۱۳۸۲/۱۲/۸

آیا خلایق هر چه لایق؟


شرکت همین تعداد از هموطنان در انتخابات هم قابل تعمق و تاسف است! بنظرم وقت آن رسیده است که شترسواری دولا دولا را کنار گذاشته و رک و پوست کنده به انتقاد از مردمی که حاضر نیستند هیچ نقشی را در این برهه حساس به عهده بگیرند برخاست.


این روی سکه

4 سال پیش در انتخابات مجلس شورای اسلامی درست زمانی که در گیری جناحی وارد عالی ترین مرحله خود شده و با اقبال عمومی ای که اصلاح طلبان با آن مواجه شده بودند قابل پیش بینی بود که مثلا در تهران اکثر صندلی های قرمز به تصرف آنها درآید، و درست در گرماگرم شمارش آرا در هیئت اجرایی، محافظه کاران موقعی که متوجه شدند نام «شاه مهره آبادگرانشان» جزء لیست 30 نفره نهایی منتخبین حوزه تهران نیست، دست به کار شده و علیرغم مقاومت شخص «تاج زاده» که بعدها منجر به حذف ایشان از گردونه قدرت شد، با تقلبی آشکار و با باطل کردن رای هزاران شهروند، نام «علیرضا رجایی» (کسی که گویا دیواری کوتاه تر از دیوار او پیدا نشده بود) را از نفر بیست و هشتم لیست تکمیلی به همان رتبه ای که امروز کروبی رئیس مجلس فعلی بر آن ایستاده است تغییر مکان داده و با کمال وقاحت نام دو تن از همپالگی هایشان را به وسط کشیدند. این دو نفر کسانی نبودند جز هاشمی بهرمانی و حداد عادل!
بدین ترتیب صلوات رهبر شامل حال نورچشمی خود حداد عادل شد و او را وارد مجلس کرد ( نماینده صلواتی از معجزات رهبر عزیز ). اما این حادثه برای بهرمانی که خود را ناپدری اصلاحات و سردار سازندگی فرض می کرد بسیار گران تمام شد. احساساتش از اتفاقات افتاده بسیار جریحه دار شده و تقدس و تابوئیت خود را بواسطه مطبوعات اصلاحگرا در خطر یافت. به خاطر همین به ریسک مجدد برای اشغال احتمالی صندلی ریاست مجلس که خود را برای آن آماده کرده بود تن نداد... او راهش را کج یا بقول صحیح تر راست کرد و با برپایی مجلس ششم در مسند ریاست مصلحت نظام کاملا آشکارا به نفع جناح راست پارو زد.
امروز بعد از 4 سال محافظه کاران با حذف قلدرمابانه اکثریت اصلاح طلبان در مجلس از طریق فیلتر شورای نگهبان، و ناک اوت کردن دم و دستگاه بی یال و دم خاتمی از جمله وزارتخانه کشور او، می روند که یک حاکمیت یک دست را برپا دارند. بنابر این هیچ تعجبی ندارد که بدون توجه به آمار ارائه شده از وزارت کشور، صدا و سیما شرکت 60 در صد از واجدین شرایط را قبل از پایان شمارش آراء در بوق خود می دمید. مهم اجابت کردن خواسته رهبر است که گفته بود باید 40 میلیون شرکت کنند.


آنروی سکه


اما صرف نظر از یاوه گویی های دستگاه تبلیغاتی رهبر و تقلب آشکار هم قماشان او ( که شغلشان است )، شرکت همین تعداد از هموطنان در انتخابات هم قابل تعمق و تاسف است! بنظرم وقت آن رسیده است که شترسواری دولا دولا را کنار گذاشته و رک و پوست کنده به انتقاد از مردمی که حاضر نیستند هیچ نقشی را در این برهه حساس به عهده بگیرند برخاست. مردمی که به سیاهی لشکر حکومت اسلامی تبدیل شده اند. به هر حال همیشه که نمی شود با تابو ی « غیور بودن ملت» آسمان ریسمان بافت و آنها را از اشتباهاتشان مبرا دانست و همه چیز را به حساب ناآگاهی شهروندان از امور گذاشت، یا که گناهان را با ترس و دلهره توجیه کرد. ترس از بیکار شدن، ترس از عدم ثبت نام در دانشگاه، ترس از امکان ندادن کپون و غیره .که اتفاقا این خود دلیل محکمی برای همه آنچیزی ست که این ملت در خلوت به آن واقف و معترض است ولی در آشکار خلاف آنرا نشان می دهد. یعنی نوعی خود انکاری! نمی دانیم چه گردی بروی این ملت پاشیده شده است که حاضر نیست به خودش و گلایه هایش هم احترام بگذارد. سوال این است آیا این تعداد که در انتخابات شرکت کردند واقعا نمی دانستند و نمی دانند که در مملکت شان چه می گذرد. و اگر می دانستند نام اینرا چه باید گذاشت و با چه صفتی توصیفش کرد؟ تمام دنیا می داند که در ایران چه می گذرد. همه مسائل ایران را دنبال می کنند. همه می دانند که رژیم حاکم ایران یک رژیم مخالف حقوق بشر و آزادی ست. راه دور نمی رویم که احتیاج به حافظه داشته باشد (چیزی که گویا معروف است ایرانیها ندارند) همین طی یک ماه گذشته اتفاقات بسیاری افتاده که اگر در هر یک از کشورهای متمدن می افتاد کافی بود تا باعث شرمندگی شان در جهان باشد. همانطور که دیدیم در دهه پنجاه ملت آلمان بخاطر میدان دادن به رهبری به نام هیتلر و به بار آوردن آن فجایع انسانی از جهانیان عذر خواست. اما اکنون ؟ در همین یک ماه اخیر همه دانستند که 2500 نفر از داوطلب نمایندگی کرسی مجلس توسط شورای نگهبان رد صلاحیت شده اند. همه می دانند که شورای نگهبان را چه کسانی تشکیل می دهند. از کجا آمده اند و چه سابقه ای دارند! (مخصوصا در راه اندازی انصار و قداره بندان شان) همه می دانند که ایران بزرگترین زندان روزنامه نگاران است. در همین یک ماه اخیر انصافعلی هدایت خبر نگار مستقل بازداشت شد. از تحصن مجلس در همین هفته قبل از انتخابات و نامه آنها به مقام معظم رهبری که او را مسئول همه ی این بگیر و ببند ها نامیدند، همه مطلعند. و از آن طرف تعطیلی دو روزنامه اصلاح طلب و... همه و همه همین چند روز اتفاق افتاد و حافظه ی قوی نمی خواهد که آنها را به یاد آورد. واقعا چه توجیهی برای شرکت همین تعداد از مردم در انتخابات و بی تفاوتی آنها داریم. با خود می اندیشم که اسم اینرا چه باید گذاشت آقایان!؟ در حالیکه کور و کچل می دانستند این انتخابات انتخابات نیست. فرمایشی ست ؛ که قرار است اینبار در انتخابات یعنی تشییع جنازه آزادی شرکت نکنیم، و برای شرکت نکردن قرار نبود لاستیک آتش بزنیم، اعلامیه پخش کنیم و یا مثل باطبی پیرهن خونینی را بالای دست بگیریم که احیانا هزینه اعدام و یا حبس ابد را به جان بخریم، نه، فقط و فقط قرار بود با خریدن یک کیلو تخمه کدو و مصرف آن، در خانه بنشینیم و بدین ترتیب با « نه » بزرگ تو دهنی به رژیم ملایان زده و به جهانیان و نسل آینده مان که سرنوشتش در نتیجه نادانی ما در انقلاب 57 به مخاطره افتاده است، نشان دهیم که ما به سرنوشتمان علاقه مندیم. نشان دهیم که ما غیر از آنیم که این حکومت می گوید. نشان دهیم که به یاد زندانیان در بند هستیم. آنهایی که هر روز در شکنجه گاههای انفرادی رژیم به امید روز رفراندم یعنی همین «قرار نه » سپری کردند! کسی به من جواب دهد که آیا هزینه ای از این کمتر هم داشتیم ؟!

حکومت ایران که گویا چون انتخابات مجلس خبرگان یا انتخابات سال گذشته شوراها انتظار شرکت 10 ـ 15 درصدی مردم را می کشید، و با بزن و بگیرهای پرهزینه اخیر ـ از جمله رد صلاحیت نمایندگان مطرح فعلی ـ تن به ریسک پایین آوردن احتمالی مشارکت 5 ـ 10 درصدی مردم به شرط راه یابی نماینده هایش به مجلس داده بود، بسیار از این شاهکار مردم غرق در سرور است... شرکت همین تعداد از مردم نشان از عمق بی خبری و محافظه کاری آنهاست. نشان از عادت مردم به استبداد دینی ست. باید باور کنیم تا زمانی که بنیاد های رهبر و قدس رضوی ها پردرآمد ترین نانخانه ها هستند این ملت هنوز آمادگی یک تغییر بنیادین را ندارد. کدام مدرک مستدللی وجود دارد که بعد از حاکمیت 25 ساله دینی مردم ایران را متفاوت با ملت دو همسایه عراق و افغانستان ارزیابی کند. که سرنوشت هر دو را در بازتولید استبداد و مذهب می بینیم. می خواهم بپرسم آیا واقعا « خلایق هر چه لایق! » ؟ چرا! مگر آنکه سکه روی دیگری هم داشته باشد!

۱۳۸۲/۱۱/۲۶

دم خروس «جبهه ملی»!

در حاشیه نامه رهبری جبهه ملی و اعتراض به استفاده از زبان مادری

بنده با احترامی که به نظر مخالفان و از جمله آقایان در «جبهه ملی» بعنوان یک شهروند قائلم، چنین نامه پراکنی هایی را در شرایط فعلی که مبارزه ای همه جانبه برای احیای حقوق بشر در کشور در جریان است، مغایر با منافع ملی دانسته و در شرایطی که تمام جهان التزامیت جمهوری اسلامی به مبانی حقوق بشر را مبنای پذیرش آن در جهان متمدن امروزی می داند، غیر قابل باور است که آقایان دست به این ریسک خطرناک زده و علنا با مبانی و اصول حقوق بشر ـ که آموزش به زبان مادری نیز جزء لاینفک آن است ـ به عناد برخاسته باشند؟

یکی از گرفتاریهای کشتی به گل نشسته سیاست ایران طی اعصار مختلف در این بوده که هیچ عمر مفید و غیرمفیدی برای سیاستمدارانش قائل نبوده است. از شاهان این مرز و بوم گرفته تا ملایان حاکم امروز، می بینیم که هیچ حد نصاب سنی برای شغل شان منظور نیست! مثلا فرض بفرمایید اگر ناصرالدین شاه بعد از 50 سال حکومت، بدست میرزا رضا کشته نمی شد مصیبت تحمل ایشان شاید تا امروز هم (البته اگرعمر یاری شان می داد) ادامه داشت! امروزه در حالیکه در قانون کار عقب مانده‌ترین کشورهای دنیا سن معینی برای حرفه های مختلف حتی باربری در نظر گرفته شده است ولی نمی دانم چرا هیچ سازمان و یا ارگانی چه از بالا و چه از پایین سن بازنشستگی سیاستمداران را تعیین نکرده است. که اگر این می شد حتما روالی همچون غرب مرسوم می گشت که سیاستمداران «از دور خارج» بقیه عمرشان را با نوشتن خاطرات شیرین خود، هم توشه اعتبار گذشته شان را محفوظ میگرداندند و هم که گوشه ای از تاریخ سراسر شفاف ما (!) را شفاف تر!
اما تا زمانی که چنین نشده این چرخه ی گاها باطل گویا همچنان بر این پاشنه خواهد چرخید! مثلا اگر از منظر سنی (و نه دانش) به رهبری آیت الله خمینی در انقلاب ایران نگاه کنیم متوجه می شویم که مردم ایران در سنی ( 80 سالگی) شخصی را به رهبری برگزیدند که احتمالا حس بینایی و یا شنوایی و یا حتی حافظه اش رو به تحلیل رفته بود (که نه واقعیت ها را دید و نه صدای فریاد هارا شنید و نه قول و قرارهایش را در پاریس به یاد آورد!) در واقع شاید یکی از کلاههای گشادی که سر ملت ایران رفت از قرار سن بالای رهبرش بعنوان یک سیاستمدار بود! پیرو همین روال، نوچه های ریز و درشت ایشان از قبیل رفسنجانی نیز با وجود افتضاحی که در انتخابات پیشین مجلس از لحاظ تعداد آرا و میزان پایین محبوبیت ایشان پیش آمد حاضر به ترک کرسی قدرت بعد از 21 سال نشد، و یا امثال جنتی و سایر ملاها که گویا چلچله جوانی سیاسی شان را آغاز کرده اند با ولع تمام به انحصاری کردن قدرت تا ثانیه آخر مرگ می اندیشند!
اما این قاعده یا ایراد فقط متوجه سیاستمداران حاکم نبوده و نیست، بلکه سیاستمداران محکوم یا مخالف ـ اپوزیسیون ـ را نیز شامل شده و می شود. بطوری که این چرخه باطل از حاکمان به محکومان (مخالفان) هم سرایت کرده و اکنون تبدیل به یک بیماری غیر قابل علاج سیاسی گردیده است. بدین ترتیب که چهره هایی در عرصه سیاست (اپوزیسیون) ظهورکرده اند که همانند حاکمان بدلیل عدم وجود یک سیستم دمکراتیک در ارگانیزم سیاسی شان ـ مثل نبود کنترل و یا قانون بازنشستگی ـ ازآنجایی که مشغلگی دیگری نداشته اند همچنان بر گرد همان «میز سیاست با تخته نرد» عهد جوانی دوره کرده و بر طبل «مرغ یکپا» کوبید ه اند تاکه به به امروز رسیده و گویا قصد پیش رفتن تا آخر عمر را نیز دارند.
شاید ملت ایران باید اینبار از این زاویه هم به هوش باشد و اشتباه گذشته را همچنان تکرار نکند و اینبار به سیاستمداران ما از زاویه کهنسالی ـ فیزیکی ـ هم نظری داشته باشد. البته که بسیاری از همین پیرمردان سیاست متوجه اوضاع خطیر گشته اند که مثلا در ایران، بین جوانان باجمعیت 70 درصد زیر 35 سال حرفهای آنتیک و موزه ای شان دیگر محلی از اعراب ندارد. با وجود این هر از گاهی از سیم در رفته ساز «یاغوتی» این آقایان نوای گوش خراشی شنیده می شود که کاملا خارج بوده و درخور و متناسب ارکستر جنبش آزادیخواهی امروز ایران نیست. نغمه هایی که اقلا یک نیم قرنی از عمرشان سپری شده است.
یکی از این نغمه های فالژ و خارج و همچنین نامتناسب با جنبش دمکراسی خواهی ایران، نامه ی اعتراضی اخیر دوستان کهنسال سیاستمدار ما در «هیئت رهبری جبهه ملی» به وزیر آموزش و پرورش است که در آن خواسته اند سریعا جلوی دستورالعملی را که در صورت اجرا «خیانتی بزرگ در تاریخ معاصر ایران»* بشمار خواهد آمد ( البته با پیازداغ بیشتر ) بگیرند. ایشان کشف کرده اند که «عوامل دوست نمای دشمنان ايران، برخی مسئولان را وادار به اتخاذ تصميم‌های عجولانه‌ای‌ ميکنند که ميتواند حمله به ريشه‌های موجوديت ملت بزرگ ايران و يکپارچگی اين سرزمين بشمار آيد. *» اما این خیانت معاصر(!) چیزی نیست جز ورق پاره ای بدون هرگونه تضمین اجرا در مورد اینکه «كتابهای درسی از اين پس به صورت غيرمتمركز، با محتواهای مختلف و متناسب با شرايط اجتماعی، اقليمی و فرهنگی هر منطقه يا استان چاپ می‌شوند.»** کاری که بر خلاف مدعیان نویسنده نامه، در تمام دنیا بعنوان یک حقوق بسیار پیش پا افتاده شهروندی بشمار آمده و در بسیاری از کشورهای کثیر الملل امری ضروری برای حفظ تنوع فرهنگی و هویتی آن ملت است.
ایشان نوشته اند «دستورالعمل اخير وزارت آموزش و پرورش به ادارات تابعه خود دراستانها (روزنامه ايران مورخ 9/11/82)، يکی از اين تحرکات پرسش برانگيز در درون حاکميت بوده است.»*
اینکه در جمهوری اسلامی هر از گاهی چنین افاضاتی به میدان بیاید اتفاقا جای هیچ پرسشی نیست. بلکه پرسش بر انگیز تر از آن اقدام تحریک آمیز دوستان رهبری جبهه ملی است. حقیقت را بخواهید بنده بعنوان یک فعال در مسائل آذربایجان، این دستور العمل دولت فخیمه آقای خاتمی را نه جدی گرفتم و نه وقعی بر آن نهادم، چرا که اولا مرا به شفای امامزاده جمهوری اسلامی اعتقادی نیست(آنهم در مورد مسئله ملی، و آنهم در این شرایط خطیر). در ثانی هر الفبای سیاسی خوانده ای می داند که هر دستورالعملی محتاج برنامه از قبل تعیین شده است. (خصوصا" برنامه آموزشی، که برنامه حساب شده دراز مدتی را می طلبد که با وصع حاکمان فعلی که بعد از گذشت 25 سال از انقلاب هنوز هم کتابهای زمان شاه بدون تغییرات عمده ماهوی در مدارس تدریس می شود بعید بنظر می رسد)، اما ثالثا مردان سیاست دریا دیده ای چون آقای ورجاوند چطور نمی دانند که هر برنامه، بودجه و امکانات خود را می طلبد،و ـ رابعا ـ این بودجه باید در مجلس تصویب شود، و جهت اطلاع بودجه سال 82 در سال 81 مورد تصویب قرار گرفته و اگر چنین بودجه ای برای این دستورالعمل در سال گذشته تعیین و تصویب شده، آقایان ملی و کاشف مسائل خیانتی چطور طی این مدت متوجه این « خیانت بزرگ معاصر » نشدند ؟ و یا هم اگر چنین چیزی یعنی بودجه ای و تصویبی در کار نبوده ـ که نبوده زیرا خود اذعان داشته اند که « چنین تصمیمی باید در سطح مجلس گرفته شود » * یعنی که هنوز گرفته نشده ـ پس چه کشکی چه آشی آقایان؟

اما اکنون که چنین اقدامی مورد پرسش دوستانی قرار گرفته که متاسفانه با توجه به سن بالایشان گویا قضیه بازنشستگی موارد بالا شامل حالشان می گردد، من باب جواب عرض می کنم که چنین ژست هایی از طرف حاکمیت جمهوری اسلامی تنها بعنوان«هیزم های تنور انتخابات» بوده که هر از چند گاهی در آستانه انتخابات روشن می شود و بس! و امروز می رود که تمام ملت ایران در تحریم انتخابات فرمایشی حکومت گام بردارد، به میدان کشیدن چنین دستور العمل هایی و حتی تفویض امتیازات احتمالی بیشتر، زیاد هم دور از انتظار نیست. بنابر این لازم نیست که دوستان مسن ما نگران اوضاع غیر قابل پیش بینی باشند. بهتر است بیشتر به سلامتی خود بیاندیشند!
اتفاقا پرسش بر انگیز این است که چگونه کسانی که یک عمر پسوند «ملی» را بر سردرب تشکیلاتشان یدک می کشند از یک دستورالعمل ساده و ناقص دستگاه عریض و طویل خاتمی که اگر و اماهایش به اصلش می چربد چنین به هراس افتاده و در خشم شده اند، به گونه ای که عملا با نقش گرفتن در خیمه شب بازی سیاسی حاکمیت، درست در شرایطی که بیش از هر زمان همدلی تمام کسانی که برای ایرانی آزاد و دمکراتیک تلاش می کنند و میروند که با تحریم انتخابات غیر قانونی عدم مشروعیت جمهوری اسلامی را در انظار جهانیان به نمایش بگذارند را می طلبد، بعنوان اهرم فشار عمل کرده و با تکرار چنین سخنان مبالغه آمیزی مغایر با آنچه که مدعی آن هستند ترویج می کنند؟ سخنانی که عملا سند ضدیت خود با اهداف ملی را به تمامی ملت ایران با وضوح عیان می سازد! آخر چگونه می شود نیم قرن ملی بود اما از شناخت و پذیرش و رسمیت دادن ملت خود تفرعه رفت ؟ آنهم چنین آشکار و بی مبالات ! مگر می شود ملی بود و ندانست که این ملت به دلایل تاریخی، نژادی، جغرافیایی و غیره به زبانها و گویش های مختلف تکلم می کند و دارای آداب و عادت های منحصر به خود می باشد.(به پسند یا ناپسند) و چطور می شود ملی بود و دم از ملتی زد که حق نوشتن و خواندن برای آنها در زبان مادری خویش را «خیانتی بزرگ» دانست. بدون تعارف امر بفرمایید آیا تکلم کردن همین ملت به زبان ترکی، کردی، بلوچی و یا گیلکی... چطور! آیا آنهم خیانت است؟!
و اگر خیانت نیست، بنده برای برخورداری از بند 3 ماده 26 قانون حقوق بشر که می گوید «والدین در گزينش نوع آموزش فرزندانشان حق تقدم دارند» می خواهم عرض کنم که اجازه بدهید در این بین تصمیم گیرنده ما خود باشیم نه نامه های غوغا سالارانه ی شما! چرا که این فضا که قضایا را بدلیل نگرش قشری ملی سازی ـ که در ترجمه سیاسی همان خودی و غیرخودی معروف جمهوری اسلامی معنا می شود ـ آنروی سکه ایست که می خواهد مسائل را برای گریز بصورت رادیکال حل کند و این فقط و فقط آب را به آسیاب جمهوری اسلامی در حال اهتزار می ریزد که بدنبال ماهی گرفتن از آب گل آلود است.
در بخشی از این نامه مفرح (!)برای اینکه فیگور حق به جانبشان تکمیل شود نوشته اند «ما هيچ کشوری درجهان را نمی‌شناسيم که (...)کودکان خود را بر پايه فرهنگ قومی يا محلی هر شهر و استان آموزش دهد.» بنده نام اینرا با کمال ادب فقط تحلیل حافظه ـ به دلایل بالا ـ نامگذاری می کنم یا هم که یک شوخی تخته نردی ! برای اینکه نه تنها چنین نیست بلکه در مثلا خود اروپا علاوه بر شهروند بومی، همه مهاجرین و یا ایرانیان مهاجر حتی قادرند در مدارس، کودکان خود را از امکانات آموزشی زبان خود(از جمله فارسی) برخوردار سازند.
اینگونه از زمانه خود عقب و از اخبار جهان بیخبر بودن جای تاسف و تعجب است! من این بزرگان را به خواندن کتاب «کند و کاو در مسائل تربیتی کودکان» اثر زنده یاد صمد بهرنگی که در 40 سال پیش به غلط بودن سیستم غیر قابل پاسخگو ی آموزش کودکان «غیر خودی» پرداخته و احتیاجی به ترجمه هم ندارد، دعوت میکنم. بنابر این چنین با قوانین حقوق بشر که امروزه به سنگ محک بسیاری برای شناخت دوست و دشمن و رسیدن به حقوق پایمال شده ی خود تبدیل شده، به مخالفت و عناد برخاستن اصلا صلاح نام کسانی نیست که عمری را در این کار بسر برده اند. مخصوصا نام کسانی در این نامه دیده می شود که بعنوان مثال خود سالیان سال قربانی محرومیت از حقوق اولیه یک متهم در یک دادگاه عادلانه یعنی حق دفاع، بوده اند. اما اکنون چگونه بخود اجازه می دهند که با مهر تایید بر محرومیت فرزندان این آب و خاک از آموزش زبان مادری بعنوان ابتدایی ترین حقوق طبیعی یک انسان و خیانت دانستن آن خود را در صف طرفداران دمکراسی و یا حقوق بشر قرار دهند؟ آیا واقعا جای پرسش نیست که دم خروس شما را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را!

در آخر، بنده با احترامی که به نظر مخالفان و از جمله خود این آقایان بعنوان یک شهروند قائلم، چنین نامه پراکنی هایی را در شرایط فعلی که مبارزه ای همه جانبه برای احیای حقوق بشر در کشور در جریان است، مغایر با منافع ملی دانسته و در شرایطی که تمام جهان التزامیت جمهوری اسلامی به مبانی حقوق بشر را مبنای پذیرش آن در جهان متمدن امروزی می داند، غیر قابل باور است که آقایان دست به این ریسک خطرناک زده و علنا با مبانی و اصول حقوق بشر ـ که آموزش به زبان مادری نیز جزء لاینفک آن است ـ به عناد برخاسته باشند!
15.02.2004
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و ** برای مطالعه بیشتر مقاله مندرج در آدرس زیر را بخوانید :

۱۳۸۲/۱۱/۱۳

اََرَبه ایله دووشان توتماق!

سققیز ایل جمهور باشقانلیغیندا [ریاست جمهوری] و دؤرد ایل مجلسین کورسو‌لرینده اصلاحاتچیلارین نوماینده‌لری اوتورموش ایکن اؤز بیریمجی شوعارلارینی کی مطبوعات آزادلیغی ایدی حیاتا کئچیره بیلمه‌دیلر! ایندی ده بئله گلیر کی اصلاحاتچیلار اربه ایله دووشان توتماغا گئتمک ایسته‌ییرلر.
گئنه سئچکی‌لر یاخینلاشدی. و سیاست بازاری قیزیشماغا باشلادی. اصلاحات‌چیلار مجلیس‌ده اوتوراق آکسیاسینا (تحصن) داوام ائتمکده دیرلر. اونلار نظارت شوراسی (شورای نگهبان) طرفینده‌ن صلاحیت‌لرینین رد ائتمه‌لرینه اعتراض‌لارینی بیلدیرتمک ایچون ال آیاغا دوشموش‌لر. بورایا‌جان بیز‌ده اونلارین اعتراض‌لارینا قاتیلیریق. لاکین آرخاداکی پرده لر قالخینجا خاتمی‌نین بو آکسیانی دایاندیرما تشبوثو و نوماینده‌لرین جمهور باشقانین سؤزونو یئره آتماسی، اوبیریاندان‌دا رهبرین غیرـ‌عادی بیچیم‌ده داواملی اورتاما گیریب چیخیش‌لاری و نظارت شوراسینا فرمان وئرمه‌سی و بو میداندا بیر قورتاریجی کیمی اؤزونو گؤسترمه‌سی بو نقطه‌یی‌ـنظری گوجله ندیره بیلر کی افلاس ائتمیش رژیم یئنی بیر سناریونو دوشونوب حیاتا کئچیرمک ایسته‌ییر.
گویا بئله گلیر کی «ولایت فقیه» بیر نئچه نوماینده لرین دوشوندوک لری کیمی ده دئییل. هئچ اولماسا سؤزونون کسری ایله چاتیشمالاردا، اقتدار موازنه‌سینی تام 90 ایمجی دقیقه ده قارشی طرفه قایتارا بیلیر.
بئله لیکله اگر نوماینده‌لرین شخصی ایستک‌ و منافع‌لری اورتایا گیره‌رسه ، آرتیق اساس هدف‌لرین رنگی قاچا بیلر. گویا بئله وورغولانیر (تاکید اولور) کی اگر بیر نئچه نفرین صلاحیتی یئنی‌ده‌ن یوخلانیلسا و نامیزد اولمالاری تصدیق اولونسا هر شئی یولونا گئده بیلر.

تصادوفا" دئمک ایسته‌دیگیم بو کی نوماینده‌لر بیلمه‌لی‌دیر کی بو بیرجه شورا نظارتینین یئنی‌‌ده‌ن یوخلاماسی دئییل، بلکه خالق‌دا بو اویونا و اؤزه‌للیکه اصلاحاتچی نوماینده‌لرین حرکت‌لرینی یاخیندان ایزله‌ییب نظارت آلتینا آلمیش‌دیر و اؤز سون قرارینی مجلیسین گله جک سئچکی‌سینده ایشتیراک ائدیب ائتمه‌مه‌سی ایله وئره جک. او شئی کی موهوم‌دور بودور کی بو چاتیشمالار، سناریو یا اویونجاق اولورسا یا یوخ ، خالقین حالینا هئچ بیر تاثیری یوخدور. بیز اگر بو قونویو مثبت گؤزو ایله باخیب ده‌یرله‌ندیرسک و هئچ بیر ساختاکارلیغی آرخاسیندا گؤرمه‌سک‌ده نهایت بو اولاجاق کی رد اولان نوماینده‌لر یئنی‌ده‌ن ملالارین مرحمتی ایله تصدیق اولاجاقلار. بواوزده‌ن طبیعی اولاجاق کی سایین نوماینده‌لر رهبره یا ولایت فقیه‌ـه منت‌دار اولوب، اونون همیشه‌لیک اولاراق استقراض‌چیسی [وامداری ] قالاجاقلار. بو ایسه کوتله‌لرین [مردم ] ان عادی ایسته‌یی، یعنی دینلی رهبریته سون قویماق، عینی نوماینده‌لر واسیطه‌سی ایله عملی اولا بیلمه‌یه‌جکدیر. ذاتا اونسوزدا بو هدف‌لر ایره‌لی سورولمه‌میشدیر. نئجه کی سققیز ایل جمهور باشقانلیغیندا [ریاست جمهوری] و دؤرد ایل مجلسین کورسو لرینده اصلاحاتچیلارین نوماینده‌لری اوتورموش ایکن اؤز بیریمجی شوعارلارینی کی مطبوعات آزادلیغی ایدی حیاتا کئچیره بیلمه‌دیلر! ایندی ده بئله گلیر کی اصلاحاتچیلار اربه ایله دووشان توتماغا گئتمک ایسته‌ییرلر.

آمما اگرسه بو های هویلارا باشقا گؤز ایله ده باخساق و بوتون بو قوی گؤتورمه‌لر دئمه‌لی بیرنئچه‌نین صلاحیتی‌نین رد اولوب سونرادان قبول اولونماسینا گؤره برپا اولویسا ،بو نتیجه‌نی الده ائده بیلر کی بیر دانیشیق‌لی دؤیوشده‌ن [جنگ زرگری] اؤترو سئچکی‌لره قاتیلیب اونو قیزیشدیرماق هئچ‌ده عاقلا اویان بیر ایش دئییل. بو ایسه آرتیق دئدیگیم کیمی بو سئچه‌نک‌ده هئچ گلیر [سود] خالقا نصیب اولمایاجاقدیر.
بو گئدیش‌له بیزده بو اعتراض‌لارا اورایاجان قاتیلیریق کی دونیانی باشا سالدیراق باری ملالارین چرچیوه‌سی ائله داریسقال دیر کی اؤزگه لر حله قالسین، اؤزیانالارا [خودی ها ] دا آرتیق یئر یوخدور. و سئچکی آدلاندیقلاری دئمک کی بیر ایله‌نجک‌ده‌ن داها آرتیق دئییل. باشقا سؤزله دونیایا گؤسترمه‌لی‌ییک کی بو رژیمین دورولماسی ایله هئچ بیر ده ییشیک‌لیگه امکان یارانمایاجاقدیر و اسکی حامام اولاجاق اسکی تاس [همان آش و همان کاسه ]. بس ساییق اولمالی ییق کی بیرداها آللانمایاق و ساختا سئچکی‌لره قاتیلمایاق. دونیا بیلمه لی دیر کی بیز یئنی و گئرچک بیر سئچکی‌نین ایستکلیسی‌ییک. و او گونه جن آرتیق بو اویونلارا قاتیلماق ایسته میریک.

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...