۱۳۹۰/۱/۱۱

پادشاه هیزم شکن، ما و پناهجوی دیپورتی!

بچه که بودم «قصه های خانم هاتفی» که هر روز عصر ساعت 7 از تلویزیون پخش می شد، عجیب توجه ی مرا جلب می کرد. مخصوصا آرم این برنامه که آهنگ «لای لای لای» خواننده ی خوشصدا پری زنگنه بود.... نمی دانم چرا امروز یاد یکی از این قصه ها افتادم. و آنوقت از خودم بدم آمد. شاید به خاطر حادثه ای است که برای یکی از هموطنانمان رخ داده است. خوب است این داستان خانم هاتفی را برایتان نقل کنم:

«گویند در زمان قدیم مرد هیزم شکنی بود که از بام تا شام درجنگلی کار می کرد، ولی با این همه آه نداشت تا با ناله سودا کند. او بسیار فقیر و از زندگی خود ناراضی بود. هر روز دعا و نیایش می کرد تا هر چه زودتر از این خفت برهد. یکی از این روزها خدا صدای او را می شنود و کسی را نزد او می فرستد. «صدای فرستاده» بر مرد هیزم شکن در حالیکه خسته و درمانده از کار روزانه به درگاه خدا دعا می کرد، ظاهر می شود:
ـ هر آرزویی داری بگو تا مستجاب شود!
مرد هیزم شکن خوشحال و متعجب می شود. می پرسد: هر آرزویی؟ و جواب می شنود: آری. و آرزو می کند که پادشاه آن دیار باشد. «صدای فرستاده» به هیزم شکن می گوید: ـ پادشاه می شوی ولی به یک شرط! و ادامه می دهد: «به شرطی که اگر پادشاه شدی هفته ای یک ساعت از وقت خود را در این جنگل بگذرانی.»
ـ هفته ای فقط یکساعت؟ هیزم شکن از چنین شرط آسانی خنده اش می گیرد.
ـ آری فقط یک ساعت!
و او با جان و دل آن را پذیرفته و ... به آرزویش می رسد.
پادشاه هیزم شکن ضمن شادمانی از زندگی پر برکت خود، هفته ای یکبار به جنگل رفته و ساعتی از وقت خود را در آنجا می گذراند. چندی بر این امور می گذردتا اینکه کم کم پادشاه تازه به دوران رسیده از این کار هفتگی خسته و مستاصل می شود. به درگاه خداوند رفته شکایت می برد که:
ـ سپاس فراوان خدای را که همه چیز بر من ارزانی دادی. اما تو خود دانی که پادشاه ملک و دیاری بودن کاری است بسیار پر مشغله. لذا فرصتی برای شاه باقی نمی ماند تا به جنگل گردی ی هفتگی بپردازد.
پادشاه هیزم شکن از خدا در خواست می کند که در صورت ممکن این کار را به ماهی یکبار تقلیل دهد. خدا می پذیرد و چنین می شود.
ماه ها می گذرد. پادشاه غرق در نعمت و خوشبختی، شرط خود را به جا می آورد. و ماهی یکبار بر سر قرار آمده و ساعتی را در آن بیقوله های جنگل به گردش می پردازد.... اما اندک اندک باز حوصله اش از این کار سر می رود. روزی از روزها بار دیگر به درگاه خدا عجز و ناله می کند که این جنگل گردی بیهوده ی ماهانه مانع کار کشورداری اوست. لذا در خواست می کند که آنرا از ماهی یکبار به سالی یکبار تنزل دهد. خدا باز می پذیرد.
پادشاه هیزم شکن که اکنون بی نیاز از مال دنیاست، همچنان سالی یکبار را برای به جا آوردن پیمان خود به جنگل می رود. اما با سپری شدن چند سالی او که همه چیز را بر وقف مراد خود می بیند با خود می اندیشد که چنین جنگل گردی ی بیهوده ای در شان و مقام او نمی باشد. در نتیجه در یکی از این سالها که موقع موعد سر می رسد، او از رفتن به جنگل سرباز می زند. و بدین ترتیب «شرط» را زیر پا می گذارد.
خدا از این کار پادشاه هیزم شکن ناخشنود گشته، تمام داده های خود را از او می ستاند. و پادشاه دوباره تبدیل به همان هیزم شکن فقیری می شود که بود.
***
چرا این داستان را تعریف کردم؟ هفته ی پیش معلوم شد که «رحیم رستمی» پناهجوی کرد ایرانی، که چندی پیش توسط دولت نروژ به ایران دیپورت شده بود، سر از زندان اوین در آورد.
پریروز سه شنبه همایشی در اسلو برای حمایت از این پناهچوی دیپورتی تدارک دیده شد. خیلی مشتاق بودم که شرکت کنم. یادم می آید آن اوایل که در کمپ زندگی می کردیم، بسیار خود را تنها می دیدیم. فکر می کردیم که تمام دنیا ما را فراموش کرده است. از این خاطر با خود عهد کردم که چنانچه شهروند نروژی شدم، حتما نسبت به موضوع پناهندگان بی تفاوت نباشم. دیروز فرصتی بود که به آن حال و هوا برگردم و ضمن شرکت در این همایش نشان دهم که هنوز سر عهدم ایستاده ام و «پادشاه هیزم شکن» نیستم. ولی متاسفانه چنین نشد. آنقدر گرفتار بودم و به کار «کشورداری» مشغول که به این همایش یکساعته نرسیدم...
امروز بسیار خود را سرزنش کردم. به خاطر همین این داستان برایم زنده شد...

۱۳۹۰/۱/۶

کبوتر ما سردش است...


سالها پیش موقعی که در نروژ تازه وارد بودیم سرمای شدیدی را تجربه کردم. سرمایی که درعمرم ندیده بودم. سوالی که مرا مشغول می کرد این بود: آیا واقعا با وجود چنین سرمایی، بهاری نیز خواهد آمد؟ آن موقع شعری را به نروژی سرودم که در یکی از روزنامه های کشور هم چاپ شد. بخشی از آن شعر چنین بود:

هرگز به فکرم خطور نمی کرد که برفهایی با این عظمت
و قندیل های یخی ی به این قطوری را خیال آب شدن باشد
...
اما وقتی بهار
آهسته در گوشم آوازی را زمزمه کرد
دیدم که چطور این ناممکن، ممکن شد...

امروز دیگر به آن سرما باور ندارم. بهارانم آرزوست. ولی گاهی باورهای ما نیست که بر ما نورافشانی می کند. امروز سرمایی به وسعت همان یخ های عظیم وجود و روح ما را گرفته است. و کبوتر سرزنده ی ما را غمگین و پر درد ساخته است. خبر رسید که او را به بیمارستان منتقل کرده اند. و من و ما بی تاب و بی قرار به نامعلوم نظاره می کنیم...به پنجره و بیرون از پنجره ... راستی آن بیرون، آسفالت خاکستری سر از برفها در آورده است. یعنی برفها دارند آب می شوند. درست همین هفته ی پیش روز چهارشنبه سوری بود که وقتی خواستیم آتشی برپا کنیم جای «بی برفی» پیدا نشد. اما امروز ... همان باورهای سالها پیش دارد اتفاق می افتد. برفها دارند آب می شوند.
دارم آرزو می کنم که ای کاش همه دردهای ما هم مثل همین برفهایی که چنین سخت و محکم به فصل های زندگی ما چسبیده و ما را نسبت به گرما و بهاران ناباور می سازند آب شوند. دارم آرزو می کنم که زمزمه های بهاری درد های کبوتر ما را آب کند. کبوتری که همه ی ما می خواهیم که در کنار ما به پرواز خود ادامه دهد.
امروز می خواهم سفره ی هفت سین را دوباره تزئین کنم و به سبزه ها آب دهم. می خواهم تخم مرغ های دیگری را برای او رنگ کنم. و می خواهم آوازی را به یاد کبوترمان زمزمه کنم. فقط به این امید که تسکینی برای دردهایش باشد....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلیک کنید و بیشتر راجع به کبوترمان بخوانید:

بالهای کبوتری که احتیاج به ترمیم دارد...

۱۳۹۰/۱/۴

فلسفه ی پلاستیک فریزر!


لطفا قبل از اینکه مطلب رو بخونید با این شخص آشنا بشین!
می فهمم. خودم هم اسمی واسش ندارم: دلتنگی احمقانه؟! هوس های خرکی؟ نوستالژی خنده دار؟! نمی دونم. واقعا بعضی وقتا خنده دار هم می شه. مثلا چند سال پیش دوستی بعد از سالها دوری از محل و اقامت در سوئد، توی نامه ای نوشته بود که دلش برای «دکه ی محسن دیزل» تنگ شده. دلم می خواست با آچار فرانسه می زدم تو سرش. دکه ی محسن دیزل جایی تو شهر ما بود که تا نیمه های شب به جوونها «سرویس دخانیات» می داد. من نمی فهمیدم که آدم باید چقدر احمق باشه که دلش برای اینجور چیزا تنگ بشه. اونم درست موقعی که جوونای ایرانی و از جمله خود من برای «خارج» له له می زدیم!
این یه نمونه س. یکی از دوستا تو خارج می گفت دلش برای قهوه خونه ی فلانی و استکان های لب طلایی ش تنگ شده. دلش می خواد که چایی رو توی تعلبکی بخوره. اون یکی می گفت: حاضره نصفه ثروتشو بده یه سری بره ایران و یه قلیونی بکشه...
***
چه عرض کنم! شاید دلتنگی دیروز «آمیرزا هوکن» خودمون هم از همین جنس بود. (اگه این همشهری مو نمی شناسین حتما باهاش تو اینجا آشنا بشین. آدم جالبی یه.) بهم زنگ زد و گفت: Sia mente ebeto.
گفتم یعنی چی؟
گفت: یعنی عید اومد و ما لختیم!
همچی بیراه هم نمی گفت. گفتم: خب، معطل نکن!
گفت: Siamente ebeto .
پرسیدم: این دیگه چی می شه؟
گفت: کی بیام وقت داری؟
امسال دو روز اول عید رو مرخصی گرفته بودم. گفتم همین فردا. خونه م. و قرار گذاشتیم.

... دود کباب کوبیده تمام در و همسایه رو گرفته بود. با هر جز و جزی که چربی کباب بعد از ریختن توی آتیش زغال می کرد، هوکون می گفت: جان! انگار با اون حرف می زد. بعد از چند لحظه نگاهی به من کرد و گفت: Sia mente ebetoیعنی پس عرقش کو؟ رفتم که بساط مشروب رو بیارم. استکون ها رو که آوردم گفت صبر کن!
گفتم: تعارف می کنی میرزا؟
گفت: من و تعارف؟ فکر می کنی به خاطر چی اومدم؟ یه لحظه صبر می کنی؟
صبر کردم. هوکن، سیخ های کباب رو توی دیگی که برا این کار آورده بودم کشید و با ذوق به طرف پالتوش رفت و چیزی از جیبش در آورد. پلاستیک فریزری بود. در حالی که با دندوناش سره ی پلاستیک رو می کشید که باز بشه، گفت:
ـ Siamente ebeto یعنی راستش امروز مهمون منی...
محتویات پلاستیک رو توی استکان خالی کرد. عرق بود.
گفتم: جدی عرقه؟
گفت: پس چی؟
گفتم: آخه اینجا؟
گفت: مسخرم نکنی یا! مدتهاس که عشق کرده بودم «عرق پلاستیک فریزری» بخورم. نمی دونی چه مزه ای داره.
گفتم خب می خوردی!
گفت: تنهایی؟
گفتم: تو که ماشالله دوست و رفیق زیاد داری.
گفت: آخه چه کسی فلسفه ی این کار رو می فهمه؟
«فلسفه؟!» چه عرض کنم. ساکت موندم.
استکان دوم رو ریخت و گفت:
Siamente ebeto –
گفتم ... هیچی نگفتم. خودش گفت:
ـ به سلامتی هر چی پلاستیک که مزه خاطرات ما رو می ده!

۱۳۹۰/۱/۳

سایه ای که هرگز طلوع نکرد



او فقط یه سایه بود دوست من!
سایه ای که آفتابگون شد،

اما هرگز طلوع نکرد.
باید این رو می فهمیدم
منتها بعد از بیداری یه خواب عمیق عاشقانه...

۱۳۹۰/۱/۱

دمت گرم اوباما ـ که هستی تو با ما!

Damet garm Obama - ke hasti to ba ma

(انگلیسی گفتم که اوباما هم متوجه بشه!)

من سالهاست که «تلویزیون جمهوری اسلامی» را برای سلامتی و صحت خود و خانواده ام مضر دانسته، سعی کرده ام از تماشا کردن آن پرهیز کنم. به دوست و آشنا هم مخصوصا آنهایی که مریضی و کسالت دارند همین توصیه را کرده و می کنم. اما خیلی پیشترها که به قولی امکانات نبود و بر اساس توفیق اجباری پای «پشم شیشه» می نشستیم، مجبور بودیم این سم را وارد بدن خود کنیم. پدر بیچاره ی من هم اصلا به همین دلیل فوت کرد. این اواخر خانه نشین بود و مجبور بود تلویزیون ایران را تماشا کند. دکترها توی خون او ذرات «پشم شیشه» پیدا کردند که عامل اصلی مرگ او تشخیص داده شد.

بگذریم. جالب است بدانید که در تمام دنیا کار تلویزیون این است که با تلاش و کوشش و برنامه سازی سعی می کند ساعات عادی مردم را به لحظات شاد و پر نشاط تبدیل سازد، در حالیکه در ایران نه تنها اینطور نیست بلکه زمانی هم که مردم ـ بطور اتفاقی یا از سر ندانم کاری ـ شاد می شوند، کار تلویزیون دولتی این است که شادی ی آنها را تبدیل به روضه و ماتم کند. مثلا در ساعت تحویل سال نو ـ که سر خیرش باید شادترین لحظه ی ما باشد ـ به جای اینکه مردم را به محافل رقص و شادی و عشق و شور ببرد، به گوشه ی قبرستان می برد و با کپسول عَلم و شهید و بند و بسار، شادی مردم را در جا خاموش می کند. با خود فکر کردم که اگر آنزمان تلویزیون مثل اینجا قیمتش ارزان بود و ما هم تبری داشتیم حتما کاری می کردیم مثل این آقا:

اما امسال اتفاق دیگری افتاد. و ما فهمیدیم که یک رهبر می تواند چیزهای دیگری بجز نکبت و دروغ هم در پیام نوروزی خود بگنجاند. بگذارید اینطور بگویم امسال فهمیدیم که یک رهبر می تواند به جای روضه، پیام نوروزی هم بدهد. و در این پیام می شود چیزهایی گفت که مربوط به آدمهای واقعی است. آدمهایی که زندان رفته اند، شکنجه شده اند، و یا مثلا خواهان دمکراسی هستند.

و چقدر خوشحال شدم که این پیام را از زبان اوباما شنیدم. چقدر خوشحالم که اوباما و دنیا حرف ما را شنیدند. آن موقع که مردم توی خیابان شعار می دادند: اوباما اوباما ـ ـ یا با اونا یا با ما! و او امسال از عهده ی این کار بر آمد، و مستقیم زد توی هدف. دمت گرم اوباما ـ که هستی تو با ما! (لطفا با آهنگ شعار تکرار کنید وگرنه لطفش از بین می رود)

۱۳۸۹/۱۲/۲۸

سفره ی هفت سین را چیده ای داداش؟!

داشتم فکر می کردم... به اینکه ... بوی بهار در غربت انگار دیرتر به مشام می رسد. این تاخیر را می شود لمس کرد. اینجا، طرف های ما هنوز زمین در چنگال سرماست. به عبارتی هنوز زمین بیدار نشده است. هنوز بهار مهیا نیست و درختان هنوز آغوش خود را برای جوانه زدن باز نکرده اند. هنوز هیچ پرنده ای را روی شاخسارها نمی بینیم که نغمه ی مهر و دوستی را چهچه زند.

داشتم فکر می کردم ... به اینکه ... حوادث تلخ اطراف ما هم آمدن بهار را گواهی نمی دهد. سونامی و زلزله در ژاپن و قربانی گرفتن هزاران انسان، بحران نشت مواد رادیو اکتیوی که می تواند برای کل جامعه ی بشریت خطر آفرین باشد؛ سرکوب مردم و کشتار آنها توسط دیکتاتورهای رنگارنگ در منطقه از جمله کشور خودمان ایران؛ تهدید دیکتاتور و قصاب لیبی، بوسیله ی قدرتهای بزرگ جهانی، هیچکدام نشانه هایی از بهار در خود ندارد. اینها همه اش زمستان محث است.

اما فقط این نیست. داشتم فکر می کردم ... به اینکه... اصلا حال و هوای عید مهیا نیست. اینجا که ما تعطیلات عیدی نداریم. از آن گذشته خستگی کار روزانه، گرفتاری، درس و خلاصله هزار و یک مشکل، دیگر حوصله ای باقی نمی گذارد. بدتر از همه تنهایی. ای بابا! عید هم خب باید حداقل چهار نفر دور هم باشند... حتی دعوتی را که از یکی از رستوران های ایرانی برای اجرای موزیک در شب عید گرفته بودم را رد کردم.

اما بعد از همه ی اینها به این فکر کردم که مهمتر از همه ی آنهایی را که در بالا شمردم، آنچه که بیشتر آمدن بهار را به تاخیر می اندازد، خودمم، خود تویی! انچه که بهار را بی مزه می کند عدم آمادگی ی خود توست. بی حوصله گی ی تو. «ای بابا!» گفتن های تو. تویی که اندازه ات را گم کرده ای. تویی که هنوز گرفتار سونامی ی انزواطلبی درونت هستی. و داری به روزهای رفته می اندیشی. آیا واقعا آمادگی ی بهار را داری؟ آیا بهاری هستی؟ مگر غیر از این است که زندگی در اینجا یعنی مبارزه. مگر می شود بدون مبارزه به نتیجه رسید؟ من بارها ایرانی ها را، بارها خودمان را به خاطر عدم پیگیری در خواسته هایمان تنقید کرده ام. و الان چطور می توانم با یک «حوصله ندارم» گفتن، قضیه را ختم شده اعلام کنم؟

... در همین فکر مشغول بودم که بلند شدم. به همین سادگی! اتومبیلم را برداشتم و به اسلو رفتم تا از بازار آنجا بساط هفت سین را تهیه کنم. شیرینی های زبان، کشمشی و خامه ای ی تازه و پسته و آجیل خریدم. دسته گل هم همینطور ... همه ی اینها بوی تازگی می داد. گفتم بگذار عطر خانه را عوض کنم. عطر خودم را. گفتم بگذار نبض روزگار بزند. گفتم حالا که بهار نیامده بگذار من خود به دنبال او بروم.

حالا دارم سفره ی هفت سین را می چینم. دارم تخم مرغ ها را رنگ می کنم. اتفاقا اینکار را دارم به یاد همانهایی می کنم که از آنها دور هستم. و امسال این سفره را به نیت سلامتی برادرم می چینم. از تو می پرسم داداش! سفره ی هفت سینت را آماده کرده ای؟ بلند شو خیلی کار داری!


۱۳۸۹/۱۲/۲۴

گول گولی چهارشنبه تون مبارک ای «همه» ها!




غیر ممکنه که چهارشنبه سوری از راه برسه و آدم به خاطرات گذشته پر نکشه... تو خونه ی پدری صفا بود. و ما بچه ها که جمع می شدیم، میشدیم «همه». اما همه ما رو «یکی» می دیدن. همه می گفتن که ما عین همیم. راس می گفتن. ما همه مون یکی بودیم. و صمیمیت رمز این یکی بودن بود.
بچه تر که بودیم دلمون به چهارشنبه سوری واقعا خوش بود. می گفتیم: «گول گولی چهارشنبه». اما من همیشه شاکی بودم که پس چرا اونو روزای سه شنبه می گیریم؟ می گفتم خب اینکه می شه گول گولی سه شنبه! به هر حال هر چی که بود، بوی نوروز رو به حضور می آورد و ما بچه ها عاشق این بو بودیم.
مادر برای این روز اهمیت ویژه ای قائل بود. همه باید تمیز می بودیم. من و برادر کوچکم طبق سنت پیژامه های تازه مون رو می پوشیدیم. دلمون نمی اومد که به لباس عیدی مون دس بزنیم. می گفتیم حیفه، دودی می شه!
... عصری که می شد نوبت ما بود. من و داداش و پسر عمو وظیفه ی مهمی داشتیم. باید «کولَش» (کاه) هارو آماده می کردیم. اول سری به خونه ی «عمه» که همسایه مون بود می زدیم. تو طویله ی عمه اینا همیشه کولش بود. اما بعدها که طویله شون خراب شد، مجبور بودیم از خونه اون یکی همسایه مون «بی بی» کولش بیاریم. اونوقت اونارو تو حیاط به ردیف های هفت تایی می چیدیم و آماده شون می کردیم.
ـ پس کی غروب می شه؟
دلمون طاقت نداش. و غروب ... حساب کنید «همه» ی ما با «همه» ی عموم اینا جمع می شدیم که از روی آتیش بپریم. ... چه صفایی داش. چه عشقی بود.
من همیشه دلم می خواست که پدر هم می اومد و از روی آتیش می پرید. اما اون اکثرا غایب بود. سر مغازه بود. و کارش طوری بود که نمی تونست با ما باشه. اما مادر جای اونو پر می کرد. مراسم آتیش که تموم می شد نوبت خوردن شکلات و شیرینی و گندم بوداده بود. مادر همه ی اینارو توی سینی ریخته ،حاضر کرده بود. دو تا شمع هم کنار سینی روشن بود.
بعد از همه ی اینا پخش و پلا می شدیم. من و پسر عمو به سوی آتیش هایی می رفتیم که از در و همسایه ها بر پا بود. و ازروشون می پریدیم. بعد به بازار می رفتیم و دوری می زدیم. دود آتیش ها همه ی شهر رو گرفته بود. توی بازار از ازدهام جمعیت راه نبود. مملو از آدم و دختر و پسر و همه... و... انگار همه بوی دود می دادن. همه انگار «همه» بودن.
بعد از بازار نوبت شام گول گولی چهارشنبه بود. مادر طبق عادت هر ساله قیسی و کشمش پلو با مرغ، سبزی کوکو و ماهی سفید درست می کرد. یه غذای شاهانه که مزه های قیسی ش هنوز هم تو دهنمه . و خاطره ی قورت دادن هسته ی قیسی ها برای اینکه برادر کوچیکم اونا رو نشمره و به مادر اعتراض نکنه که به من قیسی بیشتر داده ... یادش بخیر.


کمی که بزرگتر شدیم دامادها و عروس ها و بالاخره بچه ها هم به این «همه» ها اضافه شدند. دیگه بودیم ایل و تبار... و چه خبر بود؟!!!
حالا دیگه جشن های ما بوی بزرگترها رو می داد. حالا دیگه هر کدوممون ساز و دهلی می زدیم و حسابی جشن می گرفتیم. صدای ساز و آواز ما تا پاسی از شب شنیده می شد... ما همیشه داشتیم با هم بودن رو با ساز و آواز جشن می گرفتیم.
***
و امروز عصر دلم می خواد به یاد اونروزها، به یاد اون «همه» ها، یه «همه» ی کوچیکی توی غربت به پا کنم. دلم می خواد همون سینی و شمع ها رو با آجیل و گندم بو داده رو در کنار آتیش داشته باشم و همه رو در هر کجا که هستیم مهمون این خاطرات کنم.
«گول گولی چهارشنبه تون م
بارک ای «همه» ها!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همین رابطه:

۱۳۸۹/۱۲/۲۲

مهمون ناخونده ...

امروز صبح پسر خوبی شدم. یعنی اراده کردم که پسر خوبی باشم. از خواب که بیدار شدم طبق عادت سراغ بی بی سی و رادیو فردا نرفتم. از همه مهمتر فیس بوک م رو چک نکردم. آره ... امروز بایست با روزای دیگه م فرق می کرد. صورتی شستم و ریشی زدم. و بعد از مدتها با اینکه هوای بیرون اخم کرده بود و برف همچنان می بارید، اهمیتی بهش ندادم. موزیک شادی گذاشتم و ورزش کردم. خیلی حال داد... همین موقع بود که صدای زنگ درو شنیدم. عجیب بود! من منتظر کسی نبودم. یعنی کی می تونست باشه؟
درو که باز کردم خودش بود. این وقت صبح!؟ سابقه نداشت.
سلام کردم. جواب سلامم رو داد. گفتم:
ـ تو کجا، اینجا کجا؟ کم پیدا شدی؟
ـ من کم پیدا شدم؟
گفتم: تو این هوای برفی اصلا انتظار تو رو نداشتم.
گفت: تو که می دونی من که با برف و بارون کاری ندارم.
مثل همیشه روی موهاش گل زده بود. و مثل همیشه بوی گل می داد. نمی دونم تو این هوای لعنتی گلهای رنگارنگ رو از کجا پیدا می کرد؟ نمی دونستم که باید دعوتش می کردم تو یا نه!
گفتم: فکر کردم فراموشم کردی؟ فکر کردم دیگه سراغی ازم نمی گیری؟
آهی کشید و با لبخندی ته لب هاش گفت:
ـ من که هیچوقت فراموشت نمی کنم. این تویی که احوالی از من نمی گرفتی.
نمی خواستم اول صبحی بحث رو شروع کنم. اونم دم در.
گفتم: خب الان چی؟
گفت: خواستی منم اومدم. هر موقع بخوای کنارتم ...
باورم نمی شد. مدتها بود که خبری ازش نداشتم. مدتها بود که هواشو کرده بودم.
ـ مشغولی آها؟ پرسید.
عجیبه! همین صبحی بود که بهش فکر کردم. همین صبحی تصمیم گرفتم که آب و جاروبی به خونه بکشم. شیشه ها رو بشورم. جای مبل ها رو عوض کنم. و کم کم ...
بدون اینکه جوابی بگیره گفت: خوبه که هنوز دل و دماغ اینکارا رو داری. بخاطر همین گفتم سری بهت بزنم، که فکر نکنی تنهایی.
گفتم: خوش اومدی، صفا آوردی ...!
گفت: سبزه و هفت سین یادت نره ...
ـ تو فکرشم. بیا تو حالا.
ـ نه باید برم.
ـ به این زودی؟
ـ آره خب، مزاحمت نمی شم، هنوز کار زیاد داری که باید انجام بدی. اونوقت خواهی دید که من کنارتم.
دلم هوپی ریخت بیرون. خداحافظی کرد و رفت.
«بهار» خانم بود. همین بهار خودمون...
اومده بود که خبر عید رو به من بده . اومده بود که مطمئن بشه بهاری یم.

۱۳۸۹/۱۲/۲۱

Adoptivkyllingen og andungene در شبکه ی یوتوب

Adoptivkyllingen og andungene یا «جوجه خوانده و بچه اردک ها» نام کتابی است که برای بچه ها در نروژ نوشته ام. این کتاب توسط انتشاراتی kolofon یا koloritt در سال 2008 در اسلو انتشار یافت. نقاشی های کتاب حاصل کار من و کمک برادر زاده ی نوجوان هنرمندم «سروش برازش» است. ماجرای کتاب بر گرفته از داستانی است که خود در ده سالگی آنرا در ایران نگاشته ام. هنگام کودکی دیدن «جوجه خوانده ها» اغلب موجب تفرح و تعجب من می شد. وقتی مرغی را در کوچه می دیدم که جوجه اردک هایی به دنبالش روان هستند برایم جای سوال می شد: «چطور این بچه اردک ها می پندارند که یک مرغ می تواند مادر آنها باشد یا برعکس؟» از همین تم سود جسته و به بازنویسی همان داستانی که در کودکی نوشته بودم پرداختم. اما در حین کار سعی کردم تا به کاراکترها و ماجراهای داستان رنگ و بویی تازه داده و به چالش های درونی کودکان امروز که در غربت زندگی می کنند بپردازم.

فضای داستان

گر چه من در نقاشی هایم از لباس های زیبای محلی ی گیلانی استفاده کرده و داستان در مزرعه ی صادق در مکانی به نام «بندر» واقع در شمال ایران جایی که بچه های نروژی یا ایرانی حتی ممکن است آنرا نشناسند می گذرد، ولی پرسناژهای داستان برای بچه ها کاملا آشنا هستند. به عبارتی بچه ها خیلی زود رابطه ای نزدیک با آنها برقرار کرده و می توانند احساس کنند که در واقع بین مزرعه های ایران و نروژ هیچ فرقی نیست یا اینکه بسیاری از رفتارهای حیوانات مزرعه صادق شبیه رفتارهای بسیاری از همان گونه ها در داستانهای نروژی است. انتخاب اسم های عجیب و غریب برای قهرمانهای داستان مثل هولی، مولی، شامبولی و کاکولی (که بارها هنگام داستان خوانی برای بچه ها موجب خنده ی آنها شده) برای این می باشد تا بچه هایی که در «جامعه ای چند فرهنگی» بزرگ می شوند با نامهای غیر آشنا و غیر بومی مانوس شوند.

«کتاب کودک» یا «ادبیات کودک»؟

ربکا لوکنز معتقد است: «ادبیات برای کودکان با ادبیات برای بزرگسالان تنها در «درج» متفاوت است. نه در «نوع» ... نوشتن برای کودکان باید با همان معیار داوری شود که نوشتن برای بزرگسالان ... عدم به کارگیری همان معیار انتقادی برای ادبیات کودکان به آن معنی است که بگوییم ادبیات کودکان نسبت به ادبیات بزرگسالان فروتر و کم ارج تر است».

باید اعتراف کنم که کار کردن با ادبیات کودکان کار ساده ای نیست. مخصوصا در کشورهایی مثل نروژ که سرمایه گذاری های عظیمی در این زمینه شده و بچه ها امکانات فراوانی دارند. این امر امکان حضور و موفقیت شما در این عرصه پر رقابت را دشوار تر می کند. اما آنچه که من در این حوزه تجربه کرده ام اینکه ناشران و نویسندگان ادبیات کودک در نروژ ـ مثل اغلب کشورهای دنیا ـ بیشتر توجه شان به گیشه است تا به ادبیات. انتشاراتی ها اغلب روی کتاب هایی سرمایه گذاری می کنند که امکان برگشت سرمایه شان در کوتاه مدت فراهم باشد. این امر دشواری کار را برای کسانی که در آغاز راه هستند دوچندان می کند. و نویسندگان را بر این وا می دارد تا بیشتر به بازار توجه کنند تا مضمون کار. به عبارتی نویسنده ناخودآگاه به یک نویسنده ی سفارشی تبدیل می شود. از همین روست که من خلاء «ادبیات کودک» در این حوزه را بیشتر حس می کنم. کتاب های کودک در این کشور بیشتر رویکردی سرگرم کننده دارد تا بدیعی. و بالطبع کودکان هم عادت کرده اند تا کتاب هایی را بخوانند که ماجراهای سرگرم کننده و قابل فهم تر دارند.

پیام داستان

گر چه مخاطب باید خود، پیام را از داستان دریافت کند، ولی جهت ایضاح باید عرض کنم که «متفاوت» یا «متغایر» بودن و تحمل یا تولرنس پیام اصلی داستان است. بسیاری از بچه های ما از اینکه متفاوت باشند یا دقیق تر گفته باشیم از اینکه آنها را «متفاوت» یا «متغایر» ببینند رنج می برند. من به عنوان یک نویسنده ی مهاجر حس می کنم که در این زمینه کم کار شده است. یا کمتر نویسنده ای بومی از زبان بچه های مهاجر هنجار های اینچنینی را به چالش کشیده است. گر چه با کته گوری یا رده بندی کردن بچه ها مخالفم ولی مخاطبان در این داستان می تواند هم بچه های مهاجر یا «بچه مهاجرها» و هم «بچه های میزبان» باشند. از این رو سعی کردم نظر بچه ها را با پرسش هایی اینچنینی که در آخر کتاب آمده جلب کنم:

ـ ما دیگران را دوست داریم به این خاطر که عین ما هستند؟

ـ ما دیگران را دوست داریم به این خاطر که عین ما فکر می کنند؟

ـ ما دیگران را دوست داریم به این خاطر که حقوقی عین ما دارند؟

روی سخنم

یکی از روزنامه ها در باره کتاب من نوشته: Vindu mot verden. (در یوتوب) او کتاب مرا به پنجره ای تشبیه کرده است که مخالف جهان باز شده است. و این خود نشان می دهد که نویسنده ی تازه کاری چون من کار زیادی دارد تا دیگران را به نگاه کردن از این پنجره تشویق کند. بنابر این باید بگویم راه درازی در پیش دارم. اما شوق رسیدن به من نیرو می دهد. از این رو با اشتیاق بسیاری از کارهای کتاب از قیبل نقاشی ها، طرح جلد، صفحه آرایی ها و حتی تبلیغات را خود بعهده گرفته ام تا کار نشر راحت تر پیش رود. و آخرین تلاشم نیز تبلیغ Adoptivkyllingen og andungene در شبکه یوتوب است.

یوتوب امروزه وسیله ای شده که برای کارهای چند منظوره استفاده می شود. من هم فرصت را غنیمت دانستم تا این کتاب را بیشتر برای جامعه ی نروژ و ایرانی های مهاجر معرفی کنم. لطفا آنرا ببینید و به دوستان توصیه کنید:


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در همین رابطه می توانید بخوانید:

ـ کتابی برای همه ی بچه های 3 تا 80 سال!

۱۳۸۹/۱۲/۱۹

Şahmat


Sen ki yar olmayacaktın niye imdat ettin?
Sen ki bülbül olamazdın, neyi feryat ettin?


Sen ki sevmek bilemezdin niye israr ettin?
Kırılan ahdin ile sen neyi ispat ettin?


Sana ben aşığıdım doğru, vücudumla sana.
Ey vefasız bırakıp aşkımı berbat ettin.


Kalbime hançer atıp gizlice koydun gittin.
Beni dilhun ederek kendini dilşat ettin.


Seni Leyla sanıyordum, sana Mecnun oldum.
Sen ki Şirin de değildin beni Ferhat ettin.


Sevgiler gerçeği boğdu, seni sevdikce yürek.
Acaba ben mi idim yoksa sen ifrat ettin?


Şimdi zincire salıp efkarımı hatıralar.
Düşerek ben dama, sen kendini azat ettin.


Galıba sondu bu yol, geldiğimiz satrancı
Hayretim ben ki nasıl Muhtarı şahmat ettin!

۱۳۸۹/۱۲/۱۸

تره می ور کم دارمه

(بهتر است زبانهای محلی مان را که گنجینه ای است برای نسل های بعد، حفظ کنیم. حیف است که از بین برود. از این رو هر از گاهی در جای خالی ما به گیلکی نیز می نویسم. گیلکی زبانی است که من در محل با دوستان و آشنایان تکلم می کردم. ولی امروزه این زبان در معرض انقراض است. نسل جدید گیلکی را کمتر حرف می زنند و بسیار اندکند که قادرند این زبان را بنویسند. یعنی حتی آنهایی که به گیلکی تکلم می کنند، در نوشتن مشکل دارند. من نیز از آن جمله ام . با این وجود می خواهم تلاشم را بکار برم و هر از گاهی به این زبان نیز بنویسم. )


ایمروز کی کموده واموتره بوم ، ایدفعه می چشم
بخورده تره... خیلی زمات بو کی تره فراموشه بکوتوبم. خیلی زمات بو که تو می چشمی جی آبیرا بوبوبی... امما ایمروز... ایمروز کی تره بیدم، می خاطرات جان بیگیفته، می غم تازه بوبوسته. باور نوکونی به قول استاد دعایی «نانی چی جور غم داریمه ـ تره می ور کم دارمه...»

مره یاده، هر روز کی مدرسه جی آموییم باید ایته سر تره بزه بیم. می مار گوفتی آخه پسر حیا بوکون، خجالت بکش ... دس ویگیر اَ کاریجی!

می پر گوفتی آقا تی دیل تی پولی بسوزی. آمما مگر ا حرفانی من بدهکار بوم. من اصلا به عشق تو می پولانی جمع ـه کودیم. بعدا آموییم یواش تی ور. وقتی تره دییم، می دیل پر پر زیی. می دیله درون خواندیم: «اَ پول مره ساله ساله، پیشکسته انباره باره ... ایپچه مره مهلت بدی .... »

آمما پوررضا ا آهنگ به نصفه فانرسه می دیل طاقت ناوردی.

آه ... تی مزه مره هرگیز یادا نیشی. تی او ملس ترشی مزه . تی سیاه چرده ده نه . اَشان همه مره خاطیراتی دی. ای زندگی! آی غربت! چیطو مره از تو تاویدایدی؟ چیطو مره تی جن جودا بوکودیدی؟ الان هسه، اَ غربت برهوت میان هیچ نشانی از تو پیدا نیبه.

آمما ایمروز کی تره کومود درون بیدییم، فقط خوایمه داد بزنم و تره دخوانم. گر چی دانم کی سالهایه از تو ده نشانی ننه، گرچی دانیمه کی هر وقت تره خورم ایسهال گیرم. اینه وسین می مار گویه «حیا بوکون ای قد نوخور!»

ولی با ای وصف خوایم داد بزنم:

«مشت انقولی تی آلوچه خوشکه قوربون!»

ا

ا

ا

ا

ا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ مشت انقولی خدا بیامرز امی محل درون آلوچه خوشک، پیله باغاله، آلبالو آب و اجور چیزان فوروختی...

۱۳۸۹/۱۲/۱۶

و روز جهانی زن ...

6ـ 7 سالم که بود یکی از کارهای خونه همراهی کردن مادر تا لب رودخونه بود. تا لب رودخونه همش یه دویست ـ سیصد متری راه بود. هوا که بهاری بود با کمال میل همراه مادر می رفتم. مادر مشغول شستن لباس تو آب رودخونه می شد و منم با قورباغه ها و سنجاقک ها بازی می کردم. اما زمستون ها همش بین من و برادر کوچیکم بحث و جدل در می گرفت که کی با مادر بره! اونوقت در حالیکه حسابی حوصله م سر می رفت کناری کز کرده مادر رو نظاره می کردم. بعضا که بارون یا بارون ـ تگرک می بارید مجبور بودم برای مادر که خم شده بود توی آب چتر بگیرم. تعجب می کردم که چطور مادر تو اون هوای سرد لباس ها رو توی آب یخ زده ی رودخونه فرو می برد و چنگ می زد. پاهام تو «بوت» های پلاستیکی یخ زده طاقتم رو تاب می کرد. مدام از مادر که دستهاش از سرما قرمز قرمز شده بود می پرسیدم:

ـ پس کی می ریم خونه ماما؟

...

گذشت سالها، وقوع انقلاب و وضعیت جدید سیاسی، نگاه ما رو هم نسبت به دنیا تغییر داد. اما دیری نپایید که باید وابستگی هامونو نسبت به هر چی «نگاه» جدیدی ست می گسستیم. بین سالهای 61 به بعد امکان هر گونه فعالیت های سیاسی علنی قدغن بود. تنها فعالیت هایی که باعث می شد احساس کنی هنوز زنده هستی، بزرگداشت و گرامی داشت بعضی از این روزهای تاریخی و بین المللی بود. روزهایی مثل روز کارگر، ... و یکی از این روزها هم هشتم مارس بود: روز زن!

17 سالم بود. گل های رُز خریده بودم. وقتی اومدم، مادر تو حیاط خونه، مثل قدیمها روی طشت خم شده بود و لباس ها رو می شست. با وجودیکه «ماشین لباسشویی کن وود» مادر توی آشپزخونه ش خاک می خورد، مادر تمایلی به استفاده از اون نداشت. می گفت که به دستاش بیشتر از «ماشین» اعتماد داره.

خم شدم بوسیدمش و رُزها رو به اون دادم.

ـ این چیه پسرم؟ از من پرسید.

ـ امروز روز تو ی مادر!

مادر بخوبی می دونست که روز مادر چه روزیه. اون روز 25 آذر رو به عنوان روز مادر می شناخت. به خاطر همین با تعجب گلها رو برانداز کرد.

ـ روز مادر؟!

ـ روز مادر نه، روز زن، مادر!

مادر تا اون روز نشنیده بود که روزی به نام «روز زن» داریم. به خاطر همین خوشحال شد و گل ها رو از من گرفت. از آن روز به بعد کم و بیش ما این روز رو گرامی می داشتیم.

امروز مادر پیشم نیست. ولی عطر مادرانه ی او همه جا پیچیده ست.

روز زن بر همه ی زنان مبارک...

به امید پایان دادن به همه ستمهای جنسی و نابرابری های اجتماعی.

۱۳۸۹/۱۲/۱۵

دیوارهای خانه

دیوارهای خانه با عکس هایش
گاهی برایت حرف می زنند.
گاهی تو را به یاد خاطره های خنده دار می اندازند.
و گاهی هم سکوت می کنند،
اما بدتر از همه موقعی است که دیوارها دارند تو را می خورند ...

۱۳۸۹/۱۲/۱۳

همبرگر روحت شاد!

بعد از تاریکی، برق که می اومد مادرم می گفت: «وینستون روحت شاد»! پدر اما لبخند می زد. بعد بی کنایه می گفت: «وینستون که اسم سیگاره خانم، ادیسون، ادیسون!». اونوقت پُکی به سیگارش می زد و می گفت: «این بدبخت ـ ادیسون ـ زحمت کشیده برق رو اختراح کرده، اونوقت تو خدابیامرزی شو حواله ی یکی دیگه می فرستی.»

و مادر سرش رو تکون می داد.

یادم می یاد پدر در رابطه با تلفن هم همینطور بود. هر وقت شماره می گرفت که با عزیزی تو خارج حرف بزنه با تعجب می گفت: «آخه با چند تا شماره گرفتن، از میون میلیون ها شماره الاّ همون شماره ی تو زنگ می زنه ....؟»

و مادر می گفت:«جل الخالق!»

***

همچی بخوای نخوای منم از این لحاظ به پدر رفتم. با نگاهی تحسین آمیز به اختراعات بشر نگاه می کنم. اصلا این چند سال اخیر خیلی ذهنم مشغول بود که آیا چیزی توی کائنات مونده که بشر اونو اختراع کنه یا نه؟

راستش عقلم قد نداد. خب اگه می داد معطل نمی کردم. حتما اختراعش می کردم. اما دیروز که فیلم «شبکه ی اجتماعی» The Social Network رو دیدم، فهمیدم که جا موندم. داستان عجیبی یه:

«در سال ۲۰۰۳، مارک زوکربرگ، دانشجوی دانشگاه هاروارد بعد از شکست در برقراری رابطه با یکی از دخترهای خوابگاه به نام اریکا، به اتاقش پناه می برد و وبسایتی به نام فیس مش درست می کند که در آن اعضای سایت می توانند به دختران دانشگاه از نظر جاذبیت هایشان نمره دهند. سایت خیلی زود مورد توجه قرار می گیرد تا اینکه سرور های سیستم پایگاه اینترنتی دانشگاه مختل می شود. زوکربرگ شش ماه از تحصیل محروم می شود و وقتی که باز می گردد همه او را می شناسند. دو قلوهای وینکلوس، او را استخدام می کنند تا وبسایتی مخصوص دوست یابی برای آن ها درست کند و بعد از بروز اتفاقاتی وبسایت فیس بوک خلق می شود که مورد توجه پانصد ملیون نفر قرار می گیرد...» (به نقل از ویکی پدیا)

حالا این جوون یکی از میلیونرهای دنیاست. به خشکی شانس! اعضای فیس بوک به بیش از 500 میلیون نفر در دنیا رسیده! امروزه بسیاری از تحولات دنیا از جمله اعتراضات دمکراسی خواهی در خاور میونه هم با کمک همین فیس بوک بنا شده است. فیس بوک داره ریشه ی دیکتاتورها رو از ریشه می کنه.

می گم پدر خدا بیامرزم اگه بود حتما انگشت به دهان می موند. و مادر اگر اهل فیس بوک بود حتما آهی می کشید و می گفت: «همبرگر روحت شاد!»

۱۳۸۹/۱۲/۱۱

ای کاش مستقل نبودیم!

سریع قضاوت نکنید و مرا ایادی وابسته به استکبار نخوانید! 32 سال پیش ما نسل جوان که به خیابانها ریخته، خواهان سقوط «رژیم وابسته» ی شاه شده و «استقلال» را برای ایران می خواستیم خیلی هم افتخار می کردیم. شاید شما هم در این همصدا باشید که اگر همه چیز دروغ باشد، «استقلال» تنها شعار اصلی دوران انقلاب بود که جامه ی عمل پوشید. امروز کمتر کسی پیدا می شود که مدعی شود ایران یکی از مستقل ترین کشورها در دنیا نیست. و یا مثلا سیاست کلی و جاری کشور نه در تهران، بلکه در واشنگتن یا لندن پایه ریزی می شود.

اما اجازه دهید یک اعتراف کوچکی بکنم: آقا جان از این عمل پشیمانم! راستش می خواهم اعتراف تر بکنم: ای کاش هرگز مستقل نمی شدیم! اصلا ولم کنید راحت اعتراف کنم که: «وابستگی» بهتر از «استقلال» است! آقا جان رک و راست: اصلا «وابسته» بودن یک رژیم نعمتی است! اصلا من نمی فهمم کی گفته که باید مستقل بود؟ مگر ارزش و اعتبار یک کشور به مستقل یا نبودن آن است؟ کشورهای دنیا و از جمله اروپایی ها که با اعتبارترین در دنیا هستند هر روز تلاش گسترده ای بکار می بندند که بیشتر به هم وابسته شوند. یعنی ما از آن ها بیشتر می فهمیم؟

وقتی خوب نگاه می کنم می بینم که طی این سالها همین «استقلال» عاملی بود برای ایجاد محرومیت. برای خفه خون گرفتن. عاملی بود برای سرکوب و حذف مخالفین. هر کس که دهان به انتقاد از حاکمان می گشود مُهر «عامل و ایادی خارجی» بر پیشانی او زده می شد. حتی این روزها هم که جنبش اعتراضات جوانان تحت عنوان جنبش سبز اوج گرفته، رژیم از آن به عنوان «فتنه» که خب از طرف «دشمنان» طراحی شده نام می برد. یعنی به خطر افتادن استقلال کشور! دیگر هیچ تردیدی نیست که «استقلال» در این مملکت چتری بوده و هست برای حمایت و بازتولید استبداد و دیکتاتوری. به عبارتی «استقلال» حیاط خلوتی حاکمانی است که می خواهند مملکت را دور از چشم این و آن و این حق و آن حق نگه داشته و بچاپند.

انصافا با نگاهی به تحولات اخیر در خاور میانه می بینیم کشورهای «دیکتاتوری وابسته» موضع مهربانانه تر و شکننده تری داشتند تا کشورهای «دیکتاتوری مستقل!» این «کشورهای وابسته» بودند که ملاحظات وابستگی را در نظر گرفته و برای اینکه احساسات جهان خارج را جریحه دار نکنند در سرکوب اعتراضات تردید به دل راه دادند. رژیم تونس، مصر و این اواخر بحرین که به پیروی از ملاحضات وابستگی خود به غرب از جمله امریکا به مخالفین خود اجازه دادند تا بر سر میز مذاکره بنشینند. اصلا چرا راه دور می رویم حتی محمد رضا شاه هم به خاطر همین ملاحظات«وابستگی» صدای انقلاب ما را شنید.

اما نگاه کنید به ایران اسلامی، یا لیبی. دو کشور مستقل که هیچ تردیدی در استقلال شان نیست. چطور دستگاه سرکوب آنها فعال است و هیچ ملاحظاتی نسبت به رعایت حقوق بشر و قوانین انسانی ندارند.

بنابر این دعای بی موردی نیست که آرزو کنم ای کاش ما هم یک رژیم وابسته ای داشتیم، تا حداقل می توانستیم نفسی بکشیم.

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...