۱۳۹۱/۱/۱۲

و اینچنین بدون دردسر می توانید آدمها را بشناسید!


من دیروز مطلبی را از دفتر «پاره پاره های غربت» خود برگزیده و در پروفایل صفحه ی فیس بوکم قرار دادم که مورد توجه بعضی از دوستانم قرار گرفت. در آنجا نوشتم: 

زندگی به من آموخت که: 
تا می توانی به انسانها محبت کن،
ولی تلاش نکن آنها را بشناسی.
چرا که هر چه بیشتر بشناسی 
بیشتر از آنها دور می شوی... 



بله زندگی به من آموخت، ولی انگار من شاگرد با استعدادی نبودم که این را در عمل بکار بندم. شاید به این دلیل هر از گاهی صف دوستانم ریزش کرده و من خود را در محاصره ی تنهایی مفرط می بینم. باید اعتراف کنم که جو گیر احساسات فیس بوکی شده بودم که چنین حرفی را زدم. یا از فرط تنهایی مجبور شدم قبول کنم «دوستی به هر قیمتی!»  اما هنوز این سوال برایم وجود دارد که آیا واقعا بدون شناخت می شود به دیگران نزدیک شد؟ و آیا این نزدیکی ارزشی دارد؟ یا دوام و ثباتی؟ اجازه دهید ماست مالی کنم: مورد بالا یکی از آنهایی است که «لبه دو سر» دارد و وفادار ماندن به آن در عمل زیاد آسان نیست. مخصوصا برای آنهایی که در فکر و در پی ایجاد رابطه یا ارتباط جدی تر و پایدارتر با دیگرانند. برای ایجاد یک رابطه ی محکم و سالم (چه رابطه ی فردی ـ عاطفی و چه رابطه ی جمعی) همه ی ما ناگزیر از شناخت یکدیگریم و خواه نا خواه به این امر می پردازیم. شاید دلیل اصلی ما نه برای «فضولی» کردن یا دور شدن از طرف مقابل، بلکه برای نزدیکی بیشتر است. برای صمیمیت بیشتر. و در واقع چنین بر می آید که ایجاد یک دوستی پایدار الزاما شناخت را نیز در پی دارد.

اما اجازه دهید از نگاه دیگر یا «لبه ی دوم» هم به قصیه بپردازم. و آن موقعی است که شما اصراری بر شناخت دیگران ندارید، ولی سیگنال های متناقضی را که از طرف یا طرفهای مقابل دریافت می کنید باعث می شود «فضولی» ی تان گل کند. در واقع این طرف مقابل است که با رفتارهای متناقض و آدرس های عوضی دادن باعث کنجکاوی شما شده، و شما را به «تلاش برای شناخت بیشتر» وا می دارد. و در این موقع «شناخت» تنها سلاح در دست شما برای صدمه ندیدن در یک رابطه ی دوستی یا عاطفی است.

اما بسیاری از ما مخصوصا اغلب ما ایرانی ها از این امر خرسند نیستیم. دوست داریم زیر غبار گمنامی و علامت های سوال باقی بمانیم. و پروسه ی شناخت، قبل از آنکه به فرجام برسد، به رابطه ای نافرجام می انجامد. از نظر این عده «انسانها را باید بر اساس آنچه که هستند بخواهیم، و نه آنچه که بودند.»  و کاملا با ضرب المثل معروف «آن را که از حساب پاک است، از محاسبه چه باک است»  مشکل دارند.
اما چطور می توان این تناقض را حل کرد؟ وقتی کسی خطا می کند، چطور می توان انتظار داشت که او را آن چنان که هست، پذیرفت. و اصلا چه کسی باید «خطا» را معنی کند؟ و صدها سوال دیگر.... بنظر، ما هیچوقت با این روش به نتیجه نمی رسیم. و حتی بدون آنکه همدیگر را بشناسیم از هم دور می شویم.... چاره کار چیست؟ 

روش پدرم برای شناخت مردم
 در اینجا داوطلبانه مایلم یکی از روش هایی را که پدر اینجانب برای «شناخت دیگران» از آن بهره می برده معرفی کنم. روشی بسیار ساده، اما نتیجه بخش! گر چه با افشای این «راز خانوادگی» ممکن است مورد شماطت برادر بزرگوار اینجانب که از لحاظ «غیرت» چند پیراهنی بیشتر از من پاره کرده است را به جان بخرم، ولی با همه این «راز گشایی» می تواند مورد استفاده ی بسیاری از «گمراهانی» که به دلایل مختلف مایل نیستند خدای نکرده «فضول» بوده، ولی بدشان هم نمی آید تا آدمهای دور و بر خود را محک بزنند، قرار گرفته و آنها را از این گمراهی نجات بخشد. این شما و این هم روش پدر بنده: 


«حسن آقا» پدر بنده به شوخ طبعی و بذله گویی در محل شهرت داشت. محال است که همشهری های قدیمی خاطرات خوش و با مزه ای از ایشان به یاد نداشته باشند. محال است قدیمی ها بساط مشروبی پهن کرده باشند و از او و «کلوپ برادران حسن و حسین» به نیکی یاد نکنند. اما حسن آقا به خاطر ارتباط زیادش با مردم و موقعیت کاری و خانوادگی، ناگزیر از شناخت آنها هم بود. چه آنهایی که مشتری «کافه رستورانش» محسوب شده، یا آنهایی که قرار بود در کار «سینما» * با او شریک باشند ( و خدای نکرده کلاه سرش بگذارند)، و چه آنهایی که  قرار بود «خواستگار» دخترانش! خب حالا که کار به اینجا رسید حضور انورتان عرض کنم که حسن آقا بعنی پدر بنده، 3 پسر کاکل زری و  5 دخترسنگین و ... «خانه دار» داشته که یکی از یکی بهتر و خوشگـ ... منظورم سنگین تر بوده ـ البته با سنگین وزنی اشتباه نشود ـ و خواهان و خواستگاران زیادی داشتند. (خواهشمندم این قسمت را به عنوان تبلیغ محسوب نفرمایید، حقیقت محث است!!!) مادر اینجانب ستاره خانم عرض می کند که روزی نبوده است که خواستگارها لنگه ی در ما را از جا نکنند. ( از این رو پدر  مجبور بود هر از چندی دروازه ی خانه را عوض کند. تا اینکه در نهایت دروازه ی آهنی سفارش داد).

اما حسن آقا با همه ی دختر داری، نه تنها آدم متعصب و سخت گیری نبود بلکه از آنهایی بود که اعتقاد داشت: «می بخور، منبر بسوزان ـ مردم آزاری نکن!». علاوه بر آن از خانه ی ما همیشه صدای موسیقی بلند بود و خواهر ها با صفحه ی گرامافون رقص خارجکی آن روز یا «تویست»  می رقصیدند. ما برادرهای کوچک هم در آن روزگار هنوز از لحاظ «غیرت مداری» پوست نیانداخته بودیم، از اینرو خودمان هم بدمان نمی آمد تماشاچی ی رقص خواهر ها بوده، برایشان کف بزنیم.

  اما مسئله خواستگارها: بجز خواهر های ته تقاری که در امر «شوهر انتخابی» دست به ابتکار داشتند، بقیه ها از جمله من حقیر نیز همواره منتظر بودیم که کسی بر دروازه ی بخت ما بکوبد. از این رو پدر مجبور بود از «فوت و فن آدم شناسی» اش استفاده و خواستگاران را محک زده و جواب نهایی را  به آنها بدهد.
گر چه من سنم تقاضا نمی کرد تا در این گونه تصمیم گیری ها مشارکت داشته باشم، ولی از همان اوان کودکی به دلیل «جوشش غیرت خودجوش»  سرم برای این گونه سوژه ها درد می کرد. از جمله این سوژه: 

در یکی از عصرهای قشنگ بهاری هوای گرمش ـ یا به قول گیلانی ها گرموش ـ ماشین ژیان آخرین مدلی جلوی رستوران پدر ترمز کرد. مطمئنا اگر جاده آن روزگار آسفالت بود صدای ویراژ لاستیک ها به گوش می رسید، ولی به دلیل  خاکی بودن  به جای صدای ترمز،  فقط  انبوه گرد و غباری را می توانستی ببینی که به هوا برخاسته بود.  حسن آقا به همراه دستیار رستوران خود هادی، دم در ایستاده این صحنه را با دقت و کنجکاوی نظاره می کردند. با کنار رفتن گرد و غبار توی باد، ناگهان چهره ی ناآشنایی با کت و شلوار اوتو خورده ی کرم رنگ و کراوات نازک چرمی جگری، و یک عدد کیف سامسونت مشکی ـ دقت بفرمایید که کیف سامسونت داشتن در آن روزگار صد در صد نشانه شخصیت بود ـ در حالیکه از اتومبیل پیاده شد، هویدا گشت. این آقای محترم کمی با احتیاط دور و بر را از نظر گذراند، بعد به آرامی از روی جوب کنار خیابان گذشت و به طرف حسن آقا آمد. با کمال ادب سلام کرده، سپس خود را به او و  دستیارش هادی معرفی کرد. گر چه باد تند بهاری، موهای قرضی این مرد محترم را که به طرز ماهرانه ای با آبشانه به قسمت خلوت سر چسبیده، جابه جا و خراب نموده بود، ولی با همه ایشان هیچ نشانی دال بر اینکه «دکتر» یا «مهندس» نباشد، نداشت. بالاخره بعد از صحبتی کوتاه معلوم شد که مهندس «خواستگار» تشریف دارند.
حسن آقا «خواستگار محترم» را به داخل رستوران دعوت کرده و از «هادی» خواست تا وسایل پذیرایی را مهیا سازد. خودش هم به آشپزخانه رفت تا کباب کوبیده و شیشلیک معروفش را روی اجاق بگذارد.
هادی خود را با عجله به داخل آشپزخانه رسانده:
ـ باید آدم حسابی ای باشه، حسن آقا!
و این را با هیجان و شادی انگار که بلیط بخت آزمایی حسن آقا برده باشد، گفت. 

حسن آقا لبخندی زد و با خونسردی گفت: بزودی معلوم می شه! تو کارتو بکن! 

... بعد از دقایقی حسن آقا در کنار خواستگار نشسته، تا ضمن صحبت و گفتگو کمی هم سر از کار «مهندس» و درآمد هنگفت ایشان در آورد. و بالاخره نزدیک بود که کار به تاریخ بعله و برون هم بکشد. خواستگار جوان که از ذوق سر از پا نمی شناخت، با اشتیاق لقمه های کباب را پایین می داد. پدر چشمکی به «هادی» دستیار خود زده، تا قسمت دوم برنامه نیز عملی شود. هادی سریع نیم بطر «عرق مخصوص» را از داخل یخچال ویترینی در آورده، باز کرده با کمی ماست و خیار جلوی حسن آقا و خواستگار روی میز گذاشت. خواستگار سریع دست به جیب کرد و با دست و دلبازی بی نظیری یک اسکناس 10 تومانی نو را در جیب هادی گذاشت، تا حجت را بر حسن آقا هم تمام کند که بله، دخترش را جای بدی نمی دهد. هادی در اول دست به تعارف شد. ولی با اشاره ی حسن اقا تشکر کرد و انعام را با ولع خاص برداشت. حالا دیگر هادی کاملا مطمئن بود که «آدم درست و حسابی ای» گیر حسن آقا آمده است. اما حسن آقا هنوز پروژه اش تمام نشده بود تا جواب نهایی را بدهد. استکان اول را به سلامتی خواستگار زد بالا و خب به الطبع خواستگار هم ...  اندکی بعد، کباب اوزون برون هم روی میز آمد. پدر استکان دوم ... سوم و ... را هم به سلامتی مهندس بالا رفت....  حالا دیگر کم کم مشتری های شبانه ی حسن آقا وارد رستوران می شدند و  او باید کمی خواستگار را تنها می گذاشت تا به مشتری ها برسد. 

ـ خواهش می کنم حسن آقا، راحت باشید.
این را خواستگار با ادب و نزاکت خاصی در حالیکه فارسی غلیط را با لهجه ی غلیظ تر گیلکی توام کرده بود  ادا کرد.

...

پاسی از شب گذشته بود. رستوران حسن آقا طبق معمول غلغله بود. عرق خورها مثل هر شب جمع شان جمع بود. «کیانی» یکی از بذله گوهای شهر طبق معمول دور گرفته بود و شعر معروفش «بابای صفر» را با صدای بلند می خواند: 

« یک ما، یک ما، دنبه ی ریش دنبه را، زدم به پیش دنبه را ... بابای صفر؟ 

و ملت مست در صحنه یک صدا جواب می دادند: 

ـ بله صفر!  

و کیانی در ادامه می گفت: از ما به چند؟... 

ـ از ما به 2...
ـ دوی ما ... دوی ما ...

ولی امشب مشتری ها از حضور مهمان ویژه ای در کنار خودشان لذت خاصی می بردند. مهمانی که با استکان دیگر مشتری ها گویا کمی زیاده روی کرده و موجب تفریح آنها شده بود. هادی که سرش بسیار با مشتری ها سرگرم بود، هر از گاهی دست به جیبش می کرد تا از وجود اسکناس 10 تومانی نو که از خواستگار محترم انعام گرفته بود، مطمئن باشد. همان آقای مهندس، با کت وشلوار کرم رنگ خوش دوخت و کراوات نازک چرمی جگری! و کیف سامسونتی که اکنون هیچکدام را به همراه خود نداشت. و هادی به احترام انعامی که گرفته بود همه ی این وسایل را برای اینکه زیر دست و پای دیگر مشتری ها گم و گور نشوند، جایی در آشپزخانه به امانت گذاشته بود.  و اکنون هادی باورش نمی شد که این انعام به این مهمی را از مردی که اکنون با پیژامه ی گل گلی و پیراهن رکابی در حالیکه روی میز دیگر مشتری ها مست می رقصد، گرفته باشد. 

ـ بابای صفر از ما به چند؟ 

مهندس: از ما به 5. 

پنج ما، پنج ما ...
هیچ نشانی از فرم موهای آبشانه خورده مهندس در کار نبود. موهای قرضی اش کاملا رو آمده بود.  

و در حالیکه مثل آغاسی کراوات چرمی جیکر رنگی را به جای دستمال بالای سر می چرخانید، با حرارت خودش را چنان می جنباند، توی گویی این همان آدم مهندس چند ساعت پیش نیست.  هادی با خجالت به حسن آقا نزدیک شد. اشاره ای به آن «مردک» کرد و با احتیاط گفت: 

ـ حسن آقا، با این همه کبکبه و دبدبه همینه؟ 

ـ حسن آقا در حالیکه چرتکه می انداخت و از مشتری ها حساب می گرفت، به آرامی و رضایت و با لحن مخصوص خودش گفت: 

ـ آره همینه آقا ...  ولی بشرط آنکه عرقش خوب باشه، آقا.   

 و کیانی هنوز با صدای بلند می خواند: از ما به چند؟ 

و خواستگار محترم با صدای بلند در حالیکه با تمام ذوق  روی میز می رقصید و کراواتش را بالای سر می جنباند، مستانه داد می زد: از ما به 9....  

این عکس را از آلبوم یکی از دوستان برداشته ام... 


*** 

اما فقط حسن آقا نبود که با این روش آدمها را محک می زد. مولوی هم چند صد سال پیش چنین گفته است:

می نه اندر هر سری شر می کند
آنچنان را آنچنان تر می کند
گر بُوَد عاقل نکوتر می شود
ور بوَد بدخوی بدتر می شود


حالا شما هم امتحان کنید، ضرر ندارد! یه کوچولو! یه شناخت مختصر! به شرطی که عرقش خوب باشه آقا! 


  
                                                                                
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ * پدر حسن و عمو ـ حسین ـ یکی از اولین موسسان کلوپ و سینما در شهر ما بودند. سینمای ما یکی از قدیمی ترین سینماها در استان گیلان محسوب می شود که با طوفان انقلاب بسته شد.


۱۳۹۱/۱/۱۰

بهاری بودن

 امسال عید برخلاف سال گذشته، خوب از راه رسید. با عطر و طراوت و شادی. گرچه جای عزیزترین هایم کنارم خالی بودند (و هرگز هم پر نخواهند شد)، اما دور و برم را دوستانی گرفته بودند که بوی بهار و زندگی می دادند. من بعد از مدتها عطر موسیقی و جنب و جوش را در گوشه گوشه ی خانه ی وجودم  حس می کردم. و جایی که موسیقی بلند است، عشق آواز می خواند. از این رو با آواز به استقبال بهار شتافتم.
انگار خانواده ی جدیدی پیدا کرده ام. به عید دیدنی هم رفتیم. 10 ـ 20 نفری می شدیم. چقدر مزه می داد. از کامپیوتر و فیس بوک خبری نبود و آدمهای غیر دیجیتالی و حقیقی را دور و برم می دیدم. با هم بازی می کردیم. عین بچه ها، بازی های واقعی ... بازی «هوپ»، بازی در گوشی «یک کلاغ چهل کلاغ»، خنده و جک و حرف و حدیث....  شیرینی و کیک های خوشمزه هم بود، آب هویچ با بستنی، شیرینی های خوب ایرانی و خلاصه بوی عید در فضا پخش بود....  

حالا دارم به «بهاری بودن» فکر می کنم. اینکه چطور باید بهاری بود؟ چطور باید یاد گرفت که آغاز فصل نوست. و زندگی جریان دارد و می تواند از هر گوشه ای نغمه ای بخواند. و  آدم باید گوشهایش را باز کند تا این نغمه ها را بشنود. بهاری بودن، یعنی که قادر باشی کینه ها را آب کنی تا زخم هایی که بر تو رفته است را التیام ببخشی.  با انسانها مهربان باشی و به جای عداوت، از آنها طلب دوستی و محبت کنی.  
چقدر بهار خوب است، و بهاری بودن .... آیا واقعا می توان بهاری بود؟ 

۱۳۹۱/۱/۲

نوروز و من و آوانو


گرچه یه جا همین گوشه کنارا خوندم که: «به تقویم اعتباری نیست، هر وقت خودت متحول شدی، نوروزت مبارک!» با همه دارم دومین روز بهار رو تو تقویمم ورق می زنم. امروز رو از سر کار مرخصی گرفتم. برای اینکه خونه باشم. برای اینکه به خودم ثابت کنم هنوز به «عید» وفادارم. و به همه ی اونچه که به عید تعلق داره. حتی پریروز با عجله خودم رو به اسلو رسوندم تا شیرینی ایرانی و شکلات و لواشک و آلبالو خیس خورده ـ با گلپر ـ و آلو خراسان ـ بخرم که هفت سینم ناقص نباشه!

به این میگن ذوق دیگه. سبزه، شیرینی، سفره ی هفت سین (البته یکی دو تا از سین هاش پریده  به جاش شین نشسته)،.... تخم مرغ ها رو رنگ کردم. رنگ های جورواجور. اما نیت کردم که ما آدما با هم یه رنگ باشیم. عین آلبالوی خیس خورده. لباس شیک و خوشگل هم پوشیدم و به عید دیدنی رفتم. بقیه شم که تبریکات دیجیتالی بود. به دوستای مجازی... خب الان دیگه این هم شده بخشی از زندگی ...

اما فقط این نبود. این روزها «یکی» هم به مشغله های معمولی م اضافه شده. مشغله ای که مسئولیت هم برام آورده. انگار بخشی از خونواده م شده. «آوانو» رو می گم. شنبه گذشته در جمع ایرانی های اسلو برنامه داشتیم. برنامه از طرف جمعی از ایرانی های اهل فرهنگ که زیر سقف «کافه سرا» جمع شدن برگزار شد. سه ماه پیش منو برای همکاری کردن با این برنامه دعوت کردند. اون موقع هنوز «آوانو» نبود...  موقعی که دو هفته پیش لیست 16 نفره ی گروه رو در اختیار مدیر برنامه قرار دادم، تعجب کرد. البته یه خورده بیشتر. نزدیک بود شاخ در بیاره! تا حالا کمتر برنامه ی ایرانی ای با حضور 16 نفر هنرمند به روی صحنه رفته! البته منظورم هنرمندهای غیر حرفه ای ست. اونهایی که بطور داوطلبانه به این کار همت گذاشتن.
ولی این واقعیت داشت. ما بعد از یه ماه نیم تمرین، آماده ی رفتن به روی صحنه شدیم. بعضی ها اولین بار بود که سن رو تجربه می کردن. موج اضطراب تو ساحل صورتشون کاملا معلوم بود. ولی خیلی زود با اضطرابات کنار اومدن و نه تنها از این موجها نترسیدن، بلکه به فکر موج سواری هم افتادن و صحنه رو در اختیار گرفتن. خودتون ببینید:
از نتیجه ی کار راضی هستیم. مساژها و پیام های خیلی قشنگی از دوستان گرفته م. پیام هایی که به من نیرو می ده که این کار  رو باید ادامه داد. و تصمیم دارم ادامه بدم.












۱۳۹۰/۱۲/۲۵

چهارشنبه سوری و قضیه ی قاضی محمد

دیشب بعد از آتیش بازی کنار دریاچه ای در اطراف اسلو، به گروه دوستانی پیوستم که در کافه ای در شهر نشسته و «قاشق زنی» می کردند. دو میز بزرگ رو در گوشه ی رستوران به خود اختصاص داده بودند.  بسیاری از اونها برام چهره ای جدید بودند... سلام و علیکی کردم و آروم قاطی شون شدم. بعد از اینکه یه قهوه سفارش دادم، سر صحبت شروع شد. 
ـ عجب  جمعیتی اومده بود امشب... 
ـ آره امسال خیلی شلوغ تر از سالهای قبل بود...
ـ خب هوا هم خیلی مشتی بود ... 
خلاصه در این گوشه از رستوران در اسلو روی میز ما ایرانی ها حال و هوای چهارشنبه سوری برقرار بود.... اما ناگهان سوال یکی از مهمونها ما رو غافلگیر کرد. و از این حال و هوا بیرون آورد.  این شخص تنها غیر ایرانی ای بود که در جمع ما نشسته بود. یکی از دوستان حاضرین در جمع بود. او در آتیش بازی هم شرکت داشت. جالب این بود که سعی می کرد با ما فارسی حرف بزنه. پرسیدم کجا فارسی رو یاد گرفتی؟ 
با فارسی شکسته گفت: تابستان یک ماه ایران بودم. 
پرسیدم: تنهایی یاد گرفتی؟ 
گفت: پَ نَ پَ معلم داشتم؟
همه خندیدیم. این یکی دیگه واقعا نوبر بود. 
ـ یک ماه؟! با خود گفتم چه علاقه و همتی! 
اون کنار من روی میز نشسته بود. معلم بود. معلم ریاضی مدرسه ابتدایی. گفتم اِ پس همکاریم. و راجع به کار حرف زدیم. 
اما هنوز کنجکاو بودم که او چطور به این سرعت زبان فارسی رو یاد گرفته بود. و چرا؟  
ساکش رو باز کرد. از توش لواشک در آورد. و گرفت و به همه تعارف کرد. بعد نوبت به آجیل رسید.  خیلی برام جالب بود. او بسیاری از شهرهای ایران رو هم می شناخت. مثلا از من پرسید که از کدوم شهر ایران می یام. من می دونستم که اگر هم می گفتم او نمی فهمید. گفتم: شمال ایران.
پرسید: رشت؟
گفتم: نزدیک رشت. و تعجبم از اینکه شهر رشت رو هم می شناخت بیشتر شد. 
ـ دو ساعت اونجا بودم.
و از دیگر جاهایی رو که در عرض این مدت کوتاه گشته بود گفت. کم کم این پسر جوان 26 ساله ی نروژی توجه مرا جلب کرد. و حالا با سوالش بیشتر منو متعجب کرد: 
ـ کی از شما می دونه رئیس جمهور مهاباد کی بود؟
خیلی از دوستان جوان ما اصلا چنین چیزی رو نشنیده بودند. بعضی ها انکار کردند. حتی یکی از دوستان سعی کرد متعاقدش کنه که چنین چیزی وجود نداره. من تو بحث دخالت کردم. به او گفتم: منظورت قاضی محمده؟ جمهوری مهاباد تو سال 1945؟ خوشحال شد.
ـ آره قاضی محمد... حالا برای او جالب بود که چطور من قاضی محمد رو می شناختم. 
کمی راجع به اون دوره از تاریخ ایران صحبت کردیم. گفت: خیلی ها راجع به این موضوع اطلاع ندارند. گفتم: بعضی ها هم نمی  خوان اصلا بدونن. 
او راجع به 21 آذر هم اطلاع داشت. قضیه آذربایجان و پیشه وری. و او این قسمت از تاریخ ما رو بهتر از خیلی ها می دونست.
برایم تعریف کرد که انگیزه ی سفرش به ایران این بوده که به زندگی قاضی محمد علاقه مند شده، خواسته راجع بهش تحقیق کنه. به کردستان هم سفر کرده تا راجع به این مرد بیشتر بدونه. 
راجع به سفرش صحبت کرد. اینکه در مهاباد به مزار «قاضی محمد» هم رفته. در اونجا با کسانی آشنا شد و آنها او را نزد باز ماندگان قاضی محمد بردند. این جوان نروژی با دختر قاضی محمد هم ملاقات کرد. شب را مهمان آنها بود و در عرض همین مهمانی کوتاه مصاحبه ای هم با دختر قاضی انجام داده بود. می گفت: اینها اسناد تاریخی هستند. 

یه آن فکر کردم... انگیزه های انسانها چقد متفاوت می تونه باشه. حالا یه جوان 26 ساله ی نروژی دنیال حقیقت هایی که ما اصلا بهش فکر هم نکردیم. و الا اون چیزهایی رو می دونه که مسلما نسل ما از اون بی خبره...  
















۱۳۹۰/۱۲/۲۲

گروه هنری آوانو AVAno و برنامه های نوروزی


صمد بهرنگی در اولدوز و عروسک سخنگو می گوید: «هر نوری هر چقدر هم ناچيز باشد، بالاخره روشنايي است». این جمله خیلی کمکم کرد تا در راهی که می روم استوار تر گام بردارم. بدین ترتیب خوشحالم که عنوان کنم گروه هنری تازه تاسیس «آوانو» با فرا رسیدن بهار و نوروز اولین گامهایش را برای حضور در عرصه های فرهنگ و هنر بر می دارد. ما این را به فال نیک می گیریم. در صددیم که گامهای بزرگتری برداریم. علیرغم مشکلات راه و فاصله، ظرف یک ماه و نیم گذشته توانستیم با سرعت بخشیدن به کارمان، خود را برای برنامه های نوروزی که از طرف ایرانیان مقیم اسلو و درامن انجام می گیرد، آماده کنیم. این آفیش ها را ببینید.


  
تمرینات گروه را هفته ای یکبار در یکی از کودکستان های اطراف شهرDrammen  انجام می دهیم. مکانی که در ابتدای همین ماه کاملا مناسب به نظر می رسید، ولی اکنون برایمان کوچک شده است. چون گروه ما هر روز بزرگتر و بزرگتر می شود. به طوری که امروز 16 نفر به عنوان اعضای گروه همکاری می کنند. از این تعداد 6 نفر از خانم ها به عنوان خوانندگان کر و 9 نفر هم به عنوان نوازنده کار می کنند. یک نفر به عنوان مدیر برنامه گروه فعالیت می کند. همه این دوستان داوطلبانه وقت خود را در اختیار گروه گذاشته و با علاقه و شور به تمرینات می پردازند. 
فراموش نکنیم که گروه هنری «آوانو» پروژه ای است که با کمک دنیای مجازی الکترونیک کلید خورد و با حمایت دوستان هنر دوست و با استعداد به اینجا رسیده است.  بعضی از تمرینات اولیه ما از شب نشینی های دوستانه شروع و به تمرینات در وب کم و اسکایپ ادامه یافت. به هر حال هر کاری در ابتدا مملو از اشتباهات و مشکلات است. نمی توان انتظار بیشتری از گروهی چنین جوان داشت. به قول یکی از دوستان که می گفت: «همینکه چهار تا ایرانی زیر یک سقف یک «آهنگ» می زنید، و «هم آهنگ» می زنید، هنره!»
اما من خوشحالم که به عنوان سرپرست گروه با گروهی چنین شاداب و پرانرژی کار می کنم.  به خاطر همین است که اعضای جدید به محث ورود به گروه تحت تاثیر صمیمیت و فضای دوستی در بین گروه قرار می گیرد. در واقع می توان گفت آوانو یکی از اولین گروه هنری و موسیقی در نروژ است که با اشتراک افراد علاقه مند و نه صرفا حرفه ای شکل گرفته است. و زیبایی کار در همین است.
آوانو اکنون از دوستان هنرمندی که ضرب، کیبرد، عود، تار، سه تار، گیتار، پیانو و سنتور می زنند، بهره مند شده است. و در ماه آوریل سسونگ دوم کار ما که آماده سازی 5 آهنگ دیگر است شروع می شود. امیدوارم بزودی ما گروهی کاملا آماده را به جامعه ی ایرانی مهاجر نروژ تقدیم کرده، بتوانیم در این عرصه حرفی برای گفتن داشته باشیم. 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همین رابطه بخوانید:
دعوت به همکاری در گروه هنری 

۱۳۹۰/۱۲/۱۸

روز زن یعنی ...


شاید من و امثال من خوب بدانیم که چطور به زنها نگاه کنیم، ولی هنوز بطور حتم فاصله ی زیادی برای اینکه «او» را درست ببینیم داریم. هنوز تعریف مشخصی از او در ذهن نیست. بی شک برای دیدن باید از مرز نگاه ها فراتر رفت. و این بدون کمک خود زنها امکان پذیر نیست. 
برای من «زن»، چه موقعی که او مادرم بود و چه موقعی که خواهرم، و چه موقعی که معشوقم، یا حتی الان که دخترم هست، همیشه مایه الهام و زندگی بوده است. همیشه منبع محبت بوده است. 

موقعی که بچه بودم، مادر اولین زن زندگی من بود. هنوز آغوش های او امن ترین جایی ست که من سراغ دارم.  و من موقعی که سرم را روی پاهایش می گذاشتم تا او لابلای موهایم را چنگ زند، رؤیاهای من از عاطفه ها متولد شد. و حاصل آن چیزی شد که بعدها شدم من!  
وقتی کمی بزرگ شدم، احساس کردم که باید خودم را با «چیزی» تعریف کنم. و آن هنگام موسیقی بود. شب و روز نداشتم که سازی بخرم. روزی از روزها در یکی از مغازه های اسباب بازی فروشی «ملودیکا» ی شلنگی را دیدم. دلم پر کشید. اما هرگز پول جیبی ام کفاف خرید آنرا نمی داد. کلاس نهم  (اول نظری) که بودم این حسرت را برای خواهرم بازگو کردم. او دو سال از من بزرگتر بود و دومین زن در زندگی ی من محسوب می شد. رفت و قلک ش را شکست و تمام داشته های خود را به من داد، تا من بالاخره آن «ساز» را خریدم.... خواهرم شاید هرگز فکر این را نکرده بود که با این کارش مسیر دیگری را در زندگی ام گشوده است!
چندروز پیش که تولد همان خواهرم بود، ترانه ای آذری را که مخصوص برای او خوانده بودم، در صفحه ی فیس بوکش به اشتراک گذاشتم. ده ها کامنت و نظر برای او و من رسید که خوش به حالت عجب برادری داری! غافل از اینکه اینکار من در برابر کاری که خواهر آن روز برایم انجام داده، هیچ بود. چون خواهرم آن روز تمام پس انداز قلک ش را در اختیار من گذاشت، ولی من فقط بخشی از اندوخته های هنری ام را صرف او کرده بودم. پس کار او بزرگتر بود. 
بعد ها که بزرگتر شدم، تصمیم گرفتم که یک ساز واقعی بخرم. حکایت تکرار شد. و اینبار همه ی خواهرها کنارم بودند تا این آرزو را عملی کنم....
 اکنون از آن روز ها سالها گذشته است و تا امروز همان ساز کنار من زندگی کرده و نوای او مونس واقعی ام در عشق و ناکامی ها بوده است. من هر بار که می نوازم به یاد عشق می افتم. و هر بار که به یاد عشق می افتم همه ی این زنها در من بیدار می شوند. آری ... اینچنین بود که این زن ها معلم عشق و ایثار من شدند. و من وقتی روزی عاشق شدم، تمام آنچه را که روزگاری از آنها اندوخته بودم، نثار دیگری کردم.... 
بگذریم.   
 زنها متفاوت از یکدیگرند. همانطور که مردها هستند. همانطور که هر موجود زنده یا مرده ای هست. اما ارزش انسانها با نقشی که در جامعه، محیط، خانواده، افراد یا در دایره ی ارتباطات ایفا کرده اند، تعیین شده است. از این روست که زنها ارزش های متفاوتی را نیز دارا می باشند. هم از لحاظ حقوقی، و از لحاظ بار عاطفی!
در جامعه ی «مردسالار» ما، همیشه مردها نقش اول را داشته اند. زنها فراموش شدند. علاوه بر آن، سنت ها، عنعنه ها، عادت ها آنقدر حضور پر رنگی داشتند که روی نقش زنها سایه افتاد. ما آنها را توی آشپزخانه دیدیم، توی بچه بزرگ کردن... یا جایی کنار تخت خوابمان!

... 
اما ... امروز روز زن است. و این روز برایم یعنی روز مادر، روز خواهر، روز دختر؛ روز عشق، روز زیبایی، لطافت؛ روز مبارزه، روز بیداری؛ روز برابری، رسیدن...
روز زن یعنی روز من، روز تو ... و روز هر کس که بدنیا آمده است و دنیا را دیده است. به همین سادگی! و من دارم این معنای ساده را تمرین می کنم.... 

۱۳۹۰/۱۲/۱۵

برگزاری همایش چند فرهنگی


... خودم هم حس می کردم که روی سن بال گشوده ام. این احساس چیزی نیست که بتوان با قلم تفسیرش کرد. فقط انسان باید آن را تجربه کند تا بفهمد من از چه حرف می زنم. در حالیکه چشمانم بسته بود و آکاردئون را به بغل فشرده و با تمام وجودم نوای این ساز خسته را در فضای «چند رنگی» سالن رها می ساختم ...

 هر از گاهی نیز چشمم از برق زنجیر مخصوصی که بر گردن شهردار شهر Drammen که برروی یکی از صندلی های ردیف اول سالن نشسته بود، باز می شد. علاوه بر آن، نور فلاش عکاس ها هم در پشت پلک های بسته ی من جرقه هایی تولید می کرد. 
سمت راست سن نزدیک مقامهای رسمی، کسی هم بود که از اول ظهر در آنجا آماده بود و با صورتی باز با مهمانان برخورد می کرد و خوش آمد گویی می کرد. بعد از شروع برنامه هم خیلی هیجان زده بود. این شخص مسئول برگزار کننده این همایش چند فرهنگی  «بیژن قره خانی» بود که حالا با افتخار و لبخند های خرسندانه ما را نظاره می کرد.

 او یکی از سیاستمداران ایرانی الاصلی ست که بسیار علاقه دارد که هموطن هایش را در صحنه های فرهنگی ببیند. آدمی ست فعال و پر تحرک. پنج سال پیش مرد سال استان Buskerud شد و امروز به عنوان یکی از مقام های تصمیم گیرنده در «شورای مهاجرین یا Innvandrerråd » در استانداری مسئولیت دارد. پسر 28 ساله ی او «مسعود قره خانی» هم بعنوان یک سیاستمدار جوان و پرکار توانسته بود در انتخابات شهرداری ها در پاییز امسال به یکی از رقبای اصلی شهردار کنونی شهر Drammen  در آید.
 چندی پیش تماسی تلفنی با هم داشتیم. از اینکه می خواستم در همایش شرکت کنم  خوشحال شد. پیشتر ها هنگام معارفه ی کتابم با او در کانون ایرانیان درامن آشنا شدم. مرا به عنوان نویسنده می شناخت. و حتی دو تا از کتابهایم را نیز خریده بود. و امروز از دیدن فعالیت هایم  در دیگر عرصه ها بیشتر خوشنود بود. گفت همه اقلیت های مقیم نروژ کارهای فرهنگی می کنند، جز مال ما... و از من خواست که حضور چشمگیر تری داشته باشم.
و امروز او بالاخره توانسته بود بعد از مدتها موفق شود تا «پروژه ی موزیک ـ فستیوال چند فرهنگی» را با شرکت دهها گروه با ملیتهای مختلف عملی کند. از گروههای رقص اوکرایینی، کرد، فیلیپینی و غیره گرفته تا از کلوپ آکاردئون زنهای نروژ در این همایش حضور داشتند. 



متاسفانه در بین جمعیت تماشاچی بندرت نروژی ها را می شد دید. نمی دانم چرا کم از چنین همایش هایی استقبال می کنند ....

خانم های خوشگل اوکرائینی جلوی دوربین من فیگور می گیرند... 




من نه با گروه تازه تاسیس خود «آوانو»، بلکه با گروه ساوالان به سرپرستی «تبریزلی ممدرضا» در این برنامه شرکت داشتم. البته که تمام گروه ساوالان امکان شرکت نداشت. من و ممد رضا سالهاست که در گوشه کنار نروژ سنگر فرهنگی مان را حفظ کرده ایم. و دیروز کنارمان «شرلی» دختر با استعداد و خوش استیل گیتاریست را نیز داشتیم. او در یکی ـ دو برنامه اخیر با من همراه بود و تازگی هم به عنوان گیتاریست «آوانو» با ما شروع به همکاری کرده است. تاکنون «تجربه ی رسمی» نوازندگی در میان این همه جمعیت را نداشت. به خاطر همین من صدای تاپ تاپ قلبش را کاملا می شنیدم. گفتم به جمعیت نگاه نکند و خونسرد باشد. او هم خیلی خوب از عهده ی کارش بر آمد. اعتماد به نفسش عالی بود. و ما توانستیم برنامه  خوبی ارائه دادیم. و صدای سحر آمیز تبریزلی ممد رضا با ایفای «مقام بیات شیراز» همگان را شگفت زده کرد.


یکی دیگر از میدان داران صحنه دخترم سودا بود. او هم همزمان با من یک گروه رقص هیپ هوپ تشکیل داده است. و در این چند روز مانده خیلی تلاش کردند تا خود را به این نمایش برسانند. و بالاخره یک رقص بسیار جالب ارائه کردند. بسیاری از حرکات رقص ساخته ی خود او بود و او در این مدت کوتاه نشان داده است که هنر بخشی از وجود اوست.




۱۳۹۰/۱۲/۱۲



گفت: نگام کن!
نگاش کردم.
گفت: خوب نگاه می کنی، اما خوب نمی بینی!


گفت: گوش کن!
گوش کردم.
گفت: خوب گوش می کنی، اما خوب گوش نمی دی!


گفت: حرف بزن!
حرف زدم.
گفت: خوب حرف می زنی، اما خوب جواب نمی دی! 


راهشو کشید که بره، گفتم: آهای!
 برگشت.
گفتم: خوب عاشق می کنی، اما خوب عاشق نمی شی! 


با چشمان فاتح اش نگاهی از سر غرور کرد و رفت. 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...