۱۳۹۰/۶/۵

دیشب باران ترانه می خواند

دیشب باران عجیبی می بارید. یک ریز و تند. صدایش یک لحظه قطع نمی شد. و چنان بر سقف خانه ی تنهایی ام فرود می آمد که تنها صدای تنهایی من بود که به گوش نمی رسید. انگار باران دیشب حال و هوای دیگری داشت. می شد از ابتدایش گرفت و مثل «لوبیای سحرآمیز» به انتهایش رسید. نه ... نه، این باران انتهایی نداشت. می شد از شانه هایش بالا رفت و مثل موقعی که روی تراست منزل ایستاده و با سیگاری روشن دریاچه ی زیبای روبرو را تماشا می کنم، تنهایی را تماشا کرد. اصلا می شد سر روی شانه هایش گذاشت و چند قطره ای به یاد زندگی ریخت ... نه، پا روی شانه هایش گذاشت و تو کابینت های بالا دنبال چیزی مناسب برای چیدن گل های رزی که تازه از بیرون خریداری شده بود، گشت.
انگار او مهمان من بود و من مهمان او... اصلا دیشب مهمانی مرا این باران خراب کرد. باعث شد کباب کوبیده ام مزه ی همبرگر بدهد. و بعد، مرا یاد شمال انداخت، یاد خانه، یاد دور هم بودن ها، یاد عشق... تاکنون باران را اینقدر لطیف ندیده بودم. روح را جلا می داد. چنان به او نزدیک بودم که می توانستم حسش کنم. به چشمان اثیری اش نگاه کنم. با او سالسا برقصم و یا هدیه ای «سبز» از او بگیرم. بعد دستان مهربانش را گرفته و اتاقها را نشانش دهم. حالا در هر کدام از اتاق ها که می نشستم صدایش می آمد و بوی آشنای نمش همه جا را پر کرده بود.
درست است، دیشب باران توی اتاقم بود. روی سازم، روی ترانه های من. با من می خواند:
...
گفتی که تنهایی
از غم ها دریایی
در پی دنیایی
پس بیا کجایی یارم؟

گفتی که باز آیی،
با عشق و ناز آیی
حین پرواز آیی
پس بدان در انتظارم...

و حالا صدای باران و ترانه در هم آمیخته بود. و مرا آرام می ساخت. اما خودش، بی قرار بود. نا آرام و بی قرار. من این ناآرامی را از رعد و برق های هولناکی که هر از گاهی با صدایی مهیب تمام اتاقهای تاریک وجودش را روشن می ساخت می فهمیدم. باورم نمی شد که این منشاء طراوت، این هدیه بخش سبز، چنین هراسان و دلنگران باشد.
من دیشب تا ساعت ها زیر باران بودم. و شریک این نا آرامی. خیس آب شده بودم...
و صبح ... وقتی برخاستم دیگر باران نمی بارید. اما تمام دیوارهای اتاقم را از عکس ها و خاطره های قدیمی شسته بود... باران نمی بارید، هیچ! ولی صدایش همچنان روی سقف شیروانی ی خیالم و توی اتاق های ذهنم، مثل زمزمه ای جاری بود. و چتر جا مانده ای در کنار در، یادم آورد که دیشب باران هنگامه ای برپا کرده بود....

۱۳۹۰/۶/۲

باید باشم چون هستم

ناسلامتی امروز تولدمه. مرسی! بیست سال پیش در چنین روزی ... نه اینکه متولد شدم. دوستهایم را جمع کرده و اولین جشن تولدم را بر پا ساختم. این جشن خیلی ساده بود. اندکی خوراکی، شراب و دوستان خوب. و خب ساز و آوازی و ... بعد من این سروده ام را برای دوستان خواندم. خودم هم بعد از این همه سال دقیقا نمی دانم منظورم چه بود. و چه چیزی را می خواستم بگویم. گفتم:

از پس چشمهای خمار آلوده ی تنها،
از پس سینه های بی قامت دست گشاده،
که تحمل بر جفای تاجر قلبها دارد.

از پس دست ها و پاهایی
که هر روز به بهانه ی فتح،
حرکت می کند.

از پس سوزها،
دردها،
و سبزینه های نارس طراوت،
بیست و شش شهریور کوچ کرد و رفت....

در هاله ی پرت زمان
نقاب چهره برکشیده شد،
و آنجا،
آن گوشه،
زیر چهاردیواری ی پنجره دار کوچک،
شب و روز،
در بیست و هفتمین آواز خسته تکرار شد...
در حالیکه بدنیا آمده بود،
دگر باره آرزوی آمدن کرد...
در حالیکه زندگی تمام شده بود،
دگر باره خواند:
باید باشم چون هستم.

3 شهریور 1369

اینکه بعد از گذشت این همه سال ادعا کنم هنوز «سبزینه های طراوت» عمرم نرسیده اند، حرف عبثی نگفته ام. اینکه هنوز «در حالیکه بدنیا آمده ام ،آرزوی آمدن می کنم»، حرف بیخودی نیست. اما اتفاقات دیگر هم افتاده است. هنوز کابینت های آشپزخانه رآ بعد از هر بار باز کردن، یادم می رود که ببندم. تنها چیزی که این اواخر بعد از تغییرات مهمی که در زندگی ام پیش آمد اینکه بالاخره کسی جز خودم، آنها را نخواهد بست.
در یکی از نوشته هایم نوشتم که «مثل پیرمرد بادکنک فروشی ام که باد، بادکنک هایم را از جا کنده و برده است. الان دارم دنبالشان می گردم. و هر بادکنکی را که دست هر بچه ای می بینم، فکر می کنم یکی از آنهاست.» «گفتم: مثل بچه ای هستم که از سر ذوق بستنی ای خریده و شوق خوردن دارد. ولی متوجه می شود که بستنی هایش ار زوی قیف افتاده اند.»

بعد از این همه سال می توانم بگویم که برای زندگی کردن انگیزه های قوی تر لازم است. می توانم بگویم که حوزه ی زندگی شخصی من خود انگیزه ی مبارزه تن به تن است. اگر نجبنبی زمین می خوری. و اگر زمین خوردی دیگر وقت برخاستنت نیست.
این اواخر که زندگی من دستخوش حوادث مختلف شد، خود را به دست حوادث دیگری سپردم. حوادثی که باعث شد که فکر کنم اصلا بیراهه آمده ام. گم شده م. از خود فاصله گرفته ام. نمی دانم. فقط می فهمم که اکنون به آدمها از زاویه ای دیگر سیر می کنم. احساس دوستی ی بیشتری با دیگران دارم. و فاصله هایی که قبلا سعی می کردم رعایت کنم نمی کنم.
نمی دانم. امروز تولدم هست. و این زمان گذشته را چیست؟ فکر می کنم هنوز «باید باشم، چون هستم» به اعتبار خود باقی است. و من هنوز در پی هستن هستم.

۱۳۹۰/۶/۱

سقوط دیکتاتور نزدیک می شود


پای تلویزیون نشستم و دارم لیبی رآ لحظه به لحظه دنبال می کنم. مردم خیابان به خیابان دارند دنبال دیکتاتور می گردند. همان دیکتاتوری که چهل سال پیش نماد ضدامپریالیسم و آزادی لیبی بود. و امروز مظهر عقب ماندگی... دائم در انتظارم که خبری بشود. انگار که مملکت مادری خودم است. دلم می خواهد مردم لیبی نتیجه ببینند.
دلم برای همه ی ما می سوزد. آخر چرا باید از دمکراسی، همین دمکراسی نیم بند جهانی بی نصیب باشیم. چرا باید از قوانین مدرن جهانی بی بهره باشیم. چرا باید ثروت ملی خود را بدست چنین دیکتاتورهایی بر باد دهیم.
مردم لیبی مثل بقیه ی عربها نشان دادند که هنوز وقت انقلاب تمام نشده است. و بیشتر از همه نشان دادند که بدون حمایت جامعه ی جهانی امکان شکست دیکتاتورهایی که تا دندان مسلح هستند نیست. بنابر این آنها اشتباه ما را نکردند. علنا از جامعه ی جهانی کمک خواستند. و این کمک ها بالاخره بعد از 6 ماه نتیجه داد....
در همین زمینه بخوانید:

۱۳۹۰/۵/۳۰

موسیقی من، زبان من


دیروز صبح بین خواب و بیداری بودم که موبایلم زنگ زد. Karin بود: خانم معلم دوران کلاس نروژی. خیلی خوشحال شدم. گفت: کجایی؟ مدتهاست که خبری ازت نیست.
گفتم: حق داری. مدتی یه خودم نیستم. کمی از جمع فاصله گرفته م.
گفت: تلفنت رو نداشتم. از بچه های ایرانی گرفتم.
خلاصه بعد از چاق سلامتی معلوم شد که تولدش است. تولد 50 سالگی ش. تبریک گفتم. از من خواهش کرد که در مهمانی ش حضور پیدا کنم. گفت: هنوز بعضی از مهمونا از اون شب فراموش نشدنی حرف می زنن...
گفتم: یادش بخیر.
پنج ـ شش سال پیش بود. کارین و شوهرش مهمانی ی حسابی ای گرفته بودند. همان موقع وقتی دعوتنامه اش را خواندم تعجب کردم: «جشن به صرف شام و صبحانه!» گفتم شاید هنوز نروژی ام کامل نشده است. پرسیدم این یعنی چی؟ گفت: یعنی قراره که تا صبح پیش ما بمونین. و بعدش صبحونه رو با هم می خوریم.
برایم جالب بود. مهمانها با خودشان چادر هم آورده بودند. تا پاسی از شپ زدیم و رقصیدیم. بعدش توی چادر ها خوابیدیم. به ما خیلی خوش گذشت. یک شب فراموش نشدنی!
گفت: می دونم که دیر زنگ زدم. ولی خیلی دوس داشتم مهمونام دوباره موزیک تو رو می شنیدن.
راستش تو رودربایستی ماندم. دوست هم نداشتم که به او «نه» بگویم. کارین زن خیلی خوبی بود. یک مشاور دلسوز. زمانی که کلاس زبان را در اینجا شروع کردیم، این او بود که راه ادامه تحصیل را به من آموخت و کمکم کرد تا راه به مدرسه و دانشگاه پیدا کنم. بعد ها فهمیدم که او یکی از سیاستمداران فعال حزب چپ ـسوسیالیست است. سال پیش روز اول ماه مه وقتی نخست وزیر برای بازدید از شهر ما آمده بود، کارین مرا به او بعنوان یک نویسنده ی مهاجر معرفی کرد...
او یه دوست خوب خانوادگی بود. و حالا مشکل بود که به او نه بگویم.
گفتم: موسیقی ی من؟
گفت: آره ... و تو می دونی که: Musikk kjenner ingen grenser.
به این معنی که «موسیقی هیچ مرزی نمی شناسد.» و بنظرم خیلی درست می گفت. من موقعی که سالها پیش در تهران به کلاس موسیقی می رفتم، شبیه این مطلب را روی دیوار کلاس دیده بودم: «آنجا که زبان از سخن باز می ماند، موسیقی آغاز می شود.»
من درجوانی از موسیقی ام همیشه به عنوان زبانم استفاده کرده ام. بارها حرف خود را از طریق سازم زده ام. حتی موقعی که می خواستم «کسی» را تحت تاثیر قرار داده، یا پیغامی برسانم، از سازم استفاده کرده ام. یاد آن روزهای خوش و شیطنت بار جوانی بخیر!
سالهای اول اقامت در نروژ بارها از طریق موسیقی ام با مردم اینجا حرف زده ام. توی فستیوالها شرکت کرده ام، توی جشن ها، کنسرت ها و یا مراسم رسمی، از موسیقی خود به عنوان زبان خود استفاده کرده ام. و هنوز هم اینکار را می کنم.
....
بگذریم. بین رفتن و نرفتن بودم که بالاخره خود را به جشن رساندم. کارین و شوهرش از دیدنم بسیار خوشحال شدند. جشن بسیار بزرگی برپا کرده بودند. و مهمانان زیادی حضور داشتند. او مهمانان خود را با یک نوشیدنی که از عرق برزیلی درست می شد، پذیرایی می کرد.
من سالها قبل موقعی که در کمپ زندگی می کردم، آهنگی ساخته بودم به نام «دلتنگی» یا Savn. این آهنگ بر پایه ی دستگاه «بیات شیراز» از مقام های آذربایجانی ساخته شده، و با سوز و گذازی مخصوص نواخته می شود. آهنگم دو قسمت دارد. پیش در آمد که در واقع دلتنگی به گذشته است، به خاطرات، به همه ی آنچه که از کف رفته. و قسمت دوم آهنگ، ریتمیک می باشد، که نوعی دلتنگی به آینده است. به آرزوها، رؤیاها به روزهای خوب پیش رو...
من خود این آهنگم را بسیار دوست دارم. فکر می کنم قطعه ای ست که دشواری و شادی های ما را به تصویر می کشد. آنهایی که برای فتح آینده از گذشته بریده اند و آرزوها و رؤیاهای خود را جستجو می کنند....
بعد از شام کارین با زدن قاشق بر روی گیلاس شراب مهمانانش را به سکوت دعوت کرده و از من دعوت کرد که موزیکم را اجرا کنم. وقتی این آهنگ را شروع کردم، سکوت عجیبی بر مهمانها حاکم شد. انگار همه ی این آدمها که چند دقیقه پیش در شادی مدهوش بودند اکنون با من به اعماق من همسفر شده بودند... وقتی اجرایم تمام شد، بسیار تشویقم کردند. خانمی میانسال جلو آمد و در حالیکه اشک چشمانش را پاک می کرد، گفت: من موزیک آذری را نمی شناسم. ولی هر چه بود آنقدر مرا تحت تاثیر قرار داد که نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.
بنته یکی دیگر از دوستان من که در مهمانی حضور داشت، بسیار تشویقم کرد.

فهمیدم که واقعا موسیقی مرز نمی شناسد. به این فکر می کنم که کاش انسانها می توانستند بسیاری دیگر از مرزها را نیز از بین شان بردارند. دارم به فردایی می اندیشم که مرزی نباشد.

۱۳۹۰/۵/۲۹

هیچکس به هیچکسی ام نپیوست...

هیچکس مرا باور نکرد!
نه تو که آن شب مجعول،
با بوسه های مسموم،
وجود تشنه ام را سیراب ساختی.
نه خود که نوشیدم و مست تو گشتم.
و گمان کردم که شراب ناب نوشیده ام.


هیچکس با من نماند!
نه تو که سایه های شیشه ای ات،
در عمق تاریک پنجره ی امیدم درخشید.
نه خود که در همان سایه ها،
دور تا دور لبانت را بی پروا
بوسه کاشتم.

هیچکس به هیچکسی ام نپیوست!
نه تو که تنهابودی،
و نه من که تنهاتر.
جز اندیشه های تخلیه شده از تو
و خاطره های در حال اغماض...

۱۳۹۰/۵/۲۷

اولین روز مدرسه او و من


امروز اولین روز مدرسه بود. و دانش اموزان نروژی بعد از تعطیلات تابستانی پای به سال تحصیلی جدید گذاشتند. اما امروز برای عده ای از این دانش آموزان روز بخصوص و بسیار خاطره انگیزی بود. برای آن بچه هایی که برای اولین بار پای به مدرسه می گذاشتند: دانش آموزان کلاس اول.

مدارس نروژ برای این روز مراسم ویژه ای دارند. امروز آن کودکی را دیدم که دست در دست پدر و مادرش پای به مدرسه گذاشته بود. گر چه کمی اظطراب داشت، ولی لبهایش خندان بود. او خیلی زود متوجه شد که تنها نیست. تمام اطراف او بچه هایی گرفته بودند که آنها هم اولین روز مدرسه را تجربه می کردند. تازه بعضا بچه هایی بودند که اصلا زبان نروژی را هم بلد نبودند. خانم خوش لباسی که گویا رئیس یا مدیر مدرسه بود، پشت میکروفن قرار گرفت. او در حالی که لبخند بر لبان داشت، به همه مخصوصا به این بچه ها خوش آمد گفت.

سپس دانش آموزان از همه ی کلاسها دور «کلاس اولی ها» را گرفتند. یک چند نفر هم کنار خانم مدیر به صف ایستادند. به اینها «معلم» می گفتند. خانم مدیر یک به یک نام بچه های کلاس اول را از بلند گوها خوانده و آنها را به جلو دعوت کرد. اسم او را هم خواند. او چقدر به خود بالید. واقعا حس کرد که چقدر مهم است. مدیر با او دست داد. و سپس با معلم هایش آشنا کرد. معلم ها دانش آموز را با تبسم تحویل گرفتند. آنها را به صف کرده و با هم از حیاط مدرسه درحالیکه بقیه دانش آموزان برایشان هورا می کشیدند، گذرانده و وارد کلاس شدند.

من امروز آن کودکی را دیدم که دست در دست معلمش داشت. و به هورای دیگران جواب می داد. و با افتخار از روبروی آنها رد می شد. دیگر در چهره اش اضطراب پیدا نبود. ....

***

اما آن دورتر ها بچه ای را دیدم که روز اول مدرسه را تجربه می کرد. این بچه هم آشنا بود. بچگی خودم بود. اصلا خودم بودم. وقتی وارد مدرسه شد، خود را تنها دید. مدرسه برایش هیولایی بود. ولی به هر حال باید می رفت. همه مدرسه می رفتند. اما همان ساعت اول، اتفاق مسخره ای رخ داد. یکی از همان بچه ها او را مسخره کرد.... او نصف من قد داشت. بنابر این باید رویش را کم می کردم. اما در این بدو و بگیر او ناگهان مرا مثل کشتی گیرها گرفته، و به من پشت پا زد. من کنترلم را از دست داده، به زمین افتادم.

... این خاطره تلخ شکست سالها با من زیست. سالها ... و امروز که این بچه ها را دیدم، با خود گفتم: کاش منهم در چنین جایی مدرسه را شروع می کردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیشتر در این باره بخوانید:

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2009/08/blog-post_29.html

۱۳۹۰/۵/۲۳

دور هم بودن ...

تو «خونه ی پدری»، خونه رو یه جور دیگه تعریف می کردن. خونه رو یه جور دیگه می دیدیم؛ ما که هفت ـ هشت تا خواهر و برادر ریز و درشت زیر یه سقف بزرگ شده بودیم! پدر هر روز ما رو از تعداد کله هامون که از زیر لحاف بیرون می زد می شمرد. هر روز صبح: ...6، 7، 8. از کوچیک به بزرگ... و وقتی یه مهمون هم سر می رسید، دیگه کار از شمردن گذشته بود.
اما بعد از بزرگ شدن و پراکندگی دیگه اون تعریف ها، دیگه اون «دور هم بودن» ها مث قبل نبود. فقط گاهی که خواهر و برادرا به مناسبت هایی دور هم جمع می شدیم، صبحها می تونستی کله ها رو ببینی که از تو لحاف بیرون زده! بعضی وقت اونقد بودیم که باید واقعا رو زمین، رو مبل، تو آشپزخونه جایی پیدا می کردیم و ولو می شدیم که بخوابیم. یادمه یکی از این روزها، تو سوئد پیش خواهر بودیم. جمع و سرحال، شب نشینی طولانی، با ساز و آواز و عشق... 20 ـ 22 نفری می شدیم. شب ها آنقدر مست از دور هم بودن بودیم که کسی به «جای خواب» فکر نمی کرد. مهم این بود که با هم بودیم. یکی از این صبحها سرم از لحاف بیرون بود که ناگهان خانمی رو دیدم که داش زل زل به ما نگا می کرد. وقتی رفت از خواهر پرسیدم کی بود خواهر؟ گفت:
همسایه دیوار به دیوارمون بود. کنجکاو شده بود که این همه آدم چطو تو این خونه جا گرفته ن؟ باور نمی کرد که این همه آدم تو این خونه بتونن بخوابن!
و من می فهمیدم چرا. آخه تو اروپا خونه ها رو بر اساس «تخت خوابش» نامگذاری می کنن. مثلا خونه ی «دو خوابه» یا «سه خوابه» ... بدون تخت نمی تونی خونه ت رو تعریف کنی. اینجور بگم خونه22 خوابه نداریم!
........
اما ... امروز وقتی بیدار شدم، خونه م، عطر خونه ی پدری می داد. لحاف و تشک ها رو زمین ولو بودن. اونقد که باید با توک پا از بین تشک ها راه می رفتی. و کله ها که از تو لحاف ها زده بود بیرون. شوهر خواهر و خواهر و خواهر زاده و بچه ی خواهر زاده ، خاله و ... همه ... چقد خوشحال بودم. وقتی از پنجره بیرون رو نگا کردم، چند تا ماشین پارک بود... عین قدیما...
با خود گفتم که: انگار هر موقع تو خونه جا نمیشه که بخوابی، جا هم نمی شه که غمی به دلت بیاد... همیشه شادیه ...
صدای بچه به گوش می رسه ... صدای نفس ... صدای زندگی ... با خود مرور می کنم «دور هم بودن»! آی آی ... چه لذتی داره! چه نعمتی یه ... »

۱۳۹۰/۵/۲۰

قضیه ی یخ ایرانی ها ...


برای کسانی مثل من که در جمع ایرانی ها بسیار نشست و برخاست داریم، قضیه «یخ ایرانی ها» بسیار قضیه ی آشنایی است. مخصوصا آنهایی که قرار است برنامه ای هم در میان ایرانی ها اجرا کنند. بنده زمانی که به عنوان یک موزیسین ـ یا برنامه گردان در جمع ایرانی ها حاضر می شوم، مشکل ترین کارم همین آب کردن «یخ ایرانی ها» است. چرا که بدون این امر امکان ندارد شما ارتباط خوبی با هموطنان خود برقرار کرده و برنامه ی خوبی ارائه دهید.

این «یخ» سابقه تاریخی و فرهنگی دارد. از فرهنگ «سنگین بودن» ایرانی ها می آید!!! ما به بچه های خود مخصوصا دختر بچه ها می آموزیم که در جمع «سنگین» باشند. کمتر حرف بزنند. نخندند. بعضا با کلماتی مثل «باوقار» و «باشخصیت» به این «عقب افتادگی فرهنگی» رنگ و جلایی هم می دهیم. به عبارتی به آنها می آموزیم که «سوسیال یا اجتماعی» نباشند. این فرهنگ متاسفانه در بسیاری از ایرانیان خارج نشین هم از اعتبار شایانی برخوردار است.

بگذریم.

دیروز بعد از مدتهای طولانی به توسط یکی از دوستان به جمع ایرانی ها دعوت شدم. کافه ای در اسلو بود. این کار شایسته ی گردانندگان کافه مرا سر وجد آورد. به هر حال جایی است که ایرانی ها می توانند هفته ای یکبار در آنجا یکدیگر را ملاقات کرده با هم تبادل نظر کنند. به اتفاق دو تن از دوستان خود رفتم، و چند تن از دوستان دیگرم را نیز که مدیدی بود از آنها بی خبر بودم، بطور اتفاقی ملاقات کردم.

جمع صمیمی ای بود. و با یک برنامه ی ویژه، معرفی کتاب، و شعر خوانی همراه شد. دو تن از ایرانی ها هم تولد داشتند. و من که قرار بود مهمانان را برای یکی ـ دو آهنگ مهمان کنم، «برنامه گردانی» آنرا متقبل شده و عصر خوبی را در کنار آنها گذراندم.

قبلا بارها در این گونه جمع ها حضور پیدا کرده ام، ولی به خاطر همان «یخ» رسمی بودن، قادر نبودم برنامه ی خوبی ارائه دهم. بگذارید رازی را خدمت شما عرض کنم. در جمع ایرانی ها برای برنامه گردان هایی که قادر نباشند مهمانان را به میدان رقص بکشند، یک سرافکندگی به حساب می آید. از این رو همیشه این فرهنگ «سنگین بودن» در واقع عاملی ست برای این «سرافکندگی»!

اما من از همان اول برنامه صادقانه و صمیمانه از همین «یخ» حرف زده و تقاضای همکاری از مهمانان کردم. در نتیجه ی این صمیمیت و با کمک خود مهمانان خیلی زود این یخ آب شد. به ناگاه «هنرمندان خودجوش» وارد صحنه شده، و بدون رودربایستی تا پایان برنامه مهمانان خود در کنار موسیقی ی من به اجرای برنامه پرداختند. از این رو عصر خوبی را در کنار یکدیگر به یادگار گذاشتیم. و یدبن ترتیب یخ ها آب شدند. :)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این باره بیشتر بخوانید:

لزوم حضور بیشتر در عرصه های اجتماعی

حضور من در کافه کتاب و فرصتی برای معرفی کتاب من

تجربه ای از داستان خوانی من

۱۳۹۰/۵/۱۹

دارم دنبال خودم می گردم...

... دارم دنبال خودم می گردم. انگار گم شده م. خنده داره! نه اینکه فکر کنید خدای نکرده آلزایمر گرفتم، نه، فقط یه جایی همین گوشه کنارا جا موندم. شاید تو خونه یه جایی توی آشپزخونه، تو بوی غذای سوخته م، لای کابینت هایی که بعد از هر بار ظرف و ظروف گرفتن درشونو فراموش می کنم که ببندم. تو هال، جلوی تلویزیون، رو راحتی هایی که بهش لم می دم؛ تو زیرزمین، آره، اونجایی که مادر صندوق قدیمی ش رو گذاشته بود. توش پر از اسباب و اساسیه بود. پارچه های رنگارنگی که از زمان جوونی مادر براش مونده بود. یادگارهای قدیمی از مادر بزرگ... اینجا رو نگا کن! گرامافون قدیمی مون. صفحه های قدیمی... وای ... همونایی که خواهرام باهاش «توایست» می رقصیدن... دارم توی قدیما دنبال خودم می گردم. ای وای! پس من کجا آم؟

حالا توی جالباسی م می گردم، توی کمدا، اونجا هم نیستم. توی قفسه های کتاب و آلبومم، تو آلبوم های بچگی م: هه هه هه، عکس های سیاه و سفید... آلبوم های جوونی، نگا کن به سبیلام! ... چه قیافه ای؟ لابلای دفترای خاطراتم ... تابستون زادگام، کنار دریا، توی «کوتام» های باغ هندونه، توی بوی بی مثال برنجزارهای اطراف شهر. دارم توی بازار ماهی فروشا، «چوب زنها» و بوی گند «ماهی کُلی» هایی که رو دست سماک ها مونده، دنبال خودم می گردم.

توی هیاهوی چهارشنبه بازار محل، اونجا که با لباسهای خوشرنگی که خواهرهام از خارج برام فرستاده بودن، به تن کرده و ایستادم. و به جای اینکه عطر تند دخترای روستایی رو که یه من ماتیک هم به لباشون مالیدن بو کنم، دارم تو بساط سبزی فروشها، میوه فروشها و «ترشی فروشها» دنبال لواشک می گردم. نه ... انگاری اینجا هم نیستم...

شاید تو وسط بازار جلوی «تنها کتابفروشی شهر» که روی پنجره ش عکس «داس و چکش» دیده می شه هستم... نگا کن این منم... دارم اعلامیه ها رو پخش می کنم: «زنده باد آزادی!» تئاتر خیابونی راه انداختم. خودم هم نقش «عموسام» رو بازی می کنم. الانه که «آغوزدارها» سر برسن و یه فصل کتک مون بزنن ...دارم تو تهدید ها و بزن بگیر ها دنبال خودم می گردم.

نه ...خیلی وقته از اون کوچه گذر کردم. ببین اونورتر توی قبرستون، شاید اومده بودم که سری به «پاپا» بزنم. دلم برا بوی عصای چوبی ش، کلاه قفقازی ش که همیشه رو سرش می ذاشت، تنگ شده بود. و اون کنارتر خاک مادر بزرگ و پدر بزرگ... و حالا خواهرم و برادر جوونم که یه جایی توی همین خاک آرمیدن... دارم توی گریه هام دنبال خودم میگردم...

... بذار ببینم اینا چی ان؟ اوه، نامه ها! نامه ها و شعرهای عاشقانه! خدای من! شعرایی که برای دخترا نوشته بودم، و هرگز بهشون نفرستادم و براشون نخوندم:

«دانی جانان کی منم عاشق و دلدار تویم

دانی تی عشقه واسین یار و وفادار تویم

تو به بازار محبت بیبی چون جانِ گران

جه تمنای وصال تو خریدار تویم .... »

اینور کتابام... کتابهای لغت، کتابهای رمان، احمد شاملو ... : «نازنین! جامه ی خوبت را بپوش، عشق ما را دوست می دارد.» دارم تو عشق شاید دنبال خودم می گردم.

نه ... نه ... اینجا هم نیستم. مطمئنم که یه جایی همین گوشه کنارام. بذار دوباره برگردم خونه، تو غربت ... روی دیوارها، لای ورق های روزنامه هایی که راجع به من و کارهام نوشتن، تو قاب عکس هایی که یادگار آخرین عشقم هستن، اونایی رو که دیگه از رو دیوار ورداشتم که دردم رو تازه نکنن.... آها اینور، توی عکس دخترم، توی عکس خودم، ... آه، دارم تو خودم و خودمون دنبال خودم می گردم.

تو شاسی های آکاردئونم... سازی که 30 ساله با من زندگی می کنه. توی عروسی های بچه محل هام، توی بزن بکوب ها با من بود. مث یه یار وفادار... با آهنگ هایی که برای «آدمای بخصوص» درست می کردم. آهنگ هایی که هرگز نتونستم براشون بنوازم. مثل همون شعرهام ..... بذار برم اینورتر ... توی نوارهای ویدئو... یادش بخیر ... چه روزایی... چه دوستایی... چه شب نشینی هایی... دارم تو عرق خوری ها دنبال خودم می گردم.

توی سی ـ دی های موزیکم. آهنگ های رنگارنگ ... حتما اونجام. نه، موبایلم... توی مساژهای جدیدی که از x و Y دریافت کردم... هه هه ...

لامسب همینجاها بودم ها. پس کوشم؟ توی لپ تاپم شاید؟ آره ... تو فیس بوک... تو «لایک» ها، تو چت روم «جاقلان»، تو مسینجر و اسکایپ ... تو «جای خالی ما»... دارم تو شیطنت هام دنبال خودم می گردم. آره دارم نزدیک می شم. همینجاهام...

نمی دونم... انگار راس راستی گم شدم... تو حس غروب، تو صدای بارون، تو رنگ پاییز، لای آواز پرنده ها، تو بوی نمناک خوشبختی، عطر مشکوک عشق، نوای غم انگیز تنهایی، تو پژواک شلوغی، ... همین طرفها.... پس کجام؟ بذا ببینم... انگاری اینجاها نیستم.

پس می رم که تو فردا دنبال خودم بگردم... تو فردا... شاید اونجا پیدا بشم.

۱۳۹۰/۵/۱۷

شاید

رازهای تو را

هرگز در دل مدفون نمی کنم. نه ...

آنها را هر چه که بود و هست،

همراه با یک ترانه ی ناآشنا

بر شانه های باد می نشانم.


شاید روزی ـ روزگاری

اگر بادی وزیدن گرفت،

و تو ترانه ای آشنا شنیدی،

بفهمی که من رُبات نبودم...


2011‏/08‏/08

۱۳۹۰/۵/۱۶

آی عشق ... آی عشق!

آی عشق ... آی عشق!
امان از دست تو! از دست تو که از دست ما اسیری. نه ما می دونیم با کدوم ساز تو برقصیم و نه تو! نه موقعی که تو رو داشتم، ثمری از زندگی گرفتم و نه الان که بی تو ام!
آی عشق! آی عشق! چه موجودی هستی که ما رو تحمل میکنی، و ما که تو رو. درست موقعی که تمام وجودم عاشق بود، فکر کردم که اگه دست از سرم برداری همه چیز روبرا می شه. که عشق برام جز زجه های شبانه چیزی به یادگار نداشت. شب های تنهایی م فقط کابوسی بود که باعث شد آرزوی رفتنت رو کنم.
و حالا بی عشق ... آی عشق، آی عشق! انگار شعرام یه چیزی رو کم دارن که وزن بگیرن. و نت های آهنگام فالژ به گوش می رسن. انگار برای دلخوشی های شبانه م، چیزی باید باشه که به جای خواب، رؤیا ببینم.
بذار اعتراف کنم حالا که بی تو ام: انگار تماشاگر بی اراده ای هستم که زندگی رو از مونیتور لپ تاپ تماشا می کنم. و با عبور رهگذران رنگارنگ ازصفحه ی فیس بوک، زندگی مو با انتخاب گزینه هایی از قبل تعیین شده، رنگ می دم. «اسمایلی» می فرستم. «لایک» می زنم. «کامنتی» می ذارم و اونوقت می شینم و انتظار «قرمزی» های «پیام» ها، «رخداد» ها و «درخواست های دوستی» رو می کشم... ولی به محث خاموش شدن لپ تاپم، دوباره تنها می شم.
آی عشق... آی عشق! چقدر دلم برات تنگ شده. گر چه همه می گن زندگی کن! زندگی کن ولی عاشق نشو! می گن: «دیگه وقت اشتباه کردن نیست!». «وقته اینه که به جلو بری و با یه دنیای جدید آشنا بشی!» دارم فکر می کنم که به آدم بگن برنج بخور، بدون فسنجون! یا بگن فسنجون بخور، بدون مرغ! یا بگن مرغ بخور بدون رون! و یا رون، بدون استخون... آی عشق ... چه حکایتی با تو داریم.
دلم برای همه ی اونایی که بی تو زندگی کردن می سوزه، و برای همه ی اونایی که با تو بودن، بدتر... آی عشق! انگار هم خوبی هم بد! انگار هم موقعی که آدم دلتنگه، تو رو می خواد، هم موقعی که تو رو داره، دلتنگه. انگار تو هم دور رویی عشق! گاهی با قصه هات آدم رو جوون می کنی و به آدم جون می دی. گاهی هم با غصه هات پدر آدمو در می یاری و جون به لب...
اصلا ای عشق ... مرده شورتو ببرم. عین خوشبختی یی! فقط موقعی آدم به وجودت پی می بره که دیگه نیستی... آدم موقعی می فهمه عاشق بوده که دیگه نیست... مثل همه ی چیزهایی که بعد از گم شدن، پیدا می شن!
دارم فکر می کنم که بیخود نگفتن پدر عشق بسوزه ... بر پدرت لعنت آی عشق!

۱۳۹۰/۵/۱۴

موج جدید «جنبش شوشولیسم»

(این مطلب با موزیک متن وبلاگ همخوانی ندارد. لطفا از همین بغل سمت چپ آنرا خاموش کنید!)

شما فکر می کنید جنبش های مهم و بزرگ جهانی از کجا شروع شده اند؟ چیز پیچیده ای نبوده است. همه چیز ابتدا از یک اتفاق ساده شروع شد. اما به اتفاق ساده ختم نشد. همین قبل از انتخابات کسی فکر می کرد که اعتراضات مردمی چنین شعله ور شود؟ خدا را چه دیدید شاید زد خواستگاه اجتماعی جنبش از جای دیگری مثل «ماشین لباسشویی» شروع شد. ابتدا اجازه دهید اول مصاحبه ی اصلی بنیانگذار نهضت شوشولیسم را در این قسمت با هم ببینیم تا بعد:

بدین ترتیب همانطور که ملاحظه می کنید، آقای «فرنود» خان تنها کاری را که بدان مسلط دارد شستن «شوشولش» هنگام دستشویی است. اما گوینده ی خانم اصرار دارد که «شوشول» همان «ماشین لباسشویی» است. و ایشان نباید به ماشین لباسشویی دست بزند. اینکه چه شباهتی بین ماشین لباسشویی و شوشول وجود دارد را کارشناسان در زیر بررسی دارند، و جز یک «شو» چیز مشترک دیگری پیدا نکرده اند. در نتیجه این اشتباه مصداق سانسور می باشد و باعث تحریک جنبش شوشولیسم برای ایجاد شدن کرده است. اکنون چند روزی است که در دنیای مجازی مخصوصا فیس بوک، فرمایشات این آقای «فرنود» کوچولو بر سر زبان ها افتاده است. البته آنچه که این پسر بچه ی چند ساله را بر سر زبان ها انداخته نه خودش، بلکه «شوشول» ایشان می باشد. ایشان به طور اتفاقی با استفاده از آزادی بیان، که یکی از اصول مهم منشور سازمان ملل است و با بیان شستن شوشول خود در تلویزیون رسمی کشور، باعث شد تا مردم از خواب خرگوشی بیدار شوند. و متوجه باشند که هنر نزد ایرانیان است و بس و اینکه بجز نشستن و تماشای سریالهای تکراری سیما کار دیگری هم هست که می توان انجام داد. اکنون این موج می رود که سراسر ایرانیان مقیم جهان را نیز بگیرد. ما هم گفتیم که از غافله عقب نمانیم. از این رو بعد از اینکه جنبش سبز سنکوب شد گفتیم شاید این جنبش شوشولیسم بتواند کاری انجام دهد.
دیروز توی فیس بوک «کمپین تفهمیم فرق شوشول و ماشین لباس شویی به خاله نرگس» نیز براه افتاد و عکس هایی هم منتشر شد. در عکس زیر خانم مجری را مشاهده می کنیم که برای یافتن شوشول، ماشین لباسشویی را مورد بازدید قرار می دهد.
این هم عکس فرنود که خانم مجری او را دنبال نخود و سیاه فرستاده ...

سرمنشاء جنبش شوشولیسم ...


آخر و عاقبت جنبش شوشولیسم در صورت عدم حمایت مردم


انتشار پیام

بی شک جنبش شوشولیسم بعد از جنبش سبز یکی از مهمترین حرکت هایی است که انجام شده است. و می تواند روی فرهنگ ما هم تاثیر بگذارد. بنابر جا دارد طی توماری از وزارت ارشاد تقاضای عاجزانه شود که درس «حسین فهمیده» را که به جای «دهقان فداکار» در کتاب های درسی جا داده بودند، از درس ها حذف و به جای آن عملیات شجاعت طلبی «فرنود راستگو» یا «فرنود و شوشولش» را در آن بگنجانند.


۱۳۹۰/۵/۱۱

12 ساعت در خواب و بیداری

رفتیم.
هنوز نمی دانستم که توی خواب بودم یا بیداری. چرا که زمان اصلا معنی نداشت. ولی احساسم انگار واقعی بود. مثل حضور او. ولی وجودش هنوز برایم سوال بود. هنوز نفهمیده بودم که رنگ چشمانش چه بود.... او از میان چندین خیابان و جاده گذشت و به یک پیچ تند سربالایی رسید. رفت و رفت. من تا حالا اینجا نیامده بودم. بالاخره ترمز کرد.
ـ پیاده شو!
پیاده شدم. و به طرف دریاچه ای که کمی جلوتر از پارکینگ قرار داشت، رفتیم.
ـ به اینجا می گن «چشمه». یعنی من می گم چشمه! جایی که می تونی هر چقدر درد و دل داری فریاد بزنی.
تمام دریاچه را مه پوشانده بود. و من نمی فهمیدم که فرق این دریاچه با دریاچه های دیگر چه بود که او آن را در این وقت شب انتخاب کرده بود. در حالیکه داشتیم طبیعت را تماشا می کردیم، پرسید:
ـ دوست داری شنا کنی؟
ـ شنا؟ این وقت شب؟ با این سرما؟ نه نه شوخی می کنی!
درست در قلب تابستان بودیم. خندید. و من یک لحظه توی تاریکی برق چشمانش را دیدم. گفت: ـ پس چشمات رو درویش کن.
برگشتم و به آسمان خیره شدم. پر از ستاره بود. و من تا حالا چنین آسمان پر ستاره ای ندیده بودم. صدای شالاپ آب را شنیدم. وقتی برگشتم، موجی در آب ایجاد شده بود. و حلقه ی این موج به سنگی که من روی آن ایستاده بودم میرسید. اماکسی داخل آب نبود. من یک لحظه نگران شدم. اگر زیر آبی رفته بود باید تا حالا بالا می آمد. خواستم صدایش کنم، اما یادم آمد که هنوز اسمش را از او نپرسیده بودم. ناگهان نوری از زیر آب نمایان شد. چشمانش بود. یک لحظه داشت نگاهم می کرد. با لبخندی معصومانه... سپس عرض دریاچه را چند متری شنا کرد. عین پری دریایی بود. اما من بدن او را نمی دیدم. انبوهی از گلبرگ ها انگار که به جای بدن او باشند، در آب می رقصیدند. عجیب بود. چشمهایم را مالیدم که اگر خواب بودم بیدار شوم. و ناگهان کسی از پشت شانه ام را کشید.
ـ مواظب باش! نزدیک بود بیافتی توی آب....
برگشتم دیدم اوست. موهاش اصلا خیس نبود. داشتم گیج می شدم. سردم شد. گفتم:
حرف بزن! و او برایم حرف زد. اما اینبار برای گوش کردن نخواسته بودم که حرف بزند. می خواستم از فرصت استفاده کنم که به چشمهایش نگاه کنم. نمی دانم. سایه های سنگین من توی مردمک چشمش افتاده بود. و من نمی توانستم آنها را تماشا کنم. ولی بدجوری احساس می کردم که به دستهایش محتاجم. دلم می خواست دستهایش را می گرفتم. ولی پاهایم لرزید. نمی دانم از سرما بود یا از عطش تصاحب آن دستها. انگار او بوی نبودن می داد.... مثل خیلی ها.
پرسید: سردته؟
خجالت کشیدم که بگویم آره...
ـ نه ... یعنی آره...
گفت: ـ پس بریم تو ماشین. یه سوپرایز دیگه برات دارم.
کنارش توی اتومبیل نشستم. نگاه معنی داری داشت. بنظر آدمی مصمم می آمد. کسی که می توانست هر آن معنی ی خاص خودش را داشته باشد. ... حدود چند دقیقه ای رانندگی کرد. اصلا نمی دانم چند دقیقه بود. همانطور که گفتم زمان را گم کرده بودم.
توی راه پرسیدم:
ـ کجا می خوای منو ببری؟
ـ تحمل داشته باش. خودت می بینی.
از کوچه ی خلوتی گذشت و از دروازه ای که باز بود وارد محوطه ای شد. رسیدیم. و ترمز کرد. دقیقا توی قبرستان بودیم. گفتم: اینجا؟
گفت: بعضی وقت ها هم می یام اینجا. و این دومین خلوتگاه منه... و از اتومبیل پیاده شد.
گفتم: یعنی واقعا این وقت شب می یای اینجا؟ پس باید آدم شجاعی باشی...
و بدون اینکه جوابم را دهدبعد از چند قدم راه رفتن روی سنگ قبری خم شد. و شروع به گریه کرد. اما اشکهای او از چشمان من سرازیر می شد!

قبرستان بیش از حد آروم بود. من دنبالش راه افتادم و برای اینکه ادای احترام کرده باشم، کنار او و سنگ قبر نشستم. با اینکه آن شب اصلا مهتابی نبود، ولی نور ضعیف مهتاب به داخل قبرستان می آمد. با همه آنقدر نبود که من بتوانم مشخصات قبر را بخوانم.
نپرسیدم کیست. فقط پرسیدم:
ـ آدم مهمی بود؟
ـ البته... همه چیز من بود. و در عین حال همه چیزم رو از من گرفته بود.
و بعد بلند شد. به طرف اتومبیل رفت. داخل اتومبیل شد، ضبطش را روشن کرد. من هنوز زور می زدم که نوشته های روی سنگ قبر را بخوانم. ولی صدای موزیک ملایم که از اتومبیل می آمد مرا به خود جلب کرد. حالا ترسم ریخته بود. گر چه هنوز جرئت گرفتن دستهایش را نداشتم، ولی بیش از هر موقع احساس می کردم که باید آنها را می گرفتم. بنابر این از او خواستم که با من برقصد.
ـ برقصیم؟ اینجا؟
ـ آره...
او هم قبول کرد.
حالا توی قبرستان می رقصیدیم. یک والس دو نفره. باورم نمی شد. خودم را چک کردم. خواب بودم یا بیدار! گر چه او بوی نبودن می داد ولی من حضور او را و گرمایش را حس می کردم. نه من عطر بهاری ی او را حس می کردم. اما هنوز سردم بود. و هنوز پاهایم می لرزید.
توی رقص پرسیدم: راستی من قبلا تو رو جایی ندیدم؟
سرش را از شانه هایم گرفت. احساس کردم که موجی از نگرانی تمام وجودش را گرفت. گفت: منو کمتر بشناسی، کمتر تو درد سر می افتی.
نفهمیدم که منظورش چیست. گفتم: آدم عجیبی هستی؟
گفت: به قول تو خوبه یا بد؟
گفتم:
ـ به قول تو خوب و بد وجود نداره.
گفت: افرین حالا شدی پسر خوب. الان و اینجا مهمه...
ولی وقتی دید می لرزم، گفت: بازم سردته؟
سردم نبود ولی می لرزیدم. گفتم: آره ...

... ترمز کرد و گفت: بفرما.
دیدم نزدیک در خانه هستیم. ساعت از 5 صبح می گذشت. ولی همانطور که گفتم زمان معنایش را از دست داده بود.
گفتم: شب خوبی بود... احساس می کنم امشب معنی داشتم.
گفت: تو همیشه معنی داری. فقط باید به خودت اعتماد کنی. و پا روی پدال گاز گذاشت که برود...
داد زدم: ـ بالاخره نگفتی اسمت چیست؟
چند متر آنطرفتر ایستاد. سرش را از پنجره ی باز اتومبیل بیرون آورد.
ـ چی دوست داری باشه؟
و بعد با همان لحن ادامه داد:
ـ خودت یه اسمی برام پیدا کن... و دوباره پا روی گاز گذاشت.
ـ یعنی دیگه ...؟
و اتومبیل او در دور دست ناپدید شد.
چطور ممکن بود اسمی نداشته باشد. شاید نخواسته بود اسمش را بگوید. شاید همه ی اینها خواب بود که او اسمی نداشت؟ بسرعت داخل خانه شدم. با خود گفتم: نه البته که این خواب نبود. چون همان لحظه خوابم می آمد. با خود گفتم: نمی خوابم تا هر آنچه گذشته خواب نباشد... ولی چشمانم داشت بسته می شد. روی تخت دراز کشیدم و به او فکر می کردم. ناگهان یادم آمد که من او را می شناسم. حتی یکبار هم در باره ی او اینجا مطلب نوشته ام. منظورم بهار است. بهار خانم. بله او خودش بود. آخرین بار او را در زمستان دیده بودم. دم عید نزدم آمده بود. و برای هفت سین سفارشم کرده بود. درست است.
حالا او را به خاطر می آوردم. گر چه همه چیز بوی نبودن میداد. ولی یک چیز هنوز وجود داشت... چشمانم بسته شد... خودم نمی شنیدم ولی مسلما صدای خرخرم هوا رفته بود...

12 ساعت در خواب و بیداری...


... انگار خواب بودم. یا چیزی بین خواب و بیداری. به هر حال اگر هم چنین بود این من بودم که خواب بودم. او بیدار بود. شاید هم من بیدارش کرده بودم. یعنی می دانستم که سر و کله اش پیدا می شود. خودش گفته بود که اگر قصه های ناامیدی ام را تمام کنم او را در کنارم خواهم دید. اما طول کشید. حوادث اطرافم نمی گذاشت که باران امید روی شیروانی زندگی ام ببارد. گفته بود: هیچ چیز بدتر از ناامیدی نیست.
گفتم: امید بیهوده که بدتر از ناامیدی ست.
جواب نداد. مثل غریبه ها با احتیاط اطراف خود را ور انداز کرد. روی میز هال دفتر شعرهایم ولو بود.
ـ می تونم نگا کنم؟
ـ البته.
رو صندلی نشست و دست نوشته هایم را با دقت از نظر گذرانید.
ـ نمی دونستم که شعر هم می گی!
این دفتر شعرم را سالها پیش نوشته بودم. این اواخر که حوصله ام نمی گرفت، آنها را دم دست گذاشته بودم تا در اوقات مناسب آهنگهایی برای بعضی از آنها درست کنم.
یک نگاهی به من که حالا پشت کیبُرد نشسته بودم انداخت. با صدای لطیفی گفت:
ـ خط قشنگی هم داری.
مطمئن نبودم که خواندن فارسی را بلد بود یا نه:
ـ می تونی بخونی؟
ـ آره اینجور خط ها رو می تونم.... چرا اینها رو کتاب نمی کنی؟
لبخند زدم و جوابی ندادم. فقط ازش خواستم که یکی از شعرهایم را بخواند. او با احتیاط و آهسته مشغول خواندن یکی از آنها که بطور اتفاقی پیدا کرده بود، شد:

نخور غم ای دل غافل که رسمش این بوَد دنیا
و تا دنیا، دنیا بود، همیشه بوده این بر جا

در این چرخ زمان هر دم، نشان پستی و بالاست.
که شب بی روز، و بی شب روز کی بی هم شود پیدا؟

صداقت زینت عشق است، ریا در طینت عاشق.
که این دو کی شود همزی؟ مگر حلی معما را!

زمستان مرگ گل خواهد، و گر گلها نخواهند این
نه دیگر رویشی باشد، نه عشقی را بر آن معنا.

به دنبال چه بودن ها، برای بی چه بودن ها،
به جرئت پاسخی ما را بر این افکار بی پروا.

اگر بشکسته دل مختار، ز جور یار بی عاری.
بران بر عشق بی عاری، تو هم کشتی در این دریا.

هواسم کاملا به او بود. او را می توانستم از آینه روبروی کیبرد که بر دیوار آویزان بود برانداز کنم. نگاهی به من انداخت که حالا داشتم یک آهنگ پس زمینه را برای دیکلمه ی زیبای او با صدای پیانو می نواختم.
گفت: هم قشنگ می نویسی و هم قشنگ می زنی. هم شعرت و هم آهنگت منو یاد خودم می ندازه.
خیلی ساده حرف می زد. و گاهی ته لهجه های غیر فارسی توی زبانش می گشت.
گفتم: مرسی... چون یاد تو می ندازن قشنگن یا نه قشنگن؟
سرش را بالا گرفت. من توانستم صورت زیبایش را ببینم. ولی چشمانش پشت عینک آفتابی که زده بود، پنهان بود. لبخند زد وحالا زیباتر شد. و من برای آنکه چیزی گفته باشم پرسیدم:
ـ خودت چی؟ تا حالا چیزی نوشتی؟
آهی کشید: ـ خیلی دلم می خواست که می نوشتم، ولی نشد. یعد بغض توی صدایش پیچید. کاملا مشخص بود که غم سنگینی را به دوش می کشید. و با وجودی که مختصر آرایشی کرده بود، هنوز باد چشمهانش نخوابیده بودند. به خاطر همین حتی توی خانه هم عینک می زد. ولی من می دانستم که از گریه های شبانه ی اوست که چشمانش ماسیده بود.

ـ خوشحالم که از شعر و آهنگم خوشت اومد.
و واقعا خوشحال بودم. دلم می خواست بازم برابش می نواختم. و اینکار را کردم. او ساکت بود و آهنگ هایم را با علاقه گوش میداد. بعد متوجه شدم که انگار دارد یواشکی از همان چشمها گریه می کند. ولی من اشکهای او را ندیدم. گفت:
ـ نمی دونستم اینقد رمانتیکی ... خیلی ...
پرسیدم: خوبه یا بد؟
لبخند زد. گفت: خوب یا بد برام وجود نداره. بودنشون مهمه .... مهم اینه که تو با اینها می تونی خودت رو آروم کنی. و از تنهایی بیرون بیای. می دونی چقد خوبه؟
قشنگ حرف می زد. آرام و شمرده. ولی دلم می خواست که از خودش بگوید. دلم می خواست بیشتر از او بدانم. پرسیدم:
ـ بالاخره نگفتی کی هستی؟
ـ من؟
با شیطنت نگاهی به من کرد. چقدر دلم می خواست چشمانش را از پشت عینک های آفتابی ش می دیدم. سپس با لحنی غمگین گفت:
ـ هنوز نمی دونم کی هستم. کسی که به خاطر دیگران زندگی کرده؛ به خاطر دیگران عاشق شده؛ و حالا احساس می کنم که به خاطر دیگران باید ادامه بدم... ای کاش می تونستم خودم باشم. بدون هیچ قید و شرطی. زندگی کردن بر طبق یه سری قاعده و شرایط اجباری خسته م کرده...
دلم می خواست چیزی بگویم. اما او خودش همان چیزی بود که می خواستم بگویم. در واقع او هر چه بیشتر از خودش می گفت، من خودم را بیشتر درلابلای حرفهایش پیدا می کردم. گفت:
ـ من تفاله ی یک عشقم. و تاوان یک زندگی. زندگی و عشقی که بخاطرش به قیمت هویتم تمام شد. الان نمی دونم کی هستم. سالهاست که هویتم رو گم کرده م...
و شروع کرد به گریه کردن. خیلی دلم سوخت. آنقدر زیبا و معصوم بود که دلم می خواست اشکهایش را با دستهایم پاک کنم. اما او فقط گریه می کرد ... و عجیب اینکه او فقط گریه می کرد در حالیکه اشکهای او از چشمان من سرازیر می شدند.
هرگز فکر نمی کردم کسی که قرار بود با «امید»هایم پیدا شود، اینچنین غمگین باشد. از دور فکر می کردم که او باید خیلی جلوتر از من باشد. ولی انگار اینطور نبود. وقتی سکوت بین مان طولانی شد، گفت:
ـ بریم یه جایی!
ـ الان؟
ساعت 11 شب بود ...
گفت: جایی رو می شناسم که شرط می بندم هرگز نشنیدی و ندیدی.
رفتیم. ...
هنوز نمی دانستم که توی خواب بودم یا بیداری. چرا که زمان اصلا معنی نداشت. ولی احساسم انگار واقعی بود. مثل حضور او. ولی وجودش هنوز برایم سوال بود. هنوز نفهمیده بودم که رنگ چشمانش چه بود.... او از میان چندین خیابان و جاده گذشت و به یک پیچ تند سربالایی رسید. رفت و رفت. من تا حالا اینجا نیامده بودم. بالاخره ترمز کرد.
ـ پیاده شو!
پیاده شدم. و به طرف دریاچه ای که کمی جلوتر از پارکینگ قرار داشت، رفتیم.
ـ به اینجا می گن «چشمه». یعنی من می گم چشمه! جایی که می تونی هر چقدر درد و دل داری فریاد بزنی.
تمام دریاچه را مه غلیظی پوشانده بود. و من نمی فهمیدم که فرق این دریاچه با دریاچه های دیگر در چه بود که او آن را در این وقت شب انتخاب کرده بود. در حالیکه داشتیم طبیعت را تماشا می کردیم، پرسید:
ـ دوست داری شنا کنی؟
ـ شنا؟ این وقت شب؟ با این سرما؟ نه نه شوخی می کنی!
درست در قلب تابستان بودیم. ولی همه جا تاریک بود و سرد. خندید. و من یک لحظه توی تاریکی برق چشمانش را دیدم. گفت: ـ پس چشمات رو درویش کن.
برگشتم و به آسمان خیره شدم. پر از ستاره بود. و من تا حالا چنین آسمان پر ستاره ای ندیده بودم. صدای شالاپ آب را شنیدم. وقتی برگشتم، موجی در آب ایجاد شده بود. و حلقه ی این موج به سنگی که من روی آن ایستاده بودم میرسید. باور نمی کردم که تو ی این سرما بپرد توی آب. اما انی کار را کرد. ولی ... بعد از چند ثانیه دیدم خبری نشد. انگار کسی داخل آب نبود. من یک لحظه نگران شدم. اگر زیر آبی رفته بود باید تا حالا بالا می آمد. خواستم صدایش کنم، اما یادم آمد که هنوز اسمش را از او نپرسیده بودم. ناگهان نوری از زیر آب نمایان شد. چشمانش بود. یک لحظه داشت نگاهم می کرد. با لبخندی معصومانه، یا شاید هم مرموزانه ... سپس عرض دریاچه را چند متری شنا کرد. عین پری دریایی بود. اما من بدن او را نمی دیدم. انبوهی از گلبرگ ها انگار که به جای بدن او باشند، در آب می رقصیدند. عجیب بود. چشمهایم را مالیدم که اگر خواب بودم بیدار شوم. و ناگهان کسی از پشت شانه ام را کشید.
ـ مواظب باش! نزدیک بود بیافتی توی آب....
برگشتم دیدم اوست. لخت و خیس روبرویم ایستاده بود. هوای لعنتی خیلی تاریک بود. خوب نمی توانستم برجستگی های بدنش را ببینم. ولی شعله ی هوس در داخلم موج می زد .... کمی دسپاچه شدم. مثل آدم های جنتلمن پرسیدم: حوله نداریم حالا چکار می کنی؟
ـ عیب نداره ... این را در حالیکه  با بدن خیس لباسش رو می پوشید گفت.  دیدم به جای او سردم شده است. گفتم:

حرف بزن تا گرم بشیم! و او برایم حرف زد. اما اینبار برای گوش کردن نخواسته بودم که حرف بزند. می خواستم از فرصت استفاده کنم که به چشمهایش خیره شوم. نمی دانم. سایه های سنگین من توی مردمک چشمش افتاده بود. و من نمی توانستم آنها را تماشا کنم. ولی بدجوری احساس می کردم که به دستهایش محتاجم. دلم می خواست دستهایش را می گرفتم. ولی پاهایم لرزید. نمی دانم از سرما بود یا از عطش تصاحب آن دستها. گر چه او بوی نبودن می داد، ولی با آن همه آن لحظه ها خیلی با ارزش به نظر می رسیدند.... .
پرسید: سردته؟
خجالت کشیدم که بگویم آره...
ـ نه ... یعنی آره...
ـ می تونم گرمت کنم. و بدون رودربایستی بغلم کرد. تمام تن مرطوبش را چسباند به من ... حالا نفس های گرم او را در وجودم حس می کردم. چنان حرارت از بدن نیمه عریانش بر پا بود که دلم می خواست تا صبح همانجا بمانیم. سر بر شانه هایش گذاشتم. و متوجه شدم که موهاش ... اصلا خیس نبود ... برایم عجیب بود. بعد از اندکی که مرا به خودش فشرد گفت: ـ بریم تو ماشین. یه سوپرایز دیگه برات دارم. و دست مرا گرفت و کشید. حالا دستش توی دستم بود ... ولی هنوز حس بودن را به من القا نمی کرد.
کنارش توی اتومبیل نشستم. نگاه معنی داری داشت. بنظر آدمی مصمم می آمد. کسی که می توانست هر آن معنی ی خاص خودش را داشته باشد. ... حدود چند دقیقه ای رانندگی کرد. اصلا نمی دانم چند دقیقه بود. همانطور که گفتم زمان را گم کرده بودم. ولی توی دلم شعله ای به پا شده بود. اصلا برایم فرقی نمی کرد که کجا می رفت. مهم نبود که ساعت چند است. مهم این بود که او را کنارم حس می کردم. با این وجود پرسیدم: 
ـ کجا می خوای منو ببری؟
ـ تحمل داشته باش. خودت می بینی. و خنده شیطنت باری زد.
توی دلم قند آب شد. 

از کوچه ی خلوتی گذشتیم و از دروازه ای که باز بود وارد محوطه ای شدیم.  او ترمز کرد. 
ـ رسیدیم.
گفتم: اینجا؟

گفت: بعضی وقت ها هم می یام اینجا. و این دومین خلوتگاه منه... و از اتومبیل پیاده شد.
گفتم: یعنی واقعا این وقت شب می یای اینجا؟ پس باید آدم شجاعی باشی...دقیقا توی قبرستان بودیم. 
و بدون اینکه جوابم را دهدبعد از چند قدم راه رفتن روی سنگ قبری خم شد. و شروع به گریه کرد. اما اشکهای او از چشمان من سرازیر می شد!

قبرستان بیش از حد آرام بود. آرآم ولی نه ترسناک. انگار حضور او آنجا را پر کرده بود. من دنبالش راه افتادم و برای اینکه ادای احترام کرده باشم، کنار او و سنگ قبر نشستم. با اینکه آن شب اصلا مهتابی نبود، ولی نور ضعیف مهتاب به داخل قبرستان می آمد. با همه آنقدر نبود که من بتوانم مشخصات قبر را بخوانم.
نپرسیدم که چه کسی آنجا خوابیده است. فقط پرسیدم:
ـ  برات عزیز بود؟
ـ البته... همه چیز من بود. و در عین حال همه چیزم رو از من گرفته بود.
و بعد بلند شد. به طرف اتومبیل رفت. داخل اتومبیل شد، ضبطش را روشن کرد. من هنوز زور می زدم که نوشته های روی سنگ قبر را بخوانم. ولی صدای موزیک ملایم که از اتومبیل آمد مرا به خود جلب کرد. حالا ترسم ریخته بود. گر چه هنوز جرئت گرفتن دستهایش را نداشتم، ولی بیش از هر موقع احساس می کردم که باید آنها را می گرفتم. بنابر این چند قدمی بطرفش رفتم. و با لحن رسمی از او تقاضای رقص کردم. می دانستم که عاشق رقص است.
ـ برقصیم؟ اینجا؟
ـ آره...
و بدون کوچکترین اعتراضی قبول کرد. تا حالا ندیده بودم که دختری ایرانی با یک بار پرسیدن، تقاضای رقص راقبول کند. ولی او ساده و بی ریا بود.... حالا توی قبرستان می رقصیدیم. یک والس دو نفره. باورم نمی شد. خودم را چک کردم. خواب بودم یا بیدار! گر چه او بوی نبودن می داد ولی من حضور او را و گرمایش را حس می کردم. نه من عطر بهاری ی او را حس می کردم. اما هنوز سردم بود. و هنوز پاهایم می لرزید.
با شیطنت پسرانه توی رقص او را به سینه ام فشردم. بعدپرسیدم: راستی من قبلا تو رو جایی ندیدم؟
سرش را از شانه هایم گرفت. احساس کردم که موجی از نگرانی تمام وجودش را پر کرد. گفت: منو کمتر بشناسی، کمتر تو درد سر می افتی.
نفهمیدم که منظورش چیست. گفتم: آدم عجیبی هستی؟
گفت: به قول تو خوبه یا بد؟
گفتم:
ـ به قول تو خوب و بد وجود نداره.
گفت: افرین حالا شدی پسر خوب. الان و اینجا مهمه...
ولی وقتی دید می لرزم، گفت: بازم سردته؟
سردم نبود ولی می لرزیدم. گفتم: آره ...
و منو با شیطنت خاصی به داخل اتومبیلش کشاند .... 

صبح سوسو زده بودو همه جا روشن بود.  ترمز کرد و گفت: بفرما.
دیدم نزدیک در خانه هستیم. ساعت از 5 صبح می گذشت. ولی همانطور که گفتم زمان معنایی نداشت.
گفتم: شب خوبی بود... احساس می کنم امشب معنی داشتم.
گفت: تو همیشه معنی داری. فقط باید به خودت اعتماد کنی. و پا روی پدال گاز گذاشت که برود...
داد زدم: ـ بالاخره نگفتی اسمت چیه؟
چند متر آنطرفتر ایستاد. سرش را از پنجره ی باز اتومبیل بیرون آورد.
ـ چی دوست داری باشه؟
و بعد با همان لحن ادامه داد:
ـ خودت یه اسمی برام پیدا کن... و دوباره پا روی گاز گذاشت.
ـ یعنی دیگه ...؟
و اتومبیل او در دور دست ناپدید شد.
چطور ممکن بود اسمی نداشته باشد. شاید نخواسته بود اسمش را بگوید. شاید همه ی اینها خواب بود که او اسمی نداشت؟ بسرعت داخل خانه شدم. با خود گفتم: نه البته که این خواب نبود. چون همان لحظه خوابم می آمد. با خود گفتم: نمی خوابم تا هر آنچه گذشته خواب نباشد... ولی چشمانم داشت بسته می شد. روی تخت دراز کشیدم و به او فکر می کردم. ناگهان یادم آمد که من او را می شناسم. حتی یکبار هم در باره ی او اینجا مطلب نوشته ام. منظورم بهار است. بهار خانم. بله او خودش بود. آخرین بار او را در زمستان دیده بودم. دم عید نزدم آمده بود. و برای هفت سین سفارشم کرده بود. درست است.
حالا او را به خاطر می آوردم. گر چه همه چیز بوی نبودن میداد، ولی یک چیز هنوز وجود داشت... چشمانم بسته شد... خودم نمی شنیدم ولی مسلما صدای خرخرم هوا رفته بود...


خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...