۱۳۸۹/۹/۷

«زنان بدون مردان» یا بدون همه چیز!

دیشب فیلم «زنان بدون مردان» «شیرین نشاط» اجازه نداد بدون چشمان تر از سالن سینما بیرون بیایم. بسیار تکان دهنده بود. از اون فیلم هایی که باید دیدش. چندی پیش خود شیرین نشاط برای نمایش فیلمش به اسلو آمده بود. من نرسیدم که ایشان را زیارت کنم. ولی دیشب فرصتی شد تا اثر او را ببینم. و مهمان اندکی تامل شوم. چقدر زیبا بود.

گر چه داستان فیلم که از رمان «شهرنوش پارسی پور» گرفته شده، قرار است که یک برهه از تاریخ ایران ـ و حوادث حول و حوش واقعه ی کودتای 28 مرداد ـ را ورق بزند، ولی مثل یک شعر شروع می شود. و مثل تابلو ی نقاشی پیش می رود. صحنه های زیبای فیلم، رنگ ها، دکور و صدا نشان از یک فیلم هنری داشته و بیان کننده ی احساسات ظریف کارگردان است. دیکلمه ی زیبای مونس ـ یکی از چهار شخصیت زن فیلم ـ در پس زمینه فیلم ارتباط خود را از همان اول با بیننده برقرار می کند. و این کلمات در حالیکه او خود را از ساختمان بلندی به پایین پرت می کند، در قلب و روح آدم می نشیند. ولی ما در ادامه فقط چادر دخترک را می بینیم که از ساختمان پرت می شود. مونس خود سقوط نمی کند. او پرواز می کند. و از همین جا پیام فیلم معلوم است. زن ایرانی برای اینکه به هویت و آزادی اش دست یابد باید با «چادر» تصفیه حساب کند. چیزی که همه چیز زنان ایرانی را از آنها گرفته است.

در ادامه فیلم ما بیشتر با شخصیت «مونس» و «فائزه » آشنا می شویم. همان هایی که «چادر سنتی» زمین گیرشان کرده است. مونس تشنه فعالیت های سیاسی است. ولی «امیر خان» برادر مذهبی او به فکر آخر و عاقبت اوست. از این جهت او را زندانی می کند.

آن دو شخصیت دیگر داستان که کم کم وارد داستان می شوند یکی ش زرین زنی «تن فروش» و آن دیگری «فرخ لقا» زنی آریستوکرات و روشنفکر است. از عشق حرف می زند، موسیقی می داند و می خواهد خودش باشد. همه ی این شخصیت ها بطور پارالل و بدون ارتباط با یکدیگر وارد مونیتور سینما می شوند. ولی سرنوشتشان در آخر در باغی به هم گره می خورد. فیلم به توضیح ریزه کاری ها نمی پردازد. ببننده باید خود را به آن صحنه ها برساند و آنها را کنار هم بچیند. آن باغبان هنگامی که به نوازش «زرین» زن تن فروش می پردازد و اینکه تبدیل به یک صورتک بی دهن و چشم می شود.

چیزی که برایم جالب بود اینکه ما در سال 1953 جامعه ی بسی مدرن تر از امروز 2010 داشتیم. زنان در جامعه روشنفکری ایران آنروز وزن بالاتری داشتند. از ملاها و روحانیون خبری نیست. زنان بی حجاب بوده و با مردان نشست و برخاست دارند. موسیقی گوش می کنند، روابط عاشقانه دارند. و خلاصه محافلی وجود دارد که آنها می توانند بیشتر خود باشند.

به هر حال این فیلم روزگار امروز زنان ایران هم هست. «مرد سالاری»! وصیه می کنم که حتما فیلم را ببینید.

http://www.youtube.com/watch?v=0CGxQlcrlYw


۱۳۸۹/۸/۲۴

از سری نامه های من (1)


سالها پیش موقعی که 22 ـ 23 سالم بود، جزو جوان هایی بودم که همواره می خواستم برای زندگی ی بی معنایی که در ایران داشتم توضیحی داشته باشم. از این رو نامه نگاری های من به فامیل، دوستان و آشنایان بخشی از زندگی من شده بود. نامه ی پیش رو یکی از آنهایی است که برای یکی از بهترین دوستان ایام جوانی «ک» نوشته ام. تاریخ نامه به سال 1367 خورشیدی بر می گردد. در آن زمان او مقیم آلمان بود. ادبیات بکار رفته در این نامه بیشتر حکایت از سانسور دارد تا انعطاف احساسی من. در واقع من سخن هایم را زیر این اصطلاحات ادیبانه پنهان می کنم.

... باری، بار دیگر این نامه ی من است که بدست تو می رسد. و این بخاطر این است که فراموش نشده ای و در قلب ما جای داری. بخاطر این است که هنوز دلتنگی هایم و صدای دوستی ام بلندتر از همه ی حرفهایم است. بخاطر این است که هنوز که هنوز است در ته جبیم نفس هایی دارم که در بازار محبت خرج کنم. گر چه قلبم درون سینه سنگینی می کند ولی هنوز موسیقی عشق را در گوشه ـ گوشه ی آن توانم شنید.
می دانی «ک»، بهار سر رسیده است. بهار. بهار ما. زیباتر از ما. فقط خارج از ما. دیداری بی رمق غصه ی چشم ها را سنگین تر می کند. آهسته می روم که از نرفتن بهتر است. آرزوی دویدن دارم، لیک مهیایم نیست . پس با ابرها کنار می آیم و به انتظار طلوع ستاره ی اقبالم می نشینم. پیشینیان گفته اند که هر کس ستاره ای دارد و به هنگام موت فرو می ریزد. اما من دوست دارم یکی از آنهایی باشم که شاهد فرود ستاره اش در هنگام حیات است. افسوس که نمی دانم به کدام سوی آسمان چشم بدوزم که آن را ببینم. آن طلوع را... و اگر غروب بود؟!
به هر حال و در هر حال باید به استقبال فردا رفت. و انکار فردا خیانت به دیروز است و رنگ کردن امروز. گول زدن حالا. و امروزم گر از دیروز است، فردایم از امروز خواهد بود و ... من مسافر سرگردان روزهایم. مجبورم که باران را خوب تماشا کنم و اگر خاطره ای لابلای رطوبت آن یافت نشد، رؤیایی از سیل درست کنم. داخل صدف های پنهان آن را کاووش کنم، و طراوتی را که به من یاد می دهد دریا وجود دارد را احساس کنم. و بگذار از دریا به ساحل زندگی دست یابم و چنانکه زورق خیالهایم چنان سنگین شد که غرقم سازد، شتاب هایم را بر آب فرو ریزم تا سبک تر و راحت تر ره به ساحل گشایم. فانوس های صبر آبی یاریگر من خواهد بود و من نخواهم ترسید و تا عمق زندگی پیش خواهم رفت.
اما از پس زندگی رفتن! اگر آرام و بی دغذغه بود آه چه خوب بود. همه بودند و سفره ها داخل ایوان مشرف به حیاط آلبالو پهن می شد. و در سفره نان زیاد می آمد و شراب نوش می شد. شبها هم زوزه های سگ های کنار مسجد ما را از خواب بیدار نمی کرد. صبح ها با بانگ ساعت شماطه دار بیدار می شدیم. و جای کتاب گمشده را از مادر می پرسیدی. و یقه ی چرکین لباست را او می گرفت که با دست بشوید. و کفش هایت را خودت واکس می زدی...
آه چه خوب بود، اگر زندگی بی دغدغه بود. شاید هم بد. و اگر بی دغدغه بود دیگر سمفونی های بتهوون در خاطره ها ثبت نمی شد، و تابلوی «طبیعت بی جان» ون گوک میلیونها دلار به فروش نمی رسید و آن مردها بزرگ نمی شدند. و ما هم بالاخره یک روز بزرگ می شویم، مثل زندگی. فراموش نکن که امیدهاست که به جا کلیدی درهای بسته ی زندگی آویزانند. امیدها... مثل قحبه های کنار خیابانند. امشب را با تو اند و فردا را با دیگری سر می کنند. به وفایشان عهد بستن جایز نیست. و اگر در این گیر و دار عشق ها سر نرسند. و گاهی که بی موقع سر می رسند، ناخوانده. از همه بدتر انگار عجله ی رفتن دارند. منتظر نمی مانند. خوبی شان این است که یک آب و جاروبی به سر و وضع خانه ی درب و داغان افکارت می کشند. سیگار می کشند. پیانو می زنند. و هنگامی که نوبت اجرای اخرین ترانه با آنهاست، صدایشان می گیرد. و با عجله می روند. فقط پرنده می ماند که از درون فقس آرزوهایت به تاریکی چمن لهله می زند، بدون آنکه پرواز را از یاد باشد. و غم ها و لبخند ها. عین چایی اند. تا سرد نشده باید نوشیدشان و داغ داغ دهانت را می سوزاند. و شعرها و قصه ها همه غم ها و لبخند هاست. گیسویی است که شانه می خورد. گلی که می پژمرد. و لب هایی است که می بوسد بدون آنکه گفته باشد دوستت دارم. و تنهایی، بچه است که نغمه ساز می کند. اخلاق را از حفظ است. تنهاتر از عشق که مدام می گوید: از آرزوها بیزارم. و بشر، که هرگز اشباح نمی شود از همین آرزوها و می جوید و می گوید که می خواهم. هم عشق را و هم دنیا را. که دنیا پیکار با عشق بود. همان دم که دندانهای شیری ریختند. و آلتها به بهانه ی ادرار جنبیدند. و آن یکی نماینده ی دنیا شد و این یکی نماینده ی عشق. و از وصلت نابرابر این دو حرامزاده ای به نام من و تو پا به عرصه گیتی گذاشتیم که ترانه حسرت را با یک سبد پر از اشک گوش می دهیم و پیمانه ی پاییزی از بهار را به سلامتی می زنیم بالا.
آه دوست من در شلوغ سراهایی که خلوت ما را از ما گرفته اند، ما فقط علاف مانده ایم.
خوش باش.

۱۳۸۹/۸/۱۸

Yardan qonaq gələn yel


Oturmuşdum birdən belə yel əsdi

Duyunca ətrini dedim ki sənsən.

Həmişə səndən öncə ətrin gəlir

Bilməm güllük sənmi yoxsa çəmənsən?


Yelə sarı qaçıb qapını açdım

Səni qarşılamağa hazır oldum

Amma səni qapıda görməyincə

Sevinc yerinə hıçqırıqla doldum.


Sanmışdım ki peşman olub gəlmisən

Buna görə güldüm səndə güləsən

Bütün göz yaşlarımı saxlamışdım

Bir gün gələndə sən onu siləsən


Kəşkə peşman olub mənə gəlirdin

Məndə inan bağışlıyardım səni

Ətrin gəlib, amma nə fayda sənsiz

İstəmirəm sənsiz gələn ətrini.


Əgər bir azca etməsəydin inad

Yə`qin bugün mənim yanımda idin

Artıq yeldən ətrini diləməzdim

Çünkü özün canım-qanımda idin

***

Düşüncələrimdə dalğın idim ki

Bir səs gəlib qapını daldan örtdü

Özümə gəldim ki görəm nə olmuş?

Birdən gələn kimi, birdən də ötdü!


Nisgil qalıb ürəkdə axır niyə,

Qonaq gələn yelə salam vermədim?

Bundan belə yellər çox əsdi ancaq

Yarımdan heç ətir nişan görmədim...


خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...