۱۳۸۶/۱۲/۸

خبرلر آراسی


ایران آذربایجانی و دونیا آنا دیلی گونو
اؤتن هفته آذربایجانلی لار ایران دا 21 فورال دونیا آنادیلی گونونو عزیزله دیلر. آذربایجان سیاسی محبوس لارینین حقوقلارینین قوروما کمیته سی (آسمک) ائله بو مناسیبت ایله، چوخلو ملی فعال لارین توتوقلانیب حبس اولونمالارینی خبر وئریر. بو خبرلره گؤره بیرجه ارومیه ده 30 نفر تهلوکه سیز قوه لری طرفیندن حبس له ندیلر.

کنارا چکیلیر
یاخلاشیق 50 ایل ده ن سونرا، کوبانی 1959 ده کی اینقلابان بری آپاراجیلیق ائدن 81 یاشلی پرزیدنتی فیدل کاسترو، اقتداردان کنارا چکیلدی. بیر ایل یاریم اؤنجه قوجا کمونیست رهبرین آغیر خسته لیگینده ن سونرا، قارداشی رائول کاسترو حؤکومته کئچدی.


کوزووو یئنی بیر اؤلکه
کئچن هفته آوروپا اؤلکه لرینه یئنی بیر اؤلکه عیلاوه اولوندو! آمریکا بیرلشمیش داتلاری اونو دستک له ییب و روسیه بونا اعتراض ائتدی. گؤزله نیلیر کی زامان گئدیشی ایله کوزووو ائده بیلسین کی اؤز آیاغین دا دورسون.
کئچن هفته کوزووو ایالتینده کی میللی مجلیس کوزووونون صربستان دان آیریلماسینا قرار وئردی. آمئریکانین پرزیدنتی جورج دابلیو بوش اینانیر کی مستقیل کوزووو ائده بیله جک بالکان دا صولح یاراتسین. حال بو کی روسیه صربستان پرزیدنیتی« بوریس تادیک» ین دئدیگینی دستک له دی.
«تادیک»، « بین الخالق امنیت تشکیلاتلاریندا» دئدی. ـ صربستان هئچ وده بیر مستقیل کوزووونو تانیمیاجاقدیر. بیز موطلق کوزووونو الده ن وئرمه ییب و اؤز حققیمیزه گؤز یومویا جاییق.»
یاخلاشیق 2,1 میلیون کوزووودا یاشیان انسانلاردان 100000 صربیالی دیر. اونلار اؤلکه ده اه ن بؤیوک آزلیغی تشکیل ائدیرلر. بیر پلان اؤلکه نی تام مستقیل لیگه آپاراجاق. بو پلانی «مارتی آحتیساری» قاباقکی فینلاند پرزیدنتی اورتایا قویموشدو. موقاویله ده دئییلیر کی نئجه آزلیغین منافع سی تامین اولاجاقدیر. کولتوره ل و دین سورو لار گؤزه آلیناجاقدیر. بونا عیلاوه اولاراق قایدا قانونلار دییشیله جکدیر. بین الخالق ـ اولوسلار آراسی ـ نوماینده لری یاخیندان پلانین دوزگون گئتمه سینه نظارت ائده جکلر. گله جکده کوزوولولار بو پلانی عملی ائده نده ن سونرا تامامیت له مستقیل اولاجاقلار.
کوزووو بالکان بؤلگه سینده حساس بیر شراییطی یاشانیر. کوزوووـ آلبانلی لار ایللرجه مرکزی یوگوسلاو حکومتینین حاکمیتینین آلتیندا اولوب اونلاری اؤلوم، قاچما تهدید ائدیردی. 1999 دا ناتو اورایا هجوم ائدیب طیاره لر له بومبالادی. بئله عملیاتلارلا اورانین دیکتاتوری میلوسویچ ین رژیمی دئویریلدی و وسونرالار توتوقلانیب انسانلار حققینی پوزما ادعاسی ایله سوچلاندی. او زندان دا محکمه سی بیتمه ده ن اؤنجه اؤلدو.

بیر نئچه اؤلکه کوزووونو بیر مستقیل اؤلکه کیمی تانیدی. بونا گؤره کی او آزلیغین حقوقو کوزووونون آنا یاساسینی بیر حیسسه سی اولوب، قورولوجاقدیر.

موشرف ین پارتیاسی اوتوزدو
کئچن هفته پاکیستان دا پارلمان سئچکی لری باش وئردی. و نهایت خالقین اراده سی پرویز موشرفین سیاسی حیاتینا سون قویدو. دؤولت پارتیاسی چوخلوغو آلا بیلمه دی و اودوزوشو قبول ائله دی. پاکیستانین اسلامچی تشکیلاتلاری آنجاق 15 فاییز سس لری اؤزلرینه آلدیلار.
ـ بیز نتیجه لری قبول ائدیریک و اؤزوموزو آزلیق دا یئرله شدیریک. بونو پارتیانین لیدری «چادری شویات حسین» وورغولاییب دئدی.
لیکن بو سئچگی اؤلن بینظیر بوتوونون پارتیاسی «پاکیستان خالق پارتیاسی» ایچون اوغورلو اولدو. بو پارتیا ائلییه بیلدی 33 فاییز سس لری اؤزونه عائید ائتسین. همچنین اسلامچی پارتیا «نواز» دا 26 فاییز سسلری توپلایا بیلدی. بو پارتیا 1999 داکی موشرف چاباسی ایله ییخیلان قاباقکی نواز شریفین یئنی پارتیاسی دیر.
موشرف اومید ائدیر کی پارتیالارین آراسیندا ایش بیرلیگی اولسون.

۱۳۸۶/۱۲/۲

ایرانیان «خارج نشین» و بحران فراموشی زبان مادری در نسل جدید(1)




مقاله ی حاضر گزارشی است تحلیلی از وضعیت «زبان مادری» نسل جدید ایرانیان که در خارج از کشور در حال شکل گیری است. نسلی که «فارسی را بطور شکسته(!)، با لهجه و مخلوطی از زبان کشور میزبان ـ بیگانه ـ حرف می زند و از دیوان اشعار مشاهیر مملکت خود چیز زیادی نمی فهمد.» نسلی که «خط و الرسم فارسی» برای او هیولایی را می ماند که او یا قادر به آموختن آن نیست و یا تمایلی به یاد گیری آن ندارد... او مشکلات خود را با خط ابداعی خود که در محافل دوستانه به آن «فارسینگلیسی» یا «خط چتی» می گویند برطرف می سازد



بسیاری از ایرانیان مهاجر که در نتیجه ی طوفان انقلاب (دهه 80 میلادی) به گوشه و کنار جهان گریزانده شده، در آنجاها مسکن گزیده و دیگر به ایران بازنگشتند و یا اینکه خیال بازگشت ندارند، اکنون یا در دوره ی میانسالی بوده و یا دوران کهولت خود را سپری می کنند. اما از آنها نسلی برجای مانده است که ارتباطش با «سرزمین پدری» هر روز کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود. نسل جدید ایرانی زیاد از آنچه بر پدر و مادر او رفته نمی داند، و زیاد هم از آنچه آنها در حسرت «همیشه چهار فصل» سرزمین پدری می گوید، سر در نمی آورد. او ریشه در آن خاک ندارد که بگوید «یادش بخیر!» پدر و مادر هم یا حاضر نشدند همه ی آن واقعیات تلخ را به او انتقال دهند، یا که خود هم چیزی برای گفتن نداشتند. در نتیجه کنجکاوی این نسل جوان نسبت به نتیجه ی رقابت های خوانندگان IDOL بیشتر است تا نسبت به آنچه در سرزمین پدری اتفاق می افتد!
او از سرزمین پدری خود «زرشک پلو» و«چلو کباب کوبیده»را به یاد دارد که در آخرین تعطیلات نزد مادر بزرگ و دایی خورده است. در «خانه ی پدری» اگر چه با آغوش گرم پذیرفته می شود، ولی خود را در جمع آنها غریبه احساس می کند. بسیاری از مکالمات آنها را نمی فهمد و اغلب ترجیح می دهد که در جمع آنها ساکت باشد. از این رو قبل از آنکه تعطیلاتش تمام شود دلش برای وطن جدیدش یعنی همان «سرزمین غیر پدری» تنگ می شود!
این نسل از موسیقی مادری نه هایده را می شناسد و نه مرضیه را! «خیلی که ارفاق کند» آهنگ هایی از Black Cat را در «آی ـ پوت» خود ذخیره کرده، و اگر قرار باشد به یک کنسرت ایرانی برود، کنسرت «کامران و هومن» را انتخاب می کند که هم آهنگ هایش باب دل اوست و هم خواننده هایش جوان و خوش تیپ!
بنابراین نابجا نیست که بگوییم وابستگی او به سرزمین پدری رفته رفته در «دو عنصر» خلاصه می شود: «والدین» و «زبان مادری»!
لیکن همین «زبان مادری» او هم چندان خالی از اشکال نیست. او فارسی را بطور شکسته(!)، با لهجه و مخلوطی از زبان کشور میزبان ـ بیگانه ـ حرف می زند و از دیوان اشعار مشاهیر مملکت خود چیز زیادی نمی فهمد. در شب های یلدای «خارج نشین» ها هنگامی که در جمع هموطنان، با بی حوصله گی به فال دیگران از زبان حافظ گوش می سپارد مدام احتیاج به «مترجمی» دارد تا یک یک کلمه ها را برای او معنی کنند.
او از دیدن فیلم ها و سریالهای تکراری فارسی قدیم و جدید که از تلویزیون های لوس آنجلسی و ایرانی پخش و مادر را به خود مشغول می کند بیزار است و از تفسیرهای سیاسی همین تلویزیونها که هوش و هواس پدر را می برد، سر در نمی آورد. گرچه در هنگام بحث با غیر همزبانان، هر از گاهی او (نسل جوان ایرانی) خود را از کشوری با تاریخی «با عظمت» معرفی می کند، ولی از جزئیات این عظمت چیزی نمی داند! چرا که در باره ی فرهنگ غنی خود فقط «داشتم» را شنیده است، از «دارم» خبری نیست! با این حال خوشحال است که در ایام «عید نوروز» می تواند یک روز از روزهای مدرسه را تعطیل و در برپایی سفره هفت سین کمک پدر و مادر باشد.
خوشبختانه این نسل نه تنها نسبت به دین و فرایض دینی هیچ تعصب خاصی ندارد، بلکه از اینکه در محافل عمومی و خصوصی او را با بنیادگراهای اسلامی اشتباه می گیرند، سخت پریشان می شود. مضافا بر این با توجه به استعدادی که پدر و مادر ـ نسل پیشین ـ او در «همگرایی» (integration) از خود نشان داده است، او راحت تر و مدرن تر زندگی می کند؛ زبان کشور میزبان را بخوبی حرف می زند، و استعداد او در مدارس و محیط کار زبانزد بوده و خلاصه اینکه هیچ مانعی را در برابر دست یافتن به پله های ترقی نمی بیند....

اما همه ی اینها نمی تواند از نگرانی نسل پیشین ایرانی مهاجر نسبت به جهت یابی نسل جدیدی که در «غربت» شکل گرفته نکاهد و به معضلی که دامنگیر او و نسل پیش روی اوست اندیشه نکند. چرا که او همین زبان الکن یعنی یکی از «دو عنصری» که او را به سرزمین پدری وصل می کند را نیز نه می تواند بخواند و نه بنویسد! «خط و الرسم فارسی» برای او هیولایی را می ماند که او یا قادر به آموختن آن نیست و یا تمایلی به یاد گیری آن ندارد. در کامپیوتر خانگی و شخصی او چیزی به نام کیبرد فارسی یافت نمی شود. او مشکلات خود را با خط ابداعی خود که در محافل دوستانه به آن «فارسینگلیسی» یا «خط چتی» می گویند برطرف ساخته که بیشتر از خط و الرسم «بی مسمای عربی ـ فارسی» برای او اعتبار دارد.
*
«آیدا» دختر 21 ساله، دانشجوی حقوق، ساکن هلند، که هنگام مهاجرت والدینش از ایران دو ساله بوده و در واقع خود هیچ نقشی در انتخاب این سرنوشت نداشته است، با همین خط تقریبا هر روز با دوست پسر خود که فارسی زبان است چت می کند و تاکنون مشکلی با آن نداشته است. او هیچگونه تعصبی نسبت به زبان مادری و سرزمین پدری ندارد. از نظر او اهمیت ایران برای او همانند بسیاری دیگر از کشورها کاملا عادی است. او خود را هلندی حس می کند و تنها چیزی که ممکن است ایرانی بودن او را نشان دهد آشنایی او به همین زبان فارسی است. این آشنایی در حد مکالمات روزانه است. او قادر نیست روزنامه ها و سایت های ایرانی را بخواند و ضرورتی هم برای این کار نمی بیند. او تاکنون دو بار از ایران و اقوام دیدار داشته است. او هیچ برنامه و نقشه ای برای اینکه روزگاری به ایران برگردد ندارد. می گوید: «ایران چیزی ندارد که بخواهد مرا به خود جذب کند!»
*
«پدرام» جوان 23 ساله ساکن نروژ، در حالیکه فقط 18 ماه داشته به همراه پدر و مادر مهاجرت کرده است. او نسبت به ایران حساسیت ویژه ای دارد. شیفتگی خاصی نسبت به تمدن قدیم ایران پیدا کرده است. از فیلم 300 متنفر است. اما برایش غیر قابل باور است که ایران فعلی همان ایرانی باشد که او عاشق آن است. به همین جهت تابستان گذشته بعد از اینکه بعد از بیش از بیست سال برای اولین بار به دیدار اقوام خود شتافت ضربه سختی به باورهای او خورد. او قادر نبود که تابلویی را بخواند و در فرودگاه تهران مدام باید از این و آن می پرسید. او شرایط ایران را بسیار بدتر از آنچه که تصور می کرد یافت، ولی آنچه که بر تلخی اکتشافات او افزود این که دریافت در ایران او فرد بیسوادی بیش نیست!
هیچکدام از این دو جوان ایرانی الاصل تضمینی در این نمی دهند که نسل بعد از ایشان هم وضع بهتری از اینکه آنها دارند داشته باشند و یا حتی همین «فارسینگلیسی» را هم بتوانند تکلم کنند! آیدا در جواب این سوال که بالاخره چه سرنوشتی در انتظار نسل شما ایرانی ها خواهد بود؟ خیلی کوتاه می گوید: «خب، نسل ایرانی ی در خارج، یواش یواش از بین می رود.»

* * *
اقلیت های غیر فارسی زبان ایرانی

تازه وضع «زبان فارسی» نسل جدید در بسیاری از اقلیت های ائتنیک ایرانی مهاجر (مثل آذری ها، کردها، عرب ها، ترکمن ها، بلوچ ها و ...) بسیار بدتر از این هم است. آنهایی که در سرزمین پدری ـ ایران ـ زبان مادری شان غیر از فارسی بوده امروز نیز در کشور میزبان در منزل و محافل خودی یا با همان زبان مادری صحبت می کنند و یا زبان کشور میزبان را! در نتیجه امکان اینکه نسل دوم آنها اصلا در آینده فارسی را هم صحبت کند زیر علامت سوال است!
*
«روژان» دختر 25 ساله ای که دیپلم ش را در سنندج گرفته و هفت سالی است که با پدر و مادر خود در شهری نزدیک اسلو زندگی می کند در همین رابطه می گوید: «لزومی ندارد اصلا ما کردها فارسی را به نسل بعدی خود بیاموزانیم. کردها زبان خود و فرهنگ خود را دارند، بنابر این آنچه که برای نسل بعدی در اولویت قرار می گیرد فراگیری آن چیزی است که منسوب به کردهاست.»
او که دختری امروزی است و فارسی را با لهجه ای نسبتا" تهرانی حرف می زند، دل خوشی از سیاست های «شوونیستی» حاکمیت ایران بر علیه اقلیت های زبانی از جمله کردها ندارد. از نظر او حالا که در یک کشور دمکراتیک زندگی می کند و از حق انتخاب برخوردار است «کردیت» اوست که اولویت می یابد و نه ایرانیت ش. با این همه او هنوز هم با دوستان فارسی زبان خود رفت و آمد دارد؛ هر از گاهی به کنسرت های هنرمندان فارسی زبان می رود و در منزل علاوه بر کانالهای تلویزیونی کردی، کانال های ایرانی لوس آنجلسی را نیز تماشا می کند.
*
نگارنده در سال 2006 در یک پروژه ی آماری ـ تحقیقاتی بعنوان «مصاحبه گرintervjuer» با اداره ی آمار دولت نروژ کار می کردم. هدف از این پروژه بررسی وضع معیشتی 5000 تن از «مهاجرین انتخابی» از ملیت های مختلف از جمله ایرانیان نیز بود. این کار براساس فرم ها و لیست هایی که از قبل در اختیار ما قرار داده شده بود، انجام می گرفت. مصاحبه گر ها بر اساس چگونگی ائتنیسک گروهی «مصاحبه شونده ها» یعنی ملیت و زبان آنها، انتخاب می شدند و مصاحبه می بایست به زبان مصاحبه شونده انجام گیرد. من هم بعنوان یکی از «مصاحبه گر های ایرانی» کارم انجام مصاحبه با ایرانی هایی بود که از قبل توسط اداره ی مزبور انتخاب و در لیست اینجانب آورده شده بودند.
در این کار تجربیات فراوانی نصیبم شد. تجربیاتی که در نوع خود پربار بود. لیکن بعضی از این تجربه ها به گونه ای بود که باور کردن موضوع را برایم دشوار می ساخت. مثلا در یکی از این مصاحبه ها، خانم «مصاحبه شونده» ایرانی که 45 سال داشت، اصلا قادر نبود که به فارسی تکلم کند. او که اهل یکی از شهرهای استان سیستان و بلوچستان واقع در جنوب شرقی ایران بود، بیش از بیست سال می شد که از کشور خارج شده بود. و از آنجایی که زبان او بلوچی بود و در خانه با شوهر و چهار فرزند خود فقط به زبان بلوچی حرف می زد، نه او و نه فرزندانش فارسی بلد نبودند. در نتیجه مصاحبه ما با کمک یکی از فرزندان او به زبان نروژی انجام شد. او در جواب سوال شخصی من که چرا فارسی را یاد نگرفته، عنوان کرد: «برای اینکه تا کنون ضرورت نداشته است!»
علاوه بر این طی مدت فوق موارد متعددی برایم پیش آمد که به دلیل فارسی ندانستن مصاحبه شونده ی ایرانی، اصلا این کار انجام نگرفت.
*
حسین، 50 ساله از بچه های تالش است. او خود در ایران جزء اقلیت های زبانی بوده و با سه زبان بزرگ شده است: تالشی، آذری و فارسی! او بیش از سی سال است که از ایران «بیرون زده»! سالها در انگلیس درس خوانده و اکنون بعنوان مهندس آبیاری در یکی از کمون های نروژ مشغول به کار است. او همسر نروژی دارد، زندگی نسبتا مرفهی به هم زده و یکی از ایرانی های موفق محسوب می شود. اما هیچکدام از سه فرزندان او اصلا فارسی را هم نمی فهمند، چه رسد به اینکه بتوانند حرف بزنند. تنها چیزی که نشان می دهد آنها ایرانی هستند، پسوند نامی است که روی اسم کوچک نروژی دارند!
این در حالی است که حسین هنوز ایرانی باقی مانده است. به گونه ای که همسرنروژی و بچه های او هر ساله «عید نوروز»، «سفره هفت سین» و حتی «چهارشنبه سوری» را به همراه او برگزار می کنند. او سالهاست تصمیم دارد تا سفری به ایران برود، اما تردید دارد. می گوید: «مطمئن نیستم که بچه هایم بتوانند حتی برای یک تعطیلات دو هفته ای هم، با وضعیتی که ایران دارد کنار بیایند.» حسین اضافه می کند: «رسانه ها اخبار جالبی از ایران مخابره نمی کنند. اعدام ها، سنگسارها ... برای بچه های نیمه نروژی من سخت است که به این چیزها فکر کنند و سرزمین پدری خود را چنین که هست ببینند!»
«اینگوار» پسر 24 ساله ی حسین، فارسی را در حد کلماتی «تک و توک» حرف می زند و می فهمد. او پدر را مقصر می داند که به آنها فارسی یاد نداده. می گوید: «تقصیر پدر، ما فارسی نکرد!» که باعث خنده ی ما می شود. اما پدر اشاره به گرفتاری های روزمره خود کرده، می گوید: «تازه اگر هم قرار بود به آنها زبان یاد بدهم کدامیک را باید امتحان می کردم: زبان پدری (آذربایجانی) یا مادری (تالشی)، یا هم که فارسی؟!
*
صلاح الدین سی ساله از کردستان ایران، که 5 سالی است با همسر و دو فرزند خود از ایران خارج شده، چنین معضلی را نه در منزل و محافل همزبان، بلکه در ارتباط با دیگر ایرانی ها احساس می کند. او و همسرش با بچه ها کردی حرف می زنند و این بچه ها اصلا فارسی را نمی شنوند تا یاد بگیرند. نگارنده در ملاقاتی با او قادر به مکالمه با فرزندان او نشدم. وقتی علت را از صلاح الدین جویا شدم گفت: «در کردستان همه با بچه ها کردی حرف می زنند، و بچه ها فارسی را تنها زمانی یاد می گیرند که به مدرسه می روند. و از آنجایی که بچه های او در ایران به مدرسه نرفته اند خب فارسی را بلد نیستند.»
او بعد از تعجب من اضافه کرد: «خب، خنده دار است که ما در خانه با فرزندان خود به زبانی غیر از زبان مادری مان صحبت کنیم!»
*
اما آیا از گفتار بالا چنین می توان نتیجه گیری کرد که وضعیت زبان مادری در نسل جدیدی که متعلق به اقلیت های غیر فارسی زبان مهاجر هست، بهتر از فارسی زبانان است؟ سوالی است که به سختی می توان به آن پاسخ مثبت داد!
(ادامه دارد)

***
ــــــــــــــــــــــــــ
عکس و طرح از وبلاگ «جای خالی ما»

۱۳۸۶/۱۱/۲۴

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق


به مناسبت روز عشاق

کاشکی هیچوقت کاشکی ها راه حسرت هایمان را هموار نمی کرد. آنوقت هنگام تجدید دیدار عشق با حقیقت شکوه، شکوفه های ایثارجوانه های هویت می زد و ما مجبور نبودیم که تکراری خسته را در حضور عشقی فرار تفسیر کنیم.
آیا می دانی که هیچیک از قطره های باران علیرغم وفور بارش، در هیچ فرودی تکرار نمی شود. در هیچ موقعیت و هیچ زمان! پس رشک مبر بر عدم تکرار محبت لحظه ها! رشک مبر بر عشقی که خاموش شده است. که اگر عشق بود خاموش نمی شد و چون خاموش شد عشق نبود.

عشق من!

واقعیت آنقدر قوی هست که اگر چیزی و اندکی جز آنچه هست بگوییم چیزی جز آن خواهد شد. و قویترین و زرنگ ترین دروغ ها هم قادر به ترغیب نهایت ظهور نخواهند گردید. و در آخر باد خواهد بود و قاصدک دروغ، و ادعایی در مدح تثبیت! پس باید از گزند نیش خاطره ها بر حذر بود و ترانه های تنهایی را با صفحات کتاب تقسیم کرد. با ساز خود تقسیم کرد. و با تو و در آخر سهمی هم برای فردا کنار گذارد. آن هنگام صدای ما رساتر خواهد بود و آوای دردها در دلهایی خواهد نشست که امروز به خاطر همین بی دلی دلگیر هستند.
گوش سپار از نیش خاطره ای می خارانم خویشتن را:

روزگاری در زمانی و زمانه ای دور از انتظار «انقلاب» پرسه می زدیم. دم دمهای جوانی من و آستان دنیایی بخت برگشته بود. تابستان بود و سپیده دم در کنار انبوهی از سبزی زلال دریا واقعا دیدنی و فتح کردنی. و جوانی و نغمه ای که ساز می شد تا رؤیاهای دور و دراز از لابلای شفق های تازه ی «بلوغیت» در شکوفه های اذهان دلربایی کند. دلت می خواست بخوانی و بمانی. و بمانی و برهانی، دلت می خواست طبیعت باشد و تو و شوری که در حال شوریدن بود. و من که تازه پانزده تابستانم را شمرده بودم.

بله. آن موقع کلمه ی عشق مفهومی بود در حدود واژه. و واژه ای که تعبیر هزارگونه داشت مثل حالا. و آن موقع عشق هم با غربتی به غریبی همان رؤیاها گویا که از دریا بر می خاست و تابستانها شبها کنار ساحل در آشیانه ی «صاحبدلان دور آتش» می دمید.
از همه جا «جماعت شهری» می آمدند و شب ها تا دیر وقت شادیها را دور همان آتش با اشتیاق برپا می کردند. ما هم دور از چشم پدر و مادر ساکت و آرام و با شرم خاص روستایی خود خودمان را قاطی این جمع می کردیم و ساکت و آرام می شدیم جماعت! اما ساکت و آرام نبودیم. دست می زدیم، می رقصیدیم. و مثل بزرگتر ها مدام می گفتیم «یادش بخیر!»

... دیر وقت بود. از دست نیش پشه ها شبها روی سقف «پلاژ» می خوابیدیم. جایی که از سقف آسمانی چراغ خواب های ستاره ای را می دیدم. سپس در خیال ها روان می شدم. آما آن شب هوای همان رویاها خواب مرا سلب کرده بود. شمارش گوسفندها که خوابم نکرد شمارش ستاره ها را آغازیدم. هر وقت ستاره ی درشتی می دیدیم می گفتم: حتما اوست....
ناگهان در گذار تاریکی ساحل نوای سوزناکی فکرم را چنگ انداخت. به خود آمدم. این چه نوای نا آشنایی بود؟ نه، انگار کسی در تاریکی نی می نواخت، دور از همان آتش های برپا! و بنظرم این کس گویا همه کس بود. ولی آنچنان که می نواخت گویا بی کس بود که در خلوت شب آوای جادویی نی ی را با موج صیقل می داد.
بی اختیار در اطراف صدا شدم و نوازنده ی غریبی را یافتم که در خلوت شب در کنار تخته سنگی نزدیک موج نشسته بود و می نواخت و می گریست. اشک ها چنان از او جاری بود که گریه و نوا در او صدا می شد وصدا موج، و موج طوفان. و طوفان سخت بر سخره های افکارم کوبید! کنجکاوی جوانانه ام گل کرد. او که بود؟ کمی ترسیده بودم. نزدیک تر شدم. چهره اش را سیاهی شب فرا گرفته بود. ولی من او را شناختم. یکی از همان «صاحبدلان دور آتش» از جماعت شهری بود که تا ساعاتی پیش چنان می نواخت که همه را بر سر ذوق می آورد. ولی در این وقت شب؟! انگار که در نیِ تنهایی خویش می دمید و هاله ای از مهتاب و موسیقی در چهره او شعله ی فروزنده ای می شد و چیزی نشت میداد و در من نفوذ میکرد و آن چیز، قسم می خورم که عشق بود!
من تا آنروز استاد زبردستی چنین عاشق ندیده بودم. چنین موسیقیایی! ولیک از آن روز به بعد واژه ی عشق برایم مفهومی دیگر شد و این لعنتی رهایم نکرد. همچو عاشقی که مفتون چشمانی در خوابی شده باشد طالب این «نوا» شدم. طالب این بینوایی! دنبالش افتادم و عاقبت گم شدم. و برای همیشه همین شدم.
حالا بعد از سالها آن استاد مرده است ولی آن نوا زنده. و هنوز که هنوز است در دلم می خواند:
نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده ی عالم دوام ما


۱۳۸۶/۱۱/۲۳

در هلند «شوکوفه آن غونچه واگودن...»!

(پاورقی های اینور آب)




هلند یکی از کشورهایی است که همیشه دوست داشتم آنرا ببینم. از اوان کودکی وقتی به «دنیای کارتونی» خود سفر می کردم تصویر و فانتزی ی تقریبا ثابتی از این دنیا داشتم: بناهای قدیمی با سبک معماری فرنگی، خانه های کلبه ای از نوعی که توی قصه ها بود، تپه ها و دشت های زیبا با دامنه های سرسبز پرگل، جاده های باریک با درختان آنکادر شده، بچه های تر و تمیزی که با دوچرخه های خود آرام و بی دغدغه در گذرند و یا پیرزن هایی که با سگ هایشان گردش می کنند... همه و همه شات هایی بودند که من با آنها دنیای کارتونی خود را می ساختم. و هلند هم با آسیابان های قدیمی و گل های بی مثالش در این دنیا قرار داشت. اما همیشه سنگینی زمزمه ی کسانی را در گوش خود حس می کردم که می گفتند «بابا آسمان هر جا همین رنگه!»
ولی آیا واقعا همینطور بود؟ آیا این حرف درست است؟


هفته ی پیش بالاخره این فرصت پیش آمد. دو هفته مرخصی و فارغ شدن از استرس کاری می توانست این آرزو را برایم عملی کرده شاید این سوال را نیز جواب دهد. ولی واقعیت این است که من به قصد سیر و سیاحت به هلند نیامدم. برای دیدار «سیندرلا» بود. خودش اصرار دارد که به این نام بخوانمش! نمی دانم شاید او هم دنیای سیندرلایی خودش را دارد. به هر حال تجدید دیداربا او و خانواده اش، عامل این سفر بود.
[...]
***
دیروز به اتقاق سیندرلا و خانواده اش به دیدار «کسرا» یکی از «بچه محل» های خود، که مقیم Ermelo واقع در شمال شرقی هلند است رفتیم. چهارده سالی بود که کسرا را ندیده بودم. وقتی به او زنگ زدم که در هلندم، بی معطلی با لهجه ی شیرین گیلکی گفت: «ویریز هی اَلِن بی یۀ اَمی ور![ بلند شو همین الان بیا پیش ما!]»
او بود و خانواده ی گرم و صمیمی اش. تغییرات زیادی نکرده بود. مشکلات و سختی هنوز او را از پا نیانداخته بود. گفت «مشغولئم ولی گیریفتار نی یم!» [ مشغولم ولی گرفتار نیستم!] راجع به همین موضوع هم گفتگو کردیم. گفتنی های زیادی بعد از این همه سال داشتیم. خاطرات زیادی پشت حرفهای ما خوابیده بود. چهره های زیادی را می شناختیم که برای مان خاطره انگیز بودند! و خب طبق معمول جمع ایرانی ها: «بحث سیاسی» هم چاشنی حرفها!
ملاحظه ی شوهر سیندرلا «محمد» که فارسی زبان همدانی است، باعث می شد که هر از گاهی کانال مان را عوض کنیم. طفلکی بین دو گروه زبانی که از هیچکدامش سر در نمی آورد، گیر کرده بود. من و کسرا گیلکی حرف می زدیم. همسر کسرا هم که از «شاه سئون» های ترک زبان ساکن گیلان بود و همشهری سیندرلا، با او ترکی حرف می زد. بچه ها هم با خود مشغول بودند. محمد گفت «آمده ایم خارج؟!» منظورش از سر در نیاوردن زبانهایی بود که ما حرف می زدیم.
کسرا هنوز اصالت لهجه ی گیلکی اش را دارد. در صحبت ها کلماتی بکار می بُرد که برایم جالب بود. مکث می کردم و می خندیدم. اینکه هنوز بسیاری از اصطلاحات گیلکی یادش مانده است. از دوستان گفتیم ... خیلی ها را به اسم شمردیم. و کسرا می گفت «خودا بیامورزی!» گفتم «مگه اونم بَمرده؟[مگه اون هم مرده؟]
ـ چی فرقی کونه؟ معتادا بو..

لبی تر کردیم و سپس از کسرا خواستم که در اطراف گردشی کنیم.
هنوز هم آهنگ «مسعودی» را در اتومبیلش گوش می کرد. و خودش هم با مسعودی «کوراشیم بابا»، «شلمانای لاکوی» و «گل پامچال» را زمزمه می کرد:
گول پامچال، گول پامچال
بیرون بیه، بیرون بیه
وقت بهاره .. عزیز وقت بهاره

شکوفه ان شکوفه ان
غونچه وا گودن غونچه وا گودن
بلبل سر داره ... بلبل سر داره

زمزمه می کرد و لبخند می زد. گفت «زاکون بوزُرگه بوبود، ده ای چیزونه طالیب نی یِد.» [بچه ها بزرگ شدن و طالب این تیپ آهنگ ها نیستند]

گشتی زدیم و به خانه برگشتیم. طبیعت بی مثال و زیبای هلند در واقع مرا به همان دنیای خودم برد. همان دنیایی که روزگاری ارزوی دیدارش داشتم. با خود فکر کردم واقعا آسمان هر جا همین رنگه که می گن، درسته؟
قطعا نه!








عکسی از اطراف روستای Ermelo



مجسمه طاووس

۱۳۸۶/۱۱/۲۲

جای «ایرانیان اینور آب» در «جای خالی ما» خالی!




وقتی نگاهی به وبلاگ های «خارجی ها» ـ به قول ما ایرانی ها ـ می اندازم، می بینم که نویسنده های بسیاری از آنها، از وبلاگها به عنوان یک آلبوم خانوادگی یا چیزی شبیه به آن استفاده می کنند. جایی که روز تولد خود و خانواده و عکس های مربوطه را در آن ثبت می کنند؛ در آن راجع به خاطرات روز اول مدرسه فرزند شان صحبت می کنند؛ در مورد پلان های شخصی شان حرف می زنند و یا حتی مشکلات خانوادگی شان را به بحث می گذارند. بعضی ها راجع به مسائل خصوصی تر راجع به بیماری شان و یا از زیبایی همسر و یا فرزندان خود نوشته و در معرض دید همگان می گذارند. برای اینها چنین چیزی تابو نیست. اما این فرهنگ هنوز در بین ما ایرانی ها جا نیافتاده است.
از این رو من نیز با خود اندیشیدم که شاید بتوانم در «جای خالی ما» علاوه بر مسائل سیاسی و ادبی (رسمی) از امکانات اینچنینی هم بهره مند شوم تا «خانه ام» رنگ و بوی متنوع تری به خود گیرد. اندیشیدم که وارد مسائل غیر رسمی ایرانیان شوم. چیزی که شاید ما آنها را می بینیم ولی به زبان نمی آوریم. بدین طریق می اندیشم که با نقش دادن به «ایرانیان اینور آب» در «جای خالی ما»، جای خالی آنها را تا اندازه ای پر کنم!
علاوه بر این بسیاری از «ایرانیان آنور آب» که کنجکاوند تا بیشتر راجع به «ایرانیان اینور آب» بدانند، می توانند به منابع موثق تری دسترسی داشته باشند. به قولی «از تولید به مصرف!» چرا که متاسفانه داخل نشین ها دسترسی به اطلاعات دقیق و مستندی از «خارج» و زندگی «خارج نشین ها» ندارند. منبع خبری آنان یا خبرگزاری های رسمی است که پروپاگاندای خبری را تشکیل می دهد و از صبح تا شب مغز مردم را می خورد که گویا در اینجا «کانون خانوادگی» از هم پاشیده است، و همه ی آنانی که در خارج زندگی می کنند «فاسد»، «فاحشه» یا «خراب» هستند. و ... از این قبیل هچل هفت ها!
منبع دیگر خبری هم مسافرانی هستند که هراز گاهی برای دیدار فامیل خود عازم می شوند. اما اکثر این مسافران گویا کوررنگی دارند و نمی شود که به نگاهشان از پشت «عینکی» که به چشم دارند اعتبار کرد. برای اکثر این مسافران تعیین کننده چیزهای دهن پر کنی است که باید تحویل دهند و نه وضعیت واقعی خویشان و آشناهایشان.
مثلا از «آنطرف آب»ی ها:
«ـ فلانی پسرش دکترایش را گرفته است.خارجی را عین بلبل حرف می زند!»
«ـ ضعیفه، همونی که از شوهرش طلاق گرفت و این در و اون در می زد تا یه شوهری گیرش بیاد، می گن که نرسه و در یکی از بیمارستان های بزرگ کار می کنه...»
« ـ ... آره بابا، وضعش توپه، طرف مهندسه، می گن دو تا ماشین همیشه دم در خونه ش پارکه ... اگه اینجا مونده بود مثل بقیه ی همسن و سالاش الان یه عملی تمام عیار بود!»
از «اینطرف آب»ی ها:
ـ « برو ببین چه خبر شده!»
ـ «اصلا اگه الان بری باور کن نمی تونی ایران رو بشناسی، اون ایرانه سابق نیست،...»
ـ «تو خیابون دخترا با مانتوهای کوتاه می رن و می یان و یکی نیست بگه بالای چشمتون ابروست! تو خونه هرکی می ری بزن و بکوبه ...»
ـ «باور کن اگه ما هم اونجا می موندیم الان بارو بندیلمون رو بسته بودیم و ... »
و از این حرفها ...

اما موضوعی که اکثر ایرانی ها را در آنطرف آب قلقلک می دهد این که «بالاخره ما راضی هستیم یا نه؟» آیا این سوال به این خاطر است که ما ایرانی ها به عمر مفید اهمیت فراوانی قائلیم؟ و مایلیم بفهمیم که بالاخره عمرمان در هر کدام از طرف ها که هستیم به هدر رفته یا نه!
جالب اینکه این موضوع فقط مشغولیات آنطرف آبی ها نیست. همین طرفی ها هم به محث اینکه به یکدیگر می رسند بعد از جلو دادن تعارفات می روند سراصل مطلب که «راضی هستین؟» چنین بنظر می رسد که آنها نه به رضایت طرف بلکه به این می اندیشند که با جواب «نه» آهی بکشند و خود احساس رضایت کنند. بنابر این باید با احتیاط به این قبیل اشخاص پاسخ گفت.
بله موضوعات اینچنینی باعث می شود که بخشی از «جای خالی ما» را به این بحث ها اختصاص دهم. از خوانندگان هم خواهشمندم که با من باشند. و در تکمیل یادداشت های «پاورقی های اینور آب» یاری ام دهند. امید است تا به این طریق تجربیات خود را با «ایرانیان آنور آب» تقسیم کنیم.
----------------------------------------------------------------------------
کسانی که مایل هستند بعنوان ناشناس نظرشان منعکس شود می توانند نظراتشان را به آدرس ایمیل من بفرستند

۱۳۸۶/۱۱/۱۳

پیس مکاندا گلمیشیک دونیایا بیز! (آذربایجان تورکجه سینده)


همه جمع شده و به ماه خیره بودند.
ـ اوناهش اون دماغشه ...
ـ دیدم، دیدم اونم ریش مبارکشه ..!
ـ آها ... منم دیدم ... اونم کله شه...
آن شب همه عکس آقا را در ماه دیده بودند. آن شب تمام ملت به هم دروغ می گفتند. آن شب ...

پیس مکاندا، پیس زاماندا، گلمیشیک دونیایا بیز.
گؤرعجب پیس دوشموشوک آه و فغانلا هایا بیز.

خوش گونو یاددان چیخارمیش، تاخمیشیق رؤویالارا.
ایندی گؤرروک خوشلوغو رؤویا دا، بیلمم آیا بیز؟

غم: یارا، هیجران: فراق اودلار چکیبدیر جانلارا،
ائتمیشیک مین استیخاره بلکه بو یارایا بیز!

مین خزان گؤردوک، چکیب سرمانی جاندا ساخلادیق،
گؤزله دیکسه گؤرمه دیک، حسرتده قالدیق یایا بیز.

قیش لارا توی توتموشوق آغ رنگی چونکو سئومیشیک،
بینوا بولبول یئرینده همده میک قارغایا بیز!

خسته لیکده ن دوشموشوک الده ن، ده وایزاخلاشمیشیق
مین بلا چکدیک ده آخیر نئیله دیک برپایا بیز؟


دوست گولور، دوشمان گولور بیگانه بئش به تتر بیزه
ال ـ قولو باغلی نئجه دوشدوک درین دریایا بیز؟

دای ازل ایلقاری یازدیق آننیمیز دا، کیم بیلیر؟!
اوندا کی سالدیق بیر آدام چؤهره سین اول آیا بیز!

اعتیباری وئرمیشیک الدن، ده گؤزده ن دوشموشوک
اعتینا سیز قالمیشیق عالمده لاپ روسوایا بیز


سؤیله موختار، سؤیله قوی بیلسین جاوانلار، بخته ور!
پیس مکاندا ، پیس زاماندا گلمیشیک دونیا بیز!

Pis məkanda, pis zamanda gəlmişik dünyaya biz.
Gör əcəb pis düşmüşük ah-u fəğanla haya biz.

Xoş günü yaddan çıxarmış taxmışıq rövyalara
İndi görrük xoşluğu rövyada, bilməm aya biz?

Qəm yara, hicran fəraq odlar çəkibdir canlara,
Etmişik min istixarə bəlkə bu yaraya biz!

Min xəzan gördük çəçib sərmanı canda saxladıq
Gözlədiksə görmədik həsrətdə qaldıq yaya biz.

Qışlara toy tutmuşuq ağ rəngi çünki sevmişik
Binəva bülbül yerində həmdəmik qarğaya biz

Xəstəlikdən düşmüşük əldən, də vayzaxlaşmışıq
Min bəla çəkdikdə axır neylədik bərpaya biz?

Dost gülür, düşman gülür, biganə beş bəttər bizə
Əl qolu bağlı necə düşdük dərin dəryaya biz!

Day əzəl ilqarı yazdıq annımızda, kim bilir?!
Onda ki saldıq bir adam çöhrəsin ol aya biz!!!

E`tibarı vermişik əldən də gözdən düşmüşük
E`tinasız qalmışıq aləmdə lap rüsvaya biz

Söylə Muxtar, söylə qoy bilsin cavanlar, bəxtəvər!
Pis məkanda, pis zamanda gəlmişik dünyaya biz
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طرح: «جای خالی ما»

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...