۱۳۹۰/۲/۱۰

اینجا همه ترا بیاد دارند...

اینجا همه ترا بیاد دارند حمیده! ترا و لطف ترا و لذتی که در ژرفای شاد خویی ی تو بود. اینجا هنوز کسی نمی تواند صدای خنده های تو را تقلید کند. و برای مایی که تو را در این خنده ها می یافتیم، این لحظه ها سنگین و سخت می گذرد.

اینجا همه ترا بیاد دارند حمیده! گر چه بی تو دیگر صدای ساز ما لطفی ندارد، و پاهای ما که انگار از رقصیدن باز ایستاده است، اما مادر هر روز پای گلی که در تنهایی خویش به نام تو در باغچه ی آرزوهایش کاشته، آب می دهد و دعا می کند که دوباره برویی.

و امروز یکسال از رفتن تو می گذرد. و ما که هر کدام در گوشه ای از جهان پراکنده ایم. اما گل های خاطره ی تو هنوز در باغچه های ذهن ما رنگ و عطر دارد و ما با این عطر آشنا همدیگر را باز می شناسیم. هنوز ما هم مثل مادر به این گل ها آب می دهیم و در هر محفلی آرزوی حضور تو را می کنیم که برای همیشه رفته ای. لیکن نغمه ی شادی هایت و پژواک آن خنده ها همچنان در سکوت حُزین خانه های دل ما پرسه می زند. صدایی صادق با غباری پر رخسار و دفتری با برگ های گشوده بی حضور تو...

ولی اینجا همه تو را به یاد دارند حمیده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـو در همین رابطه بخوانید:

و او که پرکشید و رفت

۱۳۹۰/۲/۹

بچه های مدرسه هم در عروسی سلطنتی شرکت کردند

امروز در اخبار دنیا به جای سرکوب خونین معترضین سوریه، کشتار مخالفین در لیبی و یا بحران سیاسی یمن و بحرین و ... حرف عروسی بود. چقدر خوب! سر خط خبرهای دنیا را عروسی «شاهزاده ویلیام و کاترین میدلتون» پر کرده بود. گر چه این عروسی سلطنتی با دو هزار مهمان عالیرتبه از تمام جهان و تشریفات شاهانه، هزینه ی بالایی را به خانواده ی سلطنتی تحمیل می کرد، با همه مردم انگلیس نیز برای لحظاتی فارغ از بحران شدیداقتصادی، در جشنی بی سابقه شرکت جسته بودند.

اما فقط مردم انگلیس این روز را در شادی نگذراندند. بسیاری از مردم اروپا پای تلویزنون ها نشستند تا زوج خوشبخت را ببینند. دو کانال رسمی تلویزیون نروژ نیز بطور مستقیم برنامه ی امروز را پوشش داده بودند. ما هم در مدرسه به اتفاق اکثر دانش آموزان به تماشای این مراسم به اصطلاح با شکوه نشستیم. معلمه های مدرسه خود را امروز به صورت عروس در آورده بودند، و در کلاسها پرچمک انگلیس در اهتزاز بود.



۱۳۹۰/۲/۸

از ترجمه ی «جیگرت را بخورم» تا مارال!


اپیزود اول:
خیلی سالها پیش موقعی که در یکی از «کلوپ های رقص آذری» در آنکارا مشغول آموزش بودم، کنجکاوی یکی از دخترهای رقصنده کار دستم داد. او با طنازی خاصی مایل بود بداند که پسرهای ایرانی معمولا به دخترهای ایرانی چه می گویند؟ من مطلب ایشان را گرفتم. در جا تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که بگویم «جیگرتو بخورم»! شما می دانید که حرف «خ» در زبان ترکی استامبولی رایج نیست. بنابر این آن دختر همرقص من بزور توانست کلمه ی بخورم رو «بُکورم» تلفظ کند. بعد از اندکی از من پرسید:
ـ اینی که گفتی یعنی چی؟ ماندم که چطور آنرا ترجمه کنم که تصویر درستی از پسران ایرانی بدهد. اینکه فکر نکنند ما «جگرخواریم»! ولی به هر حال چاره ای نبود معنای این عبارت دو کلمه ای را گفتم. او با تعجب مرا از نو ورانداز کرد. و پرسید: واقعا اینو می گید؟ ای کاش باور نمی کرد. چرا که بعد از آن ارتباطش را با من کم کرد.
این تجربه ی بد من از یک ترجمه ی ساده بود.
***
اپیزود 2:
سالها بعد وقتی در یکی از کمپ های نروژ ساکن بودم، مدرسه ی ابتدایی ای که دخترم در آن درس می خواند از من خواست تا در رابطه با فرهنگ کشورمان چیزی را برای بچه های مدرسه ارائه دهم. خیلی فکر کردم که جواب رد به مدرسه بدهم، ولی نشد. تا اینکه بطور تصادفی یادم آمد که می توانم در رابطه با رقص آذری چیزهایی را برایشان نقل کنم. اما آن موقع نه مثل حالا زبان نروژی م زبان بود و نه امکانات شبکه ی اینترنتی کاملی در اختیار داشتم. از این گذشته هنوز یوتیوب در نیامده بود که کار «زبان» را راحت تر کند. با همه عکس هایی از اینترنت جمع آوری کرده، پلاکات هایی درست کردم و از چند روز مانده به برنامه مشغول تمرین شدم و جملاتی را با کمک دیکشنری آماده ساختم.
مهمترین چیزی که می توانست در رقص آذری مورد توجه بچه ها قرار گیرد، نمادهای رقاص ها در فرهنگ رقص آذری بود. گفتم: رقصنده های پسر از «عقاب» به عنوان سمبل در رقص الهام می گیرند. حرکاتشان بر گرفته از حرکات عقاب است: تیز، کوبنده و پر انرژی...

و دخترها ... در رقص آذری گوزن و آهو را سمبل خود می دانند. شاید شما هم کلمه ی «مارال» یعنی گوزن را در موسیقی و ترانه های آذربایجانی بسیار شنیده اید. و معمولا مارال در فرهنگ آذربایجان حیوانی است زیبا و نجیب و با ظرافت خاص خودش. از این رو حرکات دخترهای آذری در رقص از مارال یا گوزن الهام گرفته می شود که بسیار ظریف و ر زیباست.




معلم ها در مدرسه بسیار خوشحال از کارم بودند. اینکه بچه های نروژی هم چیز جدیدی را تجربه می کردند. من هم با لکنت زبانی و با کمک عکس هایی که جمع آوری کرده بودم تلاش کردم تا تصویر درستی از آنچه که می گفتم ارائه دهم. از سی دی های رقص هم کمک گرفته، در بعضی از جاها با رقص منظورم را متوجه ساخته، بهشان نشان می دادم که چطور پسرها و دختر ها می رقصند. اما در آن موقع اتفاق غیر قابل پیش بینی ای افتاد ... اینکه در تشبیه دخترها به گوزن هر چه در میان عکس هایم دنبال عکس «مارال» یا گوزن  گشتم پیدایش نکردم. بنظر می آمد که آنرا جا گذاشته و یا گم کرده بودم. وقتی به اینجای داستان رسیدم که دخترها در رقص آذربایجان به مانند گوزن حرکت می کنند. دیدم که قیافه ی یکی دو تا از معلم های خانم برگشت. بچه ها هم با تعجب حرف مرا دنبال کردند. یکی از بچه ها با تعجب پرسید: دخترها... گوزن؟ گفتم بله گوزن. متوجه تعجب بچه ها شدم. ولی این تعجب انگار زیاد هم به جا نبود. نمی خواستم سوء برداشت های چندین سال پیش را در اینجا نیز تجربه کنم. در جا کتاب لغت را باز کردم، تا از کلمه ای که گفته بودم اطمینان حاصل کنم. بله کاملا درست بود. در این موقع معلمه ی جوانی ـ معلم دخترم ـ به من نزدیک شد و پرسید: واقعا خانم ها را به Elg تشبیه می کنید؟ و من با اطمینان خاطر گفتم خوب آره.


تمام کارها خوب پیش رفت جز این آخری. چرا که بعدها دریافتم که elg به فارسی گوزن می باشد ولی نه گوزن معمولی، بلکه گوزن شمالی. گوزن شمالی را سلطان حیوانات جنگل هم می گویند و این گوزن شمالی در اینجا تنها کاری را که بلد نیست ظریف کاری و زیبایی ست. حالا شما می توانید بقیه ی ماجرا را حدس بزنید...


۱۳۹۰/۲/۵

تعطیلات عید پاک

بعد از تعطیلات تابستان و کریسمس، تعطیلات عید پاک یا Påske یکی از مهمترین تعطیلات رسمی نروژ بشمار می رود. این ایام هم به مانند دیگر «ایام مبارکه» گر چه از بار مذهبی خود تهی شده است، ولی همچنان بار سنتی خود را نزد مردم نروژ حفظ کرده است. تخم مرغ و جوجه نشانه و سمبل این روزهاست. عین ما که سفره ی هفت سین را بزک می کنیم. مغازه ها و مناطق عمومی همانطور که در کریسمس آذین می شوند، در این روزها هم نماد زرد به خود می گیرند. در مغازه ها اسباب بازی های «جوجه» به وفور دیده می شود. و مردم «تخم عید پاک» یا Påskeegg می خرند. و به هم کارت تبریک می فرستند و یا که همچون «عید مبارکی» به یکدیگر می گویند: God påske.

معمولا نروژی ها این روزهای تعطیل را «قشلاق» می کنند. به عبارتی برای خداحافظی با زمستان و برف، به مناطق کوهستانی رفته و در کلبه های خود که به آن «HYTTE » می گویند گذران می کنند. اسکی، استراحت و خوردن و نوشیدن از جمله فعالیت هایی است که دارند.

وقتی تو این روزها توی شهر گردش می کنید، متوجه می شوید که از سکنه خالی است. مردم همه در کلبه های خود در مناطق دور به عشق کردن مشغولند. خیلی دلم می خواست که ما هم چنین مراسم و فرهنگی داشتیم و مثلا به اسکی علاقه مند بودیم و اینگونه فعالیت های زمستانی برایمان مهم بود. آنوقت کمی بیشتر اجتماعی تر می شدیم و وقت و اوقات بهتر و با ارزش تر می گذشت. این اواخر خیلی سعی کردم که با اسکی انس بگیرم ولی نشد که نشد. نروژی ها یک ضرب المثلی دارند. می گویند: نروژی ها «اسکی به پا» بدنیا می آیند. با خود فکر می کنم که ما بدنیا آمدیم چی به پا داشتیم؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس از آرش

بیشتر در این رابطه بخوانید. مطمئن باشید چیزی را از دست نمی دهید:

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2008/03/pske.html

۱۳۹۰/۲/۴

چهار خبر، چهار افتخار...

ماه گذشته، ماه پرافتخاری برای تک تک ایرانیان به حساب می آید. چهار شخصیت اجتماعی ـ فرهنگی ی ایرانی موفق شدند مهمترین جایزه های دنیا را درو کنند. اکثر رسانه های بزرگ جهان این خبرها را پوشش دادند. اهدای جایزه از طرف معروفترین و خوشنامترین سازمانهای حقوق بشری دنیا به این شخصیت ها، می تواند نقطه امیدی برای بقیه ی فعالین مدنی باشد تا فکر نکنند فراموش شده اند و کارشان را ارجی نیست.

1ـ اولین خبر مربوط به شیوا آهاری ست. روز 20 اسفند یورگن تسیگر، شهردار شهر اسلینگن آلمان اعلام کرد که شیوا نظرآهاری به خاطر فعالیت و شجاعت‌اش در نوشتن گزارش‌هایی در اینترنت در باره نقض حقوق بشر در ایران، جایزه «تئودور هکر» که جایزه ای برای صداقت و شجاعت سیاسی ست، دریافت خواهد کرد. خبرگزاری آلمان اعلام کرد که خانم نظرآهاری که اکنون به خاطر فعالیت‌های حقوق بشری خود محکوم شده است، نمی‌تواند این جایزه را که در تاریخ ۱۷ آوریل اهدا می‌شود، شخصا دریافت کند. شهرداری شهر اسلینگن اعلام کرد که این جایزه در غیاب خانم نظرآهاری، به همکار او خانم پریسا کاکایی اهدا خواهد شد.

احمد زید آبادی هم یکی دیگر از این افتخار آفرینان است. ۱۸ فروردین ماه، سازمان «یونسکو» اعلام کرد که جایزه‌ی جهانی آزادی مطبوعات سال ۲۰۱۱ را به احمد زیدآبادی، روزنامه‌نگار زندانی ایرانی اهدا کرده است. جایزه‌ی جهانی آزادی مطبوعات سازمان «یونسکو» و «گیامورو کانو» در سال ۱۹۹۷ از سوی کمیته اجرایی یونسکو تاسیس شده است و هرساله در روز ۳ ماه مه (۱۳ اردیبهشت) به روزنامه‌نگار، نهاد رسانه‌ای یا سازمان غیردولتی فعال در حوزه‌ی رسانه‌ای که از حق آزادی مطبوعات دفاع کرده و در این راه تلاش کرده و متحمل هزینه شده، اهدا می‌شود.

3ـ انجمن قلم آمریکا هم در روز 13 آوریل نسرین ستوده، وکیل، نویسنده و فعال حقوق زنان را بعنوان برنده ی جایزه آزادی قلم سال 2011 امریکا برگزید. این جایزه به کسانی اهدا می شود که در راه دفاع از آزادی ابراز عقیده فعالیت می کنند. این وکیل آزاده به دلیل وکالت زندانیان سیاسی خود گرفتار شده و به تحمل 11 سال حبس محکوم گردیده است. گفته می شود که خانم شیرین عبادی قرار است از طرف ایشان این جایزه را دریافت کند.

4ـ و چهارمین خبر خوشحال کننده در این رابطه اینکه جشنواره فیلم کن جایزه کالسکه طلایی سال ۲۰۱۱ را به جعفر پناهی، کارگردان و فیلم نامه نویس برجسته ایرانی به دلیل شهامت و استقلال فکری اهدا کرد. انجمن فیلم سازان که این جایزه را به جعفر پناهی اهدا کرد در بیانیه ای اعلام داشته است : «با انتخاب پناهی، ما می‌خواستیم به تمام فیلمسازان ایرانی که چه در تبعید و چه در داخل کشور ود، همچنان به فیلم‌سازی ادامه می‌دهند، ادای احترام کنیم.» در ادامه این بیانیه آمده است: انجمن فیلم‌سازان سوگند یاد کرده است تا به خاطر آزادی بیان، سکوتی را که بر پناهی تحمیل شده است، بشکند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک ها و منابع استفاده شده:

۱۳۹۰/۲/۲

رابطه ی استقلال، دمکراسی ، بازنشستگی و بی بی سی ...


بگذارید بدون مقدمه عرض کنم: بنظر من بسیاری از سیاستمداران، عالمان، جامعه شناسان ما که در خارج از کشور ادعای اپوزیسیون داشتند و دارند، یا فکر می کنند که دارند، باید بازنشسته شوند و بروند پی کارشان. مثلا بروند در جلوی خانه خود باغچه ای دست و پا کرده و طربچه و جعفری بکارند. یا اگر نوه ای دارند دست او را بگیرند و به پارک روند و روزهای گذشته شان را مرور کنند.

با داخل کشوری ها کاری ندارم. همه ی اینهایی که بعد از سی سال اقامت در خارج، قادر نشدند خودشان را به روز کنند، انگار دیگر تا ثریا دیوارشان کج می رود. اینها همانهایی هستند که در روزگار جوانی سیاست، علم، جامعه شناسی را در فضای هیجان زده ی کشور از پشت عینک های ایدئولوژی فرا گرفتند. در این زمینه بسیار هم باسواد شدند، ولی متاسفانه زمان برایشان در همان دوران استوپ کرد. هنوز با همان عینکی که از آن دوران به چشم داشتند، زندگی می کنند و دنیا را از پشت همان عدسی های دودی تماشا می کنند. یعنی اینکه باسواد شدند ولی پیشرفت نکردند. حالا اگر ایشان چه یک فیلسوف باشند یا یک بسیجی حزب الهی، فرقی در اصل نخواهد داشت. در هر دو، یک چیز مشترک است: مطرح نبودن استدلال. پر رنگ بودن «تعصب»! جواب های از پیش آماده و کلیشه ای!

***

یکی از کارهای جالب تلویزیون بی بی سی در برنامه های خود این است که این «عینک داران» را به جلو دوربین می کشاند و با سوالاتی از آنها باعث می شود تا «پسته ی بی مغز تا لب وا کند رسوا شود.» این هفته شاهد حضور دو کارشناس در میز گرد برنامه ی پرگار بودیم : آقای علمداری و آقای برقعی. موضوع برنامه «استقلال»، و رابطه ی آن با دمکراسی بود. تا قبل از این برنامه این حقیر تصویر دیگری از آقای برقعی به عنوان یک فعال ملی ـ مذهبی داشتم. اما وقتی عینک دودی ی ایشان را مشاهده کردم بسیار متاثر شدم. ایشان که دکترای جامعه شناسی داشته و مولف چندین کتاب است از عهده ی یک سوال ساده بر نیامد. و مرا به تعجب انداخت که واقعا چه کسانی طی این سالها سکان دار و بهتر است بگوییم دکان دار اپوزیسیون بودند؟!

خانم جوان خبرنگار در پنل دوم، در حین بحث، از ایشان پرسش می کند که اگر اپوزیسیون ایرانی بخواهد از غرب امکانات مالی درخواست و دریافت کند تا به مبارزات خود برای دمکراسی ادامه دهد ایراد کار در کجاست؟ آیا این به معنای وابستگی ست؟ و ایشان به صحرای کربلا می زند، برای اینکه فقط و فقط جواب ندهد. چرا که خودش هم بو برده است که جواب کلیشه ای ایشان کمتر از آن است که این خبرنگار جوان را قانع کند.

این معضل گرفتاری ی ایدئولوژیک تنها در بین ملی ـ مذهبی ها و یا ملی گراهای ما ریشه ندارد. بسیاری از کسانی که هنوز با ایدئولوژی های روزگار قدیم، روزگار سپری می کنند، سم مهلکی را به جنبش دمکراسی خواهانه ی ما وارد می کنند. از این رو ما پیشرفت نمی کنیم.

بهتر است خود با حوصله این گفتگو را تماشا کنید:

***

۱۳۹۰/۱/۳۰

کاشکی


کاشکی هیچوقت کاشکی ها راه حسرت هایمان را هموار نمی کرد. آنوقت عشق با شکوفه های ایثار، هنگام تجدید دیدار با حقیقت شکوه، جوانه ی هویت می زد و ما مجبور نبودیم که تکراری خسته را در حضور عشقی فرار تفسیر کنیم.

اوه، نگاه کن! هیچیک از قطره های باران علیرغم شرشرش، در نقطه ای تکرار نمی شوند. در هیچ موقعیت و مکانی. ولی با این وجود زیباست. پس رشک مبر، بر لحظه هایی که تکرار نمی شود. رشک مبر بر عشقی که خاموش شده است. که اگر عشق بود خاموش نمی شد و چون شد عشق نبود.
بنظرم باید از قطره های باران یاد گرفت. باید صدایشان را تقلید کرد...

۱۳۹۰/۱/۲۷

نعمه چالان حیات دیر

گئنه بیزه نغمه چالان حیات دیر.
گله جه یه ایشیق ساچان حیات دیر.

زومزومه لر یاتیرسادا
گونش گونی باتیرسادا
بو ظولمتده پاریلدایان حیات دیر.

عؤمور دوزدو گئدیر، گلیر.
هئچ بیلمه دیک بو سیر نه دیر؟
سؤنوک عؤمور اوجاغینا
ایشیق یایان حیات دیر.


دئییم اومیدی کسمیشیک دونیادان؟!
دئییم بو یولدا هئچ یوخوم بیر گومان؟!
دئییم، دئمیم نه لر چیخار سؤزومده ن
دئمه کده ده حاصیلی یوخدور اینان!


ازه لدن دئمیشلر آیریلیق پیسدیر
آیریلیغا دوشن چاره سی یوخدور
بیزیم گوناهیمیز نه دیر آیرییق؟
آیریلیغا ائله بیلیم باغلییق.
هر زامان ایسته دیک گؤلک دونیایا
ایذین وئریرسه ده، گؤردوک داغلییق.

آنا محبتین اونوتمامیشیق
انسانلیغا حؤرمتی آتمامیشیق
آنجاق دئدیک دؤزممه ریک بو درده
اویناماریق اویونجاق تک هر اه لده.

بونا گؤره دئدیک ده آیری دوشدوک.
چاره سیزلیک له یووامیزدان اوچدوق.
سئرچه بالاسی تک گزدیک هر یانی
گیردیک ده نیزلره، چیخدیق اورمانا.
بلکه تاپاق باشقا یئرده دونیانی....


دئمه م کی اوز دؤنده رمیشیک حیاتدان
یوخسا اه لی بوشلو یولا دوشه ردیک؟
بوروخلارا، ساغا ـ سولا دوشه ردیک؟
بو سورغونون جاوابی واردی هیهات!
بیلین حیات دیر جاوابیندا: حیات!

دوزدو کی بختیمیز چوخدان یاتمیش دیر.
دوزدو کی ایستی سی یوخدور گونه شین.
آمما گئنه منه گلیر کی بیر گون.
بو بختیمی آیاقلاییب آتارام.
گونشی هر یئرده اولا تاپارام.
بولودلارین دلیندا گیزله نسه ده،
اونو یئره گتیره جه یه م گره ک.
بونا گؤره ایندی زامانا داردی.
یاییم قیشدی، یای یاغیشیم دا قاردی.
منی قیشا اؤتوره جه یم گره ک.

سبب بودور کی ایندی جن دؤنمه دیم.
یوکسکلی آرزولاریمدان یئنمه دیم.
آخیر منی چالیشدیران حیات دیر.
گله جه یی آلیشدیران حیات دیر ....

Nəğmə çalan həyatdır....


Genə bizə nəğmə çalan həyatdır.
Gələcəyə ışıq saçan həyatdır.

Zümzümələr yatırsada,
günəş günü batırsada,
Bu zülmətdə parıldayan həyatdır.

Ömür düzdür gedir, gəlir.
Heç bilmədik bu sır nədir?
Sönük ömür ocağına,
işiq yayan həyatdır.

Deyim ümidi kəsmişik dünyadan?
Deyim bu yolda heç yoxum bir güman?
Deyim, demim nələr çıxar sözümdən?
Deməkdəndə hasili yoxdur inan!

Əzəldən demişlər ayrılıq pisdir,
Ayrılığa düşən çarəsi yoxdur.
Bizim günahımız nədir ayrıyıq?
Ayrılığa elə bilim bağlıyıq.
Hər zaman istədik gülək dünyaya,
izin verirsədə, gördük dağlıyıq.

Ana məhəbbətin unutmamışıq.
İnsanlığa hörməti atmamışıq.
Ancaq dedik dözəmmərik bu dərdə.
Oynamarıq oyuncaq tək hər əldə.

Buna görə dedikdə ayrı düşdük.
Çarəsizliklə yuvamızdan uçduq.
Serçə balası tək gəzdik hər yanı.
Girdik dənizlərə, çıxdıq ormana.
Bəlkə tapaq başqa yerdə dünyanı.

Deməm ki üz döndərmişik həyatdan.
Yoxsa əliboşlu yola çıxardıq?
Buruxlara, sağa – sola düşərdik?
Bu sorğunun cavabı vardı heyhat!
Bilin HƏYATdır cavabında HƏYAT!

Düzdür ki bəxtimiz çoxdan yatmışdır,
Düzdür ki istisi yoxdu günəşin.
Amma mənə belə gəlir ki bir gün
Bu bəxtimi ayaqlayıb ataram.
Günəşi hər yerdə ola taparam
Buludların dalında gizlənsədə,
onu yerə gətirəcəyəm gərək.
Buna görə zamana dardı.
Yayım qışdı, yay yağışımda qardı.
Məni qışa ötürəcəyəm gərək

Səbəb budur ki indicən dönmədim
Yüksəkli arzularımdan yenmədim
Axır məni çalışdıran həyatdır
Gələcəyi alışdıran həyatdır....


  • ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  • عکس از یک عکاس فیلیپینی

۱۳۹۰/۱/۲۵

لزوم حضور بیشتر در عرصه های اجتماعی

احساس می کنم که باید بیشتر در عرصه های اجتماعی حضور پیدا کنم. هفته پیش به دعوت هیئت مدیره ی کانون ایرانیان شهر Drammen، مهمان جلسه ی ماهیانگی آنها بودم. در بخشی از برنامه قرار بود که بیشتر خود و کتابهایم «Den innbilte fristelse til lykke» (وسوسه ی موهوم خوشبختی) و Adoptivkyllingen og andungene (جوجه ی ناخوانده و بچه اردک ها) را معرفی کنم. مجلس گرم و صمیمی ای بود. با اینکه تقریبا همه ی حاضرین مرا از قبل می شناختند، ولی چنین احساس راحتی را قبلا تجربه نکرده بودم. انگار داشتم در خانه ام برای همخانه هام صحبت می کردم. تاکنون بسیار با موسیقی ام در مجالس ایرانی ها حضور یافته بودم و بسیاری مرا فقط با موسیقی می شناختند. این اولین بار بود که در جمع ایرانی ها از ويژه گی های دیگرم صحبت به میان می آوردم. از نویسندگی و فعالیت های فرهنگی ام. برای خیلی ها جالب و غیر منتظره بود. آنها هم مرا به این اندازه نمی شناختند. غیر منتظره تر از همه اینکه توانستم تعدادی از کتابهایم را در این جمع بفروشم. پدیده ای که کمتر «در جمع ایرانی ها» اتفاق می افتد. اتفاقا تعدادی از خریداران جوانانی بود که بزرگ شده ی اینجا هستند، و خوشحال بودم که قصه های کتاب من می تواننست آنها را بیشتر از سرزمین پدر مادری شان مطلع سازد. خیلی ذوق کردم.

حادثه ی جالب دیگر آشنایی با یکی از مدعوین بود که او هم در رابطه با فعالیت های سیاسی اش سخن گفت. یک ایرانی که سالهاست مقیم نروژ بوده و بعنوان یک سیاستمدار موفق کار می کند. اما آنروز ایشان بیشتر برای تبلیغ کاندیداتوری «پسرش» آمده بود: مسعود asud Gharahkhani جوان 27 ساله ی ایرانی در انتخابات آینده شورای شهر درامن یکی از کاندیداهای جدی برای شهردار شدن است. باید ذکر کنم که این واقعه می تواند تاریخی باشد. تاکنون هیچ مهاجری یا «مهاجر ـ بچه ای» به این مقام در نروژ دست نیافته است. از این رو بسیار خوشحال شدم. اینکه چهره های موفق را در این صفحه معرفی کنم.

به سخنرانی او در جلسه ی سالانه حزب کارگر نروژ دقت فرمایید. او یکی از معدود سخنرانانی است که فرصت این را یافته تا بعد از نخست وزیر یا وزیر امور خارجه ی نروژ پشت میکروفن قرار گیرد و چنین با حرارت حرف بزند.

او از خود می گوید از پدر و مادرش ... انقلاب ایران ... و اینکه نسل پدرش فریب خوردند و نتوانستند به دمکراسی دست یابند. به تشویق سایر هم حزبی این جوان ایرانی حین سخنرانی او هم توجه کنید.

۱۳۹۰/۱/۲۳

مسافرخانه ات را نشانم ده


غمزده ی شهر غریب توام ،
و غریبه ای غریب تر از شهرت.

با کوله باری از سفر اندوه،
و اضطرابی با فرسایش امروز،
منتظر در ایستگاه فردا،
همراه هزاران چشمی که مسیر را وارونه دنبال می کنند!

مسافر خانه ی شهرت را نشانم ده!
تا دمی بیاسایم...

۱۳۹۰/۱/۲۱

«نقشه ی ذهنی» یا tankekart متدی مفید برای تدریس بچه های دو زبانه!

قابل توجه معلم های دو زبانه و والدین مسئول
در سیستم آموزشی مدارس نروژ، متد یا روشی در تدریس وجود دارد که به آن tankekart گفته می شود. من برای یافتن کلمه ی معادل فارسی آن به ویکی پدیا مراجعه کردم. خوشبختانه چنین کلمه ای در فارسی یافت می شود و به آن «نقشه ی ذهنی» گویند. از قول ویکی پدیا «نقشه ذهنی، نموداری درختی است که برای بیان کردن کلمات، ایده ها، فعالیت‌ها یا موارد دیگر مربوط به یک کلید واژه یا ایده مورد استفاده قرار می گیرد. این نمودار برای تولید، سازماندهی و ساختار دهی ایده‌ها و افکار به کار بسته می‌شود و در حل مسئله، فرایند تصمیم گیری و نوشتن می تواند مورد استفاده قرار بگیرد. »
همه ی ما واقف هستیم که رنگ و فیگور المنت هایی هستند که همیشه توجه بچه ها را به خود جلب کرده است. به زبان ساده تر نقشه ی ذهنی نموداری است که با استفاده از اشکال، رنگ ها و مدل ها این امکان را در اختیار کودکان قرار می دهد که راحت تر با مضمون درس آشنا شوند. از این رو می تواند برای بچه های دو زبانه بسیار مفید و مورد استفاده قرار گیرد. مخصوصا دانش آموزان رتبه پنجم به بالا. تجربه نشان می دهد که بسیاری از بچه های دو زبانه، با وجودیکه به زبان شفاهی یا muntlig språk تسلط دارند، در مواجه با زبان درسی faglig språk یا کلید واژه های درسی دچار چالش می شوند. چرا که چنین زبانی را نه در خانه و نه در خیابان و یا بین دوستان تجربه نکرده اند. در نتیجه خواندن متن هایی که از چنین واژه های جدید درسی انباشته است این احتمال را به وجود می آورد که میل درس خواندن در بچه های مهاجر را کاهش دهد.
از این رو معلم های دو زبانه یا حتی والدین می توانند با استفاده از روش «نقشه ی ذهنی یا Tankekart» ضمن کار کردن با کلید واژه ها، و ارائه ی آنها به صورتی که برای بچه ها جالب باشد، تا حدود زیادی از این کاهش میل به خواندن مطالب درسی جلو گیری کنند.
من این مطلب را برای معلم های دو زبانه و یا والدینی که نسبت به تحصیل فرزندانشان حساس هستند، نگاشته ام. در زیر شما می توانید سه نمونه از این نقشه ی ذهنی را که به سه زبان (نروژی ـ فارسی و ترکی ) درست کرده ام ببینید. و در متن اورجینال در وبلاگ Gjennom vinduet mitt مطلب را به طور کامل به نـــــــــروژی بخوانید.

این نقشه های ذهنی مربوط به درس های کلاس ششم ابتدایی بوده و تم موضوعی آن «دمکراسی و دیکتاتوری» است. (با کلیک کردن روی عکس ها آنها را بزرگتر ببینید)


۱۳۹۰/۱/۱۸

انگار دارم برای خودم زندگی می کنم

دارم به این خاک می اندیشم. به این خاک می نگرم. به این خاک شرمنده. به پیوندی که ما را بر اساس ناپایداری ها گره زد. می اندیشم به آدمها. به زندگی که بر روی همین خاک تیره جاری است. به این تلاطم ساکن می اندیشم. به معماهایی که مادر بزرگ هم از پشت عینک ذره بینی اش نتوانست بیابد. و در آخر گفت: «عمرمان به هدررفت!»

چهره های وا رفته ای می بینم که با انگیزه ی غریزی، به سوی «نان» می روند. و با نمره ی بیستی که از دلمردگی گرفته اند پای به خانه می نهند. بالاخره از همه ی اینها که بگذری، سر سفره، شکم که سیر شد هر کس می گوید: «خدایا شکرت»!

و من ....

و من قناعت می کنم به همه چیزهایی که ندارم و هیچ چیزهایی که دارم. به تابستانم! و فراموش می کنم که دریا جای شناست. سایه هایمان عصر ها بزرگتر از ما می شوند و صبح ها که موقع آغاز است رادیو جز خبرهای سیاسی چیز خاصی ندارد که گزارش کند. حتی زلزله هم شده «سیاسی».

شقیقه هایم را در دستانم می فشارم. چشمان خسته ی من بدون آنکه به جای مشخصی خیره شود، حکایت وار با مغزم رابطه ی نامشروع دارد. انگار دارم برای خودم زندگی می کنم...

۱۳۹۰/۱/۱۵

مسیر آرزوها


در مسیر آرزوها بود که آمدیم و هویت یافتیم.
و در همین مسیر آرزوها گم شدند!
و هویت ها رنگ باختند.
امروز نه آرزوها، یا هویت ها
که لحظه هاست که اعتبار دارد.
و ما که هنوز در گیر این لحظه هاییم!

۱۳۹۰/۱/۱۴

یک شکلات، یک جمله و یک زندگی!

البته که همه ی درها بسته نشده است. گاهی می بینی زندگی از جایی ـ روزنه ای به تو لبخند می زند که اصلا انتظارش را نداری. فقط باید این لبخند را دریابی. و وقتی دریافتی آنرا باز گردانی... گرفتن و دادن... البته که ممکن است.

شاید امروز هم یکی از آن روزها و از آن لبخندها بود. روز اول هفته... وقتی بر سر کار حاضر شدم، شکلات آدم نمایی را روی میزم دیدم. و کاغذی را در کنار آن که بر رویش چیزی نوشته بود. این:

« روز خوبی داشته باشی! Ha en fin dag»

نفهمیدم که از که بود. وقتی پرسیدم کسی هم نمی دانست. مهم نبود. مهم این بود که این شکلات به این کوچکی و جمله ی به این کوتاهی باعث می شد من روزم را خوب شروع کنم. مهم این بود که با همین چیزهای ساده و کوچک، سیگنال های مثبتی در شریانهای وجودم احساس می کردم. مهم این بود که من این لبخند ها را دریافتم و به دیگران، به همکاران، به شاگردانم باز پس دادم. و الان آنرا دارم به شما تحویل می دهم.

مهم این است که زندگی جریان دارد. با یک شکلات و یک جمله ی مثبت. به این سادگی!




سلام ای کهنه عشق من ...

امروز شما را مهمان آهنگی از ستار می کنم: سلام (لطفا موزیک بک گراند وبلاگ را استوپ دهید)

نداری هیچ گناهی جز ــــــــــــــــــــــــــ که بر من دل نمی بازی ...

بکش دل را شهامت کن ـــــــــــــــــ مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق ـــــــــــــ مرا تو درس عبرت کن ....

۱۳۹۰/۱/۱۳

و سیزده ای که بدر شد...

روزگاری این افکار صادق هدایت توی «بوف کور» عجیب مثل خوره یقه ی مرا گرفته بود. اینکه: «در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.»

من همان موقع برای این زخم ها درمان هایی یافته بودم. و با این درمان ها به جنگ آنها می رفتم. داروی من «عشق» و «شادی» بود. من با این دو، زخم ها را دوا می کردم.

اما امروز بعد از سالها غربت نشینی، هم «عشق» و هم «شادی» هایم تحلیل رفته اند. و من می بینم که چگونه این زخم ها دارند پیش روی می کنند.

روزی از خواهرم در این مورد پرسیدم. او گفت: باید قبول کنیم که بعضی چیزها در غربت هنوز برایمان ناشناخته است. مثلا ما همه می دانیم سرما خوردگی چیست. وقتی یکی عطسه می زند می فهمیم که یا سرما خورده یا دارد می خورد. یا وقتی سردرد داریم می فهمیدیم که حتما کم خوابی کرده ایم... او می گفت: در غربت دردهایی هست که ما آنرا نمی شناسیم. ولی این دردها کم کم خود را در وجود ما می گستراند. و روزی به خود می آییم که انگار از چیزی رنج می بریم. از او پرسیدم: مثلا چی؟ او گفت مثلا «هوا»!

شاید تو هرگز به هوا فکر نکنی. اینکه ممکن است مریضی تو از هوا باشد. ولی هوا یکی از شاخص های مهم زندگی در غربت است. و به مرور زمان بدون آنکه بدان فکر کرده باشی، می بینی که چیزی دارد تو را می خورد.

***

امروز روز سیزده بدر بود. وقتی بیدار شده و از پنجره بیرون را ورانداز کردم ، دیدم که هوای اخم هایش را پایین آورده است. حالم گرفته شد. داد زدم: لعنتی! کاش فقط امروز را می خندیدی که ما سیزده مان را بدر می کردیم.

در همان وقت دوستان زنگ زدند: «قرار است برای بدر کردن سیزده به کنار رودخانه ی شهر درامن برویم.» گفتم: هوا؟ گفتند: هوا که با ما کاری ندارد. گفتم: سرما؟ گفتند: آتیش بپا می کنیم. گفتم: آخه! گفتند آخه ـ ماخه نداره تا یه ساعت دیگه می ریم. قراره چند ساعتی مهمون طبیعت باشیم.

و چنین شد. به طبیعت پناه بردیم. آتیش بپا کردیم و در کنار آن گرم شدیم. سایر دوستان هم به ما پیوستند. و شدیم «ما»! و گرمایمان بیشتر شد. سبزه ها را ردیف کردیم. و بساط کباب و منقل راه افتاد. دود هوا را گرفت و قلب هوای اخمی را شکافت. ما آهنگ شدیم و غم هایمان را با سبزه ها گره زدیم و انداختیم توی آب... تازه مردمی که از اطراف ما در گذر بودند رشک بردند به صمیمیت ما. به با هم بودن ما. دیدم سبک تر شده ام. دیدم که باید ننشست و گرنه زخم ها مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.


پرنده هایی که به یخ روز آب پناه آورده اند:


سبزه ها گره می خورند ...
و در آب زلال راه می گشایند:
آش رشته :

و کباب های سیزده بدر...

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...