۱۳۹۲/۲/۴

اون موقع ها که دلمون می گرفت

اون موقع ها که دلمون  تو خونه می گرفت چرخی بیرون می زدیم که دل مون وا شه ... اما الان کاملا بر عکس شده!!! 
***
وقتی خانم دفتر دار پانسیون سرسرکی دفترشو  چک کرد و رو به من گفت که تمام اتاق هاش پر... با ناامیدی برگشتم که برم. راستش برام سخت بود که می رفتم. اون گفت که باید قبلا اتاق رو رزرو می کردم. و من نکرده بودم. داشتم آخرین هفته های درس دانشکده رو می گذرونم. از قضا فردا هم کلاس داشتم. نمی خواستم که سه ساعت رفت و سه ساعت برگشت رو تو قطار حیف و میل کنم.  دم در یه بار دیگه با پررویی از خانم دفتر دار پرسیدم
ـ گفتی اینجا پانسیون دیگه ای نداریم ... می دونی فردا هم کلاس دارم... 
پرسید: دانشجویی؟
با لبخندی تایید کردم.  
شیفت کارش تموم شده بود. کمی عجله داشت. گفت: ـ بذار زنگ بزنم جایی... و زد. بعد رو به گفت: از شانس تو یه جا داره ... 
خوشحال شدم. پرسیدم ببخش که زیاد می پرسم، ولی راهش تا اونجا طولانی ی؟ 
یه نگاهی به من کرد و بدون اینکه توی صداش دلخوری باشه پرسید: اون یکی پانسیون مونه ... تا حالا تو اون پانسیون نبودی؟  
ـ  نه.
ـ سه کیلومتر دور تر از شهره ... بعد انگار که دلش برام سوخته باشه، ادامه داد: اگه چند دقیقه صبر کنی راه من اونوره ... خودم می رسونمت.
دیگه شانس بهم رو کرده بود. خوشحال شدم.
 وقتی سوار اتومبیلش شدم گفت عجله ش به خاطر اینه که باید به دیدار عمه ش بره که تو خونه ی سالمندان ...
منو رسوند. حتی تا خود پانسیون هم اومد که مطمئن بشه برام جا نگه داشتن  ... ازش تشکر کردم. خیلی ... شاید هم تعجب کرده بودم. اینکه هنوز مهربونی معنا داشت
فکر می کردم اتاق بنجلی گیرم بیافته ولی اینجور نبود. یک اتاق بزرگ با چهار تخت ... راحت و آسوده ... پانسیون دار جدید گفت: اینم هم اتاق آخره ... از شانس شما ....
می گم بعضا در کمال ناامیدی امید در می زنه ... فقط باید بهش خوش آمد بگی.
.... 
بعد از کمی درس خوندن تصمیم گرفتم که بیرون برم. فکر کردم  هم گشتی بزنم و هم چیزی بخورم. هنوز انگار بهار تو این شهر بیدار نشده بود ... اثری از برف نبود  ولی همچون گل و بلبل هم دیده نمی شد ... راستش هر وقت که تو پانسیون این شهر بیتوته می کنم، حس عجیب تنهایی به سراغم می یاد. یا بهتر بگم حس غریب غریبه گی.... خودم رو حتی با خودم هم نا آشنا حس می کنم... انگار که خودم رو نمی شناسم. افکار من به همه جا پر می کشه ... و منو حتی تا کوچه های زادگاهم هم می بره ....  کوچه ها رو یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم... همه جا خلوت بود. یه نیم ساعتی که توی خیابونا گشت  زدم، حوصله م سر رفت. نه دلم گرفت.  گفتم خودم رو زودتر خونه برسونم... 
و اومدم و لپ تاپم رو روشن کردم.... 
دلم باز شد. آره قدیمها وقتی دلمون می گرفت می زدیم بیرون، ولی الان بیرون که دلمون می گیره می زنیم تو خونه ... تو لپ تاپ ... اینجا همه چیز پیدا می شه ... همه چیز و آدم دلش کمتر می گیره ... 


خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...