۱۳۸۹/۹/۲۵

پدر که بود...



پدر که بود
همه چیز بود انگار.
همه چیز در آن سفره های رنگارنگ که پهن می شد،
و نمای «ماهی» و «تُنگ آب» و «سیرترشی» ی سفره ی قدیمی
بیشتر از غذا
دهان را آب می انداخت.

پدر که بود
شبها بود و انتظار
و بچه های به ظاهر خواب
که از پس صدای پلاستیک بیسکویت های کهنه
یا طعم بستنی تازه
و یا بوی کباب
که با پدر می آمد
بیدار می شدند و بر پا
و هر یک سهم خود را که می گرفتند
آرام به جای خود می خزیدند.

پدر که بود
من هم بودم
و «دریچه های آشپزخانه اش» که نقش او را در حال بودن نشان می داد.
و فاصله هاکه باور کردنی نبود.

بزرگ که شدم
پدر پیر شد.
و بزرگتر که شدم
پدر پیر تر.
و بالاخره بزرگتری من
کار دست پدر داد.
اول موهایش را سپید کرد،
بعد دندانهایش را عملی،
و سر آخر او را دست آموز عصایی از چوب تراشیده.

بزرگتر که شدم
سفره های بزرگتر هم کوچکتر شد.
و کوجکتر که شد، خالی تر انگار
و فاصله ها ...
که دیگر جزئی از آیین زندگی شدند...
...
حالا من بزرگترم
و پدر که نیست
و من که به وسعت جای خالی او
که سنگین تر از حضورش است می نگرم
گفتم چه طول کوتاهی! (عمر!)
و دیدم که دیگر نبود.
که شرح بودنش تمامی عرض رؤیاهای ما بچه ها را تسخیر می کرد.

به خاطر همین
پدر که بود
همه چیز بود انگار ...
و او که نبود...



***
دوازده سال پیش بود. پدر را بعد از سه روز بستری در بیمارستان مهر تهران و پس از جواب دکترها به خانه بازگرداندیم. گفتند که کاری از دستشان ساخته نیست. زیرا «چیزی پدر را خورده بود» که دکتر ها از تشخیص آن عاجز بودند. ولی من می دانستم. این اواخر من خیلی با پدر بودم. می دانستم چه او را خورده بود...
پدر را ما «پاپا» می گفتیم. این نه برای کلاس گذاشتن بود، از اول او برای ما پاپا بود. اصلا نمی شد او را غیر از آنچه که در مفهوم «پاپا» می گنجید تصور کرد. مردی با چهره ای مصمم، شوخ، با یک کلاه قفقازی به سر و عصایی بدست و این اواخر که یک پایش را هنگام راه رفتن می کشید. به او «کلوپچی» هم می گفتند. و بعد ها شدند «حسن ـ حسین». دو برادر مهاجری که دوش به دوش یکدیگر تلاش کردند و 65 سال پیش در حسن کیاده ی سابق «کلوپ» راه انداختند. سینما را در شهر ما تاسیس کردند، و بالاخره بخشی از تاریخ فرهنگ شهر ما به آنها گره خورد.

این اواخر که سفره ی ما خالی از بقیه اعضای خانواده شده بود و من مانده بودم و پدر و هم که مادر، پدر بوقچه ی خاطراتش را برایم باز می کرد. این مهاجر پیر حرفها داشت که بزند. مادر می گفت «نمی دانم چطور این خاطرات یادش مانده!» منتها دیگر مثل سابق بچه هایش را دور و برش نمی دید که سفره دلش را باز کند. مثل بازنشسته ها گوشه ی خانه نشسته بود و با عینک مادر که برایش کوچک بود و دسته های آن گونه های او را می فشرد، آلبوم خانوادگی را ورق می زد. مادر غر غر می کرد که: ـ بالاخره چشم مرا ـ منظور عینکش بود ـ می شکنی! اما پدر با حالت مخصوصی عکس ها را با لذت تماشا می کرد و وقتی کسی در اتاق نبود یک آهنگ ترکی قدیمی را زیر لب زمزمه می کرد:
یار بیزه قوناق گله جک بالام
بیلمیره م نه واخت گله جک بالام
سؤز وئریب صاباح گله جک ....
بعضی وقت که بطور ناگهانی وارد اتاق می شدم او با دستش روی کاناپه ای که رویش چهل تیکه خوشرنگ دست بافت مادر پهن بود، ضرب می گرفت. با دیدن من آهنگش را قطع کرد. گفت: «این هفته خواهرهات می یان، یادت باشه که لواش بخری که با کوفته می چسبه.» این اواخر دلش به همین چیزها خوش بود. به اینکه بقیه خانواده را تکرار روی سفره ی غذا دورش جمع کند. و شروع کند از زادگاه و دوران کودکی حرف زدن...
نمی دانم. با وجودیکه تک تک خواهر و برادر ها در شهر و دیاری دیگر پی کار و زندگی شان رفته بودند او برای آخر هفته، آخر ماه، یا اگر نشد برای عید نقشه می کشید که همه را دور هم جمع کند. عشقش این بود. آنوفت من باید تا پاسی از شب در صف «لواشچی» سرپا می ایستادم و سفارش ناکرده ی پدر را گوش می دادم. زیرا می دانستم که غذای شام یا کوفته بود، یا «بورش» (غذای روسی که با گوشت و کلم درست می شود) یا هم که دولما و یا آبگوشت! آنوفت پدر در حالیکه توی دیگ بزرگ با توخماق (گوشت کوب) گوشت و چربی و نخود را می کوبید، از پنجره ی آشپزخانه یواشکی بچه هایش را که روی سفره با شوخی کردن و سر بسر گذاشتن خنده هایشان در و همسایه را پر کرده بود، می پایید. ذوق پنهانش چنان بود که آدم فکر می کرد پیر مرد آرزوی دیگری ندارد. اما داشت.



ما جوانی پدر را کمتر به یاد داریم. او آدمی بود مسئول و زحمت کش. ما او را روزها هنگامی که فقط صورت او از «دریچه ی آشیزخانه» ی «رستوران اردیبهشت نو» پیدا بود می دیدیم. صبحها ساعت هفت ما بچه ها می رفتیم به رستوران، که مزه ی بستنی تازه را بچشیم. آن موقع بستنی ها را پدر و عمو توی «فرم» های مخصوص بستنی که درون یک بشکه چوبی پر از یخ و نمک می چرخاندند، می زدند. ما هشت تا بودیم. و با بچه های عمو می شدیم فلان قدر...
استکان های کوچکی داشتیم که کنار هم روی تاقچه پنجره ی حیاط «دکان» (همان رستوران) می چیدیم. پدر و عمو بعد از اینکه بستنی زدن را تمام می کردند، هر کدام از استکان های ما را روی «چوب تاف تاف» که بستنی از آن چرش می زد می کشیدند، و ما عطر بستنی تازه را در دهان خود با تمام وجود حس می کردیم. یادش پخیر.


*** 
در شناسنامه اش آمده بود متولد «بادکوبه»! و ما به آن فخر می کردیم. اما در مدرسه که بعضا با بچه ها دعوایمان می شد آنها ما را «خلخالی» خطاب می کردند. و این «خلخالی» را خیلی غلیظ و با غرض می گفتند. انگار که فحش باشد. اما مادر که خیلی خود مدار بود می گفت از حسودیشان است. و برای اینکه دلخور نشویم در ایوان بزرگ خانه جمع مان می کرد و برایمان «کاکا» می پخت. بعد صفحه ی گرامافون را روشن می کرد که برقصیم. خدابیامرز مادر بزرگم هم یک رادیو بزرگ قدیمی داشت که از همان «بادکوبه» آورده بود. روشن که می کردی می بایست منتظر می ماندیم که گرم شود. مادر می گفت: «اول ها که گرامافون را بکار می انداختیم تمام در و همسایه ها جمع می شدند که گوش دهند.» پدر که هر وقت صفحه ی «مصطفی پایان» را می گذاشت بعد از اندکی متوجه می شد که دو سه نفر از همسایه های بغلی توی کوچه ایستاده و گوش به آهنگ صفحه سپرده است. آنوقت پدر می آمد و صدای گرامافون را زیادتر می کرد. آنقدبر که گوش کرده بود روی صفحه خط افتاده بود. بعضی وقت روی «آمان ـ آمان» غزلش گیر می کرد، و با تکرار مکرر آن موجب استهزای ما می شد. اما خواهر ها که بعدها به سن جوانی رسیدند دور از چشم پاپا صفحه های «تویست» گوش می کردند و خارجی می رقصیدند....



شب ها اغلب پدر دیروقت به خانه می آمد، و ما خواب بودیم. البته خود را به خواب زده بودیم. می دانستیم که او دست خالی نیست. با آمدن پدر و روشن شدن چراغ، هشت کله از توی لحاف ها بیرون می زد. و صدای پلاستیک بیسکویت های ویفر بزاق دهانمان را براه می انداخت. و پدر که می دانست ما داریم فیلم بازی می کنیم هشت بیسکویت را به طرف رخت خواب مان پرت می کرد. و ما به یکباره بیدار می شدیم و با ولوله هر کس سهم خود را می گرفت.... بله ...
***
گفتند ببرین و تا می توانید به او محبت کنید. ولی ... اینبار برای محبت کردن دیر بود. ما همه دور او گرد آمده بودیم و خواهرها که خود را سراسیمه از اقصا نقاط دنیا رسانده بود. باورمان نمی شد. این همان «پاپا» بود؟ همان پاپای استوار؟
او آرام بود. دیگر زبانش باز نمی شد. او از حرف زدن ایستاده بود. و بالاخره چهره آرام پدر نقاب در خاک کشید و او برای همیشه پر کشید و رفت. اما برای ما او هرگز نمرد. همه هم می دانستیم که پدر نمی میرد. اتفاقا بیشتر زنده شد. من همان موقع این مطلب را در یک دو بیتی سرودم و روی سنگ مزارش نوشتم. هر کاری کردم شعرش برایم به فارسی نیامد. در نتیجه به ترکی نوشتم. همان زبان پدر. همان زبانی که برایمان آشناتر بود. همان زبانی که او برایم سخن گفته بود.
نوشتم:
Ömür gələndə başa, başlanır hicran ata!
Ölmək yaraşmırsada, gərəkdir inan ata!
Vəfa hər nəyə dəyər, məhəbbət olsa əgər
Ölüm sənə neyləyər, sən yaşayırsan ata!
عؤمور گلنده باشا، باشلانیر هیجران آتا!
اؤلمک یاراشمیرسا دا، گره کدیر اینان آتا!
وفا هر نه یه ده یر، محبت اولسا اگر
اؤلوم سنه نئیله یر، سن یاشاییرسان آتا!





خیلی ها پرسیدند که معنای این ابیات چیست؟ شاید خیلی ها هم که ترکی می دانستند آنرا می خواندند و بدون آنکه معنایش را بفهمند، سرکی تکان می دادند و می گفتند: «عجب چیزی»! البته که من به این می بالیدم. پدر اولین کسی بود و هست که نوشته های سنگ قبر او به زبان مادری اش، ترکی است. خب امروز بعد از 12 سال معنی آن شعر را می نویسم:
عمر که به سر آید، هجران فرا می رسد پدر!
مرگ اگر برازنده هم نباشد، آنرا گریزی نیست، باور کن پدر!
اگر که محبت باشد، وفا ارزش همه چیز را دارد،
آن موقع مرگ را با تو چه کاری است، تو زنده ای پدر!
و این چنین ما پدر را در کنار خود زنده نگه داشتیم. و یاد او را سبز! اکنون او نه تنها در یاد ما، خاطرات ما، حرفهای ماست، بلکه در شعر و ادبیات ما نیز زنده است. حرکت دارد و با ما زندگی می کند.

***

۲ نظر:

  1. فوق العاده بود... بازم تسلیت میگم. روحشون شاد.

    پاسخحذف
  2. khili ziba neveshtid rohesh shad ve yadesh garami

    پاسخحذف

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...