۱۳۸۸/۹/۲۸

Çillə gecəsi


30 il İslam hakimiyyəti İranı əlinə geçirəndən bəri, rəsmi təşkilatlar tərəfindən çoxlu əngəlləmə bizim milli- mədəni adətlərimizə yaranmışdı. Bu əngəlləmə təkcə azərbaycanlılara aid deyil. Başqa millətlərdə öz musiqi og digər mədəni adət - ənənələrini düz- əməlli qeyd etməsinə çox azqınlıq və sıxıntı çəkmişlər. Aydınca desək mollalar bütün bu adətləri İslam dövründən öncəyə sancaqlayıb, müsəlman millətin böylə adətlərə gərəyi yoxdur deyə bu adətlərin qeyd etməsinə mani olurlar. Mollalar özləri musiqi ilə araları olmadığı üçün, onu haram deyib bütün musiqi ilə münasibəti olan, yaxud belə deyək ki dini məzmunundan nişanəsi olmayan hər bir fəalliyəti danıb bəzən onu aradan qaldırmağa çalışmışlar.
Bu ənənələrdən biri İranın milli bayramı Novruz bayramıdır. Düz ildönüm saatı bütün televizia və medialar İranda qəbristanlıqlara gedib oraya yığışmağı təbliğ edərək “şəhidlərin məzarını” göstərib xoş anıları xalqımızdan əsirgəyib, bedbəxtçılıq, yas və mətəmi təqdim edirlər. Bu sahədə hakimiyyət tərəfindən çox çalışmalar aparıldı saki xalq Novruz bayramını unutu verib, onun yerinə qurban, yaxud rəməzan bayramını yerləşdirsin. Lakin bütün bu çabalar heçə getdi!
Buna baxmayaraq ki İranlılar tam 30 il bu günə qədər boğuntu içində, və dini diktatorluğun altında yaşamağa devam edib, və siyasi hərəkətlərdən gen gəzmişlər, lakin gizlicə həmin mədəniyyəti və kültürel ənənələri dirçədib yaşatmışlar. Beləcə bu hərəkətlər öz yerində siyasi - mübarizə anlaımını içində daşımış ifadə etmişdi.

Çillə gecəsi
Başqa milli mərasimlərin birisidə çillə gecəsidir. “Çillə gecəsi” nə ilin ən uzun gecəsidə deyilir. Farslar buna Yəlda geçəsi deyirlər. Yəlda “doğum” “təvəllüd” anlamında gəlir. Demək ki ilin ən uzun gecəsi işığın doğulması ilə məğlubiyyətə uğrayır. Bu gecədə qohum, əqrəba və tanışlar bir yerə yığışıb öz əlaqələrini yeniləşdirib sıxlaşdırırlar.
Mənim ailəmdə anam bu gecəni çox maraqlı qeyd edərdi. Atama qarpız al deyib yaxşı yemək bişirib və hər kəsi ailədə şama çağırarmış. O gecə hamımız yığışıb bir yerdə bu gecəni qeyd edib əylənərdik. Bizim evdə həmişə oxuyub çalma olarimiş. Anam oynamağı xoş bilərdi, özüdə qaval çalardı. Buna görə bizim evdə eyni yığışarkən şənlik də olardı.

Nə edirlər
Gecənin yarısına qədər oturub toxum çıtlamaq, şirincat yemək, şeir oxumaq və şənlik etmək bu gecənin təklifidir. Qarpız və nar da bu gecənin özəl meyvəsi sayılır. Mütləq bunlar süfrədə olmalıdır. Böylə deyilirki qarpız adamı küçük çillədən böyük çilləyə qədər xəstəlikdən qoruyur. Narında qırmızı dənələridə sağlıq və səlamətliyi göstərir.

Xaricdə yaşıyan iranlı və azərbaycanlılar
4 milyona yaxın iranlı dünyada sürgündə yaşayır. Bunların çoxusuda azərbaycanlıdırlar. Xaricdə yaşıyanların çətin şəryitinə görə, onların içində “Oyanışa” səbəb olmuşdur. İranlılar öz mədəniyyətini mollalar tərəfindən taptalanmasıni gğrərək , orada onları yenidən inkişaf edib təntənə ilə qeyd edirlər.
Bir başqa adətdə ki iranlılarda daha çox görünür bu gecədə Hafiz falı dutmaqdır.

۱۳۸۸/۹/۲۷

جامعه ی مدرن و مشکلی به نام استارت

همیشه زندگی در یک جامعه صنعتی و مدرن مطابق روال پیش نمی رود. گاهی مشکلاتی پیش رویت قرار می گیرد که قابل پیش بینی نیستند. یا به عبارتی راه حل آن از طریقی که ما به آن خو کرده ایم امکان پذیر نمی شود. نمونه اش واقعه امروز خود من است:
صبح امروز درجه دماسنج دمای 12- درجه را نشان می داد. بهتر است بگویم سرمای! اتومبیلم استارت نخورد. و من نتوانستم به سر کارم برسم. به کارم زنگ زدم و جریان را اطلاع دادم. حالا باید چکار می کردم؟ باید اعتراف کنم که اگر ایران بود این مسئله بدون دردسرتر حل می شد! همان آشنا بازی! مثلا زنگ می زدم به تعمیر کار آشنا و از او می خواستم که تُک پایی قدم رنجه نموده از اتومبیلم دیدن کند. یا که مزاحم دوستی می شدم و به او زحمت می دادم که اتومبیلم را تا تعمیرگاه بوکسل کند و الی آخر.
اما اینجا! چنین چیزی عملی نیست. اولا که آن تعمیرکار آشنا پیدا نمی شود. دوما اگر هم پیدا شود چنین خدمتی نمی کند که دم در خانه بیاید. سوما دوست بوکسل کن هم گمان نکنم که پیدا شود. چهارمم اصلا آدم رویش نمی شود که به کسی ولو دوست صمیمی زنگ بزند و از او چنین درخواستی کند. پنجمم اصلا بوکسل کردن در اینجا قدغن است. مخصوصا در این هوا که جاده ها یخبندان است. چرا که شما ممکن است نه تنها جان خود بلکه جان سایرین را هم به خطر اندازید. و ششما اصلا روش «آشنا بازی» اینجا کارآیی ندارد. اینجا به ازای کار انجام شده باید مزد پرداخت. و اگر تو به این بهانه که طرف آشناست از این کار سرباز زنی، دفعه دومی وجود نخواهد داشت.
اما پس چی؟ چطور مشکل استارت در اینجا حل می شود؟ تازه من خیلی خوش شانسش هستم که اتومبیلم دم در خانه استارت نخورد. البته که جوامع مدرن هم راه حل های مخصوص خودشان را دارند. منتها باید به این روش ها آشنا شد، آنرا فرا گرفت و به وقتش بکار برد. وگر نه هم خود و هم دیگران را به دردسر خواهی انداخت. کاری که ماها زیاد به آن عادت نداریم. (منظورم آشنا بودن است نه دردسر انداختن دیگران!)
یکی از راه حل ها این است که هر دارنده ی اتومبیل خود را عضو یکی از این «شرکت های خدمات رسانی جاده ها» می نماید. سالیانه مبلغی بابت حق عضویت می پردازی و در عوض از بعضی خدمات رایگان آنها بهره مند می شوی. البته این خدمات رایگان محدود است ولی با این وجود می ارزد. مثلا اگر تا حدود سه بار در سال در جاده بمانی، با زنگ زدن به بخش «کمک رسانی راه ها» از این خدمات رایگان بهره مند می شوی. یا مثلا اگر اتومبیلی خریدی و سرت کلاه رفت این شرکت ها در اختیار اعضایشان وکیل مجانی ـ که اینهم شرایط محدود دارد ـ قرار می دهند تا مسائل حقوقی شان را پیش ببرند. و از این قبیل.
***
... همین الان از شرکت NAF که برای همین منظور است زنگی دریافت کردم که کمک در راه است. آنها از این که مرا زیاد معطل کرده اند ـ من حدود دو ساعت پیش زنگ زدم ـ معذرت خواسته و گفتند که تا حدود یک ساعت دیگر کمک به من می رسد. علت این تاخیر ترافیک زیاد کمک رسانی در جاده ها عنوان شده است.
این هم یک نمونه از اتفاقاتی که ممکن است برای شما پیش آید....

۱۳۸۸/۹/۲۳

اگر امام زنده بود ـ بازم همین بساط بود

اخیرا شعارهای از جانب مردم و بخصوص دانشجویان شنیده می شود که سنخیتی با واقعیت ندارد. یکی از این شعارها این است «اگر امام زنده بود ـ شک نکنید با ما بود.» در حالیکه من بعید می دانم که چنین باشد. اما لزومی هم نمی بینم که خود را وارد معرکه ای بکنیم که حکومت آنرا تدارک دیده است. بحث ما لگد مال شدن خواسته های دمکراتیک و قانونی ماست نه لگد مال شدن عکس شخصیتی. خمینی متعلق به امروز نیست. بنابر این لزومی ندارد که او را در این کارزار وارد کنیم که عایدی ای نصیب ما نمی شود هیچ، ممکن است اعتبار جهانی ما را خدشه دار سازد.
***
طی سی سال عمر حکومت اسلامی، برای همه کاملا مسلم شده است که مخالفت با حکومت اسلامی چه از نوع نرم باشد و چه سفت، چه از نوع مسالمت آمیز باشد و چه غیر مسالمت آمیز، چه اصلاح طلبانه، و چه قهر آمیز قابل تحمل نیست. اصلا در دیکشنری حکومت اسلامی چیزی به نام «مخالفت» معنا نداشته و ندارد. چرا که از نظر روحانیون حاکم «مخالف خوب کسی است که نباشد!» (یا همان مرده باشد.) این روحانیون طی حکومت سی ساله خود اگر در هیچ کار مثبتی به موفقیت نائل نیامده باشند، از عهده ی یک کار بخوبی بر آمده اند و آن هم سرکوب دگر اندیشان و روشنفکران بوده است.
این تجربه را ازآن رویاد آور می شوم که نکند فکر کنیم مثلا با پاره شدن عکس آقای خمینی بهانه به دست حکومتیان افتاده است. و یا اینکه هر کدام از ما با فاصله گرفتن از این «اقدام ضد انقلابی» ـ اصطلاحی که آقای موسوی بکار برد ـ و یا محکوم کردن آن، از تیررس انتقام این قوم بی رحم بدور خواهیم بود. مواظب باشیم که با وقت و انرژی مان را با شعارها و تاکتیک های انحرافی نگیریم.
بعد جار و جنجال های پیرامون پاره کردن عکس آقای خمینی، امید حکومت به اینکه چهار نفر آدم درست و حسابی را دور هم جمع کند تا به رخ رسانه های خارجی بکشد بر باد رفت. نگاه کنید چطور تاریخ تکرار می شود. سی سال پیش زمان اوج انقلاب همین ها به کسانی که به طرفداری از رژیم پهلوی و حمایت از آن راهپیمایی می کردند «عده ای چماقدار و ساواکی» می گفتند. حالا شما هم به عکس های راهپیمایان ـ در سایت اخبار روز ـ نگاه کنید. این عکس ها خود گویای همه چیز است!
http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=25706

آدم چقدر باید از مرحله پرت باشد که بخواهد در این شرایط ادای دوران انقلاب را در آورد. بنظر من روحانیون در طی عمر چندین صد ساله ی خود اکنون ازکمترین اعتبار و وزنه برخوردارشده اند. بنابر این ساده لوحانه است که فکر کنیم رژیم در صدد است تا مردم خشمگین از خودرا به خاطر اعتراض به پاره کردن عکس بنیانگذاراین میراث شوم به خیابان بکشاند.
اما سوال این است موقعی که چماقداران بسیجی اعتراضات آرام شهروندان ما را به خاک و خون می کشیدند و به جان این و آن افتاده بودند این آقایان کجا بودند؟ کجا بودند موقعی که در زندانها به جوانهای ما تجاوز می شد؟ خجالت آور نیست که این همه واقعیات تلخ جامعه ی ما به کک این آقایان نمی گزد، اما پاره کردن یک عکس چنین پر آشفته شان می کند؟! عجیب است! این خود نشان از این دارد که چطور انسانها برای این آقایان درجه بندی شده اند.
اما چرا چنین سناریویی طرح شده است؟ چرا حکومت فیلش یاد هندوستان کرده و خواسته از «خمینی» خرج کند؟ این در حالی است که حسن خمینی نوه ی آقا در این مورد سکوت کرده و بار سفر خارج را بسته است. چرا چنین فیلمی در یوتوب یافت نمی شود و فقط سر از صدا و سیما در آورده است؟ چرا تلویزیون ایران طی این مدت که ده ها فیلم پاره کردن و آتش زدن عکس خامنه ای یا زیر پا انداختن و لگد کردن آن توسط جوانان خشمگین در یوتوب موج می زند را هرگز نمایش نداده است! یعنی خود رژیم پی برده که مردم خونشان را به خاطر «خامنه ای» به جوش نخواهند آورد!
من با نظر آقای موسوی که معتقد است «جناح تندروی حکومت» تدارک عملیات سرسختانه تری را علیه مخالفین می بینمد مردد هستم. مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی داریم؟ من نظرم این است که «کمیته ی ی حل بحران» از این خودزنی چند هدف را دنبال می کند.
مهمترین آن کاشتن تخم تفرق در صفوف «جنبش سبز» است. این کمیته بخوبی آگاه است که جوانان خشمگین براستی دنباله رو راه خمینی نیستند. همه می دانیم که رنگ خمینی سبز نبود. کارنامه آقای خمینی سیاه تر از آن است که ما آن را سبز بنامیم. خمینی خامنه ای زمانه ی ما بود. هم او بود که نهیب «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر» را بر سر بازرگان نخست وزیر وقت که گفته بود«جمهوری دمکراتیک اسلامی» بر آورد. بنابر این تعارف نداریم. جنبش سبز حقوق بشررا دنبال می کند. و تنها موازین دمکراتیک است که می تواند متضمن چنین حقوقی باشد نه ایدآلهای آقای خمینی! اما امروز بحث ما خمینی نیست. امروز مسئله ما میراثی است که به هر حال از خمینی به جا مانده است. امروز خواستهای دمکراتیک ما مهم است. و باید که استراتژی مبارزه بر اساس خواسته های ما شکل بگیرد نه عکس این و آن.
آقایانی که خود را در رهبری جنبش سبز می بینند نباید تسلیم جوسازی های رسانه ای حکومت شوند. «میزان مردم هستند نه اسطوره های تاریخ مصرف گذشته!» بنابر این اصرار بر شعارهای ایدئولوژیک جنبش را پراکنده می کند.
از این رو کمیته ی بحران برنامه ای را در حال تدارک است تا صفوف خود را زیر پرچم خمینی نظام دهد. در صدد است بفهمد آیا اقایان مدعی جنبش سبز هنوز خودشان را به نظام سنجاق زده اند یا نه؟ از این رو پراکنده سازی در صفوف مقابل می تواند بنیه ی آنها را قوی تر سازد.

۱۳۸۸/۹/۱۹

قوی ترین مرد جهان در اسلو

بالاخره قوی ترین مرد جهان برای گرفتن جایزه نوبل وارد اسلو شد.
میلیون ها کرون خرج شده بود تا امنیت رئیس جمهور امریکا برقرار شود. حتی آخرین مضنونی که سال گذشته به سفارت اسرائیل در اسلو حمله کرده و بی هدف دیوارهای سفارت را هدف گلوله قرار داده بود به بهانه ی اینکه مشکوک به خرید اسلحه گرم می باشد دستگیر شد. جمعیت در اسلو موج می زد. حدود 15هزار نفر می شدند که البته همه برای هورا کشیدن این مرد سیاه پوست که حدود یکسال پیش با نشستن بر کرسی ریاست جمهوری یکی از قدرتمندترین کشورهای جهان تعجب و حیرت همگان را بر انگیخت، نیامده بودند. سه هزار کودک و بزرگ با انجام مراسم مشعل عصر را در خیابان های جلو «گراند هتل» به انتظار لحظه ای نشستند تا در قاب پنجره ی حفاظ دار هتل «باراک اوباما» که برایشان دست تکان می دهد را مشاهده کنند. اما گروههای کثیر دیگری نیز آمده بودند تا نوعی توجه دیگران را جلب کنند. و یا هم که اعتراض هایی داشتند که خدمت رئیس جمهور امریکا عرض کنند. عده ای از ایرانیان معترض جز این دسته بودند. آنها خواهان توجه اوباما به مسئله حقوق بشر در ایران بودند.
اما خیابان های اسلو پر بود از شخصیت هایی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی که با لباس های شیک و مهمانی خود در باران سرد اسلو مسیر تا گراند هتل را پیاده می پیمودند. چرا که همه ی خیابان ها را برای امنیت اوباما بسته بودند. اینها مهمانهایی بودند که قرار بود شام را در کنار یکی از قوی ترین مردان جهان صرف کنند.
بسیاری معتقدند که اعطای این جایزه به اوباما زود بود. این گروه با انتقاد از کمیته جایزه نوبل معتقدند رئیس جمهور کشوری که هنوز تعداد قابل ملاحظه ای سرباز جنگی در دو کشور عراق و افغانستان دارد، و قرار است هم سی هزار سرباز دیگر روانه ی این کشورها سازد مستحق این جایزه نیست.
باراک اوباما در سخنرانی جایزه ی صلح « جنگ را ضرورتی برای ایجاد صلح خواند.» او طی همین سخنرانی 24 بار کلمه ی جنگ را بکار برد در حالیکه دو بار کلمه ی صلح را.
لطفا به فیلمی در این باره توجه کنید. در ویدئوی اوباما پرچم ایرانیان را می بینید که در اهتزاز است.
ـــــــــــــــــ
Bilde Aftenposten. no

۱۳۸۸/۹/۱۳

چون پیر شدی هاشم(!) از میکده بیرون آی!

هفته ی جاری رفسنجانی و احمدی نژاد در مراسم شکرانه مجلس حاضر نشدند. تا اینجای کار ایرادی ندارد. بعد از یکی دو روز رفسنجانی حرف هایی زد که قابل تعمل است. او گفت: «امروز جای مخفی کردن نيست؛ مشکل اختلاف واقعا جدی است.»
اکبر رفسنجانی با اشاره به اجماع قدرت های جهانی بر سر برنامه هسته ای ايران، چنين تحولالی را خطرناک ارزيابی کرده و گفت: «در اين شرايط ما در داخل کشور مهم‌ترين نياز را وحدت و اتحاد می‌دانيم اگر آنها احساس کنند کشور ما از نظر وحدت صدمه ديده است وسوسه می‌شوند که شرارت‌های خود را زياد کنند.» (نقل از رادیو فردا)
تا اینجای کار که ایشان حرف تازه ای نزده است. هیچ خبری هم از مردم و اعتراض و این حرفها نیست. تنها چیزی که این روحانی با سابقه جرئت کرده بگوید و این یکی انگار تازه است مخفی نکردن اختلافات مقامات است که به گمانم تنها خواجه حافظ شیرازی است که از این موضوع بی خبر است.
اما این قسمت سخنان رفسنجانی قابل تعمق تر است:
این آقا با اشاره به اين که «بايد با اتحاد و همدلی وضعيت کنونی را سامان داد»، گفته است: «بنده فکر می‌کنم غير از رهبری انقلاب ديگران نمی‌توانند وحدت را ايجاد کنند و همه بايد به رهبری کمک کنيم تا فضای همدلی به وجود بيايد تا رضايت مردم فراهم شود.» (نقل از رادیو فردا)
واقعا عجیب است. من واقعا دلم برای خودمان می سوزد. اصلا بیشتر. آدم عصبی می شود. این که یک همچی شخصی که سی سال است سکان این جمهوری ظلم و جور را در دست دارد، هنوز خواب تشریف دارد. این آقا طی عمر شریفشان هنرش در این بوده است که حرفهای دو پهلو بزند. کاری که امروز در سیاست علمی دنیا جایی ندارد. اصلا در کشوری مثل نروژ مطبوعات برای آدمی که دو پهلو حرف می زند تره هم خرد نمی کند. رفسنجانی فکر می کند که همه ی مخاطبان او ابراهیم نبوی هستند که چنین سخنانی را ردیف می کند.
آخر چرا باید قوای سه گانه با هم متحد باشد. مگر تره بار فروشی است. مگر تعزیه خوانی است. اصلا فلسفه جدایی سه قوا به خاطر این است که اینها با هم متحد نباشند. هر کس کار خود را بکند. و همه مراقب باشند که کارهای قوا در جای خود انجام می شود. مطبوعات آزاد هم با مچ گیری به این پروسه اطلاع رسانی کمک می کند.
البته من از آخوندی که تحصیلات حوضه ای کرده انتظار ندارم سیاست را به صورت علمی بفهمد، ولی آخر این آقا سی سال است که دارد در این آب شنا می کند. عجیب است که هنوز نمی فهمد که آب در صفر درجه یخ می زند و در 100 درجه می جوشد.
بنظر سی سال پیش موقعی که شاه اعتراف کرد صدای انقلاب مردم را شنیده است، بسیار بسیار بیشتر از این آقایان صادق بود و می فهمید. چطور آقای رفسنجانی نفهمیده است که اتفاقا منشا بدبختی و اختلافات ما از همین «رهبری» است. چطور نمی فهمد یا می داند و نمی خواهد بفهمد که اصلا کانون بحران و سرکوب همین «رهبری» یا واضح تر بگوییم «ولایت فقیه» است که خود آقای رفسنجانی آنرا موقعی که برو و بیایی داشتند به مردم قالب کرده است.
آخر چطور می شود از رهبری که از یک کاندیدا پشتیبانی کرده، دست به تقلب در انتخابات زده، مخالفان را تهدید به کشتن کرده، آنها را زندانی ساخته و یک مشت مزدور بسیجی را به جان مردم انداخته است، انتظار داشت که بیاید و «فضای همدلی» ایجاد کند. بالام لای لای!
رفسنجانی واقعا نشان داده است که دیگر پیر شده است. و احتیاج دارد که در ویلایش در ترکیه به استراحت بپردازد. (البته اگرپلیس بین الملل کاری با ایشان نداشته باشد) تنها نصیحت من به ایشان این است که هنگام استراحت در ویلا یک خدمتی برای مردم ایران انجام دهد. و آن اینکه بنیشیند و خاطرات این سالها را بنویسد. این خاطرات می تواند برای مردم ما مهم باشد که در عصر مدرنیته برای چند باره ـ هزار باره ـ در دایره تکرار دیکتاتوری گرفتار نشوند. و اگر هم پیری مانع است و ایشان از عهده ی این کار بر نمی آید، پیشنهاد من این است که دو تا میل کانوا بافی خریده و مشغول کار شود. به هر حال استفاده این کار بیشتر از سخنانی است که بر زبان می راند.

۱۳۸۸/۹/۱۲

کلوخ انداز را پاداش سنگ است

بالاخره جمهوری اسلامی با این گندی که به سیاست داخلی و خارجی خود میزند باید دوزاریش افتاده باشد که مردم خارج هم بیکار نمی شنینند. هفته ی پیش مردم نروژاز اقدام اخیر دولت ایران در رابطه با ضبط مدال نوبل شیرین عبادی شوکه شدند. این یکی از اقدامات بیسابقه در جهان بود. مطبوعات نروژ نوشتند که تاکنون دیکتاتورترین رژیم های دنیا از جمله رژیم برمه نیز دست به چنین اقدام وقاحت باری نزده است.
نروژی ها بسیار به «جایزه نوبل» افتخار می کنند. در واقع این جایزه نشانه ی هویت ملی نروژی هاست. نمی شود که به سادگی با آن شوخی کرد. ضبط آن نشانه به حرمتی به نورم های یک ملت است.
از اینرو تعجب آور نیست که بدانید امروز پنچ شنبه مجلس قانونگذاری نروژ میزبان مریم رجوی بود. خانم رجوی از طرف نمایندگان مجلس از احزاب مختلف مورد استقبال گرمی قرار گرفت. Morten Høglund نماینده حزب دست راستی رفاه در پرسشی در رابطه اینکه مجاهدین در لیست گروههای تروریست امریکا قرار دارد گفت: ما بارها با امریکایی ها در این مورد گفتگو کرده ایم. و به آنها گفته ایم که آنها اشتباه می کنند. اروپا موضع اش را در رابطه با مجاهدین اصلاح کرده است. » او همچنین گفت که «مجاهدین در کنار جنبش دمکراتیک مردم ایران قرار دارند.»
خانم رجوی هم بعد از گفتگو در مورد شرایط سیاسی ایران و انرژی هسته ای ایران، درخواست کمک مادی برای بازماندگان و پناهندگان پایگاه اشرف نمود.
به هر حال اینم جواب گستاخی ایران! از قدیم گویند که کلوخ انداز را پاداش سنگ است.
به ویدئوی دیدار رجوی از پارلمان نروژ توجه کنید:
خبری هم از روزنامه پر تیراژ نروژی که به این موضوع پرداخته است>

۱۳۸۸/۹/۴

شوخی تلویزیون نروژ با ایرانی ها

چنین بنظر می آید که ما ایرانیها در نروژ خیلی مهم شده ایم. اخیرا تلویزیون نروژ شوخی کردن با ایرانی ها را در سطح جدی تری شروع کرده است. البته از مضمون برنامه ها چنین بر می آید که منظور این برنامه ایرانی ها نیستند. بلکه ایرانی ها را دستاویز قرار داده اند تا با بعضی های دیگر شوخی کنند! از این رو انتخاب سوژه ی ایرانی ها در این موضوعات طنز همچین اتفاقی هم نیست. به هر حال ایرانی ها در نروژ لیبرال تر از دیگر مهاجرین مسلمان معرفی می شوند و به اصطلاح طاقت شوخی را دارند و مسائل ایدئولوژیکی به قبایشان بر نمی خورد.
یکی از شوء های سرگرمی پنج شنبه شب ها که طرفداران زیادی هم دارد، به اصطلاح یک غرفه ثابت را به ایرانی ها اختصاص داده است. در این برنامه ی کمدی که نامش Torsdags kveld i nydalen است با چند زنی ایرانیها، و به عبارتی با تحقیر کردن زنان در کشورهای اسلامی، و حتی «سنگسار» کردن زنان شوخی می کند.

هفته ی گذشته دراین غرقه قسمتی پخش شد به نام «Unkarn Iran ». اونکارن یکی از برنامه های محبوب چند سال اخیرتلویزیون های اروپایی است، که یک پسر جوان نقش اول را به عهده دارد تا از بین 20 دختر جوان و زیبا یکی را بعنوان شریک زندگی خود انتخاب کند. این انتخاب البته که ناگهانی صورت نمی گیرد. بعد از پایان هر برنامه آقای جوان یک نفر را از دایره خاطرخواهانش خارج می کند تا بالاخره طی هفته های بعدی به نفر آخر برسد.
در این قطعه کمدی مجری به شرکت کننده ی مرد می گوید که «متاسفانه تو باید از این چهار نفر ـ زن ـ سه نفر را انتخاب کنی!»

همانطور که گفتم از طریقه ی لباس پوشیدن مردها و زن ها در این برنامه معلوم می شود که ایرانیها مد نظر نیستند. تهیه کنندگان هم اینرا بهتر از من و شما می دانند.



اما طی هفته ی گذشته برنامه ای دیگر برای اکران هفتگی در تلویزیون کانان دو نروژ تبلیغ شد که توجه خیلی ها را به خود جلب کرد. مخصوصا آهنگ این برنامه. «علیرضا» نام این سریال کمدی است که حکایت از جوانی ایرانی دارد که آرزو یش این است تا به چهره ی معروفی در تلویزیون تبدیل شود. او در صدد است تا یک سی دی به بازار دهد. اما مشکلات بسیاری پیش رو دارد. او با رندی سی دی هایش را تکثیر می کند. پدر علیرضا مذهبی است و یک ته صدایی در اذان گفتن دارد. گویا آنروز مؤذن مسجد مریض است و از پدر خواسته اند که سی دی صدای اذان خود را تحویل مسجد دهد. اما طی یک تصادف ساده سی دی علیرضا به اشتباهی با سی دی پدر عوض می شود. موقع اجرای برنامه ی علیرضا به جای موزیک او این صدای اذان پدر است که پخش می شود. تازه پدر متوجه می شود که چه دسته گلی به آب داده. به سرعت به مسجد می شتابند ولی دیگر دیر شده است. به جای صدای اذان پدر علیرضا، این موزیک علیرضا است که از بلند گوی مسجد پخش می شود!

مطلب را به نروژی در وبلاگ نروژی من بخوانید:

http://mokhtar2.blogspot.com/2009/11/fokus-pa-iranere-pa-norske-tv-er.html

۱۳۸۸/۸/۳۰

آزادی خبرنگار نروژی به قیمت مسلمان شدنش؟!


از سال 2000 تا کنون 1344 خبرنگار در جهان کشته شده اند. یک سازمان جهانی خبرنگاریInternational News Safe Institute اعلام کرده است که فقط در سال 2008 ، 109 خبرنگار در هنگام انجام وظیفه جان خود را از دست دادند. از این تعداد 16 نفرشان در مناطق جنگی عراق جان باخته اند. امسال تا امروز 63 خبرنگار در جهان در هنگام تهیه خبر جان خود را از دست داده اند. خبرنگاران نروژی هم از این خطرات مستثنا نبوده اند. طی 25 سال اخیر 7 تن از خبرنگاران نروژی در هنگام تهیه خبر، عکس یا فیلمبرداری کشته شده اند. آخرین آنها Carsten Thomassen بود که در ژانویه گذشته طی یک بمب گذاری انتهاری در افغانستان جان خود را از دست داد.


اما هفته پیش ناپدید شدن یک خبرنگار نروژی در افغانستان بار دیگر اخبار مربوط به این کشور را در مرکز توجه قرار داد. طی هفته های اخیر، دولت نروژ با انتقادات بسیاری از طرف اپوزیسیون مواجه شده است. به اعتقاد اپوزیسیون کمک های نقدی و مالی دولت نروژ به مناطق محروم در پاکستان و افغانستان که به منظور تاسیس مدارس و مراکز آموزش بوده است، صرف کارهای دیگری شده است. دولت پاکستان طی اقدامات نظامی اخیر علیه طالبان، سه تعداد از مدرسه هایی را که با کمک مالی دولت نروژ ساخته و در اختیار بچه های محروم قرار گرفته است را پلمب کرد. به گفته ی سخنگوی دولت پاکستان این مدارس در اختیار گروههای افراطی اسلامی قرار داشته و در واقع به تربیت «نسل جدید طالبان» مشغول بوده است. فیلم های منتشره از این مدارس نیز مؤید این اخبار است. در این فیلم ها بچه هایی را می بینیم که تحت تعلیم مربی ای با قیافه های مرسوم به طالبان مشغول یاد گرفتن قرآن هستند.

چنین اخباری بی شک می تواند مشام بسیاری از خبرنگاران نروژی را تیز کرده، علیرغم خطراتی را که می تواند برای آنها به بار آورد، آنها را ترغیب به ساختن و تهیه اخبار اینچنینی کند. Pål Refsdal پول رفزدال (46 ساله) یکی از این خبرنگاران حرفه ای است که با وجود هشدار دولت نروژ به یکی از این مناطق درولایت کونار سفر کرد. او که سابقه ی موفق و پر تلاشی از خبرسازی و فیلمبرداری در مناطق جنگی در بوسنی هرزگووین، سارایوو، سودان و دیگر مناطق خطرناک جهان طی سالهای اخیر دارد، برای ساختن یک فیلم مستند به نام «آنروی سکه» تن به این سفر داد. اما چیزی نگذشت که توسط گروه طالبان ربوده شد. تلاش برای یافتن او بالاخره به تماس هایی انجامید. و بعد از یک هفته او آزاد شد. خبرنگار تلویزیون دوم نروژ ـ که خود پاکستانی تبار است ـ طی تماس تلفنی با رهبر این گروه رباینده دلایل آزادی او را پرسید. رهبر این گروه طالبان علت آزادی او را در مشرف شدن «پول رفزدال» به اسلام عنوان کرد. او همچنین اعلام کرده است که دین اسلام دین عطوفت است و دلیلی ندارد که با زندانی مسلمان شده بدرفتاری کرد. این در حالی است که Pål Refsdal بعد از آزادی قیافه ای بسیار در هم و افسرده پیدا کرده است. او که حاضر نشد در باره ی مسلمان شدن خود اظهار نظر کند گفت که اطمینان او به افراد بومی ای که قرار بود او را در تهیه ی این فیلم همراهی کنند اشتباه بوده است. او همچنین گفت که تجربه ی لحظه هایی که احساس می کنی کسی بالای سر تو قرار دارد و قرار است که سرت را از بدن جدا کند، جالب نیست. او به رسانه ها گفت که یکی از رهبران رباینده به او گفته بود که «عاشق گوشت انسان های سفید پوست غیر مسلمان است!»
Foto: Scanpix

۱۳۸۸/۸/۲۴

2012 روز قیامت

برای آنهایی که در این سالها سینما نرفته اند 2012 فرصت خوبی است که آنرا تجربه کنند. بی شک تجربه ی خوبی برای آنها خواهد بود. اینکه قدرت سینمای جهان را در معرض دیدگان خود احساس کنند. من به شخصه عاشق چنین فیلم هایی هستم. فیلم هایی با صحنه هایی که تو هرگز در واقعیت های معمولی قادر نخواهی بود که شاهد آن باشی.
استیون اسپیلبرگ کارگردان برجسته ی سینما گفته است که حدود 8 سال دیگر، نیاز به وجود هنرپیشه ها در فیلم نخواهد بود. باور کردن این حرف کمی مشکل بود ولی با دیدن فیلم هایی که اینروزها هالیوود روانه ی بازار می کند دور ازذهن نیست که بزودی گفته های اسپیلبرگ جامه ی عمل می پوشد.
سه سال پیش وقتی فیلم «جنگ دنیا» با بازی درخشان تام کروس به سینما آمد، دیدن صحنه های باورنکردنی فیلم مرا در صندلی های سینما میخکوب کرد. 2012 هم چنین فیلمی است. پیامی مشابه دارد. اینکه احساس می کنی انسانی و حداقل در یک چیز با دیگر انسانها مشترکی: «مردن». به زبان ما فیلمی است از روز قیامت. اما من بیشتر محصور جلوه های ویژه فیلم شدم. جلوه هایی که باور کردنش غیر ممکن است ولی تو شاهد آن هستی. 2 ساعت و نیم فیلم تو را چنان با خود می برد که تو هیچ نمی فهمی و فقط وقتی به خود می آیی که فیلم تمام شده است. این هم صحنه هایی از فیلم 2012:



۱۳۸۸/۸/۱۷

آسان سخت


ـ دیگه باید تموم بشه.
نمی دانستم چه را باید تمام کنم!
گفت: بایست در انتظار چنین روزی می بودی!
با خود فکر کردم که در انتظار کدام روز؟ و این چه تمامی است که بعد از انتظارها تجلی می یابد. چه تمامی که بدون آغازها آغاز می شود!
گفتم: به همین سادگی؟
گفت: به همین سادگی!
گفتم: تحملش چی؟
گفت: برا من که آسونه.  و برای اینکه تسلی ام داده باشد گفت: تو هم می تونی آسونش کنی.  من دیدم چه آسان سختی!
پرسیدم: چرا اینجوری شدی؟
گفت :خب آدم عوض می شه!
دروغ می گفت. عوض نشده بود، عوضی شده بود.

اما چرا تمام؟ چرا اراده ها فقط در زمان کامیابی ها قوی و مصمم اند. چرا به وقت اولین جدایی زمان بر پنجره ی قلب ها پرده می کشد. «باید در انتظار چنین روزی بود!» و چرا در انتظار روزهایی از نوع دیگر نه!
و انگار سایه های تسلیم او قویتر از ظلمت ترس من بود که گفتم:
ـ می ترسم.
و گفت: نترس! همیشه جایی تو این گوشه ـ کنارا با توام.
ولی هرگز در دایره المعارف سرگردانی مترادفی برای «همیشه» نیافتم. جز تمام کردن، شکستن و فراموشی.
بله ساده است. ساده شروع می شود. ولی ساده تمام نمی شود. ساده های اول دست خودمان است، ولی آن دیگری نه! و ما بین این ساده و دشوارها مسافرانی هستیم که سوار بر قطار صادق خیالهای خود در مسیر واقعیت های ناصادق زندگی پیش می رویم. بین راه ایستگاههای برای توقف است و مسافری که خسته از طول راه و فرسایش آن باز می ماند و پیاده می شود. و مسافری هم هست که همچنان پیش می رود. مسافری که دستانش پر است از فرداها. اما خالی از دیروزها. دیروزهایی که نشانی از گمشده هایش را در فراز و نشیب لحظه ها در خاطره ها دارد. و همین!

۱۳۸۸/۸/۱۳

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت!!


خدابیامرزد مشت بُلود را. بالاخره به پای رادیو های خارجی پیر شد. هر روز و هر ساعت منتظر بود که خبر مهمی را از این جعبه ی جادویی بشنود. خدا بیامرز وقتی در انظار ظاهر می شد مشتش را گره می کرد و یواشکی می گفت: «بزودی انقلاب خواهد شد!» فقط کافی بود که چهار نفر اعلامیه ای را روی تیر برقی بچسبانند. خوشحالی می کرد. دلش با همین ها خوش بود. اما راهپیمایی های حکومتی دلخوشی های او را بر باد داده بود. می آمد و فحش نثار مردم می کرد. می گفت حق اینهاست که آخوند ها سوارشان باشند. بیچاره با همین حساب و کتاب ها آروز به دل از دنیا رفت.

باید اقرار کنم که این فقط او نه بود که حالش از از این راهپیمایی های تکراری حکومتی بهم خورده بود. سی سال است که این نمایش های مسخره همه ی ما را خسته کرده است. اصلا روزی یکی از من پرسید که خارج رفتی که چکار؟ گفتم اقلا از یک چیز راحتم. آنهم این نمایش های مسخره است. لامسب پیرمان کرده بود. سی سال بود که غصه می خوردم که بالاخره ما کی به خود می آییم. سی سال بود که با خودم، مملکتم و ملتم احساس بیگانگی می کردم. با خود می گفتم آخه تا کی؟ بگذار اینگونه بگویم که سی سال حکومت گور گرفت و مردم سواری دادند! با همین راهپیمایی های دوزاری بود که حکومت ایران پزش را به جهانیان می داد. و با همین پز کوچکترین صدای آزادیخواهی را سرکوب می کرد و زندان می انداخت و هیچکس جلودارش نبود. اما الان ... دیدی که چگونه گور بهرام گرفت. الان باید از نمایشهای نمایشی دستپخت خودش واهمه داشته باشد. دیگر تظاهرات حکومتی معنا ندارد. همه ی اینها به ضد خود حکومت تبدیل شده است.



چه کسی همین پارسال می توانست تصور کند که به جای پرچم امریکا پرده تصویر آقای خامنه ای است که باید زیر پای مردم لگد بخورد.

بزودی دیگر خواب راحت از حکومتیان سلب می شود. بزودی کاخهای ظلم و ستم فرو می ریزد.






۱۳۸۸/۸/۱۲

گرامی نباد روز سیزده آبان !


چنین به نظر می آید که ما واقعا آدمهای بیکاری بودیم. یا اقلا حکومت بیکاری داشتیم. این بیکاری به معنی کار و زندگی نیست. به معنی فکری است. بخاطر همین مملکت ما به این گندی افتاده است که می بینیم. اصلا زمان انگار از همان اول در مملکت ما خوابیده بود. شما حساب کنید تعطیلات رسمی کشورما را. تکان می خوردیم می ریختیم خیابان و از یک جایی شعار می دادیم. حکومت ایران روز کم آورده بود. یکی از این کم آوردن ها یا زیاد آوردن ها همین روز 13 آبان است. مناسبت ها در این روز به قول گیلکی افتاده است «سر به سر» . یعنی هم روز دانش آموز، هم روز تبعید آقای خمینی و هم که روز تسخیر سفارت آمریکا و هم که قربونش برم یوم الله! واقعا ملتی در دنیا هست که همانند ما چنین ترافیکی در یک روز داشته باشد؟ البته که نه. اما به قول ترکها «هامیسی بیرینه ده یمز بیری ده هئچه.» (همه به یکی نمی ارزد و یکی هم به هیچ!)
13 آبان کاریکاتوری ازروز دانش آموز!
اجازه دهید یک به یک بررسی کنیم. اول از این «روز دانش آموز» شروع می کنیم که نمی دانم چه تاجی بر سر دانش آموزان گذاشته است؟ اصلا اسمی از دانش آموزان ایرانی در بین نیست. انگار قشر دانش آموز در جامعه ما حضور ندارند. در جنبش ضد دیکتاتوری زمان شاه من دانش آموز بودم و حضور ما بسیار موثر تر از حالای دانش آموزان بود. ما تشکیلات قوی تری داشتیم. اکنون نه تشکلی در میان است و نه حرکتی از دانش آموزان دیده می شود.
اصلا کاری به مسئله سیاسی نداریم. یکی به من بگوید که آخر و عاقبت دانش آموز امروزی در ایران چه خواهد بود؟ اجازه دهید خوش بین باشیم. و جواب دهیم: «دانشجو!» گیرم چنین باشد. اما با دانشجویش چنان کنند که می بینیم. من پدر و مادری را می شناسم که حاضر نیست بچه ی دانش آموزش دانشجو شود. نگران است. می ترسد که اذیتش کنند. می گوید که دیپلم گرفته ی زنده بهتر است از لیسانس خوانده ی مرده است. و وای به حال ما!
13 آبان تبعید ارتجاع سیاه
برگردیم به روز«تبعید امام»! گمان نکنم که امروز ایرانی ای وجود داشته باشد که به خاطر چنین روزی درگیر مناسبتی شود. این را دیگر گدای سر کوچه ی ما هم می داند که اعتراض آقای خمینی در سال 43 به شاه، اعتراض به دیکتاتوری نبود. اعتراض برای دیکتاتوری بود. آنهم دیکتاتوری مذهبی. یکی از مهمترین دلیلی که خمینی را به میدان آورد تا به انقلاب سفید شاه بتازد، دادن حق رای به زنان و آوردن آنها به عرصه ی سیاسی و اجتماعی بود. چیزی که مذهبیون به شدت با آن مخالفند. حالا چطور ما می توانیم چنین روزی را گرامی نگه داریم. تازه خیلی ها بعدها معتقد شدند که اصلا شاه مسامحه کاری به خرج داد که خمینی را فقط تبعید نمود. آنها معتقدند که شاه باید در مقابل «ارتجاع سیاه» سرسختی بیشتری نشان می داد. تا ادامه تاریخ ما با چنین زوال سی ساله ای روبرو نمی شد.
تسخیر لانه جاسوسی یا بستن مرکز پناه
برگردیم به مناسبت سوم یعنی «روزاشغال سفارت امریکا سمبل ارزش های غربی!» خب خوشحالم که لازم نیست من در این باره موضع گیری کنم. همه ی آنهایی که سفارت را اشغال کرده اند خود از کرده ی خود پشیمانند. البته اگر در زندان نباشند. اینکار ضرری به ما زد که تا نسل ها جبران خسارت های مادی و معنوی آن ممکن نخواهد بود. اما اگر بخواهیم در باب این روز چیزی بگوییم چیزی فرسخ ها دور تر از ایده های کسانی خواهیم گفت که سی سال پیش اقدام به این حرکت جاهلانه کردند.
همین چندی پیش موقعی که معترضین به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری احمدی نژاد، بوسیله سپاهی ها و بسیجی ها ـ بخوان اشغال چی های امروز سفارتخانه ـ در خیابانها قصابی می شدند، خود کشورهای غربی شجاعانه و انسان دوستانه اعلام کردند که به رسم دمکراتیک خود در سفارت خانه هایشان را باز می گذارند تا به مردم بی دفاع پناه دهند. و چنین هم کردند. بی گمان خیلی ها از جوان های نسل امروزی درآن لحظه های داغ و پر التهاب نفس گیر حین فرار در دل کوچه های بن بست بزرگترین آرزویشان این بود که ای کاش در هر کوچه ای سفارت خانه ای از این نوع قرار داشت. ای کاش سفارتخانه ای بود که از دست مزدوران حکومت اختناق در آن پناه می گرفتند و ساعتی در آسایش بودند. جدی اینطور نیست؟ ای کاش امریکایی ها به جای یکی، یک دوجین در همین کوچه پس کوچه ها سفارتی داشت تا مردم را از دست مزدوران حکومتی نجات می داد.
می گویند در دوزخ مارهایی است که آدم از ترس و دست آنها به اژدها پناه می برد. حالا سی سالی از آن روز شوم اشغال سفارت امریکا گذشته است. یکی به ما بگوید برای اینکه آن اژدها را ببینیم کی رو باید ببینیم؟!

۱۳۸۸/۸/۹

کوچه های بن بست ما



انگار خانه های رنگارنگ ما در یکی از این کوچه های بن بست قرار داشت
و ما بی خبر بودیم:
«کوچه ی نسیم»،
«کوچه ی دلسرا، فرزاد سرا».
همه ی اینها بن بست های دل ما بود و بس.

انگار زندگی ما در پیچ و خم های همین کوچه ها گذشت و
ما انگاشتیم که این زندگی است که پیچ و خم دارد.

با همه بایست که هر از گاهی
آب و جاروبی به سرو کله ی این بن بست ها می کشیدیم.
نگاه کن همسایه را!
انگار «کاروان شتر» از کوچه اش گذشته!
و آن یکی ... بدتر از این
و ما،
هنوز وقت نکرده ایم که به خود برسیم.

و من گویا در پیچ یکی از این بن بست ها بود که گم شدم.
آنوفت بود که فکر کردم برای پرسه زدن وقت بسیار است و
برای رسیدن اندک.

فکر کردم برای جفا کردن وقت بسیار است
وبرای محبت اندک.
***
نه درست است،
آن خانه ی ویلایی ته کوچه مال ما نبود.

برای همین یادم آمد که برای از یاد بردن، فرصت ها چه بسیار است و
برای به یاد آوردن اندک.
یادم آمد که برای بی مهری و بی وفایی موقعیت بسیار است و
برای عشق اندک ...

اکتبر 2009

۱۳۸۸/۸/۳

کرزای و فشارهای خارجی

بالاخره آقای کرزای زیرفشار بین المللی زیر بار رفت تا انتخابات را به مرحله دوم بکشد. گرچه این اقدام را باید مثبت تلقی کرد، ولی بحث بر سر اختیارات یا ظرفیت های مثبت و منفی آقای کرزای رئیس جمهوری افغانستان نیست. بحث بر سر «فشارهای خارجی» است . چرا که بسیاری از دولت های خود رای عادت دارند این «فشارهای خارجی» را دخالت در امور داخلی کشورها بخوانند. ولی کمی فکر کنید، واقعا اگر این «فشارهای خارجی» نبود چه بر سر ما می آمد؟ تکلیف مردمی که دستشان از قدرت و عدالت کوتاه است چه می شد؟ مثلا در زندانهای ایران جان آقای اکبر گنجی بر اثر همین فشارهای خارجی بود که نجات یافت. بعد از انتخابات ریاست جمهوری خرداد ماه گذشته، دولت ایران به دروکردن معترضین پرداخت. این از چشم دنیای امروز پنهان نماند. اما محکومیت آنها از طرف دولت ایران دخالت در امور داخلی کشور تلقی شد. در خود افغانستان هم همین چند وقت پیش موقعی که آقای کرزای تصمیم گرفت تا در خوش خدمتی به سران قبیله های قشری لایحه ای ارتجاعی را از تصویب بگذراند که در آن حقوق زنان افغان بطور ظالمانه ای محدود میشد، این فشارهای خارجی بود که مانع تصویب چنین قوانین ضد بشری شد. از این مثال ها بسیار است.
من با خود می اندیشم که اگر همه ی این اقدامات ضد دمکراتیک، رشوه خواری و فساد، تقلب در انتخابات با وجود «فشارهای خارجی» و زیر نظر کشورهای ناظر اتفاق می افتد، چه بر سر مردم می آمد وقتی فشاری بالای سر این دولت مردان تازه به دوران رسیده نبود؟!

۱۳۸۸/۷/۲۴

18/5 میلیاردی که مثل بمب در ترکیه صدا کرد، ولی در ایران انگار نه انگار

لابلای خبرهای سرکوب و شکنجه ها، خبری بسیار مهم گم شد که نمی توان از آن به سادگی گذشت. این خبر آنچنان بهت آور بود که بسیاری را در کشور همسایه ما ترکیه در شادمانی فرو برد. به گونه ای که رئیس جمهور ترکیه در جلسات کنگره ی حزبی خود با اتکا به همین خبر به ملت ترک مژده داد که: «با نعمت خدادادی ترکیه بدون دردسر بحران اقتصادی را پشت سر خواهد گذاشت.»
این «نعمت خدادادی» چیزی نبود جز تزریق پول هنگفتی به مبلغ هیجده و نیم میلیارد دلاربه اقتصاد ترکیه! اما چگونه؟ بنا به گفته کانال D ماجرای این پول بسیار اسرار انگیز است. اما ترک ها چه کار به اسرار پشت پرده دارند. مهم این که بالاخره معجزه اقتصادی روی داده بود. چرا که از مدتها قبل بسیاری از دولتمردان ترکیه در صدد راه حلی برای پشت سر گذاردن کابوس بحران اقتصاد جهانی بودند که ناگهان از گمرک آنکارا خبر رسید که هیجده و نیم میلیارد دلار پول پیدا شده است. خبر کوتاه و ناگویاست: «کانتینری که از ایران وارد خاک ترکیه شده بود، تردید ماموران را بر می انگیزد. راننده و کمک راننده ی کره ای تبار کامیون با مشاهده ماموران ترسیده، کامیون را در خیابان رها کرده متواری می شوند. و پلیس ترکیه در عملیات تجسس مبلغ 11 میلیارد دلار شمش طلا و 7و نیم میلیارد دلار پول نقد را در این کامیون کشف می کند.»
اجازه دهید تیتر خبر را به نقل از این تلویزیون چنین اعلام کنیم: «18 و نیم میلیارد دلار پول از خاک ایران وارد ترکیه شده است. و این در حالی است که صاحب این پول نامعلوم است!» مبلغ به حدی زیاد است که همه را شوکه کرده و در واقع رئیس جمهور ترکیه حق دارد که آن را به یک معجزه تشبیه کند. این مبلغ از بودجه ی سالانه ی بسیاری از کشورها از جمله کشورافغانستان نیز بیشتر است.
بدین ترتیب ترکیه صاحب ثروتی می شود که گفته می شود بی صاحب است! نوش جانشان، ولی چطور می شود صاحب چنین پولی نامعلوم باشد!؟سوال خوبی است ولی معروف است که یابنده ی پول زیاد علاقه مند به یافتن صاحبش نیست،این صاحب پول است که باید دنبال گمشده ی خود باشد. و چنین هم شد. بعد از چند ماه یک وکیل ترک با ادعای اینکه این پول صاحب دارد، صاحبش ایرانی است و الان هم تقاضای استرداد پول هایش را کرده است، نشئه ی خبر قبلی را در نزد مقامات ترکیه کور کرد.
البته خود من هم تا این لحظه نمی دانستم که فردی در ایران می تواند چنین ثروت هنگفتی داشته باشد و بخواهد آن را از طریق کامیون و کانتینر توسط راننده های کره ای جابجا کند! اگر حالا خود منبع پول مشکوک نباشد، طریقه جابجایی آن از کشوری به کشوری دیگر شک بر انگیز است! این در حالی اتفاق می افتد که مطبوعات ایران از ترس چیزی در این مورد نگفته اند. جایی هم که منبع رسمی وجود نداشته باشد منابع غیر رسمی این کاررا به عهده می گیرند. و بر اساس همین منابع غیر رسمی چنین بنظر می آید که «بعد از مشاجرات پشت پرده» ظاهرا یک تاجر ایرانی به نام «اسماعیل صفاریان نسب» (عکسش را در فیلم زیر ببینید که قیافه اش به همه کس شباهت دارد الا تاجر!) زیر بار رفته که در ترکیه ادعا کند این پول ها مال اوست. به نقل از این وکیل آقای تاجر ایرانی برای بدست آوردن دل مردم ترکیه ـ و شاید هم دولت ـ این اطمینان را به آنها داده است که در صورت باز پس گرفتن پول ها آنها را از کشور ترکیه خارج نکرده و درهمانجا سرمایه گذاری کند.
جالب است بدانید که صدا و سیمای جمهوری اسلامی که اخیرا در جریان درگیری های بعد از انتخابات در پی یافتن خانمی به نام «ترانه موسوی» به اصطلاح دست به تحقیقات وسیعی زده ـ دامنه تحقیقاتش تا کانادا و پاریس هم رسیده ـ تا نشان دهد که اخبار دستگیری و تجاوز به این خانم دروغ است، در این باره لالمونی گرفته است. این سازمان خبری که با هزینه بیت المال به کشورهای مختلف سفر می کند تا مثلا نشان دهد در یک خانواده مسلمان ایرانی مقیم استرالیا چطور خانم خانه روسری بر سرش گذارده و آش رشته می پزد و یا روی دیوار خانه اش «تمثال مقدس امام خمینی» آویزان است، در حالی از کنار این خبر به راحتی رد می شود که قبلا این خبر مثل بمب در بغل گوش ما ترکیده است. بالاخره هر چه باشد اگر ارزش این خبر از ارزش خبر «آزمایش اتمی در حمام» مهمتر نباشد کمتر هم نیست. یا لااقل یک واقعه ی تاریخی است. بهتر است بگویم یک رکورد است که باید ثبت شود تا ما از افتخارش در خارج از کشور نیز بی نصیب نباشیم. و لااقل بدانیم که هویت و اسم و نصب واقعی این آقای تاجر که گفته می شود نامش چی چی نسب است چیست. خب به جای تلویزیون ایران خبرنگار ترک این کار را کرده است. او از وکیل می پرسد: صحبت از 18 و نیم میلیارد دلار پول است، ودولت ایران هیچ عکس العملی در این باره نشان نداده است. چطور چنین چیزی ممکن است؟
و وکیل فقط می گوید که: در این مورد من نمی توانم پاسخگو باشم، این مسئله دولت هاست. ویدئو را حتما ببینید:

۱۳۸۸/۷/۷

غریبانه ها



آهای سلام!

گفتم من که جایی نرفته ام، پس نوشتن را چه جایز؟ اما دیدم چه یک قدم و چه هزار فرسنگ، چه یک لحظه و چه یک عمر، چه یک شهر چه یک جهان، وقتی دل فاصله را احساس می کند، بهتر است که خود را از بار فرسوده سبک کند...
اصلا وقتی انسان در اولین دلتنگی ها، به سراغ خاطره هایش می رود معلوم است که تنهاست و در دوردست افتاده. پس می نویسم. تنها عادتی که روی دستم مانده تا مرا از تنهایی برهاند.

بعد از چاق سلامتی،
اگر از من می پرسی بد نیستم. اگر از کارم می پرسی بد نیست. اگر از تصمیمم... بد نکردم. اگر از امروزم .... بد نمی گذرد. می گذرد رفیق! همانطور که همیشه گذشته است. هنوز به خود نیامده ام. هنوز آن سنگینی مسئولیت ولم نکرده است. و نگرانی هایی که در فراسوی آن در کمین نشسته است. هنوز گاهی بیخود می اندیشم. گاهی بیخود می گریم. مثل آن وقت ها که بیخود عاشق می شدم و بیخود هم جدا. بالاخره این بیخود ها یقه ی ما را هنوز هم ول نکرده است. فقط تنها چیزی که ول مان کرده، یا بهتر است بگویم که من در آن ول شده ام: بیخود به بیخودها اندیشیدن است. که این هم به نوع خود حکایت از نوعی تکامل است. زیرا کار چنان مرا پر کرده است که وقت نمی کنم فکر کنم. شبها اندک وقتی می ماند که فکر کنم آنهم خسته ام. گاهی کتاب می خوانم، گاهی درس، گاهی می نویسم و گاهی هم زمزمه می کنم.

قبول کن که این سفر الزامی بود. و من باید می آمدم.... و تن به غربت می دادم.
از اینکه در این غربت کار می کنم گلایه ای نیست. من از اصل گلایه مندم. از اصلی که ما را در احساس درماندگی فرو برد. حالا با دیدی شاعرانه به این تصاویر می نگرم و آنها معنی مخصوصی پیدا می کند. انگار به مثال دیدن دریا از آسمان باشد. دریایی که ظاهری صاف و زلال دارد. و هوا... از تجربه های سفرهایم این اولین سفر هوایی ام بود. وقتی وارد دست اندازهای هوایی می شوی، وقتی ذره های آفتاب را می بینی که چون الماسی براق در سطح آب می شکنند، تازه متوجه می شوی که این هموارها هم ناهمواری دارند. و من به یاد زندگی می افتم و به یاد عشق. که ظاهری چنین هموار و شیرین داشته اند.


باش تا رنج زمان مویه کند
باش تا عشق تو حاصل شود از زمزمه ها

باش بینی که شیاری ست به باریکی مو
که توان گذر از آن ز تو ای مست چه سان می طلبد راست روی
(تو که می غلتی و وا می مانی.)

باش تا رنج فراخور ره از تن برود
همه جا پرچین است
همه جا چون این است
با طلب های دگر
و دگر های اگر

که اگر می بودی
و دگر می بودی
شاید از این همه پرخاش درون آسودی

باش تا زمزمه را فتح کنی
که تو با صد «اگر» و «شاید» و غیر
یا همین می بودی
یا که می فرسودی!

۱۳۸۸/۷/۴

Azərbaycanlı Jurnalist Məlahət Nəsibova Norveçin insan hüquqları fondunun illik mükafatına layiq görülüb


Dünən bütün norveçin mediası azərbaycanlı jurnalist Məlahət xanımın Rafto mükafatına layıq gördüyündən söz etdilər. Bu xanım bu mükafatı cəsarətinə görə almışdır. Xəbəri aşağıda Amerika radiosundan oxuyuq. Norveç dilində oxuyan istəyənlər və bu mərasimi görmək üçün Norveçin 2. TV kanalında tamaşa edə bilərsiniz.
http://www.tv2nyhetene.no/innenriks/raftoprisen-tildeles-malahat-nasibova-2922572.html
Norveçin insan hüquqları qrupu Azərbaycanda müstəqil jurnalist və insan haqları fəalı Məlahət Nəsibovaya 2009-cu il mükafatını təqdim edib.
Norveçin Rafto Fondu bu gün açıqladığı bəyanatda bildirib ki, mükafat Məlahət Nəsibovaya Azerbaycanın muxtar Naxçıvan respublikasında rəsmilərin hakimyyətdən sui-istifadə etməsi, insan hüquqlarının pozulması və korrupsiya halları haqda məlumatlarına görə verilib.
Fond Nəsibovanın susa bilməyən, qanunsuzluq və ictimai təhlükəsizliyin mövcud olmadığı ekstremal şəraitdə çalışan bir jurnalist olduğunu deyib.
40 yaşlı Məlahət Nəsibova Turan informasiya agentliyi və qərb xəbər agentliklərində müxbir kimi çalışır. O həmçinin Naxçıvanda Demokratiya və QHT-lərin İnkişaf Resurs Mərkəzinə rəhbərlik edir.
Norveç fondu bildirir ki, Məlahət Nəsibova dəfələrlə həbs edilib, polis vəhşiliyi, müxalifət üzvlərinin oğurlanması və jurnalistlərin hücumlara məruz qalması haqda məlumat verdiyinə görə məhkəmə qarşısına çıxarılıb.
...............................................

Xəbərin mənbəi: Amerikanın Səsi radiosu

۱۳۸۸/۶/۲۹

احزاب سرخ ـ سبز برنده ی انتخابات مجلس در نروژ

هفته پیش یکشنبه و دوشنبه انتخابات مجلس در نروژ به خوبی و خوشی برگزار شد. ساعت 5و1 شب همان روز، یا به عبارتی اولین ساعات روز سه شنبه معلوم شد که برنده ی انتخابات کیست. همه ی اینها به وسیله تکنولوژی پیشرفته و اجرای سیستماتیک روندی که ما به آن دمکراسی می گوییم، انجام شد. رهبران هفت حزب عمده در صحنه تلویزیون ظاهرشدند و به آقای Jens Stoltenberg از حزب کارگر یا Arbeiderpartiet که برنده ی اصلی این انتخابات بود تبریک گفتند. یکی از رقبای سرسخت این آقا، خانم Siv Jensen که رهبر حزب دست راستی و ضد خارجی است گفت: «ما می رویم تا خود را برای انتخابات سال 2013 آماده کنیم.» به همین سادگی. عکس پایین: برندگان این انتخابات، به یکدیگر تبریک می گویند.

به این ترتیب حزب کارگر Arberiderpartiet با ائتلاف حزب سوسیالیست چپ SV و حزب دیگری به نام Senterpartiet اکثریت کرسی مجلس را برای چهار سال آینده به دست آوردند. به این احزاب احزاب سرخ ـ سبز Rød-grønne partiene گفته می شود که جمعا 86 کرسی (از 169 کرسی مجلس) را در اختیار گرفته اند. در حالیکه احزاب رقیب یعنی Frp یا Fremskrittspartiet حزب رفاه، Kristelig Folkeparti یا حزب مردم مسیحی و Venstre یا حزب چپ که به آنها احزاب borgerlig یا احزاب شهروندی یا احزاب غیر سوسیالیست می گویند 83 کرسی مجلس را در اختیار گرفتند. یعنی تنها با اختلاف 3 کرسی در مجلس از رقبای خود باختند. نگاهی کنید به موقعیت احزاب سرخ ـ سبز یا سوسیالیست و احزاب آبی یا غیر سوسیالیست و احزاب شهروندی در صندلی های مجلس:
این به این معنی است که احزاب سرخ ـ سبز که در چهار سال گذشته دولت را در دست داشتند می توانند دولت جدید را برای بار دوم تشکیل دهند. در نروژ این نمایندگان مجلس هستند که در صورت احراز اکثریت در مجلس می توانند دولت جدید را تشکیل دهند. اگر چنانچه حزبی قادر نگردد به تنهایی اکثریت قاطع را در مجلس داشته باشد ناگزیر از ائتلاف با دیگر احزاب در مجلس است. به این ترتیب یک دولت ائتلافی تشکیل می شود. دولت فعلی نروژ که نخست وزیر آن Jens Stoltenberg از حزب کارگر می باشد یک دولت ائتلافی است.
ترکیب افراد کابینه بستگی به درصد نمایندگان احزاب در مجلس یا در ائتلاف دارد.هر چقدر حزبی بیشتر رای آورده باشد نقش بیشتری در کابینه داشته و وزرای بیشتری معرفی خواهد کرد. AP در این انتخابات 4و35 درصد آرا را از آن خود کرد و حزب چپ سوسیالیست و حزب مرکز که هر کدام 2و6 درصد آرا را به خود اختصاص داده اند. بر این اساس آقای Jens Stoltenberg رهبر AP همچنان نخست وزیر یا رئیس دولت باقی مانده و وظیفه ی تشکیل کابینه دولت جدید را برای دومین بار متوالی به عهده می گیرد.
نگاهی کنید به آمار درصدی احزاب شرکت کننده در انتخابات مجلس و موقعیت آنها در برابر یکدیگر:
ارقام بالای هر یک از ستون ها نشانده دهنده ی این است که کدامیک از احزاب طرفدارانشان را نسبت به چهار سال پیش از دست داده و کدامیک از رشد نسبی برخوردار بوده اند. مثلا وقتی به ستون حزب چپ یا Venstr نگاه می کنید بالای ستون نوشته شده است %2,0 - یعنی که این حزب 2% از طرفدارانش را نسبت به دوره ی قبل از دست داده است. بنابراین حزب چپ یکی از بازندگان بزرگ این انتخابات بوده که فقط دو کرسی مجلس را از آن خود کرد. حتی رهبر حزب چپ خود قادر نشد به مجلس راه یابد. او طی نطقی این «شکست» حزب را به گردن خود گرفت و در علت آن گفت که طرفداران حزب چپ از ترس ائتلاف احتمالی ما با حزب دست راستی Frp به رقبای ما پیوستند تا احتمال پیروزی احزاب دست راستی را پایین بیاورند. با این حال او خبر داد که بزودی از رهبری حزب چپ کناره می کشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس ها و نمودارها از TV2

۱۳۸۸/۶/۲۱

انتخابات مجلس نروژ یا Stortingsvalget

فردا روز انتخابات مجلس در نروژ است. به زبان نروژی می گویند Stortingsvalget.
Stortinget یا مجلس قانونگداری نروژ از 169 نماینده تشکیل می شود که از 19 استان این کشور انتخاب می شوند. حق انتخاب در نروژ یکی از حقوق شهروندی در این کشور به حساب می آید. استفاده از این حق به منزله ی این است که شما به عنوان جزئی از کل جامعه تصمیم می گیرید که چه کسانی سکان سیاست جامعه ی نروژ را ظرف چهار سال آینده در دست خود گیرند. «اگر تو از این حق استفاده نکنی، اجازه می دهی که دیگران برای تو تصمیم بگیرند» یکی از جملاتی است که در دعوت نامه هایی که برای شهروندان فرستاده می شود نوشته شده است. از این روی مهم است که همه در این انتخابات شرکت کنند تا امکان حضور نیروهای که منافع آنان را تامین می کنند را تضمین نمایند و اجازه ندهد دیگران برای آنها تصمیم بگیرند.
حضور گسترده تر شرکت کنندگان در انتخابات پروسه دمکراتیزاسیون را بیشتر تضمین می کند. لازمه چنین گستردگی ای حضور گروههای مهاجر اقلیت نیز هست. در سال 2005 حضور رای دهندگان مهاجر تبار پر رنگ بود. امید است که اینبار نیز خارجی های نروژی با شرکت و رای دادن به احزابی که می تواند منافع آنها را در قانونگذاری ها حفظ کرده بیشتر باشد. چرا که در غیر اینصورت احزاب ضد خارجی که بسیار هم نیرومند هستند به قدرت خواهند رسید و چهار سال سیاست هایی را پیش خواهند برد که اگر به زیان مهاجرین نباشد هیچ استفاده ای برای آنها نخواهد داشت.
احزابی که در صحنه هستند

ما در نروژ 8 حزب عمده داریم که در این انتخابات رقابت می کنند:
Rødt یا حزب سرخ که حزب بسیار کوچکی است و از ایده های کمونیستی تبعیت می کند. یکی از خواسته های این حزب این است که شرکت های خصوصی مثل telenor دولتی شود. این حزب تامین مسکن برای بی بضاعتان را از شهرداری ها انتظار دارد. همچنین حزب اصرار دارد که بیکارها باید از صندوق پول حقوق روزانه دریافت کنند. نام رهبر این حزب Torstein Dahle است.

SV یا حزب سوسیالیست چپ که ایده های سوسیالیستی رادیکال را در کشور نمایندگی می کند خواهان مدارسی است که امکانات مساوی در اختیار همه قرار می دهد. رهبر این حزب خانم بسیار فعالی است به نام کریستین هالورسون.

AP یا حزب کارگر نروژ که قدرت فعلی کشور را در دست دارد یکی از احزاب بزرگ سوسیالیست است. رهبر حزب یئنس استولتنبرگJens Storltenberg یکی از چهرهای شناخته شده و محبوب است . این حزب کاربرای همه را شعار خود قرار داده است. حزب مخالف تبعیض می باشد و معتقد است که باید همه از حقوق مساوی برخوردار باشند.

Senterpartiet یا حزب مرکز که منافع کشاورزان را مد نظر دارد. رهبر این حزب خانم Liv Signe Navarsete. چهار حزب دیگر هم به این قرار هستند: حزب مردم مسیحیKristelige Folkeparti ،حزب چپ Venstre، حزب راستHøyre و حزب پیشگام Frp

۱۳۸۸/۶/۷

آغاز سال تحصیلی در نروژ

هجدهم اوت روز شروع مدارس در نروژ است. و دانش آموزان بعد از تعطیلی دو ماهه تابستانی خود را آماده می کنند که در کلاس های درس حاضر شوند.
برای کلاس اولی ها این روز روز ویژه ای است. دلهره ی روز اول مدرسه را بسیاری از ماها هنوز در خاطر داریم. از این رو در این کشور مراسم خاصی توسط مدیریت مدرسه اجرا می شود تا این دانش آموزان تجربه خوبی را از روز اول تحصیلی شان کسب کنند. و به اصطلاح خودمانی «ترس» شان بریزد.
این مراسم را می توان «استقبال از کلاس اولی ها» نامید. طی این مراسم تمام دانش آموزان کلاس های دیگر ـ از پایه ی دوم تا هفتم ـ در محوطه مدرسه جمع می شوند. هر کدام از آنها با دست داشتن پرچم دورتا دور محوطه را فرا می گیرند. معلم ها، مربی ها و معاون های کلاس های مربوطه نیز به همراه شاگردان خود حضور دارند و بر آنها نظارت می کنند. علاوه بر کارکنان مدارس، اولیای کلاس اولی ها نیز حضور دارند تا اولا این روز مهم را در کنار فرزندان خود بوده و ثانیا موجب دلگرمی آنها شوند.
در این لحظه مدیر مدرسه از روی لیست یک به یک نام دانش آموزان جدید کلاس اولی را خوانده، شخصا به استقبال رفته و به گرمی به آنها خوش آمد می گوید. سپس معلم مربوطه را به شاگرد معرفی می کند. معلم با روی باز شاگرد جدید خود را به آغوش گرفته و او را به گروه خود می پذیرد. سپس منتظر بقیه می مانند تا نامشان از روی لیست خوانده و به گروه کلاس اولی ها ملحق شوند. بعد از آنکه گروه کامل گردید معلم مربوطه شاگردان را به صورت صف در حالیکه در محوطه مدرسه سان می بینند به کلاس درس هدایت می کند. اولیای مربوطه نیز که در این مراسم معارفه حضور دارند به دنبال فرزندان خود به کلاس های درس می روند. آنها ساعت اول کلاس را در کنار فرزندان خود می گذرانند. معلم به همه دانش آموزان خوش آمد گفته، خود را معرفی می کند. جلسه معارفه به شاگردان این فرصت را می دهد تا با محیط کلاس، معلم و دیگر شاگردان آشنا آشنا شوند. سپس معلم اندکی درمورد سال تحصیلی و برنامه های مدرسه و وظایف ها و مسئولیت ها حرف می زند.
نظام آموزشی نروژ

حق آموزش در نروژ برای همه ی کودکان تا پایه دهم اجباری است. به عبارتی همه کودکان باید ده سال از مزایای تحصیل در مدارس برخوردار باشند. این شامل کودکان از 6 سال تا 16 سال را می شود. این قوانین از سال 1969 در نروژ برقرار است. و مسئولیت هماهنگی و اجرای این کار با شهرداری ها یا kommune است.
کودکان از 6 سالگی وارد مدارس می شوند. و سه دوره مدرسه را پشت سر می گذارند تا دیپلم بگیرند.
دوره ابتدایی Barneskole
دوره راهنمایی Ungdomskole
دوره دبیرستان Videregående skole

دوره ابتدایی در این کشور 7 سال است. (از کلاس 1 ـ 7) و شامل دو مرحله کلاسی می شود:
مرحله کلاس های ابتدایی småskoletrinnetکه شامل کلاس از 1 ـ 4 می شود.
مرحله میانی Mellomtrinnet که شامل کلاس های از 5 ـ 7 می شود.

دوره راهنمایی نیز بعد از دوره ابتدایی آغاز می شود که سه سال است. 8 ـ 10 به این دو دوره Grunnskole یا «مدرسه پایه » می گویند که ده سال بوده و اجباری است. بنابر این در نروژ تقریبا همه ی افراد مدرسه پایه را گذرانده اند.
دوره ی دبیرستان در نروژ هم یک دوره ی سه ساله است. 11 ـ 13. بنابر این در نروژ دانش آموزان 13 سال درس می خوانند تا دیپلم که در اینجا به آن Vitnemål می گویند بگیرند.
لازم به یاد آوری است که تمام امکانات آموزشی از قبیل کتاب، دفتر و لوازم تحریر کاملا مجانی است و از طرف مدرسه در اختیار دانش آموز قرار می گیرد.
Bilde: Midtbygda skole i Røyken kommune

۱۳۸۸/۶/۱

تجاوز به نوجوانان معصوم به خاطر خدا!

دیشب در لابلای خبرهای توی سایت های نروژی مطلب رضا را در مصاحبه با «تایمز» خواندم. همان رضای 15 ساله. و در واقع رضاهای 15 ساله. به خود پیچیدم. دلم گرفت. حالم به هم خورد. نالیدم. غمگین شدم. دلم سوخت. از خودم بدم آمد. نوشته است «رضا تمایلی به بیرون رفتن ندارد و از تنها ماندن می‌ترسد. او می‌‌خواهد به زندگی‌اش خاتمه دهد.» آخر به چه جرمی باید چنین جنایتی را یک طفل 15 ساله تحمل کند؟ او چه گناهی کرده است؟ باورم نمی شود که چنین جنایت کارانی خبیث سکان مملکت را در دست دارند. باورم نمی شود که سجایا و صفات انسانی تا بدین درجه به ورطه ی سقوط کشیده شده باشد. باورم نمی شود بدین درجه شقاوت، بدین درجه بی رحمی! آخر در کجای تاریخ سراغ داریم؟ در کجای حمله ی مغول ها چنین حکایتی شنیده شد؟ کجای قتل و غارت هیتلر به جهان چنین بلایی سر زندانیان آوردند؟ او حداقل با ملت خود چنین ستمکار نبود. کجا شنیده ایم که در گولاک های استالین به مخالفین تجاوز جنسی می کردند؟
در ایران اسلامی «رضا را ۲۰ روز زندانی کردند، کتک زدند و بارها مورد تجاوز قرار دادند». «او [رضا] را همراه با ۴۰ نوجوان دیگر در تظاهراتی که علیه نتایج انتخابات ریاست جمهوری در یکی از شهرهای بزرگ برپا شده بود، دستگیر کردند. بیشتر آنها حتی به سن رأی‌دادن هم نرسیده بودند. آنها را به یکی از مراکز احتمالی بسیج برده‌اند و در حالیکه چشم‌بند به چشمشان بسته بودند، لختشان کرده، با کابل شلاقشان زده و سپس در یک کانتینر ترابری حبسشان کرده‌اند.»
به گفته تایمز شب اول رضا را بیرون نگاه داشتند. سه لباس شخصی او را جلوی چشم بقیه‌ی پسرها به زمین انداختند، یکی از آنها سرش را نگه داشت، دیگری بر پشت او نشست و سومی اول بر رویش ادرار و بعد به او تجاوز کرد.
در زندان ابوغریب بسیار کمتر از این با زندانیان کرده بودند که همین رهبران عوام فریب آنرا به عنوان جنایات امریکا محکوم کردند. در حالیکه همه می دانیم که زندانیان ابوغریب از چه قماش آدم هایی بودند! لیکن در همین قضیه هم ما نشنیدیم که زندانبانان امریکایی مدفوع خود را به زندانیان خورانده باشند.
تایمز می نویسد: رضا را در فضای باز به یک ستون فلزی بستند و او تمام شب را آنجا ماند. صبح روز بعد یکی از آنها برگشت و از رضا پرسید، آیا درسش را خوب یاد گرفته یا نه؟ رضا به تایمز می‌گوید: «من عصبانی بودم. روی صورتش تف انداختم و شروع به ناسزا گفتن کردم. او با آرنجش چند بار به صورتم کوبید و به من سیلی زد.».
رضا در ادامه می‌گوید، ۲۰ دقیقه‌ی بعد آن مرد با سطلی پر از مدفوع برگشت، صورت رضا را در آن فرو کرد و به او گفت، وادارش می‌کند که این مدفوع را بخورد.

تجاوز به خاطر خدا
همه ی آنهایی را که در ایران اسلامی زندگی کرده و می کنند با واژه ی «به خاطر خدا» آشنا هستند. اینکه همه کارهای حکومتی ها به خاطر خداست. همه شنیده و دیده ایم که حکومت گران، «اراذل و اوباش» را به جرم لواط اعدام و سنگسار کرده اند. ولی من هرگز نشنیده بودم که خود «اراذل اوباش بگیران» به نوجوانان ما تجاوز کرده و اعلام کنند که این کار را به خاطر خدا انجام داده اند.
رضا به تایمز می‌گوید «آنها به ما گفتند که این کار را برای خدا انجام می‌دهند» و به پسرهای دیگر می‌گفتند، اگر در بازجویی همکاری نکنند با آنها نیز همین کار را خواهند کرد.»
برای من که در مملکت اسلامی طعم تحقیر کردن این اراذل و اوباشان حکومتی را چشیده ام، زندان این «از خدا بی خبرها» را تجربه کرده ام، هنوز هم سخت است که قبول کنم چنین شقاوتکارانی می توانند وجود داشته باشند. هنوز سخت است که قبول کنم واقعا کسانی هستند که به خود اجازه می دهند تا چنین بلاهایی را بر سر جوان ها و نوجوانان ما در زندان ها آورند! با خود می اندیشم که وقتی یک نروژی این مطلب را بخواند و از من در مورد این ددمنشی سوال می کند من چه جوابی خواهم داشت!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳۸۸/۵/۲۷

این چفیه دارها و آن چفیه دارها!

چندی پیش در رابطه با حکایت دردناک قتل محسن روح الامینی فرزند رئیس ستاد آقای محسن رضایی، آقایی به نام سردار حسین علایی که از فرماندهان سابق سپاه پاسداران است طی یادداشتی به شرح این جنایت پرداخت. سردار پاسدار سابق در جایی تعجبش از این واقعه چنین را اعلام داشت:
«بسیار متعجب شدم. زیرا آقای روح الامینی ـ منظور پدرـ را که از سالیان دراز میشناسم، فردی انقلابی، مومن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است. تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آن هم از خانواده ای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانواده اش گردد!»
می دانم که به قول گفتنی زمان زمان گلایه کردن و از این حرفها نیست و می دانم که همه ی این حرفها را این پاسدار سابق از سر درد می گوید. ولی نگاه اینچنینی به قضایا مثل نمکی است که برزخمِ زخم خورده ها ریخته می شود. اینگونه به قضایای تاریخی نگاه کردن خود جفا کردن است به جفا دیدگان.
کنفوسیوس می گوید «آنچه که به خود نمی پسندی به دیگران مپسند». اجازه دهید این مطلب را اینطور عنوان کنم که «آنچه که پسندیده نیست در هیچ زمان به هیچ کس مپسند». اما آقای علایی گر چه تیری در تاریکی می اندازد اما معلوم است که هنوز از خواب سی ساله بیدار نشده است. یا هم که چون آب به پای ایشان رسیده فکر می کنند که دنیار را دارد آب می برد. می نویسد:
«آقای روح الامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آن را به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را میخواستیم؟»
من می خواهم بگویم که صحبت الان نیست! این چفیه از همان بدو تولدش برگردن گردنکشان آویخته بود. بر گردن خامنه ای ها! بر گردن پاسداران، بسیجیان! مردم ما خاطره ی خوبی از این چفیه به گردن ها ندارند. علایی می نویسد:
« به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتی که احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد؛ زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رسانده اند که جوان سالم حزب اللهی را دستگیر میکنند و جنازه او را تحویل خانواده اش میدهند. آن هم تعهد میگیرند که کفن و دفن به گونه ای باشد که اتفاقی نیفتد.»
من نمی دانم آیا این آقای پاسدار سابق دانسته بیراهه می رود و یا که از همان اول دنیا را کج می دیده است. کجایی آقا؟ شما که امکان این را داشتید تا سری به زندانها بزنید. چطور ادعا می کنید که با رهبران حزب توده به محبت رفتار شده است؟ اصلا شما مرهون بفرمایید به نسل جدید توضیح دهید که این رهبران را به کدامین جرم گرفته بودند؟
حزب توده که کاری به کار شما نداشت. این مطلب را از این رو نوشتم چون اخیرا آقای کروبی علاوه بر جنایت اشاره ای هم داشته است به تجاوز جنسی این «چفیه دارها» علیه زندانیان بیچاره! گرچه اشاره ی آقای کروبی به جریانات اخیر است، اما این تجاوز و جنایت هم فقط مخصوص چفیه دارهای جدید نیست. چفیه دارهای قدیم هم بلاهایی بدتر از اینها را بر سر مردم بی دفاع در زندان ها آورده اند. این را من نمی گویم. آقای منتظری سالها پیش گفته است. و به لطف تکنولوژی امروز می توان به شهود زنده رجوع کرده و فهمید که واقعا چه خبر بوده است.
این مراجعات را از آن جهت نمی کنم که یاد آقای علایی بیاورم که «چفیه دارهای خمینی» کم و کسری ای از «چفیه دارهای خامنه ای» نداشته اند، یا امیدوارم نیستم که روزگاری خود ایشان یکی از این چفیه دارها بوده باشند. اینها برای این است که در تاریخ مملکت ما ثبت شود. و نسل های آینده متوجه باشند. چرا که اگر حافظه ی آنها هم همچون حافظه ی علایی ها باشد به حق خیلی ها جفا خواهد رفت.
در پایین مصاحبه با سه تن از شیرزنان جامعه ی ما را می بینید که حکایت شکنجه و تجاوز های رفته بر خود را شرح می دهند. همه این جنایات ضد انسانی توسط همان بسیجی ها و چفیه دارهای قدیمی انجام گرفته است.





۱۳۸۸/۵/۲۴

سنت زیبای غربی ها در مقابل سنت مشمئز کننده ی صدا و سیما

برنار کوشنر وزیر خارجه فرانسه با صراحت و شجاعت اعلام داشته که «درب سفارت فرانسه به روی مردم بی پناهی که در فرار از تعقیب نیروهای سرکوبگر بودند باز بوده است.» او همچنین گفته است «اين حکم اتحاديه اروپا بود. اين در سنت دموکراتيک ماست.» (رادیو فردا) و چه سنت جالبی دوستان! در شرایطی که شهروندان ایرانی اینچنین مورد سرکوب و آزار و اذیت خودی ها قرار گرفته اند این کشورهای غربی هستند که با همه امکانات خود سعی کرده و می کنند به مردم کمک کرده و صدای آنها را به جهانیان برسانند. حاصل همین تلاشهای این کوشندگان بود که «ندا» ها سمبل شدند و وحشت رژیم کودتا را افزودند. و بسیار پیشتر از آنکه آقای کروبی اشاره به تجاوز دختران و پسران جوان در شکنجه گاهها داشته باشد آنها آن را برزبان آورده بودند. این سخنان نماینده امریکایی مک کاتر را در کنگره امریکا ببینید:

نگاه کنید که چطور در کنگره امریکا با پرتره ی «ترانه موسوی» که گفته می شود مورد تجاوز اوباشان و شکنجه گران بسیجی و پاسدار قرار گرفته یاد او را گرامی می دارند. صد البته که غیرت و همت این نماینده امریکایی بیشتر از آقای لاریجانی است. به شما قول می دهم که اگر مک کاتر کاندیدای نمایندگی مجلس شود بیشتر از این آقای لاریجانی و خیلی های دیگر که به نام ملت در خانه ملت تکیه زده اند، رای می آورد. ملت ما نباید این ها را فراموش کند. یادمان باشد اینها همان هایی هستند که ما سالها آنها را بواسطه ی پروپاگاندای همین لاریجانی ها در کاتاگوری دشمن قرار داده بودیم. و حالا وقتش است که حافظه ی خود را برای از یاد نبردن این روزها بکار اندازیم.
رذالت صدا و سیمای وزارت اطلاعاتی را در نمایش شوء اعترافات از یاد نبریم. اما شرم آورتر از همه ی اینها به معرکه آوردن خانواده ی زندانیان دست از همه جا کوتاه است.
رژیم وحشت زده از لحظه ای که «ترانه موسوی» هم به سمبلی دیگر تبدیل شود، به دست و پا افتاده است. یکی از از این تلاش ها کاری است که توسط پادوی وزارت اطلاعات صدا و سیما انجام شده است. کاری ناشیانه که ایضاح کامل آن در ویدئو زیر می آید:

این نمایش هم به اندازه ی شوءهای تلویزیونی اعترافات نخ نماست. در این فیلم مامور ثبت احوال ـ بخوان عامل رژیم ـ توضیح می دهد که اصلا شخصی به نام ترانه موسوی با مشخصاتی که در سایت ها معرفی شده وجود ندارد. ولی از آنجا که دروغگو کم حافظه است مطالبی را عنوان می کند که باعث آبرو ریزی بیشتر نیروی انتظامی می شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

... همین الان در فیس بوک عکسی توسط دوستان به دستم رسید که معلوم شد آقای مامور ثبت احوال چی، کسی نیست جز یکی از مزدوران نیروهای انتظامی... همانطور که توجه می کنید چنین بر می آید که رژیم قادر نیست چهره های خود فروخته جدیدی پیدا کند تا آنها را در سناریوهای خود بازی دهد. از این جهت از ماموران همیشگی خود فروخته ا استفاده می کند که آنهم توسط مردم شناسایی شده و لو می رود. مثل این عکس که احتیاج به توضیح بیشتر نیست:

۱۳۸۸/۵/۱۹

Hol-gününün adətləri bizimkilərə bənzəyir

Hol şəhəri Hallindal`ın bir bölgəsi olaraq , Norveçin ortasında tam iki böyük şəhərin Oslo ilə Bərgen`in arasında yerləşir. 600 nəfərə yaxın onun nifusunu təşkil edərək, ölkədə gözəl bir turism yer sayılır. Norveç ölkəsində çoxlu şəhərlər turism sənətini gücləndirmək, turistləri öz tərəfinə cəlb etməsinə görə bəzi işlər görürlər. Məsələn hər şəhər ilin bir gününü öz adına həsr edir. Hol` şəhəridə bundan müstəsna olmuyaraq Agustos ayının birimci gününü Holgünü olaraq qeyd etmişdir. Hərşeydən əvvəl bunu deməliyəm ki Norveç ölkəsi modern və ilərlənmiş olmasına baxmayaraq, onun anadili, kültür, adət və ənənələri böyük bir önəm daşıyır. Deməli elə bir organlar vardır ki bu məsələ ilə əlaqələnib, milli adətləri sistem üzərində öyrənib gənclərə də təlim verirlər saki bu adətlər zaman boyu unudulub aradan getməsin. Buna görə belə günləri aranjement eliyənlər kültürel sahəsini qətiyyətlə nəzərə almalıdırlar.
Holgünundə bizdə belə bir mərasemi görmək üçün çox maraqlı idik. Mərasimdə simbol olaraq iki gənc qız oğlanı evlənəcəklər deyə bəzəyib əski mili geyimlərlə şəhərin ən qədim klisəsinə gətirmişdilər.
Aşağıdaki şəkildə həmin kilisəni görürsünüz. Bu kilisənin ömründən min ilə yaxın gedir.

Kilisədə saxta kəbin kəsmə mərasemi qutulandan sonra, bəy-gəlini ata dolandırmağa hazırlayırlarmindirib şəhərdə.

Saxta qonaqlarda karvan dəstəsinə qoşulub yürüşə hazır olurlar. Ortada bir az qonaqlara musiqi çalınır.
Gördüyüz kimi hər kəs öz milli geyimlərini əyninə taxıb. Bu geyimlər tamaşıçıların gözünü oxşayəır.

Qızlar bu göstərilərin ən fəal iştirakçılarıdırlar.

Karvan dəstəsi yola çıxarkən adamlara pivə doldurub paylayırlar. Elə bil bu da öz yerində bir adətdır.


Bu da Hol şəhərin bir görüntüsü.


Qızlar at üstündə....

Karvan dəstəsi çala çala gedir. Qabaqda duranlar onları müşayyiət edənləri (tamaşaçıları) salamlayırlar.

Və uşaqlar da yaddan çıxmayıb. Onlarda öz yerini bu tərkibdə gözəlcə ifadə edirlər.

Toy - dəstəsini müşayyiət edənlər son toplanıcaq yerdə gözləyirlər. Burası Holun qədim binalar müsəsidir. Toy şənliyi burda baş verəcəkdir.



Gəlinlə bəy rəqsə dəvət olunurlar.


Hər kəs oyuna qatılır.


Uşaqlar da bu oyun og şənliyə qatılrlar. Maraqlı budur ki onların xalq oyunlarını elə bizim milli Azərbaycan xalq rəqslərinə bənzəyir.


Qızlar şənliyə öz nəğmələri ilə qatılırlar.

Gənc oğlanlar öz oyunları ilə qızların marağını çəkmək istəyirlər.

Ən sonunda mərasimdəki iştirakçıları öz geyimlərini tamaşaçılara göstərməyə səhnəyə çıxırlar.


Başlarına ağ birçək qoyan qızlar göstərir ki hələ evlənməyib subaydırlar.

Rəngli birçək taxanlar demək ki evlidirlər.

Bu mərasemin videosun aşağıdaki adresdə görə bilərsiniz:

http://www.hallingdolen.no/hdspelar/video/article91713.ece

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...