۱۳۸۷/۱۲/۵

Ana dili günü Osloda ana dilində konsert ilə keçdi

Bə'zən qürbətdə bir kiçik kültürəl hərəkət minlərcə siyasi yazıdan da daha artıq tə'sir buraxır. Musiqi fə'aliyyətləri o cümlədəndir. Bu günlər Norveçdə azlıqların musiqi işi ilə uğraşmaq o qədərdə qolay deyil. Xüsusi ilə Azərbaycan musiqisi. Mən illərdir ki həm siyasi və həm sənət o cümlədən musiqi sahəsində fəaliyyət göstərirəm. Azərbaycan musiqisi mənim həyatımın bir bölümüdür. Buna görə etiraf etməliyəm ki bu işin çətinliyi siyasi işlərdən on qat çoxdur. Qoyun belə deyək ki bu işə qatılmaq həm cəsarət tələb edir, həm hünər və həmdə pul! Necə? İndi deyəcəyəm.
Buna görə cəsarət ki sənətçi özünü azdan çoxdan dünyanın bu gün ki səviyyəsində gedən sənət ilə göstərməlidir. Buna görə hünər ki həmin sənətçi Azərbaycan musiqisinə həvəs və maraqı olanları bir yerə toplayıb onlara konsert verməlidir. Və buna görə pul ki bu işlər pulsuz olmaz.

Savalan Azərbaycan musiqi qrupu bu gün Norveçdə istər istəməz həmin vəzifəni boynuna almış. Artist Təbrizli Məmmədrzanın təşəbbüsü ilə Norveç və başqa Avropa ölkələrində yaşayan azərbaycanlı musiqiçilər edə bilmişlər özlərini bu qrupda rəsmi bir şəkildə formalaşdırsınlar. İllərdir ki Savalan Norveçdə və başqa ölkələrdə konsert verməklə edə bilmiş özünü bir kültür ocağı kimi göstərmiş olsun.
Savalan afişini 2004 ildəki Oslo da Novruz bayram münasibəti ilə:

Savalanın afişi 2005 həmrəylik günü və yeni il münasibəti ilə görə bilərsəniz:


Keçən həftə Norveçin “Samspill beynəlxalq musiqi məcmuəsi” Savalanı konsert verməyə dəvət etmişdi ki bu özü böyük bir müvəffəqiyyət sayılır. Bizim qrup üçün bu proqram bir addım irəliyə atmaq kimi dəyərlənir. Bu ilk dəfə idi ki Savalan rəsmi bir şəkildə azərbaycanlılardan savayı başqa millətlərə də konsert verirdi.
Konsert Oslo da Samspillin Teatr-Gəmi'sinin zalında düzələnmişdi. Su kənarında duran gəmi romantik bir görüntüyü canlandırırdı. Ancaq havanın boran olduğu və şiddətlə qar yağdığı, konsertin10 dəqiqəlik təxirinə səbəb yaratdı. Buna baxmayaraq hər şey gözəl və maraqlı keçdi. Təbrizli Məmmədrza o gecə başardı bütün tamaşaçılara gözəl bir xatirə yaratsın. Konsertdə Azərbaycan xalq mahnıları və klassik əsərlərdən bir neçə nümunəsi səsləndirildi. Bu arada Tofiq Quliyevin “ Sənədə qalmaz” və Cahangir Cahangirovun “Ay qız” mahnıları Təbrizlinin duyğulu ifaçılığı ilə ən çox tamaşaçıların ürəyinə yapışıb, böyük alqışlarla qarşılandı. O əsna da biz eləyə bildik norveçli Azərbaycan musiqi həvəskarları ilə də görüşüb tanış olaq.

Beləliklə biz Azərbaycan musiqisi ilə "21 fevral Ana dili gününü" qarşıladıq. Aşağıda konsertdən bir neçə fotoqrafları görə bilərsəniz:
Holləndiya da yaşayan azərbaycanlı Elşad (tarda) və Rəsulu (kybourd'da) səhnədə görürsünüz.

Fredy Perolu musiqiçi ki Savalanla əməkdaşlıq edir.
----------------------------------

Sevda'dan fotoqrafları çəkdiyi üçün təşəkkür

۱۳۸۷/۱۲/۴

تفاوت کارهای فرهنگی و سیاسی در غربت


در خارج از کشور کار فرهنگی ـ هنری کردن (موسیقی، تئاتر، فیلم و ... ) بسیار دشوارتر از کار سیاسی است. و در این میان«کار موسیقی» دشوارترین آن است. این را به این دلیل می گویم که خود سالها تجربه کار در هر دو حوزه را دارم. برای اینکه بدون دلیل حرف نزده باشم چند دلیل ساده می آورم:
ـ کار سیاسی در خارج از کشور آزاد است. شما می توانید با هر ذوق و سلیقه ای دست به این کار بزنید. در حالیکه کار فرهنگی و هنری احتیاج به بستر و زمینه ای خاص دارد که صرف آزاد بودن نمی توان به آن همت گماشت.
ـ کار سیاسی در اینجا بیشتر حوزه ی نوشتن و حرف زدن را در بر می گیرد. هر کس پر حرارت تر بود، بهتر دیگران را فحش داد و خلاصه دشمن بیشتری داشت اعتبار بیشتری دارد. در حالیکه کار فرهنگی ـ هنری بیشتر با حوزه ی عمل سرو کار دارد و کاری به ادعا ندارد.
ـ کسانی که کار فرهنگی ـ هنری می کنند حتما باید یک استعداد و ذوقی یا به عبارتی یک هنری را دارا باشند. حداقل باید خوش اخلاق باشند و با مخاطبان رابطه ی نزدیکی برقرار کنند، در حالیکه اکثر سیاسی کاران از این امر ـ یعنی اخلاق و هنر ـ معاف هستند.
ـ کار فرهنگی ـ هنری باید دارای شناسنامه باشد، یعنی دارای یک چهارچوب معین برای فعالیت! شما باید حیطه ی کار خود را تعریف کنید. مثلا اگر موسیقی است چه نوع موسیقی ای؟ یا اگر فیلم و تئاتر است از چه نوع! در حالیکه بسیاری از سیاسی کاران بدون آنکه چهارچوب تعریف شده ای داشته باشند کار می کنند. به قول معروف حرف هم که مالیات ندارد!
ـ کار فرهنگی ـ موسیقی زحمت برو وقت گیر است. احتیاج به امکانات اولیه (مثلا ساز موسیقی، جای تمرین و تمرین و غیره) دارد. در حالیکه شما می توانید در اینجا با کمترین زحمت و کمترین امکانات ـ مثلا یک ایمیل و یک نام مستعارـ کار سیاسی کرده و نتیجه ی کارتان را در هر جایی که می خواهید پخش و تبلیغ کنید.

ـ کار فرهنگی کاری است سرمایه بر، پر هزینه. از این جهت کمتر کسی ـ مخصوصا در بین ایرانی هاـ زیر بار کاری که باید از جیب هزینه پرداخت کند می رود. ایرانی ها معمولا دست به کارهایی می زنند که پول در آور باشد و نه بر عکس!

ـ علاوه بر این چنین مرسوم است که هنرمند و در اینجا بیشتر اهل موسیقی ـ مثلا خواننده یا نوازنده ـ باید حتما این چند صفت را داشته باشد: تیپ، جوانی و زیبایی وگرنه موفق نمی شود. در حالیکه یک سیاستمدار یا سیاسی کاربدون تیپ و جوانی هم می تواند کار کند. اصلا بگذار راحتتان کنم سیاستمداران ما تا پای گور دست از این حرفه برنمی دارند.
ـ همه ی آنها که کار گروهی درفرهنگ و موزیک می کنند باید قوانین بدیهی را مد نظر داشته باشند. مثلا برنامه ـ پلان ـ و هارمونی یا همنوازی! در حالیکه در سیاست هر کس ساز خود را می زند و کاری هم به دیگران ندارد.
ـ کار فرهنگی و هنری نیازمند یک مسئول یا لدر است. (مثل رهبر ارکستر، کارگردان و ... ) و همه ی آنهایی که در این این حوزه کار می کنند به نقش رهبری واقف هستند. در حالیکه در کار سیاسی همه می خواهند رهبر باشند یا ادعای رهبری دارند. از این رو کارها پیش نمی رود.
ـ تاثیرات کار فرهنگی بسیار قوی تر از کار سیاسی است. مثلا در نروژ اگر شما یک موزیسین خوب باشید می توانید فرهنگ خود را به معرض نمایش دیگران بگذارید. از این رو همه ی آنها که دستی در عرصه هنر و فرهنگ دارند بیشتر مورد توجه کشورهای میزبان قرار می گیرند تا آنها که «سیاست پیشه» اند.

ـ و مهمتر اینکه هر کار سیاسی یک سری دوستان و بیشتر «بدخواه» و «دشمن» خود را دارد که این امر در مورد هنر و فرهنگ صادق نیست. هنرمندان به هر حال مورد توجه هموطنان خود هستند فارغ از اندیشه و افکاری که دارند.

اما هر دوی این گروهها یعنی همه ی آنهایی که کار سیاسی یا فرهنگی می کنند از گرفتاریهای مشترکی رنج می برند. چرا که هر دو اینها به هر حال با جمعیت اقلیتی روبرو هستند که باید با آنها کار کنند. مثلا شما اگر می خواهید در حیطه ی سیاسی کار کنید مجبورید به هر حال چهارنفری را در یک چهار دیواری جمع کرده تا مثلا یک اعتراضی را سازمان دهید. تجربه نشان داده است که ایرانیان مدعی در این هر دو زمینه ناموفق بوده اند. با نگاهی به اعتراضات و تظاهرات ایرانیان خارج از کشور می شود درک کرد که واقعا کار کردن در این زمینه آسان نیست. همانطور که می دانید حدود 100% پناهنده های ایرانی با ادعای «سیاسی» بودن از کشورهای غربی پناهندگی گرفته و می گیرند. اما تنها کاری که نمی کنند همین یک کار است: سیاسی.
در مورد هنر و کار فرهنگی هم اوضاع بهتر از این نیست. گرچه «هنر نزد ایرانیان است و بس» ولی متاسفانه این تاکنون به هنرمندان خارج از کشور کمک نکرده است که بتواند پشتوانه ای مادی و یا معنوی برای آنها محسوب شود. اصلا اجازه دهید کمی جسارت بخرج دهم و بگویم نه تنها هنر نزد ایرانیان نیست و بس بلکه اصلا ایرانیان اهل هنر نیستند. آنها موقعی از موسیقی و فرهنگ خوششان می آید که بتواند آنها را سرگرم کند.

از همین رو کار فرهنگی ـ هنری صبر و حوصله ی بسیار می خواهد. بیشتر از دیگر کارها انرژی و توان و از همه مهمتر سرمایه می طلبد. چنین بر می آید که هنرمندان ضرورتا باید به امکانات کشور میزبان رو بیاورند. به عبارتی با غیر ایرانی ها کار کنند و یا اینکه حتی در جستجوی مخاطبینی غیر از ایرانی باشند تا بتوانند سرپا بایستند. در غیر اینصورت موفقیت چندانی نصیب شان نمی شود.

۱۳۸۷/۱۱/۳۰

پدرهای دیجیتالی ما!!

جالبه نه؟ چندی پیش «میرزا هوکُن»Amirza Håkon برایم توی «فیس بوک» Facebook مساژی ـ پیامکی ـ گذاشته بود و گله می کرد. (البته شرح مفصل از جناب آمیرزای هو کُن که همشهری خود من است، باشد طلبتان تا بعد.) آنچه که مرا به تعجب و تحسین و کمی هم خنده انداخته بود اینکه میرزا هوکون خودمون هم شده بود«فیس بوکی!»
گفتم: ماشالله آمیرزا ... ترقی کردی! می بینم که عکس جوونی هاتم گذاشتی تو فیس بوک!
نگو دق و دلی یه آمیرزا هم از همین بود. گفت:Sia mente ebeto.
گفتم یعنی چی؟
گفت: به اسپانیایی یعنی قضیه همینه که می گی. می گفت اون قدیما ـ حالا نه اون قدیم مدیما چون آمیرزا همچی پیرم نیست ـ وقتی می خواستیم چیزی یاد بگیریم پدر مثل شیر بالای سرمون واستاده بود و به همون یاد می داد. اما الان بچه ها شدند پدر ما!
گفتم چطورمگه آمیرزا!
اخمی کرد و گفت: آمیرزا... هوکُنHåkon!
ـ بله جناب Håkon
گفت: روزگاری شده که حالا باید همه چیزمون را از بچه ها یاد بگیریم. مثلا همین فیس بوک! آمیرزا ادامه داد که توی ایران کلاس کامپیوتر رفته بود. بیا و برویی داشت که نگو. گفت که فقط شش ماه زحمت کشید تا برنامه ی M.S. Dose رو یاد بگیره . ولی به محث اینکه کلاس رو تموم کرد Windows در اومد و تمام یاد گرفته هاش باطل شد!!
میرزا هوکون گفت که حالا که نگو و نپرس. همه چیز شده دیجیتالی! هر یه ساعت در میون هم یا برنامه هاش عوض می شه یا هم که «ورشون جدید» پیدا می کنه. این فیس بوک رو هم برای اینکه کم نیاره باز کرده. البته خودش نه! پسر 10 ـ 12 ساله اش! اون عکس جوونی هاش رو هم پسرک خودش جور کرده بود. می گفت دوستاش تو فیس بوک می یان خوبه که باباش رو با پوزیشون جوونی ببینند!
دیدم همچی نا مربوط هم نمی گه این آمیرزای ما. دنیا واقعا عوض شده. ما بزرگترها به بچه ها بیشتر محتاج شدیم تا اونها به ما! باور کنید.دنیا دنیای دیجیتالی است و بچه ها هم مسلما دیجیتالی تر از خود ما هستند. چندی پیش خودم هم که یک تلفن جدید خریدم طرز کارش را از دخترم که 16 سالش است یاد گرفتم.
دوستای دیجیتالی
این دیجیتالی بودن به همه جا و همه چیز سرایت کرده است. دوستها هم شدند دیجیتالی! راستش چندی پیش بحثی داشتم با دخترم راجع به همین موضوع. شکایت من از این بود که زمان نوجوانی خودم دور و برم پر بود از دوستا و رفیقا... و اینکه دخترم تقریبا تمام وقتش رو به جای دوستا با کامپیوترش سپری می کنه. ولی اون اصرار داشت که ارتباطش رو کماکان با همه دوستاش داره. منتها به روش مدرن امروزی! وقتی بحث ما داغ شد از من پرسید که من با کدوم یک از رفقای قدیمی خودم هنوز تماس دارم. جواب من خجالت آور بود. یعنی صفر! دخترم خندید. بهم برخورد. گفتم خب از دل برود هر آنکه از دیده رود!
این در حالی است که دخترم ارتباطاطش رو حتی با همکلاسی های اولی ش ـ زمانی که به نروژ مهاجرت کرده بودیم ـ هم حفظ کرده. باور کردنش کمی برایم سخت بود. ولی درست است. همین امروز که تولد 17 سالگی اش بود 84 پیامک تبریک ـ تا این ساعت ـ از فیس بوکش، و 15 تا توی SMS دریافت کرد. یعنی از همین دوستای دیجیتالی! آیا می توانید حدس بزنید که روز تولد بنده چند تا پیامک تبریک از دوستای غیر دیجیتالی خود دریافت کردم؟ تقریبا به اندازه ی همان تعدادی که با آنها تماس دارم.
با خود گفتم دوست هم همون دوستای .... دیجیتالی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس از سایت های اینترنتی

۱۳۸۷/۱۱/۲۳

Azərbaycan musiqi konserti Osloda

İnternational music network Samspill 2009 19 fevralda Savalan qrupu üçün möhtəşəm konsert düzənləmiş.

Bu programda Cənubi Azərbaycan sənətkarı Təbrizli Məmməd Rza rəhbərlik edən Savalan qrupu çıxış edəcək. Ölkədən xaricdə yaşayan Təbrizli Məmməd Rza illərdir ki Azərbaycan musiqisinin inkişaf və yayılmasına fəaliyyət göstərir. Nəhayət fevralın 19 unda bu çalışmalar şirin bir nəticəyə varacaqdır.Savalanda iştirak edirlər:

Vokalist: Təbrizli Məmmədrza Rza

Tar: Elşad

Piano: Rəsul

Kamança: Məsud

Qarmon: Muxtar

Gitar: Fredi

Latin Amerikalı gutarist Fredi deyir ki " Mən Savalan qrupunda iştirak etməm üçün sevinirəm".Artıq məlumat üçün aşağıdaki telefon nümrəyə zəng edə bilərsiniz:

22825190 Mar

91839239 Dominick

Yaxud da aşağıdaki mail adresinə müraciət edin:

http://samspillweb.no/content/world-beats-savalan

۱۳۸۷/۱۱/۲۲

شاخصه های غربی و عدم جوابگویی پدیده ی مردسالاری!



زندگی در غرب شاخصه هایی دارد که «یک مهاجر» باید آنرا بشناسد. همچون کسی که می خواهد در آبی عمیق شنا کند. واقعیت این است که بسیاری از «روابط ایلی مهاجر» که یادگار جامعه سنتی اوست و شاید روزگاری او را به افتخارات و قدرت ـ البته خانوادگی نه بیشتر ـ سفر می داد امروز دیگر بکار او نمی آید. بنابر این ضرورت دارد تا مهاجر قوانین جدید را بیاموزد.

یکی از مسائل پیش روی مهاجر شکل خانواده و چگونگی حفظ بافت آن در جامعه ی مدرن است. در جوامع شرقی به دلیل عقب مانده گی اقتصادی هنوز «دغدغه نان» یکی از اصلی ترین مشغولیات فکری انسانهاست. بنابر این کسی که «نان آور» خانواده است و «شکم زن و بچه را سیر» می کند از امتیازات ویژه ای در خانواده برخوردار است. او رئیس خانه است و سرنوشت دیگران در دست اوست و بقیه ی داستان...

اما جامعه ی مدرن تکالیف متفاوتی را پیش روی مهاجر گذاشته است. اقتصاد جامعه اقتصاد خانواده را تحت الشعاع قرار داده است. «نان آوری تک نفره » نمی تواند جوابگو باشد. در نتیجه یا باید زن خانه هم با مرد در اقتصاد خانواده شریک باشد، یا اینکه باید او جورهمسر را کشیده و جای خالی او را در این اقتصاد پرتنش پر کند. اما هر کدام از این انتخاب ها پیامدهایی را به دنبال دارد که زندگی مهاجر را تحت تاثیر قرار می دهد. بعضا حتی بافت خانواده گی را دچار چالش می کند.
«مرد سالاری» و عواقب آن!
از این رو شاید به خاطر حفظ شکل سنتی خانواده، این مردها هستند که کار می کنند. به قولی مردها همیشه سر کارند. یعنی هنوز نقش نان آوربودن خانه را در حد کمال ایفا می کنند تا همچنان رئیس خانه باشند. اما این کار آسان نیست. همچنین عواقب ناخوشایندی را هم متوجه «عقبه» ی آنها می کند. بچه های این تیپ آدمها تقریبا «پدر» را بالای سر خود نمی بینند. در کار مدرسه کسی نیست که به آنها کمک کند. در نتیجه یک جای کار آنها همیشه لنگ است. پدربه علت مشغولیت قادر نیست که در جلسات مدرسه حاضر شود و مادر هم به دلیل اینکه زبان «جامعه» را نمی داند از شرکت در این مجالس رسمی باز می ماند. او که مجبور بوده است در خانه نقش مادری را ایفا کند از جهان اطراف خود بی خبر و غافل مانده است. کمترین آن همان زبان ندانی اوست. بهایی که او به دلیل «خانه داری» پرداخته است.
یک خانم پاکستانی بعد از 25 سال زندگی در نروژ برای آموزش زبان نروژی ثبت نام کرده بود. وقتی از او پرسیده شد که آمدی جانم ولی حالا چرا؟ در جواب معلوم شده بود که «شوهر» او مانع اصلی او بوده است. اکنون بعد از طلاق گرفتن از شوهر برایش میسر شده بود که به آموزش زبان بپردازد (نقل به مضمون از روزنامه Klar taleـ سال 2007)
بنده دو سال پیش زمانی که بعنوان خبرنگار در یک روزنامه ی محلی نروژی کار می کردم با خانمی از ترکیه مصاحبه کردم که بعد از 18 سال برای یاد گرفتن زبان نروژی اقدام به رفتن به کلاس های درس کرده بود. علت این کار هم نوعی خود باوری بوده است.
بنابر این چنین مادرهایی هرگز کمک موثری برای فرزندان خود در کارهای مدرسه نیستند. آنها از کامپیوتر و اینترنت هم که لازمه زندگی در جوامع امروزی است بهره ای نبرده اند... در نتیجه در چهاردیواری های خانه خود جایی را اختیار کرده اند و زندگی خود را می کنند.
یکی از محققان دانشگاه اسلو به نام Jon Lauglo طی تحقیقاتی از سال 1996 به این نتیجه رسیده است که فرزندان با پیشینه ی مهاجر، شناخت ضعیف تری از دیگربچه های نروژی نسبت به مسائل فرهنگی ـ اجتماعی Sosio- kulturell دارند و این دقیقا بر می گردد به حرفه و شغل والدین آنها. همین تحقیقات نشان می دهد که والدین با تحصیلات عالی توانایی بهتری در کمک به فرزندان خود برای تقویت دانش آنها دارند. در واقع پدر و مادران تحصیل کرده همانند معلم هایی در خانه عمل می کنند. فرزندان چنین خانواده هایی در کارهای مدرسه موفق ترند و ظرفیت فراگیری زبان و دیگر علوم را بهتر از دیگر مهاجرینی که چنین امتیازی ندارند دارند.
آلترناتیو دوم
آلترناتیو و امکان دیگر برای مهاجرین این است که زن و مرد در کنار یکدیگر در عرصه های اجتماعی شرکت کنند. یکی از محاسن اینکار این است که هر دو عضو خانواده بطور یکسان در امور جامعه شرکت داشته و هیچکدام برتری خاصی نسبت به آن دیگر پیدا نمی کند. در نتیجه «رئیس بازی» مردها بتدریج تحلیل رفته و جای آن را مشارکت در کار خانه می گیرد. تثبیت چنین رابطه ای بستگی بسیار دارد به شیوه شناخت زن و مرد از زندگی و نقشی را که خود برای خود قائل هستند.
آمار نشان می دهد بسیاری از مهاجرینی که به شرایط جدید مهاجرت تن داده و پیچیدگی های آنرا پذیرفتند، به پیشرفت های بیشتری نائل آمدند.

۱۳۸۷/۱۱/۲۰

آخیر نیدءییم بجز ضرر جانء برار (شعر گیلکی)

سرمایء بنیمی پوشتء سر، جانء برار
گرماجی نیدءیم ایپچی ثمر جانء برار

عمری اَمی عمراَ بناییم حالء وسین
بیخود بوشویی پوچ و هدر جانء برار

دیروزاَ دورون غرق اَ بوبوستیم کی بایی
ایمروزَ دینم چی بی نظر جانء برار

فرسوده بوبوستیم فِگیریم سود جهان
آخیر نیدء ییم بجز ضرر جانء برار

ظولمت اَمراَ فائیقه بوستء نانئمهء
سوسو نزئنهء صوبح و سحر جانء برار

صد طعنه خوریم لوقمهءیهء نانء عوضی
تا کی بوخوریم توپ و تشر جانء برار؟


دونیا تره من گپ دارءمه گوفتنه ره
راضی بوبو تو هَه موختصر جانء برار

«موختار» نوکون گلایئه ارزش نداره
فردا دینی تی حرفء اثر جان برار

زادگاه ـ 1365

۱۳۸۷/۱۱/۱۸

مهاجرین ایرانی و پارادوکسی به نام «روز ملی»


آیا می دانستید که بسیاری از کشورهای جهان، حتی عقب افتاده ترین آنها هم روزی از روزهای سال را به عنوان «روز ملی» خود شناخته، به آن افتخار می کنند و در گرامیداشت آن تلاش می کنند؟ آیا می دانستید که روز ملی این افراد تجلی هویت سرزمین، کشور و فرهنگ آنهاست و از این جهت بدان اهمیت می دهند. این در حالی است که ایرانیان اما هنوز هم روزی به عنوان «روز ملی» ندارند! به عبارتی روز ملی حکومتی را به رسمیت نشناخته و روی روز ملی مورد نظر خود نیز هنوز به توافق نهایی نرسیده اند! اما فقط این نیست. ایرانی های مهاجر حاضر نیستند پرچم جمهوری اسلامی را نماد کشور خود دانسته و از خواندن «سرود ملی» اکراه دارند. باور کنید این معضل باعث سرشکستگی نسل جدید ماست که در محیط غیر ایرانی رشد و نمو می کند.
بچه های ما در مدارس با افراد زیادی در تماس هستند. آنها در مورد فرهنگ و مرسوماتشان مورد پرسش قرار می گیرند. ممعمول است روی دیوار کلاسی که بچه های مهاجردرس می خوانند، پرچمک های کشورهایشان نصب باشد. همچنین روز ملی آن کشورها را در پلاکادهایی قید کرده، در معرض دید دیگران قرار می دهند. اما همیشه پرچم ایرانی ها از نظر غایب است. و در جای روزهای ملی، نقطه چین هایی نشسته است. در مناسبت های مختلف از قبیل جشن های ملی، و بزرگداشت های بین المللی بچه های مهاجرین سرود ملی کشورهایشان را با غرور و سربلندی می خوانند در حالیکه فرزندان ایرانی ها با گفتن اینکه «بلد نیستم» از زیر این کار در می روند.
بارها دانش آموزان ایرانی من از من بعنوان آموزگار پرسش کرده اند که روز ملی ما کدام روز است؟ و من واقعا پاسخی برای این پرسش نداشته ام. این سوال نه تنها برای این کودکان، بلکه برای بقیه همکاران نیز پیش آمده است. بسیاری از همکاران ایرانی ما «روز عید نوروز» را روز ملی ایرانیها معرفی می کنند. بعضی از کودکان به نقل از والدین خود جهت خالی نبودن عریضه «روز انقلاب مشروطیت» را به عنوان روز ملی معرفی می کنند. و بالاخره یکی هم روز دیگری را. جالب این است که هیچکدام از این روزها هیچ سنخیتی با روز های یوم الله جمهوری اسلامی ندارد....
***
اینروزها سالگرد انقلاب اسلامی در ایران با بوق و کرنا و عنعنه و طنطنه جشن گرفته می شود. جمهوری اسلامی این روز را «یوم الله» و آنرا «روز ملی» همه ی ایرانی ها اعلام کرده است. چند روز دیگر مرد و زن، کودک و بزرگ، پیر و جوان و خلاصه «همه ی اقشار مردم شریف ایران» در راهپیمایی 22 بهمن شرکت کرده و با مشت محکم خود این روز را گرامی خواهند داشت. اما همه اینها فقط در مرزهای داخلی مصرف دارد. اکثر شهروندان غیر حکومتی ایرانی به محث آنکه سوار هواپیما شده و از مرز ایران خارج شدند، نه تنها این روز را به عنوان روز ملی نمی شناسند، بلکه از آن با تمام قوا فاصله می گیرند و تمام فلاکت های موجود را حاصل این روز می دانند. در خارج از کشور رفت و آمد به سفارت ایران ـ یعنی کاری که برای هر شهروندی باید عادی باشدـ یکی از منفورترین کارهایی شمرده می شود که یک ایرانی می تواند بکند. ایرانی ها سالهاست که ترجیح می دهند بدون روز ملی باشند تا اینکه چنین روزی را نماد هویت خود بدانند! حاضرند بدون پاسپورت باشند تا پاسپورت ایرانی داشته باشند. این یک واقعیت محث است که اصلا جای بحث ندارد!

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...