۱۳۹۲/۱۱/۱۷

هنوز کسی برای خاطره ها گریه می کند...

توی چرت بعد از نهاری بودم که تلفن زنگ زد. بار اول ...  محل نکردم. حوصله ی بلند شدن نداشتم. ولی اندکی بعد دو باره ... سه باره  ... نه مثل اینکه قصد قطع شدن نداشت. گوشی را برداشتم. صدایی پربغض توی گوشی تلفن پیچید. شناختن صاحب صدا کمی سخت بود. وبالاخره معلوم شد که  صدای دوستی ست قدیمی. تعجب کردم. خیلی قدیمی بود. مربوط به دوران مدرسه ابتدایی ... و بعدها نوجوانی ...
گفتم: آفرین خوبه منو فراموش نکردی...
گفت: نه ... من اهل فراموش کردن نیستم. و دوباره صداش تو بغض پیچید.
گفت که  امروز خیلی دلش گرفته بود.
گفت :  همش گریه می کردم. یاد دوستان کردم ... و خیلی دلم خواست صدات رو بشنوم. 

خب تعجب من بیخود نبود. اینروزها کمتر کسی یاد کسی می کند. و با چه زحمتی هم شماره تلفن منو پیدا کرده بود.  

از من پرسید.... از خودش گفت. از خانواده اش. و وضع زندگی ش.... و از خاطرات قدیم... گفت یادت می یاد اون آهنگ ... «بو قالا داشلی قالا... »
گفتم آره یادمه ... و ساکت شد.
 گفتم دلت می خواد برات بزنم؟
ـ الان؟
ـ آره ...
گفت: شوخی می کنی؟
ولی شوخی نمی کردم. اتفاقا ساز آماده بود. الان یک هفته است که مشغول تمرین یه سری آهنگ های مخصوصی هستم که قراره تو یه برنامه ای اجرا کنم.
پشت ارگ نشستم و همون آهنگ شاد رو  زدم.
«داشی آتدین آلمایا ـ آلمالار کال اولمایا»
آلله قیزی یارادیب ـ اوغلان قالمایا»
صدای هق هق گریه اش دوباره توی تلفن پیچید. و حالا انگار که بچه ای داشت گریه می کرد.
عجیب بود. هنوز کسی هست که برای خاطره ها گریه می کند!!!  



خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...