۱۳۹۱/۲/۲

من و «کانون نویسندگان نروژ»


... بعد از پایان جلسه ما را به مکانی دیگر هدایت کردند. وقتی شامپاین را در همان ورودی در گرفتم، وارد سالنی شدم که مملو از جمعیت بود. همه ی اینها نویسنده بودند. راستش این اولین تجربه ی ملاقاتم با این همه نویسنده بود. من تاکنون جز در موارد خصوصی هیچ برخوردی با نویسندگان نروژی نداشته ام. آشنایی و ملاقات با دیگر نویسندگان می توانست برایم جالب باشد. ولی در ابتدا چنین به نظر نیامد. برایم حال و هوای این آشنایی کمی رسمی و خشک بود. مرا یاد فیلم های کلاسیک اروپایی می انداخت. اشراف زادگان و نجیب زاده هایی که فقط آن کلاه گیس ها را کم داشتیم. عجیب بود که من با این درجه خوی «آشناپیشگی»، خود را  چنین غریبه در جمع حس می کردم. اما آن همه ی دیگران بنظر همدیگر را می شناختند.
قیافه های نویسندگان جالب بود. من با این افکار مشغول آب کردن «حس غربتی» ی خود بودم که شخصی جلو آمد. و خود را Thor Sørheim معرفی کرد. شاعر و نویسنده بود. حافظ را می شناخت. و مولوی را هم. خوشحال شدم و گرم صحبت شدیم. تا کنون حدود 15 کتاب منتشر کرده بود. راستش کمی خجالت کشیدم. گفتم من دو کتاب منتشر کرده ام. و او از کتاب هایم پرسید. وقتی نام کتابم Deninnbilte fristelse til lykke  (وسوسه ی موهوم خوشبختی) را شنید، برایش جالب آمد.
حالا کم کم یخ هایم در حال آب شدن بودند....   

بله، دیروز عصر گردهمایی سالیانه ی «کانون نویسندگان نروژ» Norsk Forfattersentrumدر اسلو برگزار شد. و من به عنوان یکی از اعضای این کانون در این جلسه سالیانه شرکت نمودم. این، اولین حضور من در این تشکیلات بود. محل گردهمایی در «خانه ادبیات» kulturhus اسلو بود. و حدود 130 تن از نویسندگان از سراسر نروژ در این جلسه حضور داشتند. کانون نویسندگان نروژ، مرکزی است که به مسائل صنفی و اقتصادی نویسندگان می پردازد و به آنها کمک می کند تا زندگی خود را از طریق «نویسندگی» بگذرانند. این مرکز با ترتیب دادن جلسه های کتابخوانی، گردهمایی و کنفرانس ها در مدارس و دیگر مراکز فرهنگی کشور این امکان را به نویسندگان مخصوصا جوان می دهد تا بتوانند به معرفی آثار خود پرداخته، با خوانندگان خود بطور مستقیم وارد ارتباط شوند و از همین جلسه ها هم به میزان قابل توجهی هم درآمد کسب کنند. 

به هرحال در کشوری مثل نروژ با جمعیتی محدود، مشکل می شود که با کار نویسندگی امرار و معاش کرد. مخصوصا برای نویسندگانی مثل من که نه نام آشنایی در بین خوانندگان کتاب دارم و نه هنوز مسلط به «ادبیات» کشور میزبان هستم. خود می دانم که  راه درازی برای اینکه بتوانم به عنوان یک نویسنده از کار خود درآمد کسب کنم در پیش دارم.  

در ابتدای جلسه، رئیس کانون به معرفی اعضای هیئت مدیره پرداخت. و سپس خانم Ingvild  مدیر جلسه من و تعدادی دیگر از اعضای جدید کانون را به جلسه معرفی کرده به ما خوش آمد گفت. احساس خوبی داشتم. سپس گزارشی از فعالیت های کانون در سال 2011 ارائه شد. همه ی کسانی که نظری داشتند می توانستند پشت تریبون قرار گرفته نقطه نظرات خود را اعلام کنند. بعد بنا به روال همیشگی انتخابات سالیانه ی هیئت مدیره ی کانون برگزار شد و کسانی برای این کار انتخاب شدند.   



در هنگام سرو شام، فردی را دیدم که با حرارت و صمیمیت بی همتایی به دیگران سلام می کرد. صدایش بلند تر از بقیه بود. راستش در آن جمع او تنها نجیب زاده ی آشنایی بود که نجیب زاده نبود. انگار همه را می شناخت و با همه شوخی می کرد. پس از آشنایی فهمیدم اهل کوزووست. و بیست سالی میشد که در نروژ زندگی می کرد. اعتماد به نفس او در حرف زدن در حالی که زبان نروژی را کاملا با آکسنت حرف می زد خیلی بالا بود و مرا تحت تاثیر گذاشت. 

شام را با هم در کنار تعدادی دیگر از اعضا نشستیم. مدیر جلسه Ingvild هم به میز ما پیوست. خانم بسیار خوش مشربی که اتریشی الاصل بود. از همه جا صحبت کردیم. از من هم پرسیدند و من نیز خود را معرفی کردم.  


کمی که صمیمی تر شدیم. پرسیدم: آیا در چنین جلسه هایی بهتر نمی شود که کانون نویسندگان نروژ یادی هم از نویسندگان و خبرنگارانی که در دیگر نقاط دنیا زندگی می کنند و دغدغه اصلی آنها آزادی بیان است بکند؟ گفتم ایران بزرگترین زندان خبرنگاران نامیده شده است. و نویسندگان خوبی هم دارد، آیا ما وظیفه نداریم که یادی هم از این نویسندگان که با نوشتن زندگی شان را به خطر می اندازند، بکنیم؟ 

او از این ایده ی من استقبال کرد. و از من خواست که این امر را به عنوان پیشنهاد به هیئت مدیره ارائه بدهم تا در جلسات آینده به این امر هم پرداخته شود. 

....
پاسی از شب میگذشت... و من ... همان نویسنده ... داشتم از جاده تاریک تنهایی عبور می کردم. ... دلم خیلی می خواست که هر چه زودتر به فردا برسم... 




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...