. این «خ» گفتن برای نروژی ها عین سونامی یه. بالاخره به هر ترتیبی بود فهمیدم که بنظر باید اسم من باشه. رفتم داخل.
دکتر از من پرسید:
ـ خب چطوری؟ تعریف کن. 

ـ راستش دوباره بی خواب شدم دکتر... دیشب خیلی حالت افسردگی بهم دست داد.  

ـ از کی اینجور شدی؟
ـ الان چند .... راستش از دیروز ... البته می تونست بدتر هم بشه...
دکتر با علامت سوال نگاهم کرد.
ـ خب چرا بی خواب شدی؟
انگار به سوال دکتر فکر نمی کردم. یاد حرف دوستم بودم. واقعا می تونست بدتر بشه. اگر می افتادم و پام می شکست اونوقت چی؟ آره خب بدتر می شد.
ـ الان خب می تونم برقصم، می تونم ساز بزنم. می تونم حرفهای قشنگ بزنم.
گفتم: 

ـ آره دکتر می تونست بدتر بشه. ولی خوشبختانه نشد.


حق ویزیت دکتر رو دادم و از اونجا بیرون اومدم. خوشحال بودم که بدتر نبود. 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...