۱۳۸۸/۱۲/۹

رستوران Persia و ایرانیان با فرهنگ (شماره یک!!!)

اجازه دهید قبل از طرح موضوع تعارف با خود را کنار بگذاریم. همه ی ما مستحضر هستیم که ما ایرانیان عزیز دارای دو فرهنگ می باشیم. یا به عبارتی فرهنگ ما دو رو دارد: از یک طرف 1ـ پا در مدرنیسم داشته، نه تنها متعصب نیستیم بلکه شیک و پیک می گردیم، آقایان کراوات زده و خانم ها هم در حد ممکن با دامن های کوتاه تر در مجامع هنری و غیر هنری ظاهر می شوند و از این حرفها.

از طرف دیگر 2 ـ بخواهی نخواهی هر جا کارمان گیر پیدا می کند دست به «نذر و نیاز» برده، «سفره ابولفضل» بر پا می کنیم. یا هم که برای صرف ثواب کار « آش نذری فاطمه ی زهرا » پخت کرده و در بین در و همسایه ـ البته مسلمان ـ پخش می کنیم. (و اگر ایرانی بهایی، کلیمی ویا مسیحی باشیم، طبیعتا فرهنگ شماره 2 ما مشمول تغییراتی می شود)

بحث بر سر بد یا خوب بودن این «دو فرهنگی بودن» یا خودمونی گفته باشیم «دورویی» نیست. (یکی می گفت اتفاقا یک نوع تنوع است!) بحث بر سر این هم نیست که اصلا این دو با هم هم خوانی دارند یا نه. و اصلا قرارهم نیست که من فرهنگ شماره ی 2 ما را به رژیم ایران مرتبط کنم. چرا که قبل از رژیم اسلامی هم مردم ایران هم عاشورا و تاسوعا و شب احیا را با شکوه هر چه تمام تر برپا می داشتند و هم بالاخره مملکتی داشتیم که مرضیه و مهوش و هایده اش خیلی پیشتر از این حرفها نزد مردم اعتبار داشتند. فقط نکته در اینجاست که وقتی پای فرهنگ به میدان می آید، و ما ایرانی های شریف می خواهیم به دیگران مخصوصا «خارجی ها» فرهنگ مان را معرفی کنیم فقط چشمه هایی از فرهنگ شماره 1 خود را به آنها نشان می دهیم.

چطور و کجا؟

یکی از دوستان می گفت که ایشان در صورت حضور مهمانهای نروژی در خانه اش از خوردن کله پاچه اکیدا پرهیز می کند. او می گفت اصلا قاشق و چنگال را هم از روی میز بر داشته اند. پرسیدم پس با چی غذا می خورید؟ با دست؟ گفت با کارد و چنگال! این «خارجیزاسیون» به حدی در بعضی از ایرانیها شدت یافته است که آبگوشت را هم با کارد و چنگال می خورند.

اما در نروژ رسم و رسوماتی نو دارد پا به میدان می گذارد که می تواند گزینه ای برای این مشکل باشد. رستورانی به نام «Persia » در اسلو جایی است که شما می توانید فرهنگ شماره ی 1 خود را تجربه کرده و به نمایش بگذارید. از این رو دور از انتظار نبود وقتی قرار شد تولد 18 سالگی فرزندمان را در حضور دوستان غیرایرانی او جشن بگیریم جایی بهتر از پرسیا به ذهن ما نرسید.

همه چیز به خوبی پیش رفت. دخترهای غیر ایرانی کباب سلطانی، کوبیده، جوجه کباب را پسندیدند. از لواش گرم و تازه پخت شده استقبال کرده و هنگام خوردن موسیر فکر این را نکردند که بوی سیرش ممکن است کار دست شان بدهد. بگذریم. فقط مانده بود برنامه های تفریحی که آن هم خوب پیش رفت. مخصوصا با «رقص عربی»! اگر چه ما ایرانی ها خودمان را از هر چه عرب است و بوی عربی می دهد کنار می کشیم ولی در این گونه موارد گویا ترجیح دادیم آنرا به عنوان یکی از رقص های اصیل ایرانی به آنها (یعنی دوستان غیر ایرانی) معرفی کنیم! (این هم از مزایای فرهنگ دورویی)

مزایا و مضرات این فرهنگ

به هر حال هر فرهنگی یک مزایا ویک مضراتی هم دارد! حتی اگر شماره ی یک باشد. نشان به این نشان که با وجودیکه در حضور مهمانان غیر ایرانی پیاز داغ فرهنگ شماره ی یک ما در رستوران پرسیا زیاد بود، متوجه شدیم که انگار همه چیز این فرهنگ هم همینجور بی نقص و ایراد پیش نمی رود. چطور؟ عرض می کنم:

به عنوان مثال وقتی شما در رستوران های نروژی غذا می خورید، آهنگی آرام و رومانتیک بعنوان پس زمینه گوش شما را نوازش می دهد که یک مزایایی دارد. این در مورد رستوران ایرانی صدق نمی کند. از سرو شام چند دقیقه ای نگذشته بود که تازه بعد از یک عمر متوجه شدیم ما و مهمانهای ما باید داد و فریاد کنیم تا بتوانیم همدیگر را بشنویم. این کشف نادر بسیار قابل توجه بود. مثلا من باید از این سر میز داد می کردم:

ـ « دخترم اون پیازو بده بابا»

و او داد می زد که «ها؟چی؟ ماست؟»

ـ ولش کن بابا اون نوشابه ...

ـ چی؟ توش آبه ؟

ـ نه بابا نوشابه ... نوشابه

برای دوستان نروژی که عادت به این کار نداشتند عجیب بود. فکر کردند که خدای نکرده ما داریم جنگ می کنیم. در نتیجه مجبور شدیم که مکالمات خود را ـ البته گلوی خود را ـ به زبان نروژی پاره کنیم تا خدای نکرده خدشه ای حداقل به فرهنگ شماره یک ما وارد نشود.

البته ما ایرانی ها همیشه یک دلیل منطقی برای کارمان داریم. مثلا احمقانه است که وقتی موزیک آنقدر بلند است که گوش آدم را کر می کند، شما یواش حرف بزنید. بعد این سوتفاهم پیش می آید که خدای نکرده فکر کنند یا شما دیوانه هستی که با خودت حرف می زنی، یا اینکه فکر کنند شما لال هستی یا از همه بدتر اینکه زبان کشور میزبان را بلد نیستی! این یکی که اصلا به شان ما نمی خورد.

این با خانواده بودن ایرانی ها مرا کشته!

اینکه ایرانی ها معمولا در همه جا به صورت خانواده ـ یعنی اهل و عیال و نوه و نتیجه ـ حضور به هم می رسانند.و به اصطلاح خودمان «خانواده دوست» و «خانواده پرست» هستند نمی دانم بالاخره جزو مزایاست یا مضرات! مخصوصا موقعی که پاسی از نیمه شب گذشته است و جنابعالی با حرارت تمام مخصوصا کلاس گذاشتن در رقص هستی و حتی برای اینکه پیش دیگران ـ مخصوصا غیر ایرانی ها ـ کم نیاوری «باباکرم» را هم مثل مایکل جاکسون می رقصی، آنوقت می ببینی که به بچه ای دو ـ سه ساله که دنبال بادکنکش در پیست رقص می دود تنه زده ای!!

یا اینکه ناگهان در این بگیر و ببند متوجه می شوید پسر بچه ای اینچنین غرق تماشا در هنر (دقت کنید گفتم هنر) این رقص عربی اصیل ایرانی سر از پا نمی شناسد آنوقت پی می برید که بی برو برگرد هنر نزد ایرانیان است و بس! (البته اگر رقاصش خارجی باشد!)

بس بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است. وگر نه همه جا ما را با فرهنگ شماره 2 خواهند شناخت. البته حتما پول خرد همراه تان باشد که پارکینک محل کارت قبول نمی کند. وگر نه باید مثل من متحمل 700 کرون جریمه بشوید. که امیدوارم صاحب رستوران با این تبلیغ مجانی ای که در اینجا کرده ام دفعه دیگر که قرار است میز رزرو کنیم سه ساعت پشت تلفن سین جین مان نکند:آها شما همون هستی که پارسال ... نه ... آها همون آقای قد بلند کوتوله که موهاشو مثل کچلا می ذاره؟!...

۱۳۸۸/۱۲/۷

نروژ از دید مهاجرین و پناهنده ها

یکی از دلایل پیشرفت جوامع پیشرفته در این است که مهندسین جامعه ضعف های احتمالی را مورد بررسی و بازبینی قرار می دهند. به همین سادگی. مثلا آنها با طرح و یا اجرای طرحها در جامعه این فرصت را به دیگران می دهند که آنرا مورد نقد قرار داده و در اصلاح آن به آنها کمک کنند. این «دیگران» متخصصین و رسانه ها هستند. از این رو نه زندانی در کار است و نه درفشی! سیاستمداران مفت و مجانی از نقد و نظر مخالفین استفاده می کنند.
اخیرا یکی از طرح هایی که بسیار مورد بحث و نقد در جامعه ی نروژ قرار گرفته «طرح هم گراییIntegrering» است. جامعه ی نروژ در پی این است که با این طرح مهاجرین و خارجی ها را بیشتر در اسکلت بندی جامعه شرکت دهد. اما هر از گاهی نواقص و کمبودهایی در اجرا مشاهده می شود که طراحان را مجبور می کند تا آنرا مورد بازبینی بیشتری قرار دهند. از این رو رسانه ها بصورت فعال وارد این کارزار می شوند. اما فقط رسانه ها نیستند. کتابخانه ها نیز در این عرصه بسیار فعالند.


نروژ در نگاهی تازه
هفتته ی پیش که در دانشگاه حضور داشتم، به وسیله یک دوست و هم کلاسی سومالییایی مطلع شدم که کتابخانه شهر مجاور ما Stange bibliotek میز گردی در همین مضمون برپا کرده است. کتابخانه با دعوت از سه تن از مهاجرین که در کشورهای مختلف بدنیا آمده و به دلایل غیر مشابه به نروژ مهاجرت کرده اند، خواسته تا دیدگاهشان را نسبت به ارزشهای جامعه نروژ بیان کنند. با وجودیکه ساعت میز گرد کمی دیر وقت ـ ساعت 19 و مسیر کتابخانه مرا از مسیر منزل دورتر می ساخت راغب شدم که در آن حضور یابم.
یکی از این سه نفر ایرانی بود. آقای اسد شیدا ایرانی کُرد که به عنوان کارمند اداره مهاجرت در کمون استانگه کار می کند. او تجربیات خود را از موقعی که وارد نروژ شده بود بیان کرد. آنچه جالب بود این که مردم زیادی در سالن سخنرانی کتابخانه تجمع کرده و با حرارت زیادی به این سخنان گوش می دادند.

یکی دیگر از شرکت کنندگان آقای هنرپیشه ای بود از کشور سوئیس: Philip Stengele او هم مطالب جالبی یا به عبارتی گلایه زیادی داشت که برزبان آورد. از نظر او با وجودیکه او یک اروپایی است اما هنوز هم خود را در جمع نروژی ها غریبه حس می کند. از نظر او مردم نروژ خیلی دیر یکی را به عنوان «خودی» قبول می کنند.
اما سخنان یکی دیگر از سخنرانان خانم امل آدن ََAmel Aden یشتر مورد توجه قرار گرفت. این خانم که در جامعه به عنوان norsk- somalierشناخته می شود و تاکنون سه کتاب نیز انتشار داده است، لبه تیز نقدهای خود را متوجه هر دو طرف ساخت. او نروژی ها را به خاطر اینکه «گرم» نیستند و روابط سرزنده ای با دیگران و مخصوصا خارجی ها برقرار نمی کنند مورد نقد قرار داد. او گفت: «در اینجا همسایه از همسایه خبر ندارد و این ضعف بزرگی است که باعث می شود خارجی ها همواره احساس خارجی بودن بکنند».
اما لبه ی تیز دیگر او متوجه جامعه کوچک سومالییایی یا مسلمانها بود. او در بخشی از سخنانش گفت که «مسلمان بودن در کشور پدری من سومالییا راحت است تا در نروژ!» آدن ادامه داد: «مردهای سومالییایی در آنجا کمتر متعصب هستند تا در نروژ.» این خانم تعریف می کرد که در اسلو وقتی خواسته تاکسی بگیرد راننده ی تاکسی که مسلمان بود حاضر نشده او را سوار کند. راننده ی مزبور خانم را مورد فحاشی قرار داده که چرا با وجود مسلمان بودن حجاب ندارد.
لازم می دانم این را هم توضیح دهم که در ماه گذشته مسلمانان تند رو در یکی از محله های مسلمان نشین در اسلو به خانمی که با دامن کوتاه در آنجا راه می رفته حمله بردند. این موضوع موجب واکنش شدید از سوی جامعه نروژ شد. از این رو بحث همگرایی و اینکه خارجی ها و مخصوصا مسلمانها باید بیشتر خود را با ارزشهای جامعه غربی وفق دهند داغتر شد.
این در حالی است که در همان سالن کتابخانه فقط حضور زنهای سومالی پر رنگ بود ـ که برایم تازگی داشت ـ


در طی اجرای برنامه برای اینکه تنوعی باشد از موسیقی نیز استفاده شده بود. در بخشی از این برنامه یکی از خوانندگان در یک اجرایی مشترک با یک گروه نروژی، آهنگ های نروژی را با فرمی عربی می خواند که بسیار مورد توجه جمعیت حاضر قرار گرفت.

بحث در باره ایران

در آخر به جمعیت حاضر فرصت و تریبون داده می شد تا نظرات خود را گفته و پرسش های خود را مطرح کنند. که فرصتی شد تا من این بحث را به موضوع ایران بکشانم. من در نقد بخشی از سخنان خانم آدن که نروژی ها را مورد خطاب قرار داده بود گفتم: «بنظر این نروژی ها نیستند که نسبت به خارجی ها و مخصوصا اقلیت های مسلمان بی تفاوت هستند. اتفاقا آنها بیشتر از خود مسلمانها نسبت به وقایع مهم جهان از جمله ایران عکس العمل نشان داده اند. به عنوان مثال حدود 8 ماه است که در ایران جنبشی به نام جنبش سبز بوجود آمده است. این جنبش نگاهی تازه به دمکراسی و حقوق بشر دارد. خواهان برقراری یک جامعه دمکراتیک است و اینکار را به شیوه مسالمت آمیز و اعتراضی انجام می دهد. و همه ی شما هم می دانید که با شدت زیادی مورد سرکوب حکومت ایران قرار گرفته. چرا هیچ صدای اعتراض و حمایتی از طرف جامعه مسلمانان اروپا و مخصوصا نروژ بپا نخواسته است؟ چرا مسلمانان در اینگونه قضایا فعال نیستند؟ و این در حالی است که جوامع غربی و مخصوصا مردم غیر مسلمان بارها و بارها با مردم ایران احساس همدردی کرده اند... »
طبیعتا خانم آدن بهم جوابی برای این سوال نداشت. یا به عبارتی حاضر نشد تا به این سوال جواب دهد! 

۱۳۸۸/۱۲/۶

غول زندگی

همیشه راه های ناپیموده می ترساند انسان را: اینکه موفق نشود! و زمانی هست که در مقاطع مختلف زندگانی احساس غریبی گریبانش را می گیرد که او را از ادامه ی راه باز می دارد. این همان خوف موانعی است که از گلوگاه ابتکارها، استعدادها و موقعیت هایش می گیرد. مثل خوف غولی که در کمین ما نشسته است.

بنظرم در هر کوره راه زندگی ما از این غولها بسیار داشته ایم. و هر غول هم بچه غول هایی با خود داشته است. مثل غول رفتن، یا غول ماندن. غول کار پیدا کردن، غول ازدواج، غول بچه دار شدن ووو حالا هم همان غول همیشه آشنا «غول زندگی» . بعضی از این غول ها کاملا عین هم هستند. چه در داخل مملکت باشی چه در خارج. فقط بچه هایشان فرق می کند.

مثلا غول رفتن بچه غول های زیادی بدنبالش دارد. بچه غول پناهندگی، بچه غول جواب گرفتن، زبان یاد گرفتن، زندگی تشکیل دادن، کار پیدا کردن، در آمد داشتن و بچه غول های دیگری که به موقع اش سر وکله شان پیدا می شود.

اجازه دهید بگوییم دیو زندگی. این یکی کمی بالاتر از غول های دیگر است. همه ی این غول ها را رهبری می کند. ... اما همه ی اینها بعد از زمان سپری شده چیست؟ فقط تجربه ای که احساس می کنی طی شد. یعنی موقعی که با هر یک دست و پنجه نرم می کنی می بینی آنچنان نبوده است که حریفش نباشی و از عهده اش برنیایی. به شرط آنکه ارزش نبرد می داشتند. مثل نبرد با غول ماندن. زمانی همیشه فکرم به این مشغول بود که آیا مملکت من «ارزش ماندن» دارد؟ غافل از اینکه ارزش ها در حین مبارزه یا بعد از مبارزه است که معین می شود. غرامت هاست که نتیجه ی نبردهای تو را عیار می زند.

بنابر این به هنگام خلوت خویش جویای این بودم که باری چه ثمری از عمر خود در این ولایت حاصل شد؟ این نشان از این دارد که غولی جدید به نام «بازگشتن» در کمین گاههای جدید جا خوش کرده است. و وسوسه می کند که «اینجا را چه ثمری است؟»

می نشینی و می اندیشی.

و تو به وضوح می بینی که هنوز غول زندگی را مغلوب نکرده ای. او بچه غول های تازه ای را بدنیا آورده و برای شکستن تو فرستاده است. پس باید که ادامه دهی! همین!

۱۳۸۸/۱۲/۵

خشونت و ما ایرانی های مدعی

یادم می آید اوایل که در کمپ های پناهندگی زندگی می کردم، تقریبا همه ی ما ایرانی ها از یک نوع برخورد که با ما می شد رنج می بردیم. اینکه هم مردم و هم مسئولین در اینجا همه ی ما «خارجی ها» را در کفه ی یک ترازو می گذاشتند و به یک چشم نگاه می کردند. ما خیلی دلمان می خواست اینها می فهمیدند که مثلا ما یک تاریخ چندین هزار ساله داریم. می فهمیدند که ما فرهنگ غنی داریم. تحصیلات عالیه و آنچنانی داریم. یا حداقل اینکه با قاشق و چنگال غذا می خوریم. و بسیار با آنهایی که 6ـ 7 نفری دور یک «مجمع» جمع می شوند تا با دست غذا بخورند فرق می کنیم. اما می دانید باوراندن چنین «ادعاهایی» احتیاج به زمان دارد. مخصوصا که شرایط حاکم بر ایران به هیچ یک از ایرانی های خارج نشین کمک نمی کرد تا در اثبات ادعاهای خود قدمی پیشتر بروند. از این رو ایرانی های خارج از کشور بیشتر از داخلی ها از اینکه فیلم 300 ساخته شد خشمگین شدند. طومار جمع کردند و اعتراض نمودند. به این دلیل که در این فیلم ایرانی های 2500 سال پیش را وحشی و خشن نشان می داد.
بگذار چنین جمع بندی کنم که دنیای امروز معیارهای خود را برای اندازه گیری و تقسیم بندی انسانها دارد. مثلا مسافت را با کیلوگرم اندازه نمی گیرد. امروزه «تاریخ» و «عظمت تاریخی» معیار تاثیر گذاری برای اینکه ما را انسانی امروزی و متمدن فرض کنند به حساب نمی آید. شاید باور نکنید «خشونت» به یکی از معیارهای اندازه گیری برای اینکه بفهمیم ملتی فرهنگ دارد یا نه تبدیل شده است. اجازه بدهید مثال بزنم:

حدود دو سه سال پیش یک فیلم خبری از یکی از کشورهای مسلمان نشین افریقا در رسانه ها پخش شد که واقعا شوک آور بود. در این فیلم خبری خیابان های جنگ زده ی این کشور را نشان می داد که عده ای با چوب و چماق به دنبال یک عده ی دیگر می افتادند و آن ها را محاصره کرده و تا حد مرگ کتک می زدند. سپس هلهله ی شادی سر میدادند. اجازه بدهید این را هم بگوییم که در این کشور حدود 20 سالی است که هیچ دولتی حکومت نمی کند. از این رو رشد روز افزون خشونت امری قابل توجیح است.
این فیلم عزم ما ایرانی ها را بیشتر جزم کرد که بر ادعاهایمان بیشتر پافشاریم که بابا ما با این وحشی ها فرق داریم!
اما همانطور که گفتم ما احتیاج به زمانی بیشتری داشتیم که این ادعاها را ثابت کنیم. و همیشه شانس با ما یار نیست.
در روزی که گذشت فیلمی از کوی دانشگاه تهران در اینترنت قرار گرفت که بسیار شوک آورتر از آن فیلم خبری است. در این فیلم عده ای ـ بسیجی و پاسدار وماموران گاردی ـ را می بینیم که خود را برای حمله به دانشجویانی را که در کتابخانه ی دانشگاه جمع شده اند آماده می کنند. سپس با چوب و چماق به جان دانشجویان بی پناه افتاده و آنها را لت و پار می کنند. سپس عین مامورهای اس اس نازی، که یهودی ها و اسرای جنگی را در یک میدان جمع می کردند، نموده و با مشت و لگد به آنها حمله می کنند. در این فیلم حمله کنندگان را که نماینده ی حکومت هستند می بینیم که با بی رحمی بی سابقه ای حتی به زخمیان که نای حرکت ندارند نیز رحم نمی کنند.
این فیلم دل هر ایرانی و هر انسانی را به درد می آورد. این فیلم نشان می دهد که ملت ما با چه قسی القلب هایی مواجه است. همه ی ما به یاد می آوریم که در طی ماههای گذشته وقتی چنین خشونت های آشکاری را در خیابانهای تهران می دیدیم به عمد یا غیرعمد آنرا به آدرس غلط یعنی عرب ها منتصب می کردیم. می گفتیم ماموران به زبان عربی حرف می زنند. یعنی اینکه «ایرانی چنین کاری نمی کند.» ولی دراین فیلم تمام فحش هایی که داده می شود به زبان فارسی است. اتفاقا لهجه ی چاله میدونی تهرانی هم هست. من هیچ توضیحی بر این خشونت ندارم. هیچ چیزی نمی توانم بگویم. فقط وقتی با خلوت خود تنها می کنم می گویم: پس اینها حق دارند که ما را هم با آنها یکی می کنند. پس فیلم 300 مدل مشابه ای را بعد از 2500 سال دارد....
این فیلم را ببینید و برای نسل های بعدی تان توضیح دهید که چه موجوداتی بر کشور ما حکومت می کنند:



۱۳۸۸/۱۲/۳

نروژ و تعطیلات زمستانی

یکی از امتیازات شغل معلمی وجود تعطیلات متناوب است. به همین خاطر هم بخواهی نخواهی بنده از امتیازات آن برخوردار می شوم. از امروز تعطیلات زمستانی در نروژ شروع شده است. یک هفته تعطیل. این فرصت خوبی است برای کسانی که علاقه به اسکی و ورزش های زمستانی دارند. از همین آخرهفته ی قبل بسیاری بار و بندیل خود را بسته به کلبه های زمستانی خود رفتند تا تعطیلات خود را در آنجا بگذرانند. یک زندگی کاملا نروژی.
اجازه دهید یکی از پایه های فرهنگی نروژ را برایتان شرح دهم. نروژی ها بسیار به تعطیلات اهمیت می دهند. یادم می آید چند سال پیش که بنده خود زیاد به این فرهنگ آشنا نبودم در یکی از تعطیلات به یکی از دوستان که در اداره ای مشغول بود زنگ زدم تا پرسشی کنم. او به من بدون رودربایستی گفت که: هم اکنون در تعطیلات است و حاضر نیست جواب سوال مرا بدهد. برای اینها ـ البته اکثر اینها ـ کار کار است و تعطیلات تعطیلات. هیچکدام کارهای بیرون را به خانه نمی برند.

اما من هنوز مثل آنها فکر نمی کنم. ترجیح دادم که در این هفته ی تعطیل به کارهای عقب مانده خود برسم. زیرا که در روزهای معمولی کمتر وقت می شود. یکی از این کارها درس های دانشگاهی است که مدتی است انبار شده است.
یکی دیگر از این کارهای عقب مانده ام تدوین کتاب جدیدم است. یا در واقع کتابهای جدیدم بگویم مناسب تر است. هم اکنون سه کتاب آماده ی چاپ کرده ام که باید روی آنها کار کنم. هر کدام بسیار وقت مرا به خود گرفته است. یکی از اینها تقریبا 8 ماه است که
در نوبت چاپ قرار گرفته است.
به موقع راجع به کتاب ها خواهم نوشت و اینکه نویسنده شدن و یا بودن در اینجا هم آنچنان آسان نیست.

۱۳۸۸/۱۲/۲

21 فوریه روز جهانی زبان مادری گرامی باد

ما در دنیا تقریبا دارای 6700 زبان مختلف هستیم. بسیاری از این زبانها با خطر نابودی و فراموشی روبرو هستند. از این رو در سازمان ملل 21 فوریه را روز زبان مادری نامیده اند. اینروزها تلاشگران حقوق بشراز زبانهای موجود دنیا بعنوان خزینه های بشری یاد کرده، و با گرامی داشت این روز همگان را به نگه داری و حفظ آنها تشویق می کنند. 
ایران و زبان های محلی!
ما در کشور خود زبانهای متعددی داریم از جمله: زبان ترکی (آذری)، کردی ،گیلکی ، بلوچی ، عربی و ... ولی طی سالها و به پیروی از سیاستهای معینی از آنها بعنوان «زبانهای محلی» یاد می شود. یا که آنرا لهجه ای از زبان فارسی ـ پهلوی ـ می خوانند که این خود جفای آشکاری است به خود این زبانها (آدرس مطالب من در این رابطه را می توانید در پایین همین مقاله پیدا کنید). بعنوان مثال امروز در گیلان زبان گیلکی را لهجه ای از زبان فارسی می دانند! یادش بخیر سرباز که بودیم برای اینکه کسی مکالمات سری ما را متوجه نشود من با دوستان گیلانی، گیلکی حرف می زدم. من نمی فهمم این چه لهجه ای است که تهران نشین فارس زبان، یک کلمه از «لهجه» ی خود را هم نمی فهمد. در حالیکه بنده به عنوان یک خارجی در نروژ تقریبا سر از تمام لهجه های نروژی در می آورم.
فارسی زبان رسمی یا زبان حاکم اما فقط این نیست. امروز کمتر پدر و مادرانی بعنوان مثال در گیلان هستند که با فرزندان خود به زبان مادری یعنی گیلکی حرف بزنند. من دوستان بچه محل زیادی در فیس بوک پیدا کرده ام که جوانند ولی مجبورم برایشان به فارسی کمنت بنویسم. چرا که یا گیلکی را بلد نیستند یا اینکه نمی توانند آنرا بخوانند.
در مازندران و یا جاهای دیگر وضع
بهتر از این نیست. یکی از دوستان سی ساله من در نروژ مازندرانی است. ولی مازندرانی یعنی زبان اجدادی خود را کمتر از خود من می فهمد. دلیلش این است که در خانه با او فارسی حرف زده اند.
خود من موقعی که در جوانی به دلایل فشارهای سیاسی مجبور به ترک خانه و کاشانه شده ام ؛ مایل بودم تا نامه هایی را که برای مادرم می نوشتم به «زبان او» باشد. ولی این امکان نداشت. چرا که هرگز در خانه
کسی پیدا نمی شد که بتواند آنرا برای او بخواند. ناگزیر مکالمات من با مادر به زبانی بود که ما هرگز آنرا در خانه حرف نزده بودیم. آیا این واقعا جفا نیست؟
همین امروز برادرها و خواهران من در فیس بوک و ایمیل به زبانی با من مکالمه می کنند که زبان خانه ی ما، زبان مادری ما نیست. چرا همانطور که گفتم ما زبان خود را بصورت شفاهی یاد گرفته ایم و نه نوشتاری.
این نشان از این دارد که زبان فارسی
بطور اتوماتیک بعنوان زبان رسمی برتریت و حاکمیت خود را بر زبان های دیگر تثبیت کرده است.
فارسی زبان مشترک یا زبان سیاسی
آیا ما باید فقط به این دلیل که فارسی زبان رسمی یا مشترک است آنرا فرا بگیریم یا اینکه چاره ی دیگری پیش رو نیست؟
بحث بر سر این نیست که ما چند زبانه ها در ایران باید آموزش فارسی را تحریم کنیم. (کاری که بسیاری از هموطنان غیر فارسی زبان در خارج از کشور کرده اند) بحث بر سر این است که باید زبان های به قول آقایان «دیگر اقوام» هم محترم شمرده شود.
حکومت های غیر دمکراتیک معاصردر ایران هرگز حاضر نشده اند که چنین حقی را برای مردم ایران قائل شوند که هر کس بتواند زبان مادری خود را اکتشاف داده و در حفظ آن کوشا باشد. به خاطر همین ما ایرانی ها خود بسیار کم از احوالات ملل مختلف که در کشور زندگی می کنند می دانیم. مثلا می خواهم بدانم ما ایرانی ها چقدر از مردم ترکمن صحرا می دانیم؟ واقعا چقدرما بلوچ ها را می شناسیم و موسیقی آنها را می فهمیم؟ چقدربه ادبیات آذری اشراف داریم؟ چقدرغیر از جک ساختن و تحقیر کردن هموطنان آذری و گیلانی و غیره کار انجام داده ایم؟
سکوت و بی تفاوتی روشنفکران ایرانی نسبت به این مسئله
مردم ایران که خود گرفتار رژیمی هستند که هیچ احترامی به حقوق سیاسی و اجتماعی آنها ندارد انتظار ندارند که به زبان مادری یا فرهنگ مادری آنها به دیده ی احترام نگریسته شود. اگر چه در اصل 15 قانون اساسی این حق محترم شمرده شده است.
ولی چیزی که بیش از همه آزار دهنده است این که در بین روشنفکران ـ چه در خارج و چه در داخل ـ هم این «حق» محلی از اعراب ندارد. این اواخر فعالین مدنی اقلیت های ملی و زبانی بشدت مورد حمله قرار گرفته و میگیرند. خود بنده هم مصون از این حمله ها نبوده ام. در یکی از نقدها مرا بعنوان تجزیه طلب معرفی کرده اند. اینها نشان از این دارد که حقی به نام حق زبان مادری نه تنها محترم شمرده نمی شود بلکه بشدت حساسیت بر انگیز شده است. فشار «فارسی گرایان» فعالیت فعالان حقوق مدنی را تحت شعاع قرار داده است. بطوری که امروزه نقد نگاه فارس گرایانه تبدیل به تابویی شده است. تحلیل ـ بخوان بهانه ی ـ این عده این است که ا«مروز وقت این حرف ها نیست.» آنها می گویند که اجازه دهید اول مملکت را نجات دهیم سپس به این مسائل خواهیم پرداخت. خود این نگاه نشان می دهد که چگونه ما به حقوق ملی دیگران نگاه می کنیم. این نگاه انحصاری است. حقوق دیگران را در الویت قرار نمی دهد. مگر می شود برای خواسته های اولیه انسانی اولویت زمانی قائل شد. اول شما باید هوا داشته باشید که بتوانید نفس تازه کنید. و باید اول زبان داشته باشید که بتوانید خواسته هایی را طرح کنید. اینها اولویت کار است. اما حالا که قرار است اولویت بندی کنیم اجازه دهید نوبت را به کسانی بدهیم که تا کنون هیچ سهمی از قدرت نداشته اند. طی تاریخ معاصر هر کدام از جریانهای سیاسی بالاخره به گونه ای «سیاست» را زیر زبان خود مزه کرده اند. حالا کوتاه و یا بلند مدت بودنش بماند. اما هیچ کدام از اقوام ایرانی تا کنون موفق نشده اند که یک روز را در تاریخ رسمی کشور تجربه کنند که در آن زبان مادری خود را رسمیت داده باشند.
سرد شدن دیگر ملیت ها و عدم یاری آنها به جنبش سبز
چندی پیش در تداوم جنبش سبز بسیاری از هم وطنان ناباورانه به این
که آذربایجان و آذربایجانی ها در ایران به این جنبش نپیوسته اند، عکس العمل نشان دادند. برای من هم که سالهاست از کشورم دور هستم باور چنین واقعیتی کمی سخت بود. ولی باید این امر را بعنوان یک واقعیت قبول کنیم. موقعی که آذربایجان ایران سالها پیش با حماسه های «قلعه بابک» با مزدوران بسیجی در گیر مبارزه ای «هویت خواهانه» بود کسی حاضر نشد به آن بها دهد. بسیاری از فعالین فارس گرا اعلام کردند که حاضرند در کنار رژیم جمهوری اسلامی به سرکوب این تجزیه طلبان بپردازند. آنها بسیار ارزان نشان دادند که جقدر به «دمکراسی و حقوق بشر» اعتقاد دارند. حتی بسیاری از این آقایان طی نامه به رئیس جمهور وقت خواهان توقف انتشار روزنامه هایی شده بودند که به اعتقاد آنها به «یکپارچگی» کشور لطمات جدی می زد.
باید این اصل را یاد گرفت که حفظ و تحصیل به زبان مادری یکی از حقوق اولیه هر فردی است. حا
لا می خواهد لهجه ای از زبان فارسی باشد یا پهلوی و یا هر چه! اگر محترم واقع نشود باید به ادعاهای مدعیان دمکراسی که قرار است فردای ایران در دستان پرتوان آنها باشد، با نگاه شک نگریست.
یک روز دریکی از بحث ها با یکی از دوستان فارسی گرا که اصرار داشت از لحاظ تاریخی ثابت کند که زبان ما آذربایجانی ها از اول ترکی نبوده بلکه بعدها چنین شده است، خنده ام گرفت. گفتم آقا اصلا فرض کن که ما ترکها از کره ی ماه آمده ایم. فرض کن که در یک واقعه تاریخی سفینه ای به زمین نشسته و مثلا ما سی میلیون آذری مسافران آن بوده ایم. در حال حاضر زبانی داریم که غیر از زبان فارسی است. موزیک خود را دارد. «شاهنامه » ی خود را دارد. فضولی و واحد واستاد شهریار خود را دارد. تکلیف ما چیست؟ آیا ما باید چوب استدلالی را بخوریم که چون این زبان وارداتی است بنابر این حرف زدن به آن موقوف، فکر کردن به این زبان موقوف و غیره و ذالک.
یک سوزن به خود یک جوغالدوز به دیگری
تجربه زندگی در خارج باید درسی باشد برای آقایان و خانمهایی که بر این باورند که کشور باید بصورت «تک زبانه» اداره شود. طی سی سال تبعید اجباری در خارج حتما متوجه شده اند که برای حفظ زبان مادری باید آنرا به فرزندان آموخت. و برای اینکار باید امکاناتی داشت. بسیاری از ایرانیان خارج نشین از این امر رنج می برند. نسل جدید بدلیل عدم فراگیری زبان نوشتاری فارسی آنرا به فراموشی سپرده است. این نسل جدید دارد ارتباط خود را با سرزمین پدری و فرهنگ هزاران ساله خود از دست می دهد. و همین امر بسیاری از پدر و مادرانی که روزگاری فرهنگ این مرز و بوم به دست آنها اداره می شد، را به فکر انداخته است. همین نشان می دهد که تا چه حد آموزش زبان به نسل آینده بصورت سیستماتیک اهمیت دارد. اکنون این آقایان فارس زبان باید فهمیده باشند که فرق نیش سوزن و جوغالدوزچقدر است. حالا می توانند بفهمند که چگونه
ما سالها نیش جوغالدوز را از هموطنان فارس گرا تحمل کردیم بدون آنکه آنها فهمیده باشند نیش سوزن چیست!
تجربه نروژ
من بارها از تجربیات کارم د رنروژ نوشته ام. اینکه یک معلم «دوزبانه» هستم. اینکه دولت نروژ امکانات فراوانی در اختیار من به عنوان معلم قرار داده است تا مهارت های پدالوژیکی (تربیتی ) خود را با ادامه تحصیل در دانشگاه و مدارس عالی تکمیل کنم. هم اکنون در اختیار من امکاناتی قرار دارد که بچه های دو زبانه را تدریس می کنم. آخر برای روشنفکران ما خجالت آور نیست که دولت نروژ مرا استخدام می نماید که یکی از زبانهای کودکان ایران را به آنها بیاموزم و آنوفت عده ای در مملکت ما پیدا می شوند که این امر را به ضرر«یکپارچگی ایران عزیز» می دانند.
من در یکی از مطالبم آنها را «فانوس بدستان عصر نو» نامیده ام. (مراجعه کنید به مقاله من در روزنامه ی نیمروز چاپ لندن).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس بالا را از سایت اخبار روز گرفته ام.

اگر مطلب را پسنده اید آنرا با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۱۳۸۸/۱۲/۱

نروژ بهترین کشور برای زندگی در دنیا

بر اساس گزارش سازمان ملل در سال 2009 نروژ بهترن کشور جهان برای زندگی انتخاب شد. بر طبق همین گزارش نیجریه در رده ی آخر این لیست قرار دارد. این گزارش بعضی استانداردها را ملاک «بهترین» ها قرار می دهد. ار جمله: حد نصاب عمر، در صد بی سوادی، شرایط تحصیل، پایه های اقتصادی است. دو سال پیش هم نروژ 5 سال بطور پی در پی بعنوان بهترین کشور دنیا معرفی شده بود.
همانطور که می بینید این کشورها با هم رقابت دارند تا به عنوان بهترین در دنیا معرفی شوند. جالب است بدانید که ژاپن یعنی همان کشور آفتاب تابان از آسیا در لیست بهترین ها قرار دارد.
ده کشوراولی که در در لیست بهترین ها قرار دارد ار این قرارند:
1.Norway
2.Australia
3.Iceland
4.Canada
5.Ireland
6.Netherlands
7.Sweden
8.France
9.Switzerland
10.Japan
عکس و منبع خبر:
http://www.huffingtonpost.com/2009/10/05/norway-best-place-to-live_n_309698.html

۱۳۸۸/۱۱/۲۹

بچه های ما و ما

بچه ها زود بزرگ می شوند. بعضی وقت زودتر از ما. و بدون اینکه ما بخواهیم. امروز دخترم 18 ساله شد. بله او اکنون یک آدم بزرگسال است. او بالغ است و می تواند بسیاری از چیزها را خود تصمیم بگیرد. او با اولین تصمیمش نشان داد که چگونه تصمیم می گیرد. طوری برنامه ریزی کرده بود که امتحان گواهی نامه اش امروز یعنی روز تولدش باشد. گفتم:
ـ ریسک نکردی؟ اگر رد بشی جشن ات خراب نمی شود؟
گفت: به ریسکش می ارزد. اگر قبول بشم واقعا خوشحال می شم. می تواند بهترین هدیه ی 18 سالگی ام باشد.
اامروز صبح که او را رساندم به ایستگاه اتوبوس گفتم که باید خونسرد باشد. برف شدیدی می بارید. جاده ها لغزنده و یخبندان بود. گفتم مهم نیست که رد شود. مهم این است که تجربه می کند. و این اولین تجربه ی جدی ی زندگی اش بود. او قبول شد و خوشبختانه تجربه ی شیرینی را تجربه کرد. خوشحالی اش حد و حصر نداشت. حق هم داشت. این اولین چیزی بود که او خود کسب کرده بود. مزه ی خود کسب کردن، خود باز یافتن خب وصف ناپذیر است.
به او گفتم: مبارک است. هم تولدت و هم گواهی نامه ات. و جشن ساده ی ما در این خلاصه شد که ویدئوی جشن تولد سه سالگی اش در ایران را به اتفاق تماشا کردیم. انگار همین دیروز بود. موقعی که وارد مملکت جدید شدیم او 9 سالش بود. خوشحالم که او اکنون تعلق به محیطی دارد که می تواند خود را تجربه کند. راحت و بدون دردسر. دلم پیش جوانهای هم سن و سال او در وطن است. همانهایی که قیمت گزافی را برای خودشان بودن پرداختند. همانهایی که در زندانند و حسرت آزادی و آزاد بودن دارند.
... عصر برف شدیدتر کرده بود. حدود بیست سانتی برف رو برف باریده بود. دخترم کمی دیر کرده بود. من و همسرم دل نگران شدیم. او تصمیم گرفته بود که روز تولدش اولین رانندگی خود بدون حضور ما را نیز تجربه کند. و این کار را نیز کرد. به همین سادگی!
دل

۱۳۸۸/۱۱/۲۴

هفته کتاب در مدرسه ما


همانطور که قبلا نوشتم، این هفته در مدرسه ی ما به عنوان هفته ی کتاب گذشت. این یک تجربه جالبی برای خود من که سالهاست به کار معلمی مشغول هستم بود. گفتم از این تجربه بنویسم که دیگران را هم در آن شریک کنم.
هدف
هدف از هفته ی کتاب افزایش علاقه به خواندن و افزایش مهارت کتابخوانی در بین دانش آموزان است. این در واقع یکی از امور پایه ای آموزش در
این کشور است که باعث تقویت مطالعه در همه ی رشته های درسی می شود. ساعت های تدریس طی هفته تغییر پیدا می کند و تکالیف و درس های تمرکز بیشتری روی «مطالعه» دارند.
تم
تم اصلی هفته «تو ای جهان بزرگ ما» نام داشت که در اینجا هم تمرکز روی فرهنگ ملت ها می شد. هر کدام از کلاس ها می بایست در مورد حداقل یک کشور مطالبی یاد می گرفتند. یا اینکه یکی از داستانهای آن کشور را می خواندند. بعضی از معلم ها از جمله من هم تکالیفی به عهده گرفته بودیم تا در مورد کشورهای مختلف صحبت کنیم .آمریکا، چین، هلند، استرالیا، دانمارک، پرو و ایران کشورهایی بودند که ما معلم ها قرار بود بیشتر در مورد آنها صحبت کرده و «فاکت» های بیشتری در اختیار دانش آموزان قراردهیم.
وظیفه ی من
در اول اصلا نمی دانستم که چه چیزی در مورد ایران می تواند برای دانش آموزان جالب باشد. ـ قبلا هم به آن اشاره کرده ام ـ ولی در نهایت پس از کار زیاد بالاخره موفق شدم یک «تاریخچه ی دیجیتالی» برای بچه ها به نمایش بگذارام. در این کارم من با ظرافت زیادی از فیلم ها و عکس ها در مورد ایران یاری گرفتم. در بخش های مختلف موزیک ها به من در رساندن مطلب یاری می کرد. یوتوب، فیلم ها و کلیپ ها باعث میشد تا بچه ها با حوصله تمام این 40 ـ 50 دقیقه را سرتا پا گوش باشند.
قبل از اجرای این تاریخچه ی دیجیتالی از دانش آموزان می پرسیدم که در مورد ایران چه می دانند. می توانم بگویم تقریبا اطلاعات درمورد ایران صفر بود.
ـ ایران در آسیاست.

ـ یک کشور جنگی است.
ـ طالبان و تروریست هستند.
اینها چیزهایی بود که بعضی از بچه ها درمورد ایران می دانستند. یعنی اینکه ایران و ایرانی برایشان یک معنی داشت.


باید بگویم که کارم مورد توجه قرار گرفت. بقیه پایه ها در خواست کردند تا این تاریخچه ی دیجیتالی را برایشان نمایش دهم. همه پایه های مدرسه ـ بغیر است پایه اول، دوم و سوم ـ برنامه مرا دیدند.
من از جنبش سبز گفتم واینکه روحانیون حاکم در ایران با استقرار دمکراسی در کشور مخالفند. در اینجا بخش آخر تاریخچه ی دیجیتالی من است که اختصاص به صمد بهرنگی و ماهی سیاه کوچولو دارد.


نتیجه

طی هفته شاگردان توانستند جمعا 85,000 صفحه کتاب بخوانند. کلاس های هر پایه هم بر طبق یک سنت مدرسه داستانی را شروع کرده و توسط کلاس های بعدی آنرا تکمیل کردند. همچنین دانش آموزان با شرکت و فروش شیرینی های مخصوص توانستند مبلغ 20,000 کرون برای مردم و بچه های زلزله زده هائیتی جمع کنند.

۱۳۸۸/۱۱/۲۱

درس پرواز

چه می دانستم امروزش نخواهد بود چون دیروز؟
چه ظن می کردم هر روزش چنین هستش که هست امروز؟
چه فردایی در او جستم که خود را خوش کنم باری؟
چه دیروزی در او دیدم بجز درد و نشان سوز؟

من امشب محرم رازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب شوخ طنازی دگر خواهم، دگر خواهم

چه راهی را بسر کردم که آخر دیدمم مسدود؟
چه مکتب پیشه کردم من نگشتم آخرش مسعود؟
چه دامنگیر من گشتا که من مبهوت و بی فردا
در این سودای عمر خود ندیدم جز ضرر ها سود؟

من امشب شرح آغازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب خواهشی، آزی دگر خواهم، دگر خواهم

گمانم حرف مفتی بود «امید» ی که می گفتند
«عجب روز قشنگی، آه خورشید!» ی که می گفتند
جهانی را که می گفتند، نشانی را که می دادند
«چه روح خوب و خوشختی، هان دیدی؟» که می گفتند

من امشب وصف آوازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب شور یکتازی دگر خواهم، دگر خواهم

مرا دادی پناهی نیست امدادا رفیقانم
من اینجا خسته و خاموش در این کنج زندانم
زبی عاری دگر بیزار و بیداری که بدتر زان
علاجی چاره ای گردم که سرتا پا در افغانم

من امشب روح دمسازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب مطرب و سازی دگر خواهم، دگر خواهم

دگر شرو و ثوابی نیست باقی در وجود من
دگر حتی خدایی نیست حاکم بر سجود من
دگر روحی، نیازی، قبله ای، شاهی، گدایی
دگر فرقی میانش نیست در اوج و فرود من

من امشب درس پروازی دگر خواهم، دگر خواهم
من امشب مرگ پر رازی دگر خواهم، دگر خواهم


۱۳۸۸/۱۱/۱۸

هفته ی کتاب و مشکل من!


از طرف مدرسه هفته ی آینده هفته ی کتاب اعلام شده است. بدین مناسبت برنامه ای تدارک دیده شده تا بتوان دقت و تمرکز دانش آموزان را به کتاب و کتابخوانی بیشتر کرد. تم اصلی این برنامه « تو ای جهان بزرگ ما!» ست که قرار است هر کدام از معلم ها به انتخاب در مورد کشوری صحبت کرده و سپس یک کتاب از یک نویسنده ی کشور مزبورمعرفی کرده یا بخوانند.
از من بعنوان معلم دو زبانه خواسته شده است که در مورد «ایران» صحبت کنم. اما باور کنید الان یک هفته است مرا تب این گرفته که چه بگویم. چه دارم که از ایران بگویم. اینروزها موضوع ایران در صدر اخبار جهان است. البته نه ترقی و پیشرفت ش. همه ی این اعدام ها و سرکوب های خیابانی را مردم دیده اند. شاگردها از ما می پرسند.
تصمیم گرفته ام که خلاصه ای از تاریخ معاصر ایران را برای بچه ها توسط برنامه ی Power pointبازگو کنم. با عکس هایی از ایران قدیم و ایران جدید. سپس به معرفی کتاب «ماهی سیاه کوچولو» اثر جاودانه ی صمد بهرنگی بپردازم.
همین پریروز یکی از بچه های کلاس در حیاط مدرسه مرا دید و گفت: «برای اینکه برنامه ی تو را ببینم ذوق می کنم.»
الان به شب رسیده ایم و من هنوز کاری نکرده ام.

۱۳۸۸/۱۱/۱۷

دهنتان را به خاطر هائیتی شیرین کنید

جامعه نروژ نسبت به زلزله ی هائیتی که منجر به کشته شدن بیش از 150 هزار نفر شد، عکس العمل فعالی نشان داد و می دهد. این عکس العمل شامل کمک های مالی و انسانی می باشد. هفته ی پیش هنرمندان جهان نیز با اجرای برنامه های مختلف در تلویزیون MTV برای زلزله زدگان پول جمع کردند. هر کس سعی می کند که کاری انجام دهد. (ولی همانطور که گفتم جامعه ی ایرانی نسبت به این مسئله تقریبا بی تفاوت بوده است. در همین رابطه می توانید مطلب مرا بخوانید.)
این روزها راجع به هائیتی در مدارس بسیار گفته می شود. معلم ها از شرایط بسیار سخت زندگی در هائیتی و گرسنگی و آوره گی برای دانش آموزان حرف می زنند. پدر و مادرهای شاگردان به مدرسه پیشنهاد داده اند که صندوقی در این رابطه تاسیس کنند تا کمک های نقدی را جمع آوری کنند.
اما شاگردان مدارس خود نیز بیکار ننشسته اند. آنها هم به طرق های مختلف سعی می کنند تا کارهایی کنند که بتوانند برای زلزله زدگان پول جمع کنند. آنها در کلاس کارهای دستی درست کرده، و یا کک و خوردنی های دیگری می پزند و آن را در خیابانها و معابر شلوغ در معرض فروش می گذارند. یا اینکه بسیج می شوند و روزهای تعطیل در خانه ها را می زنند و بوسیله صندوق های سیاری که مخصوص اینکار است خانه به خانه رفته و به جمع آوری پول برای هائیتی می پردازند.
دیروز یک گروه کوچکی از این شاگردان را من در یکی از مراکز خرید محل دیدم. آنها کک و شیرینجات درست کرده و به فروش گذاشته بودند. آنها با صدای بلند داد می زدند که «دهنتان را به خاطر هائیتی شیرین کنید.»

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

می توان افسوس خورد، می توان هورا کشید



اندر این قهری که نامش زندگی ست،
اندر این دشوارها، دیوارها،
اندر این پس لحظه های خستگی،
می توان افسوس خورد.
می توان هورا کشید!

اندر این غوغا که نامش زندگی ست،
می توان در آسمان بود و از آن بالا به دریا خیره شد.
وز همان بالا شکست نور در آب زلال و صاف دید.
دید ماهی را که در دریایی از ماهی، هنوزم یکه و تنهاست.
لیک با دریاست، دریا.
می توان افسوس خورد.
می توان هورا کشید!

آری، آری!
می توان تنها تر از تنها شد و تنهایی خود را به تنهایی سپرد.
می توان دنیا شد و تنها به تنهایی تنهایان گریست.
می توان چون باد بود و بی تفاوت از تفاوت ها گذشت.
می توان هم خط بطلان بر تفاوت ها کشید.
می توان شب را به امید سحر در خواب بود.
می توان بیدار بود.

می توان چون یک حقیقت بود پنهان.
یا دروغی بود با رنگ حقیقت آشکار.

می توان با غصه ها لبریز شد.
می توان خوشبخت بود.
می توان تقسیم کرد.
می توان ترسیم کرد.
می توان انشاء نوشت،
ـ با تو ای ترسیم تقسیم محبت های محو ـ.

می توان کوشید اما بی زمان،
می توان خندید اما در سکوت.
می توان رنجید لیکن با تو بود.
می توان یک گل به تو داد و دلی از تو گرفت.
می توان تسخیر کرد.
می توان تسخیر شد.
می توان با عشق تو هم نیست کرد،
می توان هم هست کرد.
می توان از عشق تو هم مست شد،
می توان هم مست کرد.

می توان خالی ترین قاب تو را از عکس پر کرد،
می توان از نقطه ای پرگار زد،
در شعاعی کور دنبال وترهای موازی رفت و گشت.
می توان یا هم به جنگ عشق رفت،
یا که در آن سرزمین خالی از محبوب ها،
چون حبابی بود از وارستگی،
یا امیری بود از افسردگی.

می توان در فصل ناموزون عشق،
هر زمان در انتظار هر چه که هرگز نخواهد بود، بود.
می توان از عشق گندیده به رسوایی رسید.
با تو آن دفترچه ی خالی دیروز را ورق زد،
بعد با اشکی کناری این عبارت را نوشت:
« باری امروز هم گذشت».

می توان با اشک تو
نت های فردا را سرود.
یا که با لبخند تو
از آمدن گفت و نماند.
می توان با هر حقیقت درد ساخت.
می توان هم درد را با هر دروغی پاک کرد.
ـ می توان افسوس گفت ـ

آری، آری،
اندر این شهری که نامش زندگی است،
می توان افسوس خورد.
می توان هورا کشید.


۱۳۸۸/۱۱/۱۴

تجربیات معلم بودن در کشوری مثل نروژ

دیروز و دیشب حدود نیم متر برف بارید. در ایران که بودیم وقتی سایه ی برف را می دیدیم خوشحال می شدیم. چون همه جا تعطیل بود از جمله مدرسه ها. اما اینجا با باریدن برف تازه کار شروع می شود. باید برای بچه ها برنامه های «تور» زمستانی جور کرد. خب این برای معلم های نروژی عادی است ولی برای من زیاد هم جا افتاده نیست. مخصوصا که همه ی معلم ها در اینجا اسکی و اسکیت کردن بلدند. اما شخص بنده نه پدرم اسکی باز بود و نه مادرم اسکیت باز. بنابر این مجبورم بعضی چیزها را از اول شروع کنم.
امروز برنامه ی ما اسکیت بود. باید بچه ها را از مدرسه به پیست اسکیت می بردیم. من از قبل برای خودم یک کفش اسکیت مهیا کرده بودم. بچه های کلاس بسیار کنجکاو بودند که من چطور اسکیت می کنم. من به آنها گفته بودم که در ایران هرگز اسکیت روی یخ نکرده ام. اما یادم می آید که روزی روزگاری منهم اسکیت چرخ دار داشتم. سال هفتم یا ـ دوم راهنمایی ـ بودم که با هزار خواهش تمنا توانستم عمویم را راضی کنم که یک کفش اسکیت چرخ دار برایم بخرد. یادم هست که آن موقع آنرا 50 تومان از رشت خریده بودیم. سراز پا نمی شناختم. شبها آن را زیر بالشم می گذاشتم. اما آن موقع در «بخشی» که ما در آن زندگی می کردیم همچین عادی نبود که کسی در خیابانها از کفش اسکیت استفاده کند. استفاده ما باعث خنده و مسخره کردن هم مدرسه ای های بزرگتر می شد. بنابر این برای اینکه آنرا تمرین کنم مجبور بودم که شبها در خیابانهای خلوت از آن استفاده کنم.
هرگز حدس نمی زدم که آن تمرین ها امروز به کارم بیاید.
وقتی که کفش اسکیت را به پایم کردم، بچه ها ی کلاس ـ چهارم ـ دور و برم را گرفتند. بعضی از آنها کمکم می کردند که بتوانم بالانس خود را از دست ندهم. زیاد هم بد نبود. شروع کردیم به اسکیت کردن. بازی کردن. برای من فرصتی بود برای سفر به دوران بچگی... دورانی که هرگز با چنین سرگرمی هایی سپری نشد.
من همه ی این بچه ها را می شناسم. بعضی از آنها شاید در درس من ـ کامپیوتر ـ زیاد زرنگ نباشند اما در اسکیت کردن بسیار مهارت داشتند. همه شاد و سرحال بودند. با خود فکر کردم که ای کاش بچه می شدم و بچگی را در اینجا در این کشور و در این مدرسه ها تجربه می کردم.

۱۳۸۸/۱۱/۱۳

نروژ و کاس آقا آبگوشت! (گیلکی)


ایمروز هاوا خیلی سردَه بوتوبو. غروب سر دوباره نم نمِ برف باریستن بیته بو. کار ایجی خونه طرف راهی بوم. ایتو بخوای ـ نخوایی مرهِ بدجوری گوشنگی بیته بو. ای هاوا میان وقتی آدمه گوشنه بِهه، غذای محلی چسبه. گرچی امره کمتر وقت بهِه کی غذای محلی چاکونیم ولی خاب دینی بعضی وقت تره هوس «دیشکه فه» ده. بقول رشتی یان «چی کره باید گوتن؟ 
وقتی برسم خونه، اَتو کی دره ایجی درون بومام «آبگوشت» عطر هر جایی بیته بو. از این بهتر نوتونستی بی بی. باور بوکون انگار مره دونیایی فادایی.
خودا بیامورزی «مشت کاس آقا» یی. محل میان آدم نیسه بو کی اونو آبگوشته نخوردی بی. صوبحون اونه دوکون غولغوله بو. نونمه ای پاچ مرده ک چی فندی زِی کی اینه آبگوشت خوردن داشتی. هیچ ذره گوشت ام اینه آبگوشت ی میان پیدا کا مننستی. بعضی یون گوتد «آب نخود». ولی اینقدر اوستادی مره اونو چاکودی کی آدم خواستی خو انگوشتنه م بخوری.
امما ای هاوا میان فقط آبگوشت خالی کی چسب نداره بچسبی. هفتی بیجار، خیار شور، زیتون و پیاز و همه ایجی موهمتر لواش. اصلا بدون لواش آبگوشت یه قرن. ایتفاقا همه سفره سر حاضیر بو. شیمی جا خالی. بزم تو رگ.
ایته ام کاس آقا آبگوشته نروژه درون یاد بوکوتم. آمما خانم دست درد نوکونی. سنگ تمام بنه بو.
اینم ایمروزی آبگوشت. بفرما امی مهمان بوبو.
.

لواشش از لواش ایران ام بهتر: تیلیت



۱۳۸۸/۱۱/۱۲

انقلاب بهمن نه جوابی به آن نسل و نه به این!

بله هیچکس فکرش را نمی کرد که چنین شود. یعنی دهه ی فجر به دهه ی زجر تبدیل شود. اما ای کاش واقعا «دهه ی» زجر بود. یعنی ای کاش زجر کشیدن ما به همین «ده روز» بود. نه خیر آقا! 31 سال گذشته است. دیگر دارد تبدیل می شود به «سده ی زجر»! یعنی اینکه حالا حالا ها این زجر را پایانی نیست. یعنی اینکه حتی اگر آخوندها هم سرنگون شوند، بچه های ما، نوه های ما هم از این زجر بی نصیب نخواهند ماند. واقعا این بود نتیجه ی انقلاب :«زجر»! این بود حاصل قیامی که رژیم شاه را ساقط کرد: جمهوری اسلامی. و تنها باید آدم متعصب و کمی هم احمق باشد که هنوز اصرار بر این داشته باشد انقلاب 57 را با شکوهمند بخواند.
شوخی که نیست. با این انقلاب سه نسل مستحصل شدند. نسل من که همان نسل انقلابی، همان نسل درگیر بود، نسل قبلی که از کار ما در حیرت بود، و نسل بعدی که باز از کار ما در حیرت است!
خدابیامرزد پدر بزرگ مرحومم را. در انزلی کمتر کسی بود که او را نشناسد. او را به زبان محلی ما «پیر روس» می گفتند.از آن ترکهای مهاجر بود. خدا بیامرز حدود 100 سالی عمر کرد. موقعی که انقلاب شد 90 سالی از عمرش می گذشت. گرچه در آن لحظه ها هم دست از نماز و روزه اش بر نمی داشت، ولی حرفهایی می زد پرمغز. کوتاه و پر مغز. وقتی به او گفتم که «آقا بابا، امام گلدی!» (امام آمد) از گوشه ی چشمش نگاهی به من کرد و گفت: «بالام امام گلمه دی، شیطان گلدی!» من بسیار ناراحت شدم. آن موقع برای اکثر ما جوانها «امام خمینی» جایگاه ویژه ای داشت. ما او را راستی راستی امام می دانستیم. اصلا باور کرده بودیم که چهره ی او را در ماه دیده ایم. وقتی پدربزرگ چنین گفت بر او اخم کردم. گفتم شاید از پیری است. شاید هذیان می گوید. گفتم: «آقا بابا نگو، سید که هست، آقا که هست.» گفت: «این آقا نیست، این ملاست، از ملا که آقا نمی شه.» گفتم: «مگر مسلمان نیستی؟ خوب آمده که دولت اسلامی تشکیل بده!»
خنده ی تلخی زد و گفت: «از گدا که دولت نمیشه!» و دیگر چیزی نگفت.
نمی دانم چرا با وجودی که نماز و روزه اش قطع نمی شد اینقدر با آخوندها بد بود. می گفت: «شما اینها را نمی شناسید.» می گفت: «به اینها دوزاری بدی نمی تونی پس بگیری، می خواید دولت را به او بدهید.» این حرفها را خیلی خیلی پیش تر از موقعی که آخوند«قرائتی» زده باشد زده بود. دایی م می گفت که 12 فروردین هر چه سعی کرد تا «آقا بابا» را به صندوق های رای ببرد تا در رسانه ها تیتر شود که «کهن سال ترین مرد انزلی به جمهوری اسلامی رای آری داد»، زیربار نرفت. و حرفش را بارها تکرار کرد که «از گدا دولت نمیشه!»
بعدها که جنگ وقحطی و کوپن و این حرفها شد، او گفت: نگفتم شما اینها را نمی شناسید!
*
بله از آن روز سالها رفته است. پدربزرگ دیگر در میان ما نیست. نمی دانم نسل ما را چه اش شده بود که تجربه های نسل قبلی را به حساب نمی آورد. آنها را پیر میشمرد و نصایح آنها را هذیان می نامید. فکر می کرد که همه ساواکی هستند. اما نسل بعدی ما چه؟ آنها که ساواکی نیستند. امروز یه جورهایی همان گلایه های نسل قبلی را می توان از نسل فردایی ها ـ بعدی ـ ها شنید.
دخترم موقعی که از ایران پای به بیرون گذاشتیم 8 ـ 9 سال داشت. تنها چیزی که از آن جهنم یادش است استرس های ماست. وقتی در کلاس درس از ایران حرف می زنند، سرش را نمی تواند بالا بگیرد. عکس ها، خبرها، فیلم ها و همه و همه ازایران در رسانه ها چیزی نیست که یک دختر 17 ـ 18 ساله بتواند در کنار هم کلاسی های نروژی اش به آن افتخار کند.
بعضا برای اینکه بتوانم به «سرزمین مادری» دلگرمش کنم، عکس ها و فیلم های قبل از انقلاب را از یوتوب و غیره پیدا می کنم به او نشان می دهم. سردر نمی آورد. نسلی که انقلاب کرده به نسل بعدی عکس هایی را نشان می دهد که «نشان» از نسل پیش تر از او دارد. همان نشانهایی که او آنها را با انقلابش در هم ریخت. یک روز از من پرسید:
ـ پس چه می خواستید؟
گفتم ـ آزادی.
گفت: واقعا؟
گفتم... نه چیزی نگفتم. چیزی نداشتم که بگویم.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر
مقاله ی مرا در همین رابطه حتما مطالعه کنید:
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=8404

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...