۱۳۸۹/۱/۱۲

خوشبختی و احساس ما


اما خوشبختی ها! آی آی ای ... عجیب تر از خود ما هستند. گاه عمیقا احساس شان می کنی. اما انگار مثل هسته های تر هندوانه را مانند که لای انگشتانت بند نمی شوند و لیز می خورند. گاه می بینی که در پی شان هستی. پس نیستند. گاه زمانی احساس می کنی خوشبخت هستی که دیگر نیستی. عین پدر، مادر، خواهر، عین معشوق... عین همه ی چیزهایی که روزی هستند و  تو خود را متعلق به آنها می بینی و کنار شان احساس خوشبختی می کنی، و روزی که دیگر نیستند و  تو فقط به آنها  فکر می کنی .... و دلت برای همان لحظه ها یا احساس تنگ می شود. 
جوان تر که بودم همیشه دوست داشتم که دستگاهی به نام «محبت سنج» اختراع کنم. دوست داشتم ببینم افراد تا چه حد در محبت کردن صادق هستند. می خواستم ببینم مدعیان عشق واقعا عاشق هستند؟ بعدها که مهاجرت کردم به فکر اختراع دستگاه مشابه ی دیگری افتادم: «خوشبختی سنج»! می دانید که در زندگی مردم نروژ «دماسنج» اهمیت ویژه ای دارد. دماسنج می تواند نوع لباس، نوع کار، یا تفریحات و فعالیت های شما را تحت الشعاع قرار دهد. شما با نگاه کردن به این دستگاه می فهمید که مثلا امروز چه نوع لباسی بپوشید یا مثلا نباید کنار دریا بروید. یا امروز نباید اسکی کنید. من دوست داشتم قبل از اینکه از خانه بیرون بروم به جای «دماسنج» درجه های «خوشبخت سنج» را از نظر می گذراندم که ببینم آنروز چقدر می توانم خوشبخت باشم! یا چه می کردم که خوشبخت تر می شدم. خب جوانی است دیگر. آدم اهل خلاقیت است. دنیا را چه دیدی، شاید روزی واقعا چنین دستگاهی اختراع شد و خیال ما را راحت کرد. دیگر لازم نمی شد که فکر کنیم که چگونه خوشبختی خود را تضمین کنیم. دیگر لازم نبود که دغدغه های زندگی را تا این حد تحمل کنیم.
اما از شوخی گذشته بعضا «خوشبختی» بسیار ساده تر از همه ی این چیزهایی بود که فکرش را می کردم. اصلا خوشبختی با ساده ترین ساده ها مفهوم می گرفت. انگار دم دستم بود. مثل موقعی که ساز می زدم. ملودی های موسیقی ساز من، موقعی که در پرده هایش هوا جمع می شد، آرامش و خوشبختی را در گلبولهای خون من جاری می کرد. چقدر خوب بود....  یا موقعی که به عکسی خیره می شدم: پدر و مادر را می دیدم که با دو نی از داخل یک لیوان شربت می خوردند. این عکس به من روح خوشبختی می دمید.
یا بعضا خوشبختی در یک بوسه ی ساده خلاصه می شد. اولین یا آخرین هیچ فرقی نمی کرد. مهم این بود که آن خاطره همیشه تو را خوشوقت می ساخت. حتی الان هم دلم برای آن لحظه هایی که به این لحظه ها فکر می کردم تنگ می شود. بعضا می بینی که آدم با یک کلمه خوشبختی را حس می کند. یادم هست اولین بار که دخترم زبان باز کرد. او از مادرش «آب» خواست و چون او مشغول بود رو به من کرد و گفت: «سو»! آن موقع من خود را خوشبخت ترین پدر دنیا حس می کردم. به خاطر همین «سو». به همین سادگی!
ولی الان ... انگار هر روز واژه ی خوشبختی پیچیده تر و پیچیده تر می شود. انگار هر روز فاصله ها ما را از آن دورتر می کند. و من هنوز دارم به خوشبختی فکر می کنم. به آن لحظه ها ،حتی برای لحظه هایی  که دلم برای خوشبختی تنگ می شد...

۵ نظر:

  1. تــــــــــــــــــــرنممرداد ۱۴, ۱۳۹۰

    20 20 20

    پاسخحذف
  2. خوشبختی کماکان همان بهانه های کوچک زندگی است...داشتن دوستی چون توست.
    نسه

    پاسخحذف
  3. اصلا خوشبختی با ساده ترین ساده ها مفهوم می گرفت. انگار دم دستم بود...مختار جان هنوز هم خوشبختی دم دستمان هست ولی‌ ما بهش توجه نداریم...ما یک توجه سنج احتیاج داریم...
    ناهید

    پاسخحذف
  4. خوشبختی‌ یعنی‌ این که آهنگ متن پست‌هاتو عوض کنی‌ (چون من به شدت دلم میگیره و بغض می‌کنم وقتی‌ اونو میشنوم. این آهنگ دقیقا صحنهِ روز خاک سپریِ مهردادِ عزیز و برام به شدت زنده میکنه در حالیکه من همچنان دوست دارم مهرداد توی ذهن و قلب من زنده باشه)، سریع!!!! همین الان هم اشکم در اومد....
    Anna

    پاسخحذف
  5. khoshbakhti mafhumash az fard be fard farg mikonad,,,,,,,,,,,
    Simin

    پاسخحذف

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...