۱۳۹۰/۸/۲۴

مزایای کله سیاهی و کاربرد پشم و پیله!

دو سال پیش یکی از همکارانم بریده ی یکی از روزنامه ها را با ذوق و شوق در اختیار من قرار داد، وگفت که این برای من است. نگاه کردم. آگهی ای برای یافتن «هنرپیشه» بود. یک «هنرپیشه ی کله سیاه». البته درخواست آگهی به این صراحت نبود، ولی خب سر و ته اش را که می زدی همین از آب در می آمد. (می توانید راجع به آن در اینجا بخوانید)
کنجکاو شدم و به قولی ما که مادر زادی هنرپیشه بودیم، بدمان نمی آمد که تنی به آب بزنیم و توی «اودیشون» شرکت کنیم. اینکار را کردم. آقای کارگردان ـ که فرانسوی الاصل بود ـ از بازی ما خوشش آمد. گفت اگر نیاز بود به من زنگ می زنند. و بالاخره زنگ زدند. خوشحال شدم. گفتم: ... بالاخره «هنرپیشه» شدیم.
روز قرار، کارگردان (مارسیلینا مارتین والینتاMarcelino Martien )، یکی از هنرپیشه های اصلی ( رونه تمتهRune Temte ) و همچنین تهیه کننده، حاضر بودند. من خیلی هیجان زده بودم. متنی را به من داده و گفتند که بخوانم. من هم رفتم توی حس و خواندم.
کارگردان گفت:خودشه!
هنرپیشه ی اصلی هم تایید کرد. دل تو دلم بند نبود. یعنی مفتی مفتی هنرپیشه شدیم. خوشحال و خندان پای قرار داد نشستم. اما همین که کارگردان کمی مرا ورانداز کرد، پرسید: چشمت به سبزی می زنه؟
یاد مادرم افتادم. بچه که بودم به من می گفت: «آمریکایی اوغلوم» (پسر آمریکایی م) کمی که بزرگتر شدم، بعضی ها تو فامیل هم به من می گفتند: «اوروس کله»! (کله روسی) به خاطر اینکه کمی چهره ام به روشنی می زد و موهایم سیاه سیاه نبود.
به خارج که مهاجرت کردیم، گفتیم که اقلا در زندگی از یک شانس برخوردار شده ایم و آن هم همین «کله نه سیاهی» ست.
وقتی آقای کارگردان این را از من پرسید،خوشحالیم دو برابر شد. گفتم افتادیم روی نقش اول.... بالاخره یکی فهمیده بود که ما با دیگر کله سیاه ها فرق داریم.
گفتم: والله مردم که اینجوری می گن....
گفت: پیرهنت رو در بیار ببینم!
ترسیدم. پرسیدم: مگه قراره صحنه ی سکسی بازی کنم؟
لبخندی زد و گفت: در بیار لطفا!
ما هم در آوردیم. و خلاصه کارگردان و هنرپیشه ی اصلی شروع کردند به پشم و پیله ی «طلایی» رنگ روی بدن ما خیره شدن و بحث کردن.
پس از لحظه ای کارگردان از من خواست که پیراهنم را بپوشم. سپس با لحنی ناراحت گفت:
ـ برای نقش ما تو فیلم خیلی مناسبی، ولی متاسفانه نمی تونیم قبولت کنیم.
انگار پتک را زدند توی سرم.
گفتم: چرا؟
گفت: چون تو «کله سیاه» نیستی. در ضمن چشمت هم مثل کله سیاههای دیگه نیست.
و به خاطر اینکه ناراحت نشوم. گفت: به هر حال یک نقشی برات در نظر گرفتم.
ما ناامید از در خانه ی امید در آمدیم. توی راه با خودم گفتم: به خشکی شانس! می بینی تو رو خدا! حالا که قرار است هنرپیشه شویم، کله سیاه نیستیم.
...
سه ماه پیش، همان همکار سابق زنگ زد. گفت: مختار دنبال مدل برای یک عکس یا فیلم تبلیغاتی می گردند؟ گفتم: ... او زودتر گفت: « آره کله سیاه!»
گفتم: البته ما جد اندر جد مدلیم، ولی مثل اینکه توی طالع ما برای هنرپیشگی و مدل شدن، کله سیاهی نوشته نشده...
گفت: ضرر نداره امتحان کن.
و امتحان نکردم. چون مسلما جواب همان بود.
پریروز در یکی از خیابانهای اسلو مشغول قدم زدن بودم که چشمم به آگهی تبلیغاتی ی «فوق» خورد.
حالا فهمیدم که کله سیاهی و پشم و پیله داشتن کجا کاربرد داره ؟....
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.


در همین رابطه بخوانید:

۱۳۹۰/۸/۱۶

زبان و زخم زبان! ـ


پریشب بعد از مدتها طی مکالمه ای تلفنی با یک دوست خیلی با ارزش و نازنین، سخنانی از زبانم جاری شد که او را رنجاند... خیلی متاسف شدم. تمام دیروز و امروز ذهنم مشغول بود. تمام این مدت با خودم کلنجار رفتم که چرا چنین شد. در حالیکه شاید می توانستم با فن بیانی ظریف تر باعث این رنجش نشوم. بسیار فکر کردم. آیا ایرادم از «فن بیان ضعیف» بود؟ یا مضمون صحبت ها آزار دهنده بود؟ اصلا چرا یک نفر از حرفی می رنجد؟ چرا باید دیگران را با حرف مان برنجانیم؟ چه عاید ما می شود؟


نروژی ها اصطلاحی دارند که می گوید: Språk er makt. یعنی «زبان،قدرت می آورد.» ولی اگر خودمانی این جمله را ترجمه کنیم یعنی اینکه زبان، اعتبار آدمی ست. به عبارتی کسانی که خوب از «زبان» استفاده می کنند، قدرت و اعتبار دارند. بر عکس این موضوع هم صدق می کند. یعنی کسی که از زبان به درستی بهره مند نمی شود، اعتبار خود را از دست می دهد.

اما آیا منظور از این زبان، زبان گرامری ست؟ گمان نکنم. به عنوان مثال زبان آقای خمینی رهبر انقلاب 57، تقریبا از هر گونه قواعد دستوری عاری بود. با این حال ایشان با همین زبان به بزرگترین قدرت جامعه دست یافت. پس منظور از «زبان» تاثیری است که زبان یا سخنان شما می تواند بر دیگران بگذارد. این تاثیر می تواند منفی هم باشد.

اما چرا این موضوع را پیش کشیدم؟ پریشب بعد از مدتها طی مکالمه ای تلفنی با یک دوست خیلی با ارزش و نازنین، سخنانی از زبانم جاری شد که او را رنجاند... خیلی متاسف شدم. تمام دیروز و امروز ذهنم مشغول بود. تمام این مدت با خودم کلنجار رفتم که چرا چنین شد. در حالیکه شاید می توانستم با فن بیانی ظریف تر باعث این رنجش نشوم. بسیار فکر کردم. آیا ایرادم از «فن بیان ضعیف» بود؟ یا مضمون صحبت ها آزار دهنده بود؟ اصلا چرا یک نفر از حرفی می رنجد؟ چرا باید دیگران را با حرف مان برنجانیم؟ چه عاید ما می شود؟ و الی آخر.

بعد از یک بازگفتگو متوجه شدم، که ایندوست گرام از «شیوه ی گفتار» من آزرده خاطر شده است. در محافل رسمی به آن «ادبیات گفتگو» می گوییم. فکر می کنم اشکال کار بعضی از ما در ادبیات سخنوری است. ما در سخن گفتن ادبیات خاصی را بکار می بریم که مخاطب را می آزارد. البته در حیطه ی تخصص من نیست که راجع به این موضوع قلم فرسایی کنم، ولی اشاره به دو مورد آن را لازم می بینم:

امری حرف زدن: زبان ما به گونه ای است که اکثر جملات مکالمه ای ما به صورت امری ادا می شود. اکثر ما به صورت «دستوری» حرف می زنیم. «بیا، نکن، برو، ببین!» این شیوه ی امری برای ما موقعی قابل تشخیص است که به فراگیری زبان جدیدی مشغولیم. مثلا موقعی که در کلاس نروژی مشغول یادگیری زبان بودم، متوجه شدم که ما در ادای جملاتمان به نروژی از «باید» یا ـ به نروژی ـ زیاد استفاده می کنیم. «تو باید این کار را بکنی»، «باید بروی» و از این قبیل. این شیوه ی حرف زدن حتی معلم های ما را نیز می رنجاند. در حالیکه ما منظوری نداشتیم. در زبان نروژی به جای «باید»، «می توانی» استعمال دارد: «می توانی بروی؟» «می توانی ... ؟» که این شیوه نه تنها امری نیست، بلکه آنرا مودبانه تر می سازد.

پیشداوری ها: بعضا هنگام بحث یا گفتگو، شاید ما بدون آنکه متوجه باشیم، جملات را به گونه ای ادا می کنیم که نوعی «قضاوت» یا «پیشداوری» را در آن نمایش می دهیم. مخصوصا در جمله های سوالی ما اینگونه «پیشداوری ها» موج می زند. مثلا به جای اینکه سوال کنیم کجا بودی؟ میگوییم فلان جا بودی؟ این قضاوت مخاطب را نیش می زند. و این نیش گاهی تا مدتها بر جای می ماند. اصطلاحا به آن «زخم زبان» می گویند که گویا بدتر از زخم شمشیر است.

با خود فکر کردم که عمر ما آنقدر دراز نیست که دوستان خود را به خاطر این «ادبیات» به خاطر این «زبان» بیازاریم. به قول شاعر: «تا توانی دلی بدست آور ـ دل شکستن هنر نمی باشد.» بنابراین با درس گرفتن از این خطای بزرگ خود، سعی می کنم هنر و زبان خود را برای این مهم بکار ببرم: «دل بدست آوردن!»

۱۳۹۰/۸/۱۲

من و دوربین مخفی ـ قسمت دوم و آخر


من و دوربین مخفی ـ قسمت اول


بعد از رفتن رئیس از اتاق، سرکی به دور و بر کشیده، گوشه کنار ها را وارسی کردم. می خواستم مطمئن شوم که دوربین ها کار می کنند و زحمتمان به هدر نمی رود.
من و «عمو جان» ظاهرا در وسط یک بحث بسیار جدی و داغی ـ در واقع تمرین ـ قرار داشتیم که رئیس Espen با قهوه و کیک و شیر وارد شد. از قیافه اش پیدا بود که زور می زند تا از بین مکالمات ما که بعضی از آنها به عمد «نروژی ـ سوئدی» ادا می شد، چیزی دستگیرش شود. او درحالیکه فنجان عمو جان را با قهوه پر و کیک را به طرفش تعارف می کرد، شروع کرد از اعتبار شرکت سرمایه گذاری شان حرف زدن: شمعه ای از تاریخچه ی شرکت را برای ما شرح دادن، از حجم کارهای شرکت، از جمله سرمایه گذاری های بانکی و حتی نفتی آن در بعضی از کشورهای حوزه ی خلیج فارس گفتن و ... ولی ما راستش زیاد علاقه ای به اینکه شرکت آقای رئیس چقدر اعتبار دارد، نداشتیم. مسئله ما «محرم اسرار بودن» شرکت بود.
رئیس گفت: خب ما که کار غیر قانونی ای نمی کنیم، چرا عموی شما اصرار دارد که مسئله پنهان بماند؟
عمو یعنی «الشیخ المصطفی» در حالیکه نصف دهانش را با کیک پر کرده بود و به زورِ قهوه آنرا پایین می داد، با چشمکی عمدی از زیر عینک دودی که رئیس را هم متوجه ساخت، اشاره کرد که جواب ایشان را بدهم.
من با دستپاچگی یک قولوپ از قهوه ام را سر کشیده، گفتم:
ـ راستش آقای رئیس، عمو جان مایل است که Karina رو به عنوان مدیر این بخش سرمایه گذاری در نروژ بگماره. ولی در عین حال باید شرکت شما و شخص شما بر کل اوضاع مدیریت داشته باشید ... خب می دونین دیگه....
ـ کارینا؟ اون کیه؟
عموجان با نگاهی شیطنت آمیز متوجه ام ساخت که پاسخ رئیس را بدهم:
ـ راستش Karina کارینا معشوقه ی جدید عموجان در نروژه... و قراره که به عنوان مدیر شرکت انجام وظیفه کنه. عموجان معمولا از دخترهای جوان و خوشرو در شرکت هاش استخدام می کنه ...
عمو جان در حالیکه از یک طرف قهوه و از طرف دیگر تسبیح بدست گرفته بود، از زیر عینک دودی اش نگاهی به رئیس انداخته، مزاح کنان گفت: ـ بله ... خب این دخترهای جوان و خوشگل خوب بلدند چکار کنند... مگه نه آقای رئیس؟! ها ها ها ...

رئیس که تا اینجای کار اشکالی در روند سرمایه گذاری نمی دید، نگاه آرامی به عمو جان که اکنون با لبخند رضایت داشت نگاه رئیس را جواب می داد، انداخته و با خونسردی گفت:
ـ خب البته ... هیچ جای نگرانی نیست. شما هر جور که بخواهید ما اطلاعات رو ثبت می کنیم. و شرکت به کسی جز شخص مربوطه پاسخگو نیست.
عمو جان برش دوم ککش را هم توی دهان گذاشت و با سر به من اشاره کرد که ادامه دهم:
ـ البته ما واقف به این مسئله هستیم. ولی راستش مشکل اصلی ما کارینا نیست.
رئیس نگاهی به من کرد و منتظر بقیه ی حرفم ماند. من ادامه دادم:
ـ مسئله اصلی «شمسی خانم» همسر عمو جان است، که در سوئد زندگی می کنه. عمو جان نمی خواد که «شمسی» بویی از قضیه ی سرمایه گذاری در نروژ و یا مدیریت کارینا در این شرکت ببره. چرا که ممکنه به خاطر سوء ظنی که هم اکنون هم پیدا شده، مداخله کرده و تمام کارها رو بهم بزنه.
حالا قیافه ی رئیس کمی در هم رفت. نگاهی به تیپ و قواره ی عمو جان انداخته، و در حالیکه ته لبخند زورکی به لب داشت، گفت:
ـ ام... راستش ما اصلا کاری به مسائل خصوصی مردم نداریم. برای ما سرمایه گذاری مهم است که خب اینکار به صورت قانونی انجام می شه...

در این زمان من و عمو جان کمی خودمان را در گیر یک بحث ساختگی کردیم که مصطفی با لحنی ناراحت به سوئدی گفت:
ـ امکان نداره ... به اون مربوط نیست.
ـ البته که مربوط نیست. ولی عموجان، سیاست ایجاب می کنه که شما نرمش بیشتری داشته باشین. وگر نه ممکنه «افسانه خانم» سنگ اندازی کنه ...
حالا دیگر بحث ما نصف ایرانی و نصف نروژی بود و جناب رئیس فقط متوجه شده بود که گویا دارد با آمدن اسم های تازه ای به میدان موانعی در راه این سرمایه گذاری هنگفت، ایجاد می شود.
به آرامی در حالیکه نگرانی توی لحن سوالش موج می زد، رو به من کرد و گفت: مشکلی پیش اومده مگه؟
من با خونسردی تمام گفتم: البته مشکلی که نه. ولی عمو جان کمی اغراق می کنه ... چون راستش رو بخواهین این نیم میلیون سرمایه، باید از یک حساب بانکی درایران تامین بشه که این حساب به نام خانم «افسانه» است.
عمو در این میان وارد بحث ما شد و به زبان سوئدی سعی کرد رئیس را قانع کند که:
ـ شما اصلا نگران نباشید. این در واقع یک مسئله ی خانوادگی است و من و افسانه همیشه از این بحث ها داشتیم و داریم. این خانم هرگز حاضر نیست که دست به ریسک بزند. از همون جوونی مانع پیشرفت های من در بسیاری از کارها بوده ...
رئیس Espen که کم کم داشت گیج می شد، وسط حرف عمو جان پرید و پرسید:
ـ ببخشید این خانم «افسانه» چی گفتین، کیه؟
عمو نگاه متعجبانه ای به من کرده و در حالی که لحن طلبکاری به خود گرفته بود، از من خواست که توضیح دهم. من هم سریع وارد میدان شده دنباله ی سخن را چنین شروع کردم که:
ـ راستش افسانه، زن اول عمو جان است که در ایران زندگی می کنه.
رئیس که قهوه ی داغ توی گلویش در حال پایین رفتن بود، با سرفه ی شدیدی آنها را بالا آورد. من کیلنکس را به سرعت از روی میز برداشته و بطرف رئیس نگه داشتم. او گرفت و تشکر کرد.
ـ ولی نگران نباشین. اون اصلا کاری به سرمایه گذاری های عمو در خارج نداره. فقط تنها مطلبی که شرکت شما نباید لو بده اینه که زن اول عمو هیچ چیزی راجع به زن دوم عمو در سوئد، و یا راجع به «کارینا» معشوقه ی عموجان در نروژ نمی دونن... بنابر این می فهمین دیگه ....
رئیس در حالیکه از تعجب خشکش زده بود، دهانش را پاک کرده و پرسید:
ـ ببخشید من نفهمیدم، البته مسائل خصوصی شما به من مربوط نیست، ولی شرکت ما چی کار باید نکنه؟
عمو دنباله ی حرف مرا گرفت:
ـ البته آقای رئیس لطفا فکر منفی نکنین. افسانه خانم زن اول بنده اصلا خارج رو دوست نداره. و اصلا حاضر نبوده با من بیاد خارج. و من هم ... خب مثل شما جوون بودم و دنبال ترقی! خب ایران که جای ترقی نبود. اما هر چه اصرار کردم این خانم حاضر نشد که با من خارج بیاد...
حالا عمو جان مکثی کرده و حرفش را با لحن غمگین تری ادامه داد:
ـ البته اگر زن اولِ اول من ـ حاجر ـ زنده بود، اصلا این مسائل دیگر پیش نمی آمد.
حالا من کیلنکس را به طرف الشیخ المصطفی که کم کم داشت اشک دور چشمانش جمع می شد، گرفتم.
تشکر کرد و با صدای بغض کرده ادامه داد:
ـ ما عین لیلی و مجنون... و نگاهی به من کرد.
ـ منظورش رومیو و ژولیت آقای رئیس ...
ـ بله ما عین رومیو و ژولیت بودیم....
ـ کی؟ شما و او «افسانه نه ...»؟

ـ نه من و حاجر او زن اولِ اول ... و بغض صدای عمو جان را برید و اشک های ساختگی ش را با کیلنکس در زیر عینک دودی ی مسخره اش پاک کرد.
رئیس فقط برای آنکه چیزی گفته باشد، گفت:
ـ می فهمم... ولی ... این مسائل شخصی ...
حالا دیگر رئیس فرسخ ها از موضوع اصلی که عقد قرار داد با ما بود، دور افتاده و فقط برای اینکه تکلیفش را با سرمایه گذاری نیم میلیونی معلوم کند، هر از گاهی حرفهای عمو جان را که مشتی خاطرات بی سر و ته بود، با سر تایید می کرد.
عمو جان بعد از اتمام سخنرانی پر شور و تعریف کردن از ایام جوانی و اینکه چقدر خوش تیپ بوده و چند تا دوست دختر داشته، فنجان خالی اش را به طرف رئیس گرفته با احترام پرسید:
ـ می تونم یه قهوه ی دیگه بگیرم؟
ـ البته.... رئیس جواب داد و در حالیکه که هنوز اثرات شوک توی صورتش موج می زد. دنبال جمله ای بود که بگوید:
ـ خب من نفهمیدم بهتره که برگردیم به اصل موضوع. شما بالاخره می خواین سرمایه گذاری بکنین یا نه؟
ـ البته من که نه آقای رئیس ... عموجان اونکل الشیخ المصطفی قراره.
و مصطفی با لبخند جانانه ای که انگار از هزار تا فحش خواهر و مادر برای رئیس بدتر باشد، دندانهای روکش طلایش را انگار که به طرف قلب او نشانه گرفته باشد، نشان داده، پیش دستی خالی کیکش را به طرف رئیس دراز کرد تا رئیس یک برش کیک دیگر را در درون آن بگذارد. بعد در حالیکه به آرامی حرف می زد، گفت:
ـ مثل اینکه آقای رئیس زیاد با فرهنگ ماها آشنایی ندارن...
این را عموجان به زبان سوئدی گفت. رئیس که نمی خواست از غافله عقب مانده باشد گفت:
ـ البته چرا... تا حدودی شنیدیم....
ـ ها ها ... پس می دونین بعضی چیزها برای ما خیلی مهمه ... بعد به من اشاره کرد:
ـ مثلا هدیه دادن.... پسر هدیه آقای رئیس را بهشون بده.
و من از داخل ساک مان یک «قلیان» کوچک که بیشتر شبیه اسباب بازی بود، در آورده خدمت آقای رئیس دادم.
ـ اینرا از دوبی خریده ام آقای رئیس!
رئیس که باتعجب حرکات ما را نظاره می کرد، از پذیرش آن امتناع کرد.
ـ ما اجازه نداریم از مشتری هامون هدیه قبول کنیم.
ـ نه نه، شما باید این را از ما قبول کنید. این در بین ما رسمه که هدایایی بدیم. قابل شما را نداره ...
رئیس بین رودربایستی و تعارف سکوت را ترجیح داد.
من دنباله حرف قبلی خود را گرفتم:
ـ خب آقای رئیس بد نیست بدونید که در ممالک ما مرسومه که تا 4 تا زن قانونی داشته باشن....
عموجان سریع توی حرف من پرید:
ـ بعضی ها تا ده تا هم دارن...
رئیس که اکنون شکم برآمده ی خود را با شکم بر آمده ی عموجان که سنش به 65 می زد، مقایسه می کرد، سعی کرد با شبهه و شوخی ی ظریفی قضیه را سر هم آورد، گفت:
ـ تازه بنظر می یاد که عمو جان شما یکی هم طلبکار باشن.... ها؟
و عمو جان که با خونسردی کیک و قهوه را پایین می داد، با خنده های موذیانه ای پاسخ داد که:
ـ البته زن چهارم من «شری جون» آنقدر نجیب هست که کاری به کار بنده نداره ...
رئیس قیافه اش دگرگون شد. رو به من کرده پرسید:
ـ نه ... نمی خواین بگین که عمو، زن چهارم ...؟
عمو خنده ی غروری بر لب داشت.
گفتم: خب البته ...
رئیس یقه ی پیراهنش را شل کرد و چیزی نگفت.
عمو با حرارت خاصی ادامه داد که :
ـ البته شما باید بدونین که ما ... اون چیه شما می گین؟ آها... تساوی حقوق زن و مرد رو کاملا رعایت می کنیم.
من هم عمو جان را تایید کردم: likestilling .
و عمو باز با حرارت ادامه داد: ـ مثلا زن چهارم من که تو امریکا زندگی می کنه همون حقوقی رو می گیره که کارینا تو نروژ می گیره ...
رئیس در حالیکه حرفی برای گفتن پیدا نمی کرد، دستانش را جلوی دهانش گرفته و سکوت پیشه کرده بود....

***
... صدای خنده ی من و «الشیخ المصطفی» بعد از اینکه خود را در خیابان یافتیم، همه جا را گرفته بود. رئیس هدیه ی ما را قبول نکرده آن را به ما پس داد. ولی ما قرار گذاشتیم که به محث حل کردن قضیه سرمایه ی عمو که قرار بود از امریکا با رضایت زن چهارم تامین بشود، در اولین فرصت با او تماس بگیریم.
***
در یکی از عصر های پاییز بود. حدود 60 ـ 70 نفر مهمان با لباس های شیک و برازنده در یکی از لوکال های (سالن های) کرایه ای محل جمع شده، و مشغول جشن گرفتن پنجاه سالگی اسپن بودند. اسپن که غرق در شادی و غرور روی صندلی مخصوص، کنار زن و دوستان خود نشسته، سر از پا نمی شناخت. بطری های شراب روی میزها آدم را وسوسه می کرد. هر کس که خاطره های شیرین با اسپن را به یاد می آورد، با قاشق روی شراب خوری زده و بعد از دعوت همه به سکوت شروع به صحبت می کرد. و این او بود که با سخنرانی هر یک از حضار به وجد آمده، جام خود را بالا گرفته، «skål» ـ به سلامتی ـ آنها را پاسخ می گفت. سپس همه با هم سرودهای مختلف را به افتخار او می خواندند..... آه چه روزی... بی شک آن روز اسپن بود.
ولی آنطرفتر «هایدی» بعد از آنکه قاشق را روی شراب خوری ها نواخته و همه را به سکوت دعوت کرد، پروژکتور روشن شده، نور روشنی را روی پرده سفید روبروی سالن تاباند. همه ساکت شدند تا ببینند که هایدی چه چیزی برای نمایش دارد.
هایدی ضمن تعریف و تمجید از اسپن، از دو نفر دیگر هم دعوت کرد تا وارد سالن شده و درکنار او قرار گیرند. جمعیت به طرف در ورودی سالن خیره شد. دو نفر تازه وارد که هیچ شباهتی با حاضرین نداشته، و بنظر هم نمی آمد که آشنایی ی قبلی با اسپن داشته باشند، آرام آرام از کنار میز همه گذشتند. اسپن که تا این ساعت بسیار شنگول بنظر می آمد، با دیدن این دو یکه ای خورد. در آن شرایط سرمستی، خوب به خاطر نیاورد که این کله سیاه ها را کجا دیده است، ولی مطمئن بود که این قیافه ها را می شناسد. این دو نفر هدیه ای را که حمل می کردند روی میز هایدی گذاشتند. هایدی آنرا باز کرد. یک قلیان بود. همان «پیپ آبی»...
حالا اسپن کاملا به خاطر می آورد که به چه تله ای افتاد بود. فیلم پخش شد.

ـ نه .... نه .... امکان نداره هایدی ... اصلا فکرشو نمی کردم...
صدای اسپن همراه با خنده های مهمانها توی سالن پیچید....




۱۳۹۰/۸/۱۰

من و دوربین مخفی ـ قسمت اول

گوشی خانه زنگ زد. ورداشتم. خانم هایدیHeidi بود. رئیس سابقم. بعد از سلام گرم و احوال پرسی، گفت: یادت هست که قرار بود یه کاری برام انجام بدی؟
گفتم: البته ...
گفت: الان موقع شه...
کمی مکث کردم.
گفتم: فکر نمی کنی یارو بفهمه؟
گفت: تو از عهده ش بر می میای. کاری کن که نفهمه...
تو رودربایستی افتادم. ولی از طرفی بهش قول داده بودم. هایدی یکی از رئیس های بدردبخور بود. مدتها قبل که هیچ جا نتوانسته بودم کاری پیدا کنم، این او بود که مرا توی کودکستانی که تحت مسئولیتش قرار داشت، استخدامم کرده بود. حالا او درسش را تکمیل کرده و قرار بود در یک شرکتی که از قضا یک «شرکت سرمایه گذاری» بود، شروع به کار کند. و احتیاج به کمک من داشت. شاید تعجب کنید. ولی درست است ... او قرار بود رئیس جدیدش را که 50 ساله می شد، سوپرایز کند. خب می دانید که اینجا مردم به تولد های صفر دار یعنی 30 ساله، 40 ،50 و 60 ساله و اینها خیلی اهمیت می دهند. و 50 سالگی مهمترین آن است. و من هم به او قول داده بودم که تو این «سوپرایز» کمکش کنم.
ـ شک نمی کنه هایدی؟
ـ اتفاقا به مخیله شم خطور نمی کنه که شما دارین دسش می ندازین.
خنده ام گرفت.
گفتم: برنامه شو می چینم بعد بهت خبر میدم.

آن روزها «مصطفی» شوهر خواهرم هم برای دید و باز دید پیشم بود. از او در مورد یک «برنامه ی سری» پرسیدم. شاخک های او تکان خورد. او اصلا برای اینجور کارها سرقفلی می داد.
گفتم: می خوایم یکی رو دس بندازیم.
ابروهایش را بالا انداخت و با شوخی گفت: تو که می دونی اصلا شغل آبا و اجدادی ی من همینه.... گفتم: پس خودت رو آماده کن برای بازی تو یه فیلم «دوربین مخفی»! خندید و قبول کرد.
راستش تا حالا اینکار را نکرده بودم. در واقع برایم یک حیطه ی کاملا جدید و تجربه نشده بود. با همه طی یکی دو روز کار، سناریویی دست و پا کردم و به هایدی خبرش را دادم. در ضمن بهش گفتم که ما دو نفریم. من به اتفاق «عمو جان، الشیخ المصطفی!»
خندید. وگفت که به من خبر می دهد.

***
هماهنگی های لازم انجام شد. روز موعد رسید. من با «onkel الشیخ المصطفی» که قرار بود نقش «عموجان پولدار» مرا بازی کند، عازم آدرس این «شرکت سرمایه گذاری» در شهر آسکر Asker شدیم. هر دو مان لباس های تر و تمیز پوشیده بودیم. و «عمو جان» با یک عینک آفتابی که تو ذوق می زد، یک شال عربی که روی شانه هایش انداخته، یک تسبیح دانه درشت هم به دستش گرفته بود، تیپ خاصی بهم زده بود.

زنگ در را زدیم. و رئیس آقای اسپن Espen که انتظار ما را می کشید، با روی باز ما را به دفترش هدایت کرد.
نشستیم. هایدی با کمک چند تا از همکاران زیر دست این رئیس جدید مقدمات کار را فراهم آورده بود. دو دوربین مخفی توی دفتر او کار گذاشته شده بود. و به ما آدرس داده بودند که کجا و چطور در کادر دوربین قرار بگیریم که چهره ی «آقای رئیس» در فیلم باشد. علاوه بر این، من دیکتافونی نیز همراه داشتم که کاملا صدا را مجزا و به طور واضح تر ضبط می کرد.
رئیس Espen با احترام پرسید:
ـ چیکار می تونم براتون بکنم؟
من نگاهی مودبانه به عمو جان انداخته و با خونسردی گفتم:
ـ من مختار هستم، و ایشون «اونکل ـ یعنی عمو ـ الشیخ المصطفی» هستن. مصطفی در حالیکه دانه درشت تسبیح را لای انگشتانش بازی می داد، سری تکان داد و به رئیس عرض ادب کرد.
ادامه دادم:
ـ راستش من اینجا به خاطر اینکه مترجم عموجان باشم، آمدم. هم اینکه تنها معتمد عمو جان تو خانواده من هستم. بنابر این بعد از مشاورت با یکی از کارمندان جدید شما، من و عموجان به این نتیجه رسیدیم که شاید شرکت شما بتونه در این راه کمک مون کنه ... یعنی کمک عمو جان کنه...
رئیس کنجکاو یش گل کرد: می تونم بپرسم در چه رابطه ای می تونیم کمک کنیم؟
من نگاهی به دور و بر انداختم و با صدای آهسته تری گفتم:
ـ راستش قبل از اینکه وارد اصل موضوع بشیم، باید اطمینان حاصل کنیم که می شه به شما اعتماد کرد. رئیس با اطمینان به ما نگاه کرده، بسرعت گفت:
ـ خب، البته ما محرم هستیم...
ـ یعنی تمام اونچیزی که گفته می شه از این اتاق بیرون نمی ره... در حالیکه این را می گفتم، نگاهی هم به عمو جان انداختم که با سر گفته های مرا تایید می کرد.
حالا رئیس بیشتر راغب شده بود.
ـ همونطور که گفتم ما اسرار مشتری هامون رو اصلا فاش نمی کنیم.
رو به عمو جان کرده و رضایت عموجان را جلب کردم. سپس سینه هایم را صاف کرده رو به رئیس گفتم:
ـ والله عمو جان تو کار تجارت شرکت های نفتی است. یعنی بود. الان تقریبا بازنشسته شده و توی سوئد زندگی می کنه. ولی برای دست گرمی قراره که یه سرمایه گذاری کوچولو توی نروژ دست و پا کنه.
آقای رئیس بار دیگر ما را برانداز کرد. و حالا دیگر می توانست قیافه ی «Onkel عمو الشیخ المصطفی» را با بسیاری از شیخ های عرب که روی دریایی از پول سیاه غوطه ور می خورند مقایسه کند. با اشتیاق پرسید:
ـ سرمایه گذاری؟ روی چی؟
ـ خب ما به خاطر همین اینجا مراجعت کردیم. که شما در این زمینه به ما مشورت بدین. البته عمو جان مشاور مخصوص داره، ولی همونطور که گفتم قرار نیست که کسی از این سرمایه گذاری مطلع باشه. به خاطر همین با شما داریم صبحت می کنیم.
رئیس کمی خودش را جابجا کرد: Onkel ... چی چی فرمودید؟
ـ بگید المصطفی کافیه ...
ـ بله المصطفی ...
و مصطفی با نگاه استفهام آمیزی شکم بر آمده ی خود و آقای رئیس را مقایسه کرد.
ـ چه مبلغی می خوان سرمایه گذاری کنن؟
من نگاهی به عموجان کردم. عمو جان با لبخند مرموزانه ای به سوئدی گفت: پانصد هزار دلار.
رئیس کمی دستپاچه شد.
ـ منظورتون پنجاه هزار دلاره؟
عمو کمی ترش کرد. رو به من کرده با جدیت گفت: بهش بگو: پنجاه هزار دلار اگه بود که اینجا نمی اومدیم.
آقای رئیس اندکی به فکر فرو رفت. نمی دانم داشت به سهم 30 درصد شرکتش فکر می کرد یا که از الان داشت برای سرمایه ی عموجان برنامه ریزی میکرد. با همه چند لحظه ای از این سکوت نگذشته بود که از جایش بلند شده و با نزاکت خاصی گفت: اجازه بدین براتون یه قهوه بیارم. ... با شیر می خورین یا بدون شیر. و قبل از اینکه منتظر جواب ما باشد با عجله دفتر را ترک کرد.

ادامه دارد ....




خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...