۱۳۸۹/۱۱/۸

اگر عربها خاتمی و موسوی داشتند به نتیجه می رسیدند؟

گویندخواستن، توانستن است. اما من می گویم «نخواستن، نتوانستن است». این نخواستن باعث شد تا طی یک سال اعتراضات خیابانی، و با وجود حمایت گسترده ی جهانی، ما مردم ایران به هیچ جا نرسیم. در حالیکه یک ماه اعتراضات مردم تونس نتیجه داد. خیلی ها آسمان و ریسمان می بافند که سرکوب رژیم را عامل شکست معرفی کنند، ولی باید قبول کنیم که فقط «دیکتاتوری» عامل شکست ما نبوده و نیست. ما نخواستیم. ما علیرغم همه ی ادعاها «نخواستیم.» به عبارتی رهبران جنبش نخواستند. همین! به خاطر همین هم نتوانستیم.

ما در جنبش اعتراضی از شعارهایی استفاده کردیم که 32 سال پیش همین سرطان جمهوری اسلامی را به ما تحمیل کرد. این شعارهای تاریخ مصرف گذشته نمی تواند هیچ سنخیتی با اهداف دمکراسی خواهی ما داشته باشد. آخر مگر می شود با برپا کردن دسته جات زنجیر زنی، هیئت های عزاداری به مبارزه با فرهنگ عزا رفت؟ من چند سال پیش در مقاله ای (در اینجا) به این امر اعتراض کردم. نوشتم: «... بعد از تجربه صد سال مبارزه برای دمکراسی و دست نیابی به آن، باید گفت هنر واقعی نیروهای پیشرو را نه در برانگیختن و استفاده ی ابزاری از شور و عواطف مذهبی بلکه در بکار انداختن شعور سیاسی آنها باید دانست.» در یک کلام گفتم جمع کنید این بساط «روزه سیاسی» و «الله اکبر» های پشت بامی را. آخر چطور می توان رژیمی را که از بدو تاسیس، ثروت ملی کشور را صرف براه انداختن مسجد و نماز جمعه و حوزه و دسته جات مذهبی کرده، با همین سلاح از بین برد؟ چاقو که دسته اش را نمی برد.

نگاه کنید به عربها. اینروزها شاهد جنبشی در ملل عرب هستیم که حکایت از «خواستن» دارد. همین هایی که ما به آنها سوسمار خور می گفتیم «می خواهند». جنبش اعتراضی تونس به مصر و اردن و حتی یمن هم کشیده شده است. اما آنچه که جالب است، و باعث خجالت ما، اینکه این ملل از تکیه دادن به شعائر مذهبی و اسلامی پرهیز دارند. در مواردی حضور بارز و بی حجاب زنان و دختران جوان در خیابان ها نشان از این دارد که این جماعت دنبال چیز دیگری هستند.

بله ما نتوانیستیم. و همین نتوانستن ما باعث درس عرب ها شد. ما افسار جنبش را دست رهبرانی دادیم که نه تنها هیچ اعتقادی به دمکراسی نداشته و ندارند، بلکه می خواستند مردم را به روزگار تنگ و تاریک خمینی برگردانند. به این ویدئوی خاتمی نگاه کنید. ایشان می گوید«اصلا ما دمکراسی ای که غیر اسلامی باشد نمی خواهیم». و مسلما نخواستن نتوانستن است. مسلما اگر عربها رهبرانی از این دست داشتند هرگز راهی به آینده نمی بردند.

۱۳۸۹/۱۱/۶

رسوایی ایرانی بودن در خارج!

خانم ها و آقایان! باور کنید همانقدر که زیستن در کشوری به نام ایران سخت می باشد، همانقدر هم ایرانی بودن و در «خارجه» زیستن سخت است. چطور؟ من شما را به سالهای دور و دراز نمی برم. به سر خط همین خبرهایی که در هفته ی اخیر در رابطه با میهن عزیزمان رخ داده توجه بفرمایید تا متوجه بشوید که چه می گویم:

اولین خبر: «در ایران هر روز 3 نفر اعدام می شود.» (مطبوعات نروژ)

میرزا هوکن: بالاخره در یک چیز رکورد جهانی رو شکوندیم.

دومین خبر: «نشست اتحادیه اروپا با ایران بر سر مسائل اتمی بعد از دو روز کار به هیچ نتیجه ای نرسید.» (رسانه های جهان)

میرزا هوکن: یعنی انتظار داشتی به نتیجه برسد؟

سومین خبر: «خانم ها در ایران از ورود به سالن سینما برای تماشای زنده فوتبال منع شدند.» (مطبوعات ایران).

میرزا هوکن: بازم جای شکرش باقی یه!

چهارمین خبر: «فوتبال ایران با باخت از کره از ادامه رقابت ها برای حضور در بازی های آسیایی باز ماند.»

میرزا هوکن: بهتر!

پنجمین خبر: تونسی ها بعد از یک ماه به خیابان ریختن توانستند رژیم را سرنگون کنند.» (مطبوعات جهان).

ـ این چه ربطی به ایران داره؟

میرزا هوکن: Sia mente ebeto یعنی اتفاقا داره!

ششمین خبر: « هشدار افغانستان به ایران بر سر توقیف تانکر های سوخت.»

میرزا هوکن: Sia mente ebeto یعنی نظری ندارم.

هفتمین خبر: «ایران نامزد دریافت جایزه بین المللی حمل و نقل شد. ولی از سفر قالیباف به واشنگتن ممانعت به عمل آوردند.»

میرزا هوکن: تنها خبر خوب که البته آخر عاقبتی نداشت.

فرض کنید بنده ی نوعی آدمی هستم که کمی عرق وطنی دارم. فرض کنید مثلا شاهنامه را می فهمم؛ یا مثلا به این واقف هستم که افتخار اولین سنگ نبشته «حقوق بشر» از آن من و اجداد من است. فرض کنید کمی هم تعصب دارم و به جای هفت سین نوروز، هفت شین برپا می کنم؛ از عرب سوسمار خور متنفرم و خلیج همیشه فارس از زبانم نمی افتدو ... اصلا بر پایه همین فرض، فرض کنید یک لحظه از فحش خوار ـ مادر دادن به سازندگان فیلم 300 هم باز نمی مانم. و علت «خارجی» شدن من و میلیونها هموطن سابق دیگر را هم نه خدای نکرده خودباختگی به تاریخ و فرهنگ کشورهای میزبان، بلکه استفاده از پاسپورت بااعتبارشان و سفر کردن بدون دغدغه و بی شک و شبهه ی ماموران فرودگاه می دانم.

خب شما بگویید فرض کنید سر کارم یا مثلا همسایه ها، بنده را می شناسند که ایرانی هستم، حالا گور بابای همه ی آنها، در خانه ی خودم تنها فرزندم راجع به خانه پدری از زبانم چه چیزها که نشنیده، حالا شما بگویید چطور من با این خبرها باید سرم را بالا بگیرم؟ چطور با این رسوایی بسازم، چطور؟

۱۳۸۹/۱۱/۳

پس کی راحت می شیم؟

دیروز یکی از دوستان کاریکاتور جالبی رو توی فیس بوک گذاشت که مرا به تعمق واداشت. شما خودتون ببینید: خودش هم پرسیده بود: یکی بگه پس کی راحت می شیم؟

راستش «کی راحت می شیم؟» یکی از سوالاتی بوده و هست که هیچوقت راحتم نذاشت و هنوزم ول کنم نیست. من هنوزم که هنوزه با این سوال مشغولم. یادمه همیشه فکر می کردم که با خلاص شدن از جهنمی به نام ایران راحت می شم. تمام عمر جوانی با این آرزو سپری شد که روزگاری از آن خراب شده در برم. وقتی سوار هواپیما شدیم، همه نفس راحتی کشیدن جز من! پرسیدند مگر این لحظه را آرزو نمی کردی؟ گفتم تا هواپیما از زمین بلند نشه، احساس نمی کنم راحت شدم. وقتی هواپیما رو هوا بود متوجه شدم که احساس راحتی به سراغم نیومد. گفتم تا پامون به زمین نرسه و توی یه کشور امنی پناه نگیریم، راحت نمی شیم. ولی این قصه ادامه داشت. وقتی به کشور امن رسیدم، گفتم تا سر پناهی بالای سرمون نبینم احساس راحتی نمی کنم. اما خیلی زود متوجه شدم که راحتی توی چیزهای دیگه ایست. گفتم تا «جواب» نگیریم راحت نمی شیم. زهی خیال باطل! اقامت هم گرفتیم. ولی باید از کمپ لعنتی راحت می شدیم. شدیم. اما انسان بیکار که راحت نمی تونه باشه. کار هم پیدا کردم. و خستگی از منتظر و سوار اتوبوس شدن باعث شد تا احاس کنم که با «گواهی نامه» گرفتن راحت می شم. اما نشدم. حالا دنبال اتومبیل صفر بودم که زیر پام باشه و خونه ای که احساس کنم مال خودممه. مال من بود. و این داستان همینطور ادامه یافت تا که دریافتم باید آرزوی کودکی م رو عملی کنم تا راحت بشم. کتاب اولم چاپ شد، راحت نشدم. کتاب دوم.... و الان نزدیک است که دانشگاه را تموم کنم و من هنوز از این «ناراحتی» راحت نشده ام.

دارم به این فکر می کنم که ما راحتی مان را سلب کردیم که به مقصد برسیم. براستی باید حتما به مقصدی رسید تا راحت شد؟ یا اینکه اشتباه کردیم. باید کاری می کردیم که راحتی ما مقصد ما باشد و بس. کجایی خیام که گوش به تو نسپردیم:

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده ست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن ...

۱۳۸۹/۱۰/۲۴

بر بال عشق


به خود می گویم
در همه حال باید بر بالهای عشق نشست و زندگی را تماشا کرد.
گر چه زخمی،
گر چه غمگین،
فقط پرواز را از این نگاه ست که می شود تجربه کرد.
چرا که در آن
لذتی است که بدون باور آن،
تحمل شکست ها
و بی وفایی ها
میسر نخواهد بود ...

۱۳۸۹/۱۰/۱۹

“Sia mente ebeto” یعنی ...!!

اجازه بدین در آغاز سال جدید شخصیت جدیدم رو توی وبلاگ معرفی کنم: آ «میرزا هوکُن».

من قبلا تو «جای خالی ما» شسته و رُفته یه چیزایی به نقل از این آقا، که همشهری قدیمی م هست نوشته ام. (می تونید اینجــــــــــــــــــــا مطلب یک و مطلب دو رو به نقل از ایشون بخونین) توی این پست می خوام ایشون رو برای خوانندگان بیشتر معرفی کنم. باشد که از این به بعد خوانندگان خود ماجراهای این آقا رو دنبال کنند. این «آمیرزا هوکُن» در واقع «میرزا هوچی» خودمون بوده که ما بر و بچه های محل به این اسم صداش می کردیم. مث گاو پیشونی سفید معرف حضور همه ی محل بود. و هیچوقت هم هیچکی پی به اسم واقعی ش نبرده س.

البته که هوچی ی سابق ما از همون جوونی اهل بلند پروازی بود. زمونی که خیلی جوون بود دوست داش اونو «ممل آمریکایی» صداش کنیم. عاشق بهروز بود. بهروز وثوقی. تکیه کلامش هم «ننه» بود. بعد از انقلاب که شاگرد راننده مینو بوس از آب در اومد صداش می کردن «ابراهیم تاتلی س». تکیه کلامش هم «آلله ـ آلله» بود که به لحن غلیظ ترکی استامبولی ادا می کرد. بعدش افتاد تو کار قاچاق ماهی ... و سرانجام تو بازار ماهی فروشا شد «چوب زن» ماهی! و این بار تکیه کلامهای متنوعی رو برای خودش داشت که تو دهن این و اون افتاده بود. در واقع یه جورایی محصولات میرزا هوچی بود: «ایسیم تی امره» (داریمت)، «گل گاو زبان»، «تره فدا»، «دمت جز» و ... که با لهجه ی غلیظ گیلکی به طور با مزه ای ادا می کرد. این اواخر هم یه چیزهایی رو بلغور می کرد که بین جوونهای محل خیلی کاربرد پیدا کرده بود: Sia mente ebeto. به معنی .... خیلی چیزها! مثلا وقتی پایتخت نشین ها برای خرید ماهی تو بازار شهرمون پرسه می زدن، سر و کله ی «میرزا هوچی» پیدا می شد. بعد از اینکه یه ماهی به مشتری های غیر بومی غالب می کرد با صدای بلند می گفت: Sia mente ebeto. وقتی ازش می پرسیدن این که گفتی یعنی چی؟ در جواب می گفت: به اسپانیایی یعنی خدا خیرتون بده!

بگذریم. برای میرزای ما مهم نبود که چی کاره اس، مهم این بود که چی صداش کنن. حرف تو دلش نمی موند. وقتی چیزی رو ایشون می دونست یعنی تمام اهل محل می دونستن. از عالم و آدم خبرداشت و خبر می آورد و خبر می گرفت. اونوقت می گفت: «جون مادرت به هیچکی نگی یا!»«نگی من گفتما» و در آخر « Sia mente ebeto رو با تاکید می گفت: یعنی دمت گرم!

رفتار عجیبی داشت. عاشق «کله پاچه» بود ولی اسمش رو که می آوردن حساسیت نشون می داد و بد و بیراه می گفت. البته اینم یه جورایی دوکون بازارش بود.


حالا چرا این موضوع رو پیش کشیدم، نشون به این نشون که چند ماه پیش وقتی در حین صحبت با اهل خونواده تو ایران بودم بطور اتفاقی حرف از «آمیرزا هوچی» به میون اومد. خبردار شدم که ایشون هم دو سه سالی ست که بار سفر رو به «خارج» بسته و از قضا به نروژ تشریف فرما شده و اینجور که می گن دور و بر خودمون ساکن شده. اتفاقا مادرم می گفت که قبل از ترک وطن سراغ منو گرفته و شماره تلفن خواسته بود. اما خب دیگه، مادر دست به سرش کرده بود.

با خود گفتم الان بهترین وقته که خبری ازش بگیرم. تو غربت بهترین چیز زنده کردن خاطراتی یه که این جور آدمها می تونن راحت به تو بدن. اما چطور می تونستم پیداش کنم؟ توی دفترچه ی تلفن یا اینترنت هر چی گشتم موجودی به این اسم پیدا نکردم! می شد حدس زد حتما که اسمش رو عوض کرده بود. و بالاخره به توسط یکی از دوستا این خبر تایید شد. راستش بهش حق دادم. منم بودم می خواستم یه جورایی از این اسم «بامثما» خلاص بشم. اما گویا میرزا هوچی یه ما مصلحت دیده بود که «ریشه» ی اسمش رو با کمی جا به جایی حفظ کنه. مثلا ایشون «چی» رو ورداشته و به جاش «کُن» گذاشته بود. در واقع زیاد هم توی جمع ما ایرانی ها یا اونایی که ایشون رو از قبل می شناختن فرقی نمی کرد. «هوچی» یا «هوکُن»، در واقع هر دو یه معنی میداد. اتفاقا این یکی اصیل تر و ادبی تر هم به نظر می اومد. اما تو جمع نروژی ها این دو خیلی فرق میکرد. اولا که «چ» توی الفبای نروژی پیدا نمیشه و براشون سخت بود که این حرف رو تلفظ کنن. ثانیا ... دندون رو جیگر بذارین تا دلیل اصلی ش رو خدمتتون عرض می کنم. آمیرزای ما «آمیرزا» را از اول اسمش برداشته و به آخر برده بود. جای فامیلی! هر جا هم که می رسید خودش رو «هوکُن» معرفی می کرد: هوکن آمیرزا. و اون رو اینطور می نوشت: Håkon. همانطور که گفتم نه تنها این اسم یکی از از اسم های مورد علاقه ی نروژی هاست، بلکه بد نیست بدونید در واقع Håkon نام شریف ولیعهد کشور نروژ هم هست! بدین ترتیب می تونید حدس بزنید که منظور این آقا از این جابجایی ها چی بوده! یعنی «آمیرزا هوچی» ما مفت و مجانی شده بود Håkon هم اسم ولیعهد نروژ که باهاش عشق می کرد و کیفشو می برد: ـ Sia mente ebeto به اسپانیایی یعنی ما اینیم!

***

خلاصه به هر گرفتاری بود شماره تلفن ش رو بدست آوردم و زنگی بهش زدم و حال و احوالی کردیم و قراری باهم گذاشتم. گفت Sia mente ebeto به اسپانیایی یعنی دلم برات تنگ شده و خیلی اصرار که هر چه زودتر برم «på besøk »(1).

گفتم هوکن خالی نبند. اینجا که ایران نیس. اونقد رفیق اسپانیایی دارم که بتونم ازشون بپرسم اینی که می گی راسته یا نه. خندید. گفت: ایسیم تی امره!.

بالاخره تعطیلات فرصتی شد تا به دیدارش یا به قول هوکن، på besøk رفتم. کلی دم و دستگاه به هم زده بود. هوکن میرزا حالا دیگه اون میرزای قدیمی نبود. با همسر و دو تا بچه تر و تمیزش زندگی ی آرومی رو پیش می برد که به قول خودمونی از سرش هم زیاد بود. ولی همون اخلاق قدیمی ش رو یدک می کشید. نه یه کلمه زیاد و نه یه کلمه کم. انگار جهان اطراف کوچکترین تاثیری در احوال او نذاشته بود. به قول گیلک ها هنوز توی «کهنه خوُنه» می نشست.

پرسیدم اوضاع خوبه؟ با لب و لوچه ی آویزان گفت: Sia mente ebeto، به اسپانیایی یعنی بد نیست شکر! ملتفت بودم که باد سخت پناهندگی بهش خورده بود ولی الان راضی بنظر می رسید. نشستیم و بعد از کباب و عرق خوری شروع به گپ زدن کردیم:

ـ نروژ چطوره؟

ـ اولش یه problem هایی داشتیم. ولی الان همه ماشالله trives می کنیم. خونه مون توی یک område یه خوبیه، همش 10 دقیقه با stranda فاصله داره. همسایه هامون هم خیلی hyggelig ان. خوبه ... شروع کرد به همین ترتیب یه خط در میون فارسی صحبت کردن. خب من به اخلاق میرزا آشنایی داشتم.

پرسیدم بچه ها چطورن؟خانم، خودت چیکار می کنین؟

ـ خودم که norskkurs می رم. خانم اما praksis گرفته، می خواد sykepleier بشه... بچه ی کوچیکم «مونیکا » barnehage می ره و بزرگتره « آتنا» هم که barneskole. اونا هم trives می کنن...

همونطور که ملاحظه می شه میرزا هوچی به زعم خودش خیلی تغییرات کرده بود. من در حالیکه غرق در این تغییرات بودم، متوجه دختر کوچیک میرزا شدم که نزد بابا اومد.

پرسید: Pappa, hvor er dukka mi?

میرزا یه نگاه پر از برق افتخار به من انداخت و رو به دخترش کرد و گفت: «اونجاست Jenta mi ، اونجا under bordet و لبخندی هم حواله ی من کرد.

گفتم «ماشالله هوکُن، بچه هات عین تو استعداد خارجکی شدن دارن!»

هوکن نگاهی به من کرد و گفت: Sia mente ebeto.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: به اسپانیایی یعنی Selvfølgelig.

________________________________

1) دیکشنری:

På besøk یعنی دیدار ملاقات

trives بودن یعنی راضی بودن

stranda یعنی ساحل

حوالی område

hyggelig خوش برخورد ـ خوب

sykepleier پرستاری

norskkurs کلاس نروژی

barnehage کودکستان

hvor er dukka mi عروسکم کجاست؟

jenta mi کوچولوی من، دختر من

under bordet زیز میز

selvfølgelig صد البته

مطالب از او:

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2009/06/blog-post_3262.html

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2009/02/blog-post_18.html

۱۳۸۹/۱۰/۱۶

فرهنگ عدم پذیرش نتیجه!

می گویم این افریقایی ها هم بدتر از ما آسیایی ها نتوانستند با مدنیت و دمکراسی کنار بیایند. دوستی داشتم افریقایی تبار که نفرتش ازکشورهای غربی حد و حصر نداشت. نفرت او از «دوران امپریالیسم» و کشت و کشتار مردم بی گناه توسط آنها به خاطر «متمدن کردن» و غارت منابع و ثروت طبیعی آنها بود. البته که او حق داشت. ولی یک بار از او پرسیدم خب حالا که امپریالیست ها در افریقا حضور ندارند و بسیاری از کشورهای افریقایی به استقلال رسیده اند، پس چرا این نسل کشی ها و قتل عام ها هنوز ادامه دارد؟ جوابی نداشت. یا به عبارتی حقیقت تلخ است. فهمیدم که آنها هم مثل خود ما هستند. اگر هزاران سال هم از تاریخ بگذرد، این دیگرانند که در بدبختی ما مقصرند، نه خودمان!

مثلا کشور سومالی را در شمال افریقا در نظر بگیرید. 20 سال است که این کشور حکومت ندارد! من نمی دانم چطور این کشور اداره می شود؟ مردم چکار می کنند؟ این در حالی است که بسیاری از آنها که برای حفظ جان خود به کشورهای پیشرفته کوچ کرده اند، نشان نداده اند که از فرصت ها خوب استفاده می کنند.

حالا هم جان مردم در ساحل آج به لب شان رسیده است. آنها می خواهند که رئیس جمهور قبلی را که در انتخابات نوامبر گذشته شکست خورده بر کنار کنند. اما لورنس گباگبو دیکتاتور ساحل عاج بدتر از آخوندهای ما،حاضر نیست از قدرت کناره گیری کند. از این رو بیم آن می رود که جنگ داخلی کشور را فرا گرفته و به قتل بیشتر شهروندان عادی منجر شود. حداقل 25000 نفر به کشورهای همسایه پناه برده اند. اکنون رقیب رئیس جمهور بازنده از سازمان ملل و کشورهای دنیا درخواست کرده است تا بزور متوسل شوند و این مردیکه را از قدرت برکنار کنند.

برای من این سوال بی جواب مانده که چرا ما و ماها هنوز به این فرهنگ دست نیافته ایم که «نتایج» یک «باخت» را پذیرا باشیم؟

foto: AFP

۱۳۸۹/۱۰/۱۵

زندگی و مرگ به روایت دو گزارش

الان که از پنجره به بیرون نگاه می کنم، جز سفیدی و تمیزی چیزی را نمی بینم. هوا از آن هواهای برفی یه ملسِی است. نم نم برف از دیروز و دیشب باریدن گرفته و زشتی و سرمایش را زیر خود پنهان کرده است. تو محل به این جور برف می گفتیم «خاکه برف!» هر وقت می آمد حسابی می نشست. راستش صبح که برای رفتن به کار بیدار شدم، حوصله ام نگرفت. دیدم از آن روزهایی ست که حوصله ی هیچ چیز را ندارم جز توی رختخواب ماندن. زنگ زدم و گفتم که حالم خوب نیست. آخر، دیروز تمام روزم با امتحان ریاضی گذشته بود. شاید خواستم امروز به خودم جایزه ای داده باشم.

توی رختخواب در حالی که چشَمم به پنجره و نمای برفی زیبای داخل پنجره دوخته بود خبرها را هم توی اینترنت از نظر گذراندم:

· «قاتل میدان کاج اعدام شد.» به به چه خبری؟ همان جوانی که با چاقو جوان دیگری را زخمی کرده و به هیچکس اجازه نمی داد تا به قربانی کمک کنند. و قربانی بیچاره روی زمین دراز کشیده بود و ملتمسانه از مردم که بر و بر داشتند تماشایش می کردند طلب کمک می کرد. حتی پلیس هم ایستاده بود و تماشاگر صحنه بود. جنایت هولناکی بود. با خود فکر کردم که جامعه ی ما به کجا رسیده است! من نخواستم و قادر نشدم تمام صحنه های دلخراش این ویدئو را در یوتوب ببینم، ولی صدای خنده های کسانی که این فیلم را بوسیله ی موبایل گرفته بودند، می آمد. تهوع آور بود. بهتره است خودتان این گزارش را از بی بی سی تماشا کنید:

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/01/110105_l03_kaj_execution.shtml

ما خبر دیگری هم که توی سایت ها پر رنگ بود، خبر خودکشی علیرضا پهلوی است. نزدیک بود شاخ در

آورم. شاهزاده «علیرضا پهلوی!؟» پسر شاه؟! باور کردنی نیست. البته ما این عضو خاندان پهلوی را نمی شناسم. این سالها خیلی کم راجع به او نوشته یا گفته شده است. او معمولا کم پیدا بود. حتی عکس و ویدئو هم از او کم پیدا می شود. صبح توی فیس بوک از قول خواهرم خواندم که: «این چه روزگاری است؟ یکی تلاش می کنه که زنده بمونه، و یکی به همین راحتی حق زندگی کردن رو از خودش می گیره!»

و دیدم چقدر درست گفته. واقعا دنیا به کجا رسیده است؟ زندگی چیست؟


۱۳۸۹/۱۰/۱۱

«جای خالی ما» سه ساله شد!

«جای خالی ما» امروز سه ساله شد. انگار همین دیروز بود. ایده های زیادی در سر داشتم. از همان روز اول ورودم به این کشور، قرار بود که به یکی از آرزوهای بزرگ زندگی م دست پیدا کنم. آرزویی که از ده سالگی با من بزرگ شده بود. با من پیر شده بود. با خوب و بد من ساخته بود. نوشتن را می گویم. همه ی آن چیزی که می خواستم، این بود. می خواستم بنویسم. آرزوی نوشتن! اما در کشوری زندگی می کردم که قصاب آرزوها بود. از این رو وقتی پایم به اینجا رسید، به مملکت آزاد نروژ، اول از همه نفس عمیقی کشیدم. بعد پروژه ی اولین نشریه نروژی زبانم را با کمک چند تن از زبان آموزان در کورس زبان نروژی عملی کردم. بدین ترتیب به دنیای نوشتن باز گشتم. اما این عطش اوج گرفت. و خیلی زود به عنوان خبرنگار آزاد یکی از روزنامه های محلی مشغول به کار شدم. بعد از یک سال کار در روزنامه، و کسب تجربیات بسیار در این ره، همچنین همکاری با نشریات اینترنتی، بر این شدم که خود یک مجله یا نشریه راه اندازی کنم. اما در نیمه ی راه متوقف شدم. به دلایل مختلف. یکی از دلایل این بود که این یک کار جمعی بود. و کمتر ایرانیانی به تور من خوردند که اهل کار جمعی باشند. آنهایی هم که بودند اهل فرهنگ نبودند. بنابر این خود دست به کار شدم. دست خالی و تنها. و «جای خالی ما» را راه انداختم. نوشتم:

«جای خالی ما»، بعد از سالها طی کردن راه های بی ثمر طرح شد. گفتم بگذار خود، خودمان را فراموش نکنیم. گفتم بگذار مثل بخار هوا نشویم. شاید باید یک جایی خیر خودمان را می گرفتیم که ثبت شویم. جایی، نقطه ای، تا روزی ـ گاری امکان بازگشت به آنچه که امروز بوده ایم را بیابیم. تا روزگاری بدون دردسر آنچه را که برما گذشته است را مرور کنیم. گفتم این می تواند جای خالی ما را پر کند. البته که پر نمی کند. چطور باید پرکند؟ کجا را باید پر کند؟ توی همین «جمع فضلایمان» که خود را «نابغه عصر» می نامند و حتی حاضر نیستند سلام های دو کلاس پایین تر از خود شان را علیک بگیرند، چطور می توانی ادعا کنی که جای شما خالی است فضلا؟!

و همانطور که گفتم قرار نبود جایم پر شود. البته که مدعی نیستم. و قرار هم نیست ادعایی در کار باشد. هنوز بسیار با آنچه که مورد انتظار بود فاصله است. و قراری هم ندارم که که این فاصله را الزاما طی کنم. پروژه ی «جای خالی ما» یکی از چندین پروژه های زندگی در خارج تلقی می شود. طی مدت فوق من روی پروژه های دیگری نیز کار کرده ام. از پی گرفتن تحصیلات دانشگاهی، انتشار دو کتاب به زبان نروژی، راه اندازی وبلاگ نروژی زبانم به نام Gjennom vinduet mitt و همچنین چندین پروژه ی درسی برای تکمیل «متدهای آموزشی برای بچه های دو زبانه» که هنوز در دست اقدام اند. از این رو وقت و زمان کمی برای «جای خالی ما» می ماند. اکنون من از «جای خالی ما» به عنوان خانه ی ایده هایم استفاده می کنم. من از این خانه برای بیان افکار خود استفاده می کنم. و در این راه خود بسیار آموخته ام و اندوخته ام.

در این سه سال انتشار، استراتژی های مختلفی را آزموده ام. گاها بیشتر روی مسائل سیاسی تمرکز کرده ام، و کم کم از لحن جدی و رسمی رسانه ای فاصله گرفته ام. اکنون فرم راحت تری را برای نوشتن انتخاب کرده ام. سیاست ایران یکی از عمده ترین مطالب مرا تشکیل می دهد. اخبار نروژ، موسیقی، اخبار سینما، ادبیات، شعر، و مسائل تربیتی و آموزشی، و از همه مهمتر زندگی شخصی خودم که این اواخر بیشتر در وبلاگ انعکاس داشته است.

خوشحالم که سه سال فراز و نشیب ها را رد کردم. مطمئنا فراز و نشیب های بیشتری هم در راه است...


اولین پست من در جای خالی ما:

چرا جای خالی ما؟

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...