۱۳۹۱/۲/۱۱

رؤیای شباب ـ یک ترانه


امروز وقتی از خواب بیدار شدم، انگار چیزی رو گم کرده بودم. از اون لحظه هایی بود که باید به موسیقی پناه می بردم.... دلم می خواست برای دلم بزنم. حاصلش ترانه ای شد که می بینید. البته این کار رو بدون  میکس و کاملا معمولی ضبط کردم. بعدا حتما روش کار می کنم. برای خالی نبودن عریضه ...
دوست داشتم اونرو با شما به اشتراک بذارم. 



نگاهت می کنم شبها به خوابم تا بیایی 
دعایت می کنم امروز و یا فردا بیایی 

چو تنها بینم آن مه روی عاشق پیشه ات را
خدایا می کنم شاید که تو تنها بیایی

به زلفان و به چشمان و به ابروی کمانت 
منم عاشق که خواهم با من شیدا بیایی 

مرا در حسرت بوی گلی هستا که در توست 
چنان کردی که خواهم با من شیدا بیایی 

بیایی یار ـ  بیایی یار ـ  بیایی (2)
قشنگ و ساده و زیبا بیایی (2) 


نگاه آرزویم در نگاه تازه ی توست 
نگاهم در نگاهت هست تا با ما بیایی 

به رؤیای شبابم سایه ای بستی که با توست 
به محنت می کشم جورت که در رؤیا بیایی 

در این سودا که با نازت فروشی آتش دل 
تمنا می کنم که با ناز در سودا بیایی 

بیایی یار ـ بیایی یار ـ بیایی
قشنگ و ساده و زیبا بیایی ... 

۱۳۹۱/۲/۱۰

درشهر آن مرد تنها، تنها نبود


آن مَرد تنها بود. 
آن مَردِ تنها نجیب بود.
و نجیب زاده!
این را همه می دانستند.
البته جز آنهایی که باید می دانستند.

... درآخر آن مرد آمد.
آن مردِ تنها به شهر آمد. 

در شهر دوستانش را ملاقات کرد. 
دوستانش جدید و مهربان بودند. 









در شهر بسیار شلوغ بود. 
در شهر آفتاب بود.
درشهر مردم بیرون بودند. 


در شهر انگار آدمها مهربان تر بودند. 
هر کس در گوشه ای نشسته بود و از آفتاب استفاده می کرد. 
آن مرد و دوستان رفتند.
آن مرد و دوستان در آفتاب رفتند. 



بچه ها می خندیدند.
بچه ها با صدای بلند می خندیدند.
بچه ها در وسط خیابان می دویدند.
بچه ها با پدرها و مادرهایشان  می دویدند و می خندیدند.


درختان شهر شکوفه کرده بودند. 
درختان شهر سبز بودند. 
در شهر همه چیز فرق می کرد. 
آن خانم زوُمبا می رقصید. 
آن خانمِ خوش هیکل زوُمبا می رقصید. 

آن خانمِ  خوش هیکل با ده ها نفر زومبا می رقصید. 
یعنی همه زوُمبا می رقصیدند. 
و آن مرد  زومبا را دوست دارد.
آن مرد آن خانم خوش هیکل را هم ... یعنی مثل زو... لبیا دوست دارد. 










   راستی در شهر همه چیز بود. 
در شهر زولبیا بامیا هم بود. 
آن مرد زولبیا را خیلی دوست دارد. 
ولی دوستان گفتند که آنچه او دوست دارد بامیا است نه زولبیا!
و آن مرد خندید. 

و دوستان خندیدند. 
در شهر کباب هم بود.
کباب تازه و خوشمزه بود.
آن مرد کباب خورد.
آن مرد کباب با دوغ خورد.
آن مرد با دوستانش کباب و دوغ خوردند.
آن مرد کباب و دوغ را دوست دارد.
دوستان هم کباب و دوغ را دوست دارند. 

همه کباب و دوغ را دوست دارند. 



 درآخر آن مرد به ایستگاه قطار برگشت.
ولی قطار رفته بود.
و آن مرد اینبار به زمین و زمان فحش نداد. 

چرا که آن مردِ تنها روز خوبی را با دوستان گذرانده بود.

آن مرد ساعتی را در ایستگاه نشست تا قطار بعدی را بگیرد.
وکتاب خواند.
این کتاب را از دوست جدید خود هدیه گرفته بود.
آن مرد این کتاب را خواند.
در کتاب نوشته بود: 

«... بگو بهار کجاست؟
بهار کجاست که مرغ دلم را 
قربانی قدمش کنم 
وقتی زمین لب تشنه 
قطره را فریاد می کند.... »
آن مرد کتاب را دوست دارد. 

آن مرد بهار را دوست دارد.
آن مرد دوستان خود را دوست دارد...
ولی آن مرد تنهایی را دوست ندارد. 



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر آخر از کتاب :
زمزمه های کوچ شبانه از دوست شاعرم: مظفر امینی بروجنی که آن روز غنیمت را در کنارش بودیم.


عکس ها از دوست گرامی: صالح برگزار کننده این «شهرگردی»  ی بی همتا...

۱۳۹۱/۲/۸

27 آوریل روز جهانی رقص



شاید باور نکنید، ولی «رقص» هم برای خودش روزی در روزها پیدا کرده است. و امروز 27 آوریل روز جهانی رقص است. چنین معلوم شده است که یونسکو 20 سال پیش در 1982 این روز را به عنوان روز جهانی رقص اعلام کرده است. به خاطر اینکه رقص ها به عنوان بحشی از فرهنگ بشریت مورد توجه قرار بگیرند. اما هنوز این روز برای بسیاری ناشناخته است. و در بسیاری از فرهنگ ها هنوز رقصیدن جایگاهی ندارد.

 مدرسه ی ما امروز یکی از مدارسی بوده است که این روز را جشن گرفت. تمام بچه های مدرسه به اتفاق معلم های خود راس ساعت 12 در سالن ورزشی گرد هم آمده و حدود یک ربع رقصیدند.



قرار بود که چنین برنامه هایی در اسلو هم اجرا شود. بنابر این اگر تا کنون این روز را جشن نگرفته اید، الان موقع اش رسیده است... بلند شوید و تکانی به خود بدهید. 


۱۳۹۱/۲/۷

بچه های رنگین کمان


40000 نروژی امروز به خیابانها ریختند تا با خانواده ی قربانیان فاجعه 22 جولای سال گذشته همدردی کنند. این فاجعه که توسط یک جوان نروژی انجام گرفت، به قتل 87 نفر منجر شد. هفته گذشته در جریان محاکمه، متهم اعلام کرده بود که ترانه ی «بچه های رنگین کمان» برای شستشوی مغزی بچه های نروژی است. از این رو یک گروه فیس بوکی برای اعتراض به تروریست، فراخوان دادند تا مردم را جمع کنند، و با خواندن این ترانه و نثار گل رز، عشق خود را به انسانیت اعلام دارند. 

این هم  صحنه ای از این نمایش است:



En himmel full av stjerner (A heaven full of stars)
Blått hav så langt du ser (Blue seas as far as you can see)
En jord der blomster gror (A world where flowers grow)
Kan du ønske mer ? (Can you ask for anything more?)
Sammen skal vi leve (We shall live together)
hver søster og hver bror (Every sister and every brother)
Små barn av regnbuen (Small children of the rainbow)
og en frodig jord. (And a blossoming world.)
Noen tror det ikke nytter (Some don’t think it matters)
Andre kaster tiden bort med prat (Others waste time with small talk)
Noen tror at vi kan leve av (Some thing we can live on…
plast og syntetisk mat. (…plastic and synthetic food.)
Og noen stjeler fra de unge (And some steal from the young)
som blir sendt ut for å sloss (who are sent off to fight.)
Noen stjeler fra de mange (Some steal from the masses)
som kommer etter oss (who come after us.)

یک آسمان پر از ستاره، 
و تا چشمت کار میکند دریای آبی، 
و زمینی که در آن گلها می رویند

آیا می توانی آرزوی بیشتری داشته باشی؟
ما باید که در کنار یکدیگر زندگی کنیم
مثل خواهر و برادر
و بچه های کوچک رنگین کمان 
روی یک زمین پر بار...  

بعضی ها فکر می کنند که فایده ای ندارد
و بعضی ها وقتشان را با حرف زدن های کوتاه تلف می کنند
یکی فکر می کند که ما با پلاستیک و غذای مصنوعی زنده ایم 
و یکی از آن جوانی می دزد که 
که برای جنگیدن فرستاده می شود، 

و بعضی ها از خیلی هایی می  دزدند که 
بعد از ما خواهند آمد ... 

۱۳۹۱/۲/۲

من و «کانون نویسندگان نروژ»


... بعد از پایان جلسه ما را به مکانی دیگر هدایت کردند. وقتی شامپاین را در همان ورودی در گرفتم، وارد سالنی شدم که مملو از جمعیت بود. همه ی اینها نویسنده بودند. راستش این اولین تجربه ی ملاقاتم با این همه نویسنده بود. من تاکنون جز در موارد خصوصی هیچ برخوردی با نویسندگان نروژی نداشته ام. آشنایی و ملاقات با دیگر نویسندگان می توانست برایم جالب باشد. ولی در ابتدا چنین به نظر نیامد. برایم حال و هوای این آشنایی کمی رسمی و خشک بود. مرا یاد فیلم های کلاسیک اروپایی می انداخت. اشراف زادگان و نجیب زاده هایی که فقط آن کلاه گیس ها را کم داشتیم. عجیب بود که من با این درجه خوی «آشناپیشگی»، خود را  چنین غریبه در جمع حس می کردم. اما آن همه ی دیگران بنظر همدیگر را می شناختند.
قیافه های نویسندگان جالب بود. من با این افکار مشغول آب کردن «حس غربتی» ی خود بودم که شخصی جلو آمد. و خود را Thor Sørheim معرفی کرد. شاعر و نویسنده بود. حافظ را می شناخت. و مولوی را هم. خوشحال شدم و گرم صحبت شدیم. تا کنون حدود 15 کتاب منتشر کرده بود. راستش کمی خجالت کشیدم. گفتم من دو کتاب منتشر کرده ام. و او از کتاب هایم پرسید. وقتی نام کتابم Deninnbilte fristelse til lykke  (وسوسه ی موهوم خوشبختی) را شنید، برایش جالب آمد.
حالا کم کم یخ هایم در حال آب شدن بودند....   

بله، دیروز عصر گردهمایی سالیانه ی «کانون نویسندگان نروژ» Norsk Forfattersentrumدر اسلو برگزار شد. و من به عنوان یکی از اعضای این کانون در این جلسه سالیانه شرکت نمودم. این، اولین حضور من در این تشکیلات بود. محل گردهمایی در «خانه ادبیات» kulturhus اسلو بود. و حدود 130 تن از نویسندگان از سراسر نروژ در این جلسه حضور داشتند. کانون نویسندگان نروژ، مرکزی است که به مسائل صنفی و اقتصادی نویسندگان می پردازد و به آنها کمک می کند تا زندگی خود را از طریق «نویسندگی» بگذرانند. این مرکز با ترتیب دادن جلسه های کتابخوانی، گردهمایی و کنفرانس ها در مدارس و دیگر مراکز فرهنگی کشور این امکان را به نویسندگان مخصوصا جوان می دهد تا بتوانند به معرفی آثار خود پرداخته، با خوانندگان خود بطور مستقیم وارد ارتباط شوند و از همین جلسه ها هم به میزان قابل توجهی هم درآمد کسب کنند. 

به هرحال در کشوری مثل نروژ با جمعیتی محدود، مشکل می شود که با کار نویسندگی امرار و معاش کرد. مخصوصا برای نویسندگانی مثل من که نه نام آشنایی در بین خوانندگان کتاب دارم و نه هنوز مسلط به «ادبیات» کشور میزبان هستم. خود می دانم که  راه درازی برای اینکه بتوانم به عنوان یک نویسنده از کار خود درآمد کسب کنم در پیش دارم.  

در ابتدای جلسه، رئیس کانون به معرفی اعضای هیئت مدیره پرداخت. و سپس خانم Ingvild  مدیر جلسه من و تعدادی دیگر از اعضای جدید کانون را به جلسه معرفی کرده به ما خوش آمد گفت. احساس خوبی داشتم. سپس گزارشی از فعالیت های کانون در سال 2011 ارائه شد. همه ی کسانی که نظری داشتند می توانستند پشت تریبون قرار گرفته نقطه نظرات خود را اعلام کنند. بعد بنا به روال همیشگی انتخابات سالیانه ی هیئت مدیره ی کانون برگزار شد و کسانی برای این کار انتخاب شدند.   



در هنگام سرو شام، فردی را دیدم که با حرارت و صمیمیت بی همتایی به دیگران سلام می کرد. صدایش بلند تر از بقیه بود. راستش در آن جمع او تنها نجیب زاده ی آشنایی بود که نجیب زاده نبود. انگار همه را می شناخت و با همه شوخی می کرد. پس از آشنایی فهمیدم اهل کوزووست. و بیست سالی میشد که در نروژ زندگی می کرد. اعتماد به نفس او در حرف زدن در حالی که زبان نروژی را کاملا با آکسنت حرف می زد خیلی بالا بود و مرا تحت تاثیر گذاشت. 

شام را با هم در کنار تعدادی دیگر از اعضا نشستیم. مدیر جلسه Ingvild هم به میز ما پیوست. خانم بسیار خوش مشربی که اتریشی الاصل بود. از همه جا صحبت کردیم. از من هم پرسیدند و من نیز خود را معرفی کردم.  


کمی که صمیمی تر شدیم. پرسیدم: آیا در چنین جلسه هایی بهتر نمی شود که کانون نویسندگان نروژ یادی هم از نویسندگان و خبرنگارانی که در دیگر نقاط دنیا زندگی می کنند و دغدغه اصلی آنها آزادی بیان است بکند؟ گفتم ایران بزرگترین زندان خبرنگاران نامیده شده است. و نویسندگان خوبی هم دارد، آیا ما وظیفه نداریم که یادی هم از این نویسندگان که با نوشتن زندگی شان را به خطر می اندازند، بکنیم؟ 

او از این ایده ی من استقبال کرد. و از من خواست که این امر را به عنوان پیشنهاد به هیئت مدیره ارائه بدهم تا در جلسات آینده به این امر هم پرداخته شود. 

....
پاسی از شب میگذشت... و من ... همان نویسنده ... داشتم از جاده تاریک تنهایی عبور می کردم. ... دلم خیلی می خواست که هر چه زودتر به فردا برسم... 




۱۳۹۱/۱/۳۰

ویدئویی از خودکشی دولفین ها


من در بعضی از نمایش ها کار دولفین ها را در نوعی سیرک های دریایی دیده ام. حیوانات باهوشی هستند، و بامزه. اما اینکه چرا چنین خودشان را به ساحل می زنند و به اصطلاح «خودکشی» می کنند، در پرده ای از ابهام مانده است.
این ویدئو را ببینید.


۱۳۹۱/۱/۲۸

محاکمه ی مردی که نروژ را تکان داد...



جولای پارسال بود؛ 22 جولای. خانه ی یکی از دوستان بودم. شام را خورده بودیم که تلویزیون را روشن کردیم. ناگهان تصاویری دیدیم که باور کردنی نبود. تصاویری از انفجار و وحشتی که مقر نخست وزیری در اسلو را فرا گرفته بود.  
بسیار مشوش شدم. با صدای بلند گفتم: ای وای دیگر نمی توانیم سر بلند کنیم.
گفتم که جواب دانش آموزان را در مدرسه چه باید داد؟ خوب یادم هست که در انفجار اسپانیا که بدست اسلامگریان افراطی انجام شده بود، خودم را به مریضی زدم تا در مدرسه نباشم. تحمل  نگاه دیگران به ما که همه را به یک چشم می دیدند سنگین بود. اما حالا...
وقتی رسیدم خانه شوک دیگری به من وارد شد. خبر کشتار جوانان در جزیره با احتیاط از تلویزیون پخش شد. وحشتناک بود. هیچکس نمی دانست چه خبر شده. چند نفر به قتل رسیده بود؟ و مسئولیت این حمله را چه کسی یا کسانی به عهده گرفته بودند؟ اما یک چیز مسلم بود.  هیچکدام از ما به تنها چیزی که فکر نمی کردیم این بود که «تروریست» نروژی باشد... وقتی نیمه های شب اعلام شد که مهاجم مردی است با قیافه ی سفید، موی طلایی و نروژی الصل، با ناباوری نفس راحتی کشیدم.

امروز بعد از حدود 9 ماه، این مردآندرش برینگ بریویک Anders Behring Breivik را به دادگاه کشیدند تا به جرم کشتار 77 نفر  محاکمه اش کنند. جنایتی که نروژ را تکان داد. نروژی که باید مهد صلح و دمکراسی برای بشر باشد. وقتی دستبندش را باز کردند، عین نازی ها سلام داد. و با غروری نفرت انگیز به جایگاه رفت. خونسرد بود. دادگاه را به رسمیت نشناخت، و عملیات ترور خود را «رهایی اروپا از دست مسلمانان» نامید و اتهام را نپذیرفت. 
دلم گرفت. نمی توانم باور کنم که کشتن دیگران برای بعضی ها می تواند چنین «مقدس» باشد. بی شک این یکی از بدترین فجایع تاریخ نروژ می باشد. یکی از سیاه ترین لکه ای که می تواند بر پیشانی تاریخ این کشور بنشیند و آن را بدنام کند.  و باور کردن این سخت است در کشوری که دمکراسی در آن چنین ریشه دوانیده، هنوز کسانی پیدا می شوند که مانیفست های چند صد صفحه ای می نویسند تا «نفرت» از دیگران را دست مایه ی آرمان خود سازند؟
به نظر باید کاری ریشه ای در این کشور انجام گیرد تا ایده های «نفرت» از غیر خودی را بخشکاند. باید نروز در زمینه چند فرهنگی بودن، کارهایی ریشه ای انجام دهد. تا چنین تفکراتی خود را ناجی دیگران معرفی نکنند. 

در این خصوص بخوانید: 
ای نروژ کوچولو

۱۳۹۱/۱/۱۸

سلام مرا به عشق برسانید...



آهای آدمهایی که عاشقید، 
سلام مرا به عشق برسانید. 
بگویید که خیلی دلم برایش تنگ شده ... 
بگویید که بی او اعتمادی به زندگی نیست... 
بگویید در شهر ما تنها چیزی که کمیاب است، اوست. 

بگویید به امید دیدار...


همه ی ما انسانها در تلاشیم تا به زندگی مان معنا دهیم. گاهی بدون آنکه به معنای آن فکر کرده باشیم. یا بدون آنکه چیزی به نام «نتیجه» مد نظر ما باشد. گاهی فکر می کنی که باید در دوردست  ها دنبال آروزهای خوب خود بگردی. یا در کنار انسان یا انسانهایی جدید زندگی جدیدی را شروع کنی. اما گاهی نمی دانی بعد از رفتن، چه چیزی را بدست خواهی آورد؟ و این علامت سوال گاهی آنقدر جالب و مهیج است که حاضر می شوی چشمانت را به روی آنچه که از دست خواهی داد ببندی. البته ما هیچ قانونمندی ای خاصی برای اینگونه تصمیم هایمان نداریم. برای تصدیق یا نفی آن. گاهی انسان به نقطه ای می رسد که لزومی نمی بیند، دست به «برآورد» بزند. فقط به رفتن فکر می کند.  البته، البته که باید رفت. زندگی معنایش را در رفتن تعمیق می بخشد نه ماندن. ولی هر رفتنی به معنای رسیدن نیست. هر گردی گردو نیست. گاهی در قاعده ی رفتن، ممکن است  آدم نداند که چه یا که را بدست می آورد، ولی بدون شک می داند چه یا که را از دست می دهد. حماقت همان موقع آغاز می شود که انسان از عهده ی ساده ترین تفریق های زندگی بر نمی آید. او می رود، ولی هرگز نمی رسد. نه به آنچه که داشته، و نه به آنچه که در پی داشتنش بوده.... و شاید هم بر عکس!    

اما همیشه آرزوها و خواسته ها نیستند که انسان را به حرکت وا می دارند. گاهی آدم از پس حوادثی که بر او تحمیل می شوند حرکت می کند. در نتیجه گاهی هم می بینی که یک اتفاق ساده تغییر و تحولاتی به زندگی تو می بخشد.

من که همیشه در زندگی به آرزوهای دور دست و و پروژه های بلند پروازانه می اندیشیدم، در شرایطی از حالت روحی قرار گرفته ام که مجبور بودم فقط به این فکر کنم که چطور خوب بخوابم، یا خوب بخورم. باور کنید بسیار مبارزه کردم تا قرص خواب را از خود دور سازم. در نتیجه ناگزیر از تغییر نگاهم به زندگی شدم، به آدمها، به دور و بر... به اینکه چطور با همه ی آن چیزهایی که دارم خود را خوشحال سازم. به نظر  همه چیز از نگاه تو آویزان است. اینکه چطور به دور و برت نگاه می کنی. اینکه انسانها چه معنایی برای تو دارند، و تو چطور می توانی با آنها خود را راحت و خوشحال حس کنی. شاید جوان تر که بودم، به دلیل نفوذ افکار ماتریالیستی با اینگونه ایده های ایده آلیستی انسیتی نداشتم، ولی امروزه ثابت شده است که روان انسان با افکار او ارتباط مستقیم دارد. الان نمی توانم بنشینم، و غصه ی همه چیزها و آدم های با ارزشی را که از دست داده ام، بخورم. با خود گفتم در زندگی لازم نیست که آدم حتما خود را با هدف های با ارزش و دراز مدت معنی بخشد. از این رو چشم به لحظه ها دوختم. و سعی کردم از آنها به گونه ی بهتری استفاده کنم. ولی اندکی بعد این خطر را احساس کردم که ممکن است در لحظه ها غرق شوم. چرا که این لحظه ها قادر شدند مرا سرگرم کنند، ولی همه چیز را به من ندادند. و مهمترین اینها عشق بود... از این رو دوباره خلع بزرگی را حس کردم.

این روزها دنیای مجازی بهترین فرصتی ست که لحظه هایت را پر می کند. و می توانی تنهایی ات را با آن تقسیم کنی. با آدمهایی که عین تو فکر می کنند، رمانتیکند و قشنگ حرف می زنند، متفکرند، به آزادی و حقوق دیگران احترام می گذارند، اهل کتاب و منطق هستند و الی آخر... ولی همه ی اینها در دنیای مجازی اتفاق می افتد. وقتی به واقعیات تشریف فرما می شوند، همه ی آن تصویرهایی که از خود نشان داده بودند، نقش برا آب می شود.
از این رو در این شهر مشکل است که آدمهای عاشق را پیدا کرد. به خاطر همین باید به من حق دهید که با صدای بلند فریاد بزنم:
آهای آدمهایی که عاشقید
سلام مرا به عشق برسانید ...  


۱۳۹۱/۱/۱۴

یک حسی به من می گوید...



یک حسی در درونم به من می گوید:
دروازه های دلت را ببند احمق!
و کنار پنجره ی مات دنیایت
بنشین و رهگذران بازیگر را ففط تماشا کن!

گوش می کنم.
اما همان حس دوباره به من می گوید:
حرف نزن لعنتی، دروازه های دهنت را هم ببند و بگیر بخواب!
وقتی همه خوابند.... 



...
حالا من خوابم. 

لطفا بیدارم نکنید!
«حتی شما!» 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...