۱۳۹۴/۵/۸

داغ و برشته


اخیرا در اسلو نانوایی بربری باز شده است. دیروز فرصتی پیش آمد تا سری به این نانوایی بزنیم. آقایی خوش برخورد تحویل مان گرفت. و پرسید:
ـ نان گرم می خواید؟ 
ـ چقدر باید صبر کنیم؟ 
ـ ده دقیقه ... 
مسلما ارزش این را داشت. یعنی برای من همیشه لحظه هایی که مرا با خود به جایی می برد تا با گوشه ای از خاطرات زندگی ام پیوند زند،  ارزش صبر کردن دارند. جایی که از خانه مان تا نانوایی همه ش 5 دقیقه راه بود. نه ... اگر می دویدم 5 دقیقه می شد! ولی باید ساعتی در صف می ماندم تا نان گرم گیرم می آمد. و در آنجا وقت داشتم تا با تماشای آدمهایی را که تقریبا هر روز از پشت در شیشه ای کثیف آرد گرفته نانوایی «حاجء روف» می دیدم، آنرا بگذارنم. 

«سید» پشت ترازو بود و همیشه با یک جارو دستی کوچک آنرا تمیز و مرتب می کرد. جارویی که نمی دانم مصرف دیگری هم داشت یا نه، و ترازویی که هرگز از آن استفاده نمی شد. «بایرام» خمیر می گرفت و «اردشیر» نان ها را به کوره می سپرد. در همان وقت از خود می پرسیدم چرا این اردشیر اکثرا «نان خمیر» را از کوره در می آورد و دست مشتری می دهد، در حالیکه همه طالب «نان برشته» بودند.  به هر حال اگر  کسی از خارج صف یا پشت صف با انگشتان دست به «سید» اشاره نمی زد که چند تا نان می خواهد، نان به من می رسید، وگر نه باید یک کوره هم صبر می کردم.... و در آخر بربری  داغ نصیب من می شد. و من همیشه درست همان موقع یادم می افتاد که کاش روزنامه ای را که بیشتر به این کار می خورد تا خواندن، با خود می آوردم تا دور نان بپیچم که دستانم نسوزد.  در غیر اینصورت مجبور بودم تا خانه
بدوم ... بله ... همش 5 دقیقه طول می کشید.  و وقتی به خانه می رسیدم  نان هنوز گرم بود....

   بربری داغ و برشته را گرفتیم و از در خارج شدیم. همراه با خاطراتی که داغ تر از خود نان بود. ولی مطمئن نبودم که تا 5 دقیقه ی دیگر روی سفره ای قرار می دهم که همه دورش هستند ... 



خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...