۱۳۹۵/۹/۱۵

زندگی کردن حسی که شاید مرده بود


نمی دانم ... شاید در بچگی «کمی» سمج بودم (با لجوج اشتباه نگیرید لطفا) ولی کلا بچه ی قانعی بودم ... بلند پروازی نمی کردم، ولی سرشار از رؤیاپروری بودم. تمام تلاشم این بود که کبوترهای رؤیاهای خود را در لانه ی آرزوهایم آب و دانه دهم، تا هر موقع که خواستم از پشت بام آینده پروازشان دهم امیدی به برگشت کبوترهایم باشد. از این رو از همان اوان کودکی، ابتدا در مورد چیزی رؤیا پروری می کردم ولی وقتی در می یافتم که رؤیاهایم دست نیافتنی هستند، دیگر خود را با انها خسته نمی کردم. برای من رؤیاها فقط تا زمانی اعتبار داشت که به آرزو تبدیل شود، و آرزوها موقعی خواستنی بودند که راهی برای رسیدن داشته باشند. و این رسیدن باعث می شد که تلاش هایم رنگ می گرفت. از این رو فقط کافی بود مادر قول دهد که می خرد. 

۱۳۹۵/۸/۲۹

بین رفتن و ایستادن

چون می روی 
گمان می کنی ایستاده اند همه 
و چون می ایستی  
گمان می بری رفته اند همه
و ما
همچون مسافران سرگردان
بین رفتن و ایستادن
مانده ایم هنوز 



از پاره پاره های غربت ـ مختار برازش



۱۳۹۵/۵/۱۸

این روزها با روزهایم مهربان ترم

این روزها با روزهایم مهربان ترم. آنها را بیشتر دوست دارم. هر صبح به استقبالشان می روم و قبل از طلوع کامل آفتاب نوازش شان می کنم. و گاهی باهاشان حرف می زنم یا برایشان شعر می خوانم. حالا دیگر آنها چون برگی از شاخه ی عمرم نیستند که با هر نسیم نامهربانی تلو تلو کنان به پایین بیافتند. من دیگر تقویم را غم انگیز ورق نمی زنم. برای دیروز ها مهر باطلی درست نکرده ام. چشمانم را نمی بندم و امروز و فردا فرق خود را به بی تفاوتی نباخته اند. گرچه غم ها بخشی از منند، ولی نگاهم به آنها مانند نگاهم به شادی هاست. باید باشند. مثل همه ی دوستان دور و برم، مثل زندگی، مرگ ... که در کنار هم هستند. 

۱۳۹۵/۵/۷

انگار جایی دیده ام تو را

نشسته ای
مثل کولی های غریبه کنار درخت زیتون،
رو به دریا...
نه ... کاج است... ولی همیشه زیتون دارد.
روی چمن دراز می کشی
و رویت را از من بر می گردانی، 

می دانی که با تلاقی نگاهت، حکایت دیگری خواهم شنید ...
 
مست می شوی و مست می کنی بی پروا و سرکش ...
 
چشمانم را می بندم،
 
تا به اعماقت نفوذ کنم، اما تو بیدار می شوی انگار

و با هر دم و باز دم ملول من،
دریا می شوی انگار
و پرده هایت
نوای تو را تا انتهای دلم می برد.
یکی می شویم
و با سوز من تو ساز می کنی ....


بخوان ... ساز من !
بخوان سوز من!
شور شو ...
عشق شو ...
بگذار هر لحظه که تو را می بینم بگویم:
نگفتم می شناسمت؟
نگفتم که انگار جایی دیده ام تو را؟
نفس های تو سالهاست با نفس های من عجین بوده است...


۱۳۹۵/۴/۲۰

سازی جدید و آوازی جدید

ونسان ونگوک نقاش شهیر هلندی می گوید: در دیوانگی لذتی وجود دارد که فقط خود دیوانه ها از آن سر در می آورند. رمانتیک ها هم از این قانون مستثنا نیستند. آنها هم نگاه خودشان را دارند. نگاه آنها به آدمها، طبیعت، پول، عشق و حتی اشیاء نیز نگاهی متفاوت از دیگران است. این نگاه شامل حال «ساز» هم می شود. بله ساز! راستش مدتی بود که به سرم افتاده بود تا سازی جدید بخرم. تاکنون هر چه آکاردئون داشتم، همه شان قرمز رنگ بودند. اینبار بر این شدم تا اگر آکاردئون خریدم، رنگ دیگری داشته باشد. مثلا رنگ سفید! دلم می خواست که وقتی در کنارش ظاهر می شوم با یک پاپیون سیاه خوش دست، همه بگویند که اینها چقدر به هم می آیند. ولی وقتی یکی از همین سفید رنگ ها را امتحان کردم، دیدم باب دل من نیست. زیبا و شیک و با کلاس بود، ولی اندرونم را انعکاس نمی داد. از این رو وقتی دیروز در اسلو، در حین تمرین ها با ساز جدیدی نواختم احساس کردم که به روح من نزدیک تر است. رنگش البته قرمز بود. مثل قبلی ها، ولی صدایش دلنواز بود. به صاحب آکاردئون گفتم که آیا آنرا با مال من طاق می زند. و او قبول کرد. و در آنی به هم زدن یک آکاردئون جدید خریدم. و امشب که جای آکاردئون قدیمی را خالی دیدم، دلم گرفت. یک احساس زمینی به سراغم آمد. و این سوال احمقانه در مغزم پیچید که آیا من به سازم خیانت کرده ام؟ این همان نگاه است. برای پیدا کردن جواب مجبور شدم سفری به گذشته بکنم.

۱۳۹۵/۳/۲۵

هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر ....

گاهی باید هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر رفت تا مهر زمین را زیر پاهای خود تجربه کرد. یا که برای گذشتن از این هفت کوه و هفت دریا و هفت دره باید مثل پرنده بود و نبض مسیر را با طپش های تند قلب بالهای خود هماهنگ کرد تا حریف بی صبری شد.
 یا که اسب سرکشی بود با یالهای زیبا و دل انگیز، که با شیهه کشیدن های دیوانه وار ممتد، ساکت از عرض عاطفه ها عبور کرد و در نقطه ای کور حرارت عشق را با لمس کردن طراوت جنگل های سبز زیر سم های زخمی خود اندازه گرفت.  در مسیر جنگل به تماشای گله ی گاوهایی برخاست که می چرند و به گوساله های خود شیر می دهند. و قیافه ی جدی آنها را تفسیر کرد....  

۱۳۹۵/۳/۹

حس غریبگی

گاهی غریبگی یا حس غریبی ـ با غربت و تنهایی اشتباه نشود ـ در همین شهر خفت تو را می گیرد. البته هیچکس نمی داند چه وقت؟ ولی می گیرد. هر جا که باشی یا هر کس که باشی ....
شاید به این خاطر دخترم که برای درس خواندن عازم امریکا بود گفت: خونه رو بفروش برو شهر پدر! ... گفت: اونجا خونه بگیر ... دور و برت شلوغ باشه برات بهتره ....
نمی دانم .... شاید بچه های ما بهتر از ما فکر شان کار می کند. ولی با شهر رفتن نیست. آن موقع ها که من درست توی سن و سال دخترم بودم ، این حس را درست توی شلوغی هم احساس کرده بودم. همان موقع که همه داشتند می زدند و می رقصیدند. در واقع این من بودم که برای آنها می زدم و آنها را می رقصاندم. این من بودم که اسباب شادی آنها بودم.
«جای پایی که بر شن هاست قدرت خاک است نه نقش اراده ی من. سرودی تنها در میان اینهمه شلوغی گریبان مرا می گیرد. خاک و زبان بیگانه می شود. زندگی چون سطحی از هوای گرم از زمین فاصله می گیرد و طبیعت سوژه ای برای رنگ کردن بهار ندارد. تماشا کن انگار برای خودم زندگی می کنم ، انگار برای خودشان زندگی می کنند. بدون خاک ، بدون زبان ، بدون آزادی ، پس اندازی از احساسات که توی دفترچه ی عشق تا دلت بخواهد موجودی دارد. اما حق برداشتن هیچ مبلغی از این حساب مقدر نیست .» (وسوسه موهوم خوشبختی ـ چاپ اسلو 2010 )
این همان موقعی است که تفسیرش سخت است. از خود بیخود شدن .... از خود بیگانه شدن .... برای خودت زندگی کردن .... البته که خیلی چیزها نسبت به آن موقع عوض شده است. ولی این حس هنوز هم پابرجاست. کم می شود، ولی هرگز گم نمی شود. جایی این کنارهاست ... بعضا مثل یک گیاه هرز کنار درخچه ی امیدهایت که هر روز آنها را آب می دهی رشد می کند. بعضا شاید وقتی که مثل دهاتی ها لباس پوشیده ای، و ساکت و آرام منتظر این هستی که آقای آرایشگر تو را به روی صندلی اصلاح دعوت کند، این حس به سراغت می آید. گر چه آرایشگر به زبان تو حرف می زند. برایت چایی می آورد و کلی تو را تحویل می گیرد. ولی این حس توی آینه آقای آرایشگر بدون آنکه حرفی بزند تو را نظاره می کند. خداحافظی می کنی . و به کبابی محل می روی تا با یک سیخ جیگر و یک کوبیده و یک لیوان دوغ خود را از این حس غریبی رها کنی. آرام و مظلوم می نشینی تا کبابت حاضر شود. به دور و برت نگاهی می اندازی .... همه چیز شبیه گذشته است. قیافه ی آدمها، برنامه تلویزیون رستوران که PMC را گرفته، یخچال ویترینی با سیخ های جیگر و کباب و گوشت و گوجه و .... همه و همه دقیقا تو را به بوی آشنا می برد. ولی کنار میز تو «او» آماده است که همه چیز را برگرداند.

نمی دانم شاید کم کاری از خود من است. راستش من با این حس هرگز نجنگیدم. گاهی تظاهر به این کردم که این حس را پس بزنم، و توی تلفن حتی به مادرم می گفتم: نگران نباش مادر من مواظب خودم هستم! ولی دقیقا نمی دانستم که باید مواظب چه باشم. مواظب خودم؟ از دست اون حس لعنتی؟ ... بعدها قبول کردم که او به بخشی از «من ها» ی من تبدیل شده است. کاری با من ندارد. بی آزار و بی صداست. اصلا گاهی هم مرا مهربان تر می کند. اینکه خودم را گم نکنم. اینکه با عشق شوخی نکنم. نه نه ... راستش این حس گاهی به من یاد داده است که چطور با موسیقی حال کنم. چطور با شادی حال کنم .... یا با شعر ... چکارش دارم؟ بگذار خب بیاید و برود. گیرم که حالا نسیم دلتنگی را بر ما بنوازد، چه از ما کم می شود... با خود می گویم ما با غربت به این عظمتی کنار آمدیم، با این حس می خوایم عناد بورزیم؟


۱۳۹۵/۲/۲۰

بوی دل انگیز صندلی داغ ماشین

امروز صبح وقتی سوار ماشین شدم که استارت بزنم، بویی دل انگیز مرا برد. چنان که یک لحظه از خود بیخود شدم. مثل بهارهای اینجا بود که ناخواسته مرا گاهی با خود می بَرد. و من در حالیکه با دوچرخه ام خود را در سرازیری جاده های اطراف دهکده می بینم چنان پا می زنم تا نسیم بوی کشتزارها را در روح و اندرونم حس کنم.... شاید این احساس را هر کس نفهمد ولی من کشف کرده بودم که این عطر و بو مرا به مزارع برنج زادگاه وصل می کند. و من هر وقت که دلتنگ می شدم این کشتزارها را بیجار کله های زادگاه می دیدم ... این احساس در جزایر یونان هم به من دست داد. بوی هندوانه ی تازه، خیار و گوجه عطر دار، و پنیر و زیتون و درخت هایی که شبیه درخت های ما بود تصاویری از زادگاه را در ذهنم می کشید. ... یک نوستالژی آرام و بی آزار، و شاید هم لذت بخش ... 

.... آفتاب بهاری روی صندلی های ماشین افتاده بود. و من متوجه شدم که این بوی دل انگیز باید مال صندلی های داغ ماشین باشد. و بود .... و این همان بوی کودکی بود. من خود را در ماشین «آقا صابر» پیدا کردم. آقا صابر پسر خاله ی پدرم بود. هر از گاهی برای دیدار به شهر ما می آمد. و هر ظهر زواله ما بچه ها را جمع می کرد تا به کنار دریا ببرد. وقتی که قفل ماشین را باز می کرد من خودم را زودتر از همه به روی صندلی عقب ماشین می انداختم. چون می دانستم که بعد از اندکی باید توی بغل مادر یا یکی از خواهرها می نشستم. اما در همان چند لحظه ی کوتاه که خود را روی صندلی پیکان کرم رنگ آقا پهن می کردم، دنیا را مال خود می دیدم. آفتاب تند تابیده بر صندلی ها چنان آنها را داغ کرده بود که گاهی پوستم را می سوزاند، ولی بوی صندلی های چرمی داغ برایم لذت بخش بودند. من هرگز این بو را فراموش نمی کنم. این بوی دوست داشتنی را و در روی صندلی های عقب ماشین در حالیکه این بو با مناظری که مثل پرده ی سینما از پنجره های ماشین می گذشت در می آمیخت، احساس خوبی را به من می داد... یک احساس بکر .... 
و حالا یک آن، عطر آن روزها ناگهان از توی بوی صندلی های داغ ماشین من برخاست ... و مرا برد..... 

۱۳۹۵/۱/۱۰

جشن نوروز با آوانو



گروه موسیقی آوانو امسال جشن نوروزی خود را به طور اختصاصی همراه با خانواده های خود برگزار کرد. جشن ها فرصتی است برای تک تک اعضای آوانو تا استعدادها و آموخته های خود را به معرض نمایش بگذارد. لذا جشن های آوانو علاوه بر رقص و پایکوبی، فرصتی است تا هر کس با قطعه ای موسیقی و آواز شادی و هنر خود را با دیگران قسمت کند. 
از صفحه ی فیس بوکی  ما دیدار کنید و تصاویر بیشتری ببینید: 

/

۱۳۹۴/۱۱/۸

فروزان هم رفت



آخی ... فروزان هم رفت. خیلی دلم گرفت. شاید به هیچیک از هنرمندا به اندازه فروزان ظلم نشد. بقیه ها کم و بیش جاشونو پیدا کردند. مثلا ایرج قادری، فردین ... یه جورایی هم کار کردند و یا اینکه به هر حال با مردم در تماس بودند. فروزان حتی یه مصاحبه هم نکرد. هیچ اسمی ازش در نیومد. در واقع فروزان از همون روز اول که انقلاب شد در گذشت ... ... و ما مرده پرست ها .... 
وقتی امروز این تصویر پیری فروزان رو دیدم دلم خیلی گرفت ... یه مقایسه کردم ... این پیری نبود ... این شکایت از ایام بود.... از ما آدمهای قدر ناشناس ... عموی من سینما داشت. تمام نوجوانی ما که با سینما گره خورده بود با پرده هایی گذشت که صندلی های روبروی آنرا آدمهایی پر می کردند که به عشق دیدن فروزان سینمای عمو را پر می کردند ....... شاید او به جرئت می تونم بگم بانوی اول ایران بود. از شهبانو هم بالاتر .... ولی چه بد مرد. چه ناجور ... 
یادش همواره گرامی باد

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...