۱۳۹۵/۴/۲۰

سازی جدید و آوازی جدید

ونسان ونگوک نقاش شهیر هلندی می گوید: در دیوانگی لذتی وجود دارد که فقط خود دیوانه ها از آن سر در می آورند. رمانتیک ها هم از این قانون مستثنا نیستند. آنها هم نگاه خودشان را دارند. نگاه آنها به آدمها، طبیعت، پول، عشق و حتی اشیاء نیز نگاهی متفاوت از دیگران است. این نگاه شامل حال «ساز» هم می شود. بله ساز! راستش مدتی بود که به سرم افتاده بود تا سازی جدید بخرم. تاکنون هر چه آکاردئون داشتم، همه شان قرمز رنگ بودند. اینبار بر این شدم تا اگر آکاردئون خریدم، رنگ دیگری داشته باشد. مثلا رنگ سفید! دلم می خواست که وقتی در کنارش ظاهر می شوم با یک پاپیون سیاه خوش دست، همه بگویند که اینها چقدر به هم می آیند. ولی وقتی یکی از همین سفید رنگ ها را امتحان کردم، دیدم باب دل من نیست. زیبا و شیک و با کلاس بود، ولی اندرونم را انعکاس نمی داد. از این رو وقتی دیروز در اسلو، در حین تمرین ها با ساز جدیدی نواختم احساس کردم که به روح من نزدیک تر است. رنگش البته قرمز بود. مثل قبلی ها، ولی صدایش دلنواز بود. به صاحب آکاردئون گفتم که آیا آنرا با مال من طاق می زند. و او قبول کرد. و در آنی به هم زدن یک آکاردئون جدید خریدم. و امشب که جای آکاردئون قدیمی را خالی دیدم، دلم گرفت. یک احساس زمینی به سراغم آمد. و این سوال احمقانه در مغزم پیچید که آیا من به سازم خیانت کرده ام؟ این همان نگاه است. برای پیدا کردن جواب مجبور شدم سفری به گذشته بکنم.
دقیقا نمی دانم از چه موقع، فقط یادم هست که مادر از موقعی برایم نگران شد که من با دفتر نقاشی و نقاشی هایم حرف می زدم. این اتفاق در کلاس سوم ابتدایی موقعی که من 8 ـ 9 سالم بود، افتاد. و من برای اینکه به نگرانی مادر دامن نزنم به اتاقی خلوت پناه می بردم تا هنگام نقاشی کردن با پرسوناژهایم راحت تر حرف بزنم. اندکی بعد بر خلاف بچه های معمول، پول های قلک من صرف خرید مداد رنگی و دفتر «لوکس ـ نوری» هایی میشد که گران تر و شیک تر از بقیه ی دفتر ها بودند. از این دفترها برای نوشتن داستانهایم استفاده می کردم. کلاس پنجم که بودم سه «دفتر نوری» را از داستان هایم پر کرده بودم. و آنجا بود که فهمیدم بیچاره مادر چه کشیده است! ولی مادر آنقدر خود مدار بود که نگرانی هایش را حتی برای دیگر بچه ها نیز بروز نمی داد. آخر او عاشق ما پسرها بود. من بعد از 5 دختر و یک پسر، آمده بودم. البته که حاضر نبود زیر بار برود که دومین گل پسرش، خول و چل تشریف دارد! بعد از مادر خودم هم کم کم متوجه شدم که نگاهم با دیگران کمی فرق می کند. بازی های عجیب و غریب می کردم. اما این نگرانم نمی کرد. در کودکی عاشق سگ بودم. بعدها یک گوسفند خریدم. 22 تا گربه دور و برم بود. و تا قبل از سربازی تعداد بچه خرگوش های من به حدود 60 تا می رسیدند. از رستوران پدرم و با ته مانده ی غذای مشتری ها غذاهای این حیوانها را تامین می کردم. و از همه بدتر با آنها حرف می زدم. و مادر گاهی دست به دعا می شد که خدایا این بچه ام را شفا بده .... اما همه چیز کودکی مطابق اراده ی من پیش نرفت. روزی وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، متوجه شدم که سگم نیست. اسم او «بوبیک» بود. دنیا برایم تیره و تار شد. می دانستم کار کیست. مادر بزرگ می گفت سگ نجس است. و بالاخره کارش را کرده بود. به خاطر همین هرگز او را نبخشیدم. و حتی موقعی که از دنیا رفت زیاد گریه ام نگرفت. سرنوشت گوسفند هم بهتر از این نشد. او را نه برای من، بلکه برای قربانی کردن در راه برادرم که از خدمت سربازی در جنگ برگشته بود خریده بودند. من گریه کردم و مریض شدم. و در آخر قبل از سربازی خودم مجبور شدم به اصرار مادر، خرگوش هایم را به پسر همسایه بدهم که مراقب آنها باشد. بعد از سربازی که برای پس گرفتنشان رفتم گفت که خرگوش هایم دچار نوعی بیماری شدند و از دنیا رفتند. ولی دروغ می گفت. یک روز جایی شنیدم که گفت: هیچ گوشتی مثل گوشت خرگوش نمی شود. وقتی که کلاس سوم راهنمایی بودم، برای خرید مادر در شهر لاهیجان با او همراه شدم. مشغول گشت و گذار بودیم که در یک فروشگاه اسباب بازی فروشی چشمم به یک ساز شلنگ دار خورد. اسمش ملودیکا بود. قلبم جوشید. و حسی در من بوجود آمد. یادم می آید قیمتش: 190 تومان بود. ولی مادر هرگز آنرا برایم نخرید. شاید می ترسید که من با آن هم شروع کنم به حرف زدن. یکی از خواهر ها ـ حبیبه ـ (قربونش برم) پنهانی قلک ش را شکست و تمام دارایی هایش را به من داد تا من به این ارزویم برسم. ساز را خریدم البته از جایی دیگر. اما می دانید اینبار اتفاقی عجیب افتاد. این من نبودم که با ساز حرف می زدم. این او بود که با من حرف می زد. و من وقتی توی شلنگ هایش فوت می کردم صدای این ساز در گوشم می پیچید و در روح و جانم شعله بر می افکند. اما این فقط شروع حکایتی بود که داشت در من متولد می شد. بعد از اندکی چنان با ساز آمیختم که کم کم احساس کردم ملودیکا جوابگوی احساسات من نیست. وسعت بالهای پروازش برای رساندن سوز اندرونم کافی نبود. نمی توانست با من هم پرواز شود. سال 60 بود. در یک روز بهاری با برادرم در یکی از خیابانهای تهران گشت می زدیم که به یکی از مغازه های وسایل موزیک در تهران برخوردم. داخل شدم. نگاه کردم. تا حالا این همه ساز در یک جا ندیده بودم. برای من مثل گلستانی از زیبارویان جهان بود. ناگهان سازی چشمم را گرفت. رنگ قرمز و متالیک او چنان هوس انگیز و دلربا بود که طاقت مرا سلب کرد. به طرفش رفتم. چقدر زیبا بود. کشیده، خوش اندام و براق.... با دستپاچگی به برادرم گفتم این رو پسندیدم. ببین شیربهاش چنده؟ برادرم لهجه ی شمالی ش را زیر لهجه ی تهرانی اش پنهان کرد و پرسید: ببخشید آقا این آکاردئون ها چندن؟ فروشنده نگاه معناداری به ما انداخت . گویا که شهرستانی بودن مان لو رفته بود. گفت: ـ اولا آکاردئون ها نیست، اون یکی قارمونه ... ثانیا فکر نکنم برای شما باشه ... از همان اول فهمیدم که طرف قرار نیست به این وصلت رضایت دهد. صحبت کردیم و رسیدیم به شیر بها: 3900 تومان. بهایی گفت که دیدم در قدرت من نیست. آن موقع من کلاس یازده دبیرستان بودم ( سوم نظری) و شیربهای این معشوق دل انگیز چنان بود که مجبور شدم دل از او برفکنم. ولی قیافه ی خریدار به خود گرفته و از فروشنده تقاضا کردم که اجازه دهد امتحانی کنم. با همان نگاه معنا دار رضایت داد. ساز را با احتیاط گرفتم و آرام به آغوش کشیدم تا امتحانش کنم. خدای من .... این معشوقه چنان بود که تا به آغوش نمی کشیدی آن را احساس نمی کردی. آرام شروع کردم به نوازش کردنش ... و او پاسخ داد. حالا صدایش را می شنیدم. قشنگ حرف می زد. صدایش دلربا بود و چنان در دلم نشست که خواب و خوراک را از من گرفت. به برادرم گفتم: من این رو می خوام. برادرم گفت: چطور تو که اینقدر پول نداری. و نداشتم. در راه برگشت به شمال این ساز تمام فکر و ذکرم را مشغول کرده بود. گویا دیگر ملودیکا از چشمم افتاده بود. وقتی برگشتم به او گفتم: ـ گوش بده: تمام این مدت تو برایم حرف زده ای. حالا اجازه بده که من چیزی بگویم. ملودیکا ساکت شد. گویا فهمیده بود. گفتم: ببین قبول کن که ما دیگر برای هم نیستیم. گفتم: نه اینکه تو ساز بدی هستی ... نه ... ولی قبول کن که من باید پرواز را ادامه دهم، و احتیاج به یک همسفر دل گشا دارم. و بالاخره او رضایت داد که ما به یکدیگر تعلق نداشتیم. یعنی حتی اگر رضایت هم نمی داد دلم در گرو اش نبود. و به این ترتیب آکاردئون وارد رؤیاهای نوجوانی من شد. به یاد او به داروخانه منوچهر آقا می رفتم و مقواهای تو در توی وسط جعبه های دارویش که در سطل زباله ریخته بودند، برداشته ادای نواختن را در می آوردم. کم کم این غزل سایه در من بیدار شد: بود که بار دگر بشنوم صدای تو را؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را؟ بگیرم آ سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دلربای تو را با خود گفتم: به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را به مادر گفتم که به خواستگاری اش برود، وگر نه آنرا شوهر می دهند. مادر زیر بار نرفت. گفت: خیلی گران است. پدرت راضی نمی شود. گفتم خب منم کمی پول دارم. و ملودیکایم را فروختم. و با پول قلک هایم جمع زدم. کفاف نکردند. موضوع را هم اصلا نمی خواستم به پدر بگویم. چون می دانستم که پدر «حوصله ی دردسرهای جدید» را نداشت. حتما می گفت که باید درس هایم را تمام کنم تا ببیند چه می شود. همان حرف های همیشگی پدرهای خانواده های پر جمعیت. و اینجا بود که فرشته های خانه ی ما یعنی خواهرهای گلم بسیج شدند و شیربهای این زیبا رو را برایم جور کردند. و من این را مدیون این فرشته های بی بال هستم. حالا پول را جور کرده بودم. با بی صبری دوباره به تهران سفر کردم و اینبار با کمک یکی از فامیل ها آقای گرجی ـ یادش گرامی ـ که در این عرصه چند تا پیرهن از من بیشتر پاره کرده بود به دیدار یار شتافته تا به وصالش برسم. آقای گرجی ساز را برانداز و او هم امتحانی کرد. سپس نگاهی به من انداخت و به ترکی گفت: خوش دست است. مبارکت باشه ....امیدوارم به پای هم پیر بشین. آقای گرجی مرا می فهمید. خودش هم آکاردئون می زد. می دانست که این چه فتنه ای ست که بردل من افتاده است: آن فتنه کدام است که بنیاد جهانی چون پرده ز رخسار برافکند برافکند (حافظ) وقتی فرشنده عطش مرا برای وصال دید و متوجه شد که خواهان هستم، قیمت را بالا برد. گفت: 4500 تومان ... گفتم: آقا همه ش یک ماه پیش من اینجا بودم و شما گفتید فلان قیمت! زیر بار نرفت. گفت این آن نیست. آنرا فروخته است. دروغ می گفت. من معشوقم رو می شناختم. رنگ و پرده هایش که برق می زدند. مثل بچه ها نزدیک بود گریه ام بگیرد. ... من دیگر پول بیشتری نداشتم. تمام 3900 تومان را توانسته بودم جمع کنم. به این ترتیب در حال وداع بودم که خواهر بزرگم به دادم رسید. او بقیه ی پول را کف دستم گذاشت. و گفت برو بگیر. بدون معطلی با اندکی چانه زدن قیمت را به 4400 تومان رساندم و خریدم و با شوق و ذوق این عروس زیبای خوش صدا را به خانه آوردم. ما این موضوع را تا مدتها از پدر مخفی کردیم. دلم نمی خواست شر بپا شود. از این رو من گاهی ساعت ها بدون آنکه ساز بزنم «آن» را تماشا می کردم، و شب ها او را در آغوش می کشیدم و می خوابیدم. اما اینها هیچکدام از نگرانی مادر را کم نکرد. هنوز در دلش دعا می کرد که خدایا بعد از این همه سال پسری به ما داده ای، ما را ناامید نکن! گذشت زمان و الفتی پایدار بین من و سازم ایجاد شد. یادم می آید روزی که در یک مجلسی چشمم به دلبری زیبا روی افتاد و دل به او دادم، این احساس به من دست داد که گویا به سازم خیانت کرده ام. در یک منظومه ی شعری که به زبان ترکی ست نوشته ام که: گل آی سازیم! گل آی منیم گول سازیم! (بیا ای ساز من، ای ساز عزیز من) منیمله سن آجیخلاما گل باریش (با من قهر نکن، از در آشتی بیا) گل آی منیم قشنگ سازیم، دمسازیم (بیا ای ساز قشنگ من، ای دمساز من) گل دردینی آلیم، دردیمله قاریش (بیا دورت بگردم با دردهایم شریک شو. سن هرنه‌سن منه، چؤره کسن، چؤره‌ک (تو همه چیز منی، حتی نان من) اوندا کی من خوشام سنده گولورسن (دمی که خوشم تو هم می خندی) روحوما، جانیما اوره‌کسن، اوره‌ک (برای روحم و جانم قلبی هستی) نئجه کی ناخوشام سن اوزولورسن (و وقتی ناخوشم تو هم دلگیر می شوی) بعدها عهد کردم و برای سازم قسم خوردم که از این به بعد هنگام نواختن تمام حواسم به او باشد. و این شد که چشمانم را هنگام نواختن بستم. این عادت تا به اممروز هم در من باقی است. سالها گذشت. می دانید بی سازی بد دردی ست. وقتی به نروژ مهاجرت کرده و در یکی از کمپ ها ساکن شدم، تنها دردم بی سازی بود. سازم را در ایران پیش مادرم به امانت گذاشته بودم. مادرم خوب ازش مواظبت می کرد. ولی من باید خودم را خالی می کردم. تنها جایی که می توانستم سراغی از آکاردئون بگیرم کلیسایی در اطراف آن دهکده بود. یکشنبه ها بی توجه به نگاه مسموم و تهدید بار مسلمانانی که در کمپ زندگی می کردند، با مینی بوس کلیسا همراه می شدم و به کلیسا می رفتم تا شاید اگر شد لحظه ای آکاردئون بزنم. یک بار که ساز زدم، آقای کشیش گفت ادامه بده .... تو باعث می شوی که روح القدس پایین بیاید ... بزن ! ... روزی من داشتم بیات شیراز ـ یکی از مقامات آذربایجانی ـ را با آکاردئون می زدم، که کشیش با حرارت به من اشاره کرد که یک دم از زدن باز نایستم. گفت: مسیح دارد می آید. من که عادت داشتم در هنگام نواختن ساز چشمانم بسته باشد، اینبار کنجکاو شده، یکی از چشمانم را باز کردم تا در صورت وقوع این حادثه اولین شاهد باشم.... این عطش چنان بود که هفته ای یکبار دیدار با معشوقه، عطش عشقم را کم نمی کرد هیچ، بلکه میل به دیدار آن، بیشتر و بیشتر می شد. در کتابخانه شهر پیانویی بود. به آنجا سر زدم تا روحم را با ساز زدن سیراب کنم. اما پیانو هرگز آکاردئون نمی شد. هرگز آن عشق را از آن نمی گرفتم. با همه می شد به عنوان شریک موقت زندگی جدیدم به آن نگاه کنم. روزی حسین دوست و مترجم ما در کمپ، وقتی این بی قراری مرا دید، گفت که سعی خواهد کرد که یک ساز برایم پیدا کند. در روزنامه آگهی کرد که دنبال یک آکاردئون هستیم. بعد از سه روز بی قراری، خانم سالمندی به ما زنگ زد و گفت: آکاردئونی دارد که در زمان جوانی اش همدم او بوده. به دلیل پیری دیگر قدرت نگه داشتن او را ندارد. اما حالا او نمی تواند ببیند که این ساز خاموش کنار خانه بیافتد. گفت: اگر کسی باشد که صدای او را دوباره به پا سازد، او ممنون خواهد بود. و ساز را به من بخشید. و من به او قول دادم که هرگز سازش را خاموش نسازم. و طی این 15 سال چنین بود. این ساز یار همیشگی من بوده. در سختی ها و شادی ها، صعود و فرود ها، تنهایی و جمع در کنارم بوده، و با من حرف زده است. دیشب با یکی از دوستان موزیسین صحبت می کردم. به شوخی گفتم: ـ می دونی فلانی ... راستش دیگه پیر شده. حرف منو نمی خونه .... مثل زنی ی که دیگه احساساتم رو درک نمی کنه. نوایش فالژ شده و وقتی من غرق می شم یا پرواز می کنم، اون جا می مونه. غر می زنه. او از پشت تلفن در حالیکه لبخند می زد پرسید: خب این که خریدی چطوریه؟ گفتم: جوون، پرشور، هوس انگیزه، مثل اسب سرکش نا آرومه و هیجان انگیز. گفتم: فقط باید عاشقی بتونه صداش رو تو فضا بپیچونه، تا اون آروم و قرار بگیره . دوستم همچنان لبخند می زد و مزاح می کرد. گفت: و لابد می دونی که تو دیگه مثل سابق جوون نیستی، ها ها ها .... گفتم: نه نیستم..... ولی در اقلیم موسیقی رمزها و رازهای دیگری حکومت می کند. نغمه ها هستند که سربازان این مرز و بوم به حساب می آیند. شور و عشق است کـه روح را صیقل می دهد. نوازش انگشتان من بر روی شاستی های ساز، حکایت نوازش دلبری است که چون جان می بخشی، جان هم می گیری، قاعده ای که پایانی ندارد. این نفس هاست که یکی می شود و تبدیل به نوا می گردد... و بینوایی ها را چاره ساز می شود.... گفتم: و این نواها از وزن ساز کم می کنه، مثل یک دختر کولی دلربا که با تواتر موسیقی از زمین کنده می شه و تو رو بالا می بره ... خندید. و من خندیدم. �

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...