۱۳۹۱/۱/۲

نوروز و من و آوانو


گرچه یه جا همین گوشه کنارا خوندم که: «به تقویم اعتباری نیست، هر وقت خودت متحول شدی، نوروزت مبارک!» با همه دارم دومین روز بهار رو تو تقویمم ورق می زنم. امروز رو از سر کار مرخصی گرفتم. برای اینکه خونه باشم. برای اینکه به خودم ثابت کنم هنوز به «عید» وفادارم. و به همه ی اونچه که به عید تعلق داره. حتی پریروز با عجله خودم رو به اسلو رسوندم تا شیرینی ایرانی و شکلات و لواشک و آلبالو خیس خورده ـ با گلپر ـ و آلو خراسان ـ بخرم که هفت سینم ناقص نباشه!

به این میگن ذوق دیگه. سبزه، شیرینی، سفره ی هفت سین (البته یکی دو تا از سین هاش پریده  به جاش شین نشسته)،.... تخم مرغ ها رو رنگ کردم. رنگ های جورواجور. اما نیت کردم که ما آدما با هم یه رنگ باشیم. عین آلبالوی خیس خورده. لباس شیک و خوشگل هم پوشیدم و به عید دیدنی رفتم. بقیه شم که تبریکات دیجیتالی بود. به دوستای مجازی... خب الان دیگه این هم شده بخشی از زندگی ...

اما فقط این نبود. این روزها «یکی» هم به مشغله های معمولی م اضافه شده. مشغله ای که مسئولیت هم برام آورده. انگار بخشی از خونواده م شده. «آوانو» رو می گم. شنبه گذشته در جمع ایرانی های اسلو برنامه داشتیم. برنامه از طرف جمعی از ایرانی های اهل فرهنگ که زیر سقف «کافه سرا» جمع شدن برگزار شد. سه ماه پیش منو برای همکاری کردن با این برنامه دعوت کردند. اون موقع هنوز «آوانو» نبود...  موقعی که دو هفته پیش لیست 16 نفره ی گروه رو در اختیار مدیر برنامه قرار دادم، تعجب کرد. البته یه خورده بیشتر. نزدیک بود شاخ در بیاره! تا حالا کمتر برنامه ی ایرانی ای با حضور 16 نفر هنرمند به روی صحنه رفته! البته منظورم هنرمندهای غیر حرفه ای ست. اونهایی که بطور داوطلبانه به این کار همت گذاشتن.
ولی این واقعیت داشت. ما بعد از یه ماه نیم تمرین، آماده ی رفتن به روی صحنه شدیم. بعضی ها اولین بار بود که سن رو تجربه می کردن. موج اضطراب تو ساحل صورتشون کاملا معلوم بود. ولی خیلی زود با اضطرابات کنار اومدن و نه تنها از این موجها نترسیدن، بلکه به فکر موج سواری هم افتادن و صحنه رو در اختیار گرفتن. خودتون ببینید:
از نتیجه ی کار راضی هستیم. مساژها و پیام های خیلی قشنگی از دوستان گرفته م. پیام هایی که به من نیرو می ده که این کار  رو باید ادامه داد. و تصمیم دارم ادامه بدم.












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...