۱۳۸۹/۶/۲

شعری برای خودم

از چه می نالی دل غافل که نالیدن خطاست

بس کن آخر در بلاد شور زاریدن خطاست

قصه های ناله کردن ها به پایانش رسید

وقت آغاز است و در آخر پلاسیدن خطاست

قصه های نو بخوان از نو گلان تازه رو

تازه رویان را ببین و کهنه بوئیدن خطاست

از بهاران کن طلب دیدار گلبن های سبز

در خزان بی رمق چون فکر روئیدن خطاست

آشنا باش و به گرد آشناها کن نظر

از نظر افتادن و در کنج ماسیدن خطاست

ما دل شب را برون آورده ایم از غول شب

صبح روشن هست و باری باز خوابیدن خطاست

وقت شب چون می رسد اندر دلم غوغا شود

گویدم مختار! بنگر شب چو شب دیدن خطاست

۱ نظر:

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...