۱۳۸۷/۶/۱۷

بی تفاوتی فرق ها


امروز هم گذشت
هم گسست
چون برگی ز شاخه های سر درگم عمر من
در پریشانی باد زمان

باری قاصدی بفرست که تقویم مغموم را ورق بزند
و دیروز را مهر باطل
دیگر چشمانم نمی بینند
و اول یا آخر برج
فرق خود را به بی تفاوتی ها باخته اند

*
می شکافم رنگها را
در ضمیمه ی خوابها حتی
و جز سیاه و سفید ها
تعبیری نمی آید به چشمم

در آنسوی خواب
ماده سگها با پستانهای چروکیده ی مشمئز کننده
پرسه می زنند
عین زندگی
و این سوی خواب
طوله سگهایی که میدانند از گرسنگی خواهند مرد
به انتظار فاجعه ی سیرشدن در عنادند هنوز
عین همیشه

باری قاصدی بفرست
تافرق زرد و نارنجی را با نان بگوید
بگوید فرق سلام را با درد
و گیسو را با خرمن
عطررا با حیله
و حباب را با بستنی

تاریک هست و فرقها با وقاحت تمام
سلیقه ها را از حوصله بیرون می کنند

قاصدی بفرست
که دنبال گمشده گشتن
مدت زمانی است که مقرون به صرفه نیست
عین انتظار
عین اعتراض های ساکت
و سکوت های معترض
عین همیشه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...