۱۳۹۳/۸/۲۰

انگار خیلی پدرم

همیشه من  بودم که می پرسیدم :
بو گون گئده ک سینمایا؟ ـ امروز بریم سینما؟ 
و همیشه او بود که از این پرسش خوشحال می شد و می گفت: گئده ک (بریم)! 
و وقتی میپرسیدم که: کدوم فیلم رو دوست داری ببینیم؟ بیشتر خوشحال می شد و یکی یکی فیلم هایی رو که دوست داشت ببینیم رو میگفت.  
توی سینما من چوس فیل می خریدم و نوشابه ... و این من بودم که گاهی جایی از فیلم رو که او نمی فهمید آهسته و در گوشی براش توضیح می دادم....
اما وقتی دیروز از من پرسید که: 
 بو گون گئده ک سینمایا؟
این من بودم که خوشحال شدم. عین بچه گی های او ...
 بعد پرسید کدام فیلم رو دوست داری بریم آتا؟   ...
و من خوشحال تر عین بچگی های او ...
وقتی وارد سینما شدیم او رفت چوس و فیل و نوشابه خرید. ـو من باز خوشحال شدم عین او مثل موقع هایی که بچه بود .
و وقتی فیلم رو دیدیم این او بود که بعضی قسمت هاش رو که من نمی فهمیدم برام توضیح می داد... 

 بعد از سینما وقتی با هم عرض زمان رو دوره می کردیم و وقتی او برای بار چندم به من گفت: «گونون مبارک آتا! ـ روزت مبارک پدر ـ  تازه احساس کردم که انگار خیلی پدرم ...! 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...